-

-

-

-

-

-

  
نویسنده : محسن باقرلو ; ساعت ۱٢:۱٢ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ٢٩ اردیبهشت ۱۳۸٩
تگ ها :


کافه نادریِ روباز !

وسطِ هردمبیل شهرسازی و معماری داغونی که داریم گاه گداری خودِ عوامل طبیعی دست به کار میشن واسه کارت پستالی کردن یه گوشه از شهر ... مثلن بعیده کسی پیدا بشه که از قدم زدن یا رانندگی کردن توی بلوار کشاورز سرشار لذت نشه ... یا خیلی جاهای دیگه ... این خیابون نادری ام واسه من یه همچین جائیه ... وختی می پیچم توش میذارم دنده یک و بی اعتنا به بوقای راننده های پشت سری حلزونی می رم و دلم می خواد تموم نشه این حکومتِ بلامنازع سایه و خنکا و سبزینگی ... انگار که درختای لب بر لب هم گذاشته زیپ سبز آسمونن که هر آن ممکنه کشیده بشه ... به یک چیزهای احمقانه ای فک می کنم که نگو ! ... میرم به سالها قبل و سالها بعد درست همینجا ... آدمهایی که این خیابون به خودش دیده یا قراره ببینه و اتفاقهایی که از سر گذرونده یا قراره بگذرونه ... جرعه جرعه سر می کشم جزء جزء تصاویرشو ... درختاشو ... پیاده رو و ساختمونای کهنه شو ... ماشینای تو سایه لم داده شو ... رهگذرای بی عجله شو که انگار اونا ام دلشون نمی خواد به آخر نادری برسن ... همهء این کادر ها و قاب ها رو مثل دیروز و پریروز و روزهای قبل مرور می کنم و به این فک می کنم که چن تا آدم دیگه تو طول سالیان وختی از این خیابون رد می شدن همچین حسسایی داشتن و به این چیزا فک کردن ؟ ...   

  
نویسنده : محسن باقرلو ; ساعت ۱٢:۱٢ ‎ق.ظ روز دوشنبه ٢٧ اردیبهشت ۱۳۸٩
تگ ها :


برداشت - مهدی - غزل !

١- حرف اصلی من در پست قبل بنظرم از جانب بعضی ها اصلن فهمیده نشد متاسفانه ... برداشت های عجیب و غریبی که صورت گرفت نشان می دهد که در مواجهه با هر نظر و عقیده ای به تعداد آدمها راه هست برای سوء برداشت ! ... تازه بماند که به جز کامنتهای خشن آلود عمومی و خصوصی ! امروز کللی هم اس ام اس تند و تیز داشتم که به جرم های واهی و گناه نکرده اساسی چک و لقدی م کرده بودند ! ... لذا کللن بی خیال ! ... هر کاری عشقتان می کشد بکنید ! ... اصلن به من چه ! ... والّا با این نوناشون ! ... فقط به این نکته ظریف توجه داشته باشید که من هم عینهو شما حق دارم هر کاری عشقم می کشد بکنم ! ... 

***

2- مهدی پژوم وبلاگ زده است ... رفیق قدیمی و همسایهء حالای احسان جوانمرد ... ادبیاتِ علّامه خوانده ولی نمی دانم چرا آن سالها همیشه توی دانشگاه ما بود ! ... مهدی بچچهء با عشقی ست ... از آن آدمهای رو به انقراضِ خاص و نازنین روزگار ... با معرفت و اهل دل ... توی کار نشر است و اهل کتاب و موسیقی و ساز ... به جُرئت می توانم بگویم یکی از مهمان نواز ترین آدمهایی ست که به عمرم دیده ام ... با لباسهای سفید عربی خاص و خوشگل و خنده های از ته دلِ شیشه لرزانش ! ... بنظرم برای بلاگستان حضور آدمی مثل مهدی غنیمت بزرگ و ارزشمندی ست ...

***

٣- غزل جدید مریم را خیلی دوست دارم ... گرم و روان و قوی ست ... دیشب که بعد از تمام شدنش برایم خواند همینها را گفتم ولی قبول نکرد ... امروز که فرهاد و رضا که از اعاظم و مشایخ وادی غزل اند تحسینش کردند ذوق کرد بس که مرغ همسایه غاز است لابد ! ... به هر حال در روزگار بی شعری ، غزلگویی هنر مردان ( و زنان ) خداست ! ... ایول مریم ترین بانو ... جوشش و غزلگویی ت مدام و مستدام !

  
نویسنده : محسن باقرلو ; ساعت ۱۱:٢٢ ‎ب.ظ روز شنبه ٢٥ اردیبهشت ۱۳۸٩
تگ ها :


رونمایی از اولولون جدید !

دور از جان شما خاک وبلاگ سرد است ! ... هنوز یک هفته نشده که ما خیلی اینور آنور و ایضن توی کامنت دونی خودمان کامنت در نکرده ایم که تعداد کامنتهامان از ٣٠٠-۴٠٠ تا رسیده به ٣٠-۴٠ تا ! ... این بوضوح یعنی که اکثر مخاطبان گرامی این خانهء مجازی بیشتر حال می کنند با خود کرگدن گپ بزنند تا اینکه مطالبش را بخوانند و درباره اش نظر بدهند ! ... البته چیز جدید و عجیبی نیست ولی خب فکرش را نمی کردم تا این حد فرق و فاصله باشد میان خودم و مطالب وبلاگم ! ... البته بنده انقدر شعور دارم که بپذیرم مقصر یک بخشی از این پروسه خودم هستم ولاغیر ! ... یعنی خودم هم دوست داشتم لابد که سبک و سیاقِ اینجا اینجوری باشد ... ولی راستش حالا دیگر دوست ندارم ...

نمی خواهم مجبورتان کنم اینجا جور دیگری باشید ها ... مثلن آنجوری که من عشقم می کشد ... اصلن من کی باشم که بخواهم برای کسی تعیین تکلیف کنم ؟ ... این وبلاگِ پیزوریِ ظاهرن ! پر مخاطب در مقایسه با وبلاگ های خوب و لِول بالا ، قد چن سال نوری عقب است و من خودم بهتر از هر کسی واقفم به این مساله ... ادعایی هم نداشتم و ندارم ... چون همیشه برای دل خودم نوشتم ... ولی خب من هم مثل همهء شما برای این مطالب و این عکسها و این بحثها وخت می گذارم ... برایم مهم هستند ( همانطور که نظر شما در خصوصشان ) ... برایشان انرژی می گذارم ... دوستشان دارم ... و ناراحت می شوم وختی می بینم مخاطب گرام خود پست را به فلانش هم حساب نکند ! و دربارهء هر چیزی نظر بدهد الا اصل مطلب ... 

خلاصه که بعد از ده سال اینجا نوشتن ... الان و این روزها دوست دارم و خواهشم این است که هر کی لطف می کند و می آید توی اولولون ، ( اگر دوست داشت و افتخار داد که چیزی بنویسد ) ... دربارهء خود مطلب ، خود عکس ، خود هر چی که هست نظر بدهد ... یعنی چَت نکند ... چاق سلامتی الکی نکند ... شوخی لوس نکند ... حرف بی ربط نزند ... رُند نکند ... یا حالا هر چی ... بنظرم برای اینجور کارها جاهای خیلی بهتر و مناسب تری هم هست والله ! 

  
نویسنده : محسن باقرلو ; ساعت ۱۱:۱۱ ‎ب.ظ روز جمعه ٢٤ اردیبهشت ۱۳۸٩
تگ ها :


صبح با تویی خداست ...

( امروز هفتِ صُب ... اتوبان کرج ... )

این صبح خنک و ابریِ آمیخته با عطر گل و خاک و علف ، چه صبح محشری شد کنار تو و در مهمانی لبخندهای بی دریغ تو ... حالا راستی راستی تا صبح نخوابیدی که همرام بیایی و موقع عکاسی توی اتوبان مواظبم باشی ؟! ... بابا تو دیگه کی هستی بچچه ؟! ... خیلی نوکرتم به مولا ... 

  
نویسنده : محسن باقرلو ; ساعت ۱٠:۱٠ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ٢۳ اردیبهشت ۱۳۸٩
تگ ها :


خانوم بدو برو حجابتو رعایت کن !

مبارزه با بدحجابی ... درست نمی دونم تو این چن سال این چندمین باریه که راجع به این موضوع می نویسم ... فقط می دونم که خیلی نوشتم ... هر بارم یه بهونه ای بوده که یادم بندازه این داستانو ... امروز صبحم تو ماشین بحث از فرحزاد رفتن دیشب رامین شروو شد و اینکه اونجا به ماشینهایی که سرنشیناشون بدحجاب بودن گیر میدادن و می خوابوندنشون ... جددن نمی فهمم آخه این آشغالا تا کی این مسخره بازی رو می خوان ادامه بدن ... یعنی تو این دنیای عوضی ای که هف میلیارد آدم توش وول می خورن فقط ما هفتاد میلیون شاخ داریم ؟ ... فقط ماییم که باس جماعت نسوانمونو آفتاب مهتاب نبینه چون جماعت ذکورمونم در این فقره جات غیر قابل کنترل ان ؟ ... فقط ماییم که خداوندگار عالمیان چار چشمی حواسش هس که یه تار مو یا پنج سانت پر و پاچهء همدیگه رو نبینیم که مبادا ابلیس بره تو جلدمون و طعمهء دوزخ بشیم ؟ ... مسخره نیست ؟ ...

خداوکیلی من اگه دختر بودم واس خاطر همین موضوع ام که شده به هر قیمتی که بود از این خراب شده میزدم به چاک ... یعنی چی که تو این مملکت کوفتی داغون اگه دختر دنیا بیای باید از ساده ترین و طبیعی ترین حقوقت محروم بشی ... باید یه عمر حسرت یه بار موهاتو توی باد و آفتاب رها کردنو داشته باشی ... مگه آدم دلش به چی خوشه ؟ ... مگه آدم چن بار دنیا میاد که مدام چلوش بشه محرومیت و محدودیت و خورشتش بشه حسرت و دریغ ... اونم فقط واس خاطر اینکه یه زمونی عربای ملخ خور کثافت به زور شمشیر و وحشیگری ، به دین مبین اسلام مشرّفش کردن که می خوام صد سال سیا نمی کردن ... حرومزاده ها ... ولمون کن جان مولا اعصاب ندارم ... الانه که فحشو بکشم به اول تا آخر خیلی چیزایی که نباید و نشایدا ... واسه همینم نتونستم اونجوری که باید حرف دلمو بزنم و بحثم یه کم خاله زنکی و پخش و پلا شد ... محسن ( محمد پور ) ! فک کن ! اگه عباس گامبو الان تو بلاگستان بود لابد باید یه فصل میزدیم تو سر و مغز هم ! 

  
نویسنده : محسن باقرلو ; ساعت ۱٠:۱٠ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ٢٢ اردیبهشت ۱۳۸٩
تگ ها :


خنکای بهشت در ظهر هف حوض ...

چارشمبه ای که گذشت ... میدان هف حوض ... حوالی ظهر ...

صلاط ظهر است و آفتاب پوست گیر بیاورد تیغ می کشد ... امّا اینهم حتی باعث نشده که میدان هف حوض خلوت باشد ... پارکبان آفتابسوخته عین چی دور میدان را دمبال ماشینهای از همه مدل و همه رنگ میدود و بر میگردد ... دخترکان رنگی - طاووسهای مصنوعی - می خرامند و پسرکان تیشرت کوتاهِ علّاف تعقیب کنندگانی بی خستگی اند ! ... سایبان برزنتی مغازه ها تا آخرین حد ممکن پایین است و هی پیشانی ست که می ساید به لبه های چرکمرد برزنتها ... و زندگی در جاری ترین و هیاهو ترین شکلش جریان دارد اینجای شهر ... عین خیلی جاهای دیگرش ... حیف شد یادم رفت تعداد حوض ها را بشمارم که واقعن هف تاس یا نه ! ... روی نیمکتهای دور حوض ها پر از پیرزن پیرمردهای آرام و سپید موست ... بعضی ها دارند حرف می زنند با هم ... بعضی ساکت غرق توی افکار دور و دیر ... بعضی مشغول شطرنج ... و بعضی ها هم مثل من دارند روحشان را با صدا و نسیمی بهشتی خنک میکنند ... مثل من در این ظهر شلوغ و داغ ، محو تماشا شده اند بازی زلالِ آفتاب و فوواره و حوض را ... 

  
نویسنده : محسن باقرلو ; ساعت ۱۱:۱۱ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ٢۱ اردیبهشت ۱۳۸٩
تگ ها :


5 سال بعد در چنین روزی ... !

دو تن از اعاظم و مشایخ بلاگستان بانو نگار فرهمند و حاج حسین آقای ترابی ما را به یک بازی وبلاگی دعوت کرده اند ... در این بازی باید احوالات پنج سال آیندهء ۵ تا از وبلاگهایی که می خوانیم را حدس بزنیم ! ... البته آن چیزی که ما در مطالب بازی کنندگان محترم این بازی دیدیم چیزی فراتر از حدس زدن ( فقط ) احوالات وبلاگ ها بوده و این حدس و پیشگویی ها گاهن وارد حیطهء امورات شخصی صاب وبلاگها هم شده است که ما هم همین روال را پیش می گیریم که به خیر و صلاح قرین تر است ! ... این بازی دو تا شرط هم دارد ... یک اینکه آخرین وبلاگی که درباره اش می نویسیم وبلاگ خودمان باشد و دوم اینکه کسانی که دعوت به بازی می کنیم ، یکی از گزینه های بازی ( احتمالی ) شان فرد دعوت کننده باشد ! ...

١- وبلاگ بادهای بنفش تیره ( ایرن ) :

ایرن از سفرهای فرا استانی اش به جزایر قناری و مکزیک و اقیانوس آرام و پاریس و گینهء بیسائو و تنگهء سوئز و جبل الطارق ، کللی صنایع دستی چوبی و سفالی و بدلیجات عجیب و غریب و سیصد جفت کتونی آل استار بنفش برای خودش و یک عدد خودکار بیک اصل برای شوهر فرفری اش سوغات آورده و بعد از یک هفته استراحت درست روزی که خستگی اش تقریبن در رفته و می خواهد سفرنامه مفصل و مفرحی بنویسد مصادف می شود با اولین روز کاری اش بعد از شونصد روز مرخصی و از قضا درست در همین روز رئیس بی شعورش چنان کفری اش می کند که بر میدارد یک پست پر از فحش و فضیحت و مطالب دپرس آمیز یاس آلود می نویسد به غایت مخاطب بتترکان !

٢- وبلاگ ابر چند ضلعی ( حمید ) :

حمید در سه هزار و هفتصدمین مملی نوشت مداوم و بی وقفه اش بلاخره پروندهء مسائل جنسیتی آبجی کبری را برای همیشه می بندد و به خودش و مخاطبینش قول میدهد که دیگر گرد این مقوله ها نگردد و می رود سراغ مسائل جنسیتی خود مملی که حالا دیگر به سن بلوغ رسیده است و خوراک همچین پستهایی ست ! ... البته هر سی و هفت پستی که در باب مملی می نویسد یک پست هم به سالگرد وقایع بعد از انتخابات اختصاص میدهد که جای تقدیر دارد ها ! ...

٣- وبلاگ میرزا قلمدون ( آرش ناجی ) :

آرش که از 5 سال قبل به اینطرف طرح و هایکو هایش مدام بلند و بلند تر و پیچی تر و پیچیده تر شده است در جدیدترین پست وبلاگش یک طرح سیصد و هفتاد صفحه ای می نویسد که تحسین همگان را برانگیخته و در مسابقه سالیانهء هایکو-رمان برندهء یک فقره بلیط رفت و برگشت به تهران ( شهرک ولیعصر ) می شود و از شدت ذوق زدگی ( به دلیل کهولت سن ) دچار حملهء قلبی شده ولی زنده می ماند منتها یک مشکلاتی برایش پیش می آید که اینجا نمی شود گفت !  

۴- وبلاگ  برهنگی در روز آخر ( دافی نگار ) :

دافی نگار که همان 5 سال قبل ( شبی که کرگدن داشت این آپدیت را از خودش در میکرد ) وبلاگش توسط عوامل خودسر و افراطی طبقهء پرولتاریا ( و شاید هم طبقات فرودست دیگر ! ) هک شده بوده بلاخره بعد از پنج سال مقاومت رشیدانه در برابر ساختن یک وبلاگ جدید ، توسط همان عوامل خودسر که حالا دیگر از رو رفته اند همان وبلاگ خودش را پس می گیرد و در اولین پست برای سه هزار و هفتصدمین بار به توضیح علت انتخاب اسم دافی برای وبلاگی به این وزینی می پردازد ! 

۵- وبلاگ فخیمهء کرگدن علیه السلام ! :

اگر محسن باقرلو زنده باشد تغییر خاصصی نمی کند لابد ! ... همچنان در حال رنگ بکگراند و عکس پروفایل عوض کردن و خزعبلات نوشتن است و مدام هم سر خودش غر می زند که وبلاگ بازی باعث شده از زندگی بیفتد و همین روزهاست که یک فکر اساسی برای این قضیه بکند و از این چرت و پرت های تکراری ! ... گوشی اش را هم بصورت لیزینگی ارتقاء داده و از هر سوراخ سمبه ای در اجتماع که همان جامعه باشد عکس های بند تمبانی می گیرد که یکوخت خدای نکرده زبانش لال ! روزنوشت نویسی هایش دچار وقفه و نقصان نشود و اینها و الخ !! ... 

  
نویسنده : محسن باقرلو ; ساعت ۱٠:۱٠ ‎ب.ظ روز دوشنبه ٢٠ اردیبهشت ۱۳۸٩
تگ ها :


زن اثیری انگشت تو دماغ !

یک ایستگاه اتوبوس درست جلوی در شرکت ماست ... موقع رفت و آمد ، وختهایی که فرصت کنم عالمی دارد تماشای آدمهای جورواجور منتظر از پشت دریچهء گرد نرده ای پارکینگ ... و چون یا نیمرخ هستند یا پشتشان به من است این سیاحت کاملن بی هوا و حواس است ... انگار داری از پشت یک دیوار شیشه ای دیدشان میزنی ... و خب اینطوری بیشتر می چسبد ! ...

از پله ها که می آیم پایین ساعت حوالی یازده صبح است ... آفتاب لم داده روی نیمی از یوسف آباد ... ایستگاه هنوز لبالب نشده از شور و شوق دختر مدرسه ای های اُرمک پوش ابرو و سیبیل داری که خنده های قاه قاهشان پر می کشد تا بالای سرو ها و کلاغ ها را پر می دهد ... پیرزنی نیمرخ پشت دریچه نرده ای واستاده ... طوری زل زده به مسیر آمدن اتوبوس که انگار تا میدان راه آهن را واضح می بیند ... بدجور تو فکر است ... انگشتش را هم کرده توی دماغش ... به چهره اش دقیق می شوم و سعی می کنم حدس بزنم جوانی هایش چه شکلی بوده ... بنظر می آید در گذشته اش موجود زیبایی بوده ... اما حالا همه چیز تقریبن صفر صفر به نفع داور است ! ... این صفر صفر یعنی که حتی برایش مهم نیست تمام رهگذران او را انگشت توی دماغ ببینند کنار پیاده رو ... دارم جوانی هایش را تصور می کنم که چه مار خوش خط و خال و جذاب و هوش ربایی بوده احتمالن ... دارد دیرم می شود ... چشم از پیرزن بر میدارم و خیالاتم را بقچه می کنم برای بعد ... از در حیاط می زنم بیرون ...

چند قدم آنورتر سر کوچهء سوم زن قد بلند و بی نهایت زیبایی با کفشهای پاشنه بلند و مانتوی نازک خفاشی با طرح پوست مار دارد از عرض خیابان رد می شود ... این حد از شباهت باور کردنی نیست ... دقیقن جوانی های همان پیرزن است ... فقط کمی قد بلندتر ... نوع لباس پوشیدنش با آن مانتوی پوست ماری باز و بدون دکمه و تاپ تنگی که زیرش پوشیده با آن شلوار جین کوتاه و از همه مهمتر عشوه ها و خرامیدنش کل یوسف آباد را ریخته بهم ! ... عابر و مغازه دار و موتوری و ماشین ... همه سرها شده آفتابگردان ! ... یاد آن پست زن اثیری ایرن می افتم ... و در حالی که می پیچم توی کوچهء سوم و سیگارم را روشن می کنم به این فک می کنم که نکند عالم دور و بر ما دچار یکجور تداخل زمانی و مکانی باشد عین خیلی از پدیده های پیچیدهء دیگر و ما از آن بی خبر باشیم ... آنوخت مثلن ممکن است این زن نیمه اثیری ! که سنگینی بار نخوت ناشی از زیبایی و خوش اندامی اش موقع قدم برداشتن دارد آسفالت یوسف آباد را آزار می دهد ، جوانی های همان پیرزن انگشت در دماغ توی ایستگاه باشد یا ورژن تناسخی اش ... چه جالب ! ... کسی چه می داند شاید هم باشد ... 

  
نویسنده : محسن باقرلو ; ساعت ۱۱:۱۱ ‎ب.ظ روز یکشنبه ۱٩ اردیبهشت ۱۳۸٩
تگ ها :


دادار دودور نالازم !

لزومن آدم نباس هر چیزی رو دادار دودور کنه ! ... ولی اینا رو میگم که فردا روز کسی نیاد واسم بنویسه : ( با من قهری ؟! ... سرسنگین شدی ! ... کلاس میذاری واسه ما ! ) ... و از این حرفا ... لطفن بخونید و شرایط فعلی محسن باقرلو رو درک کنید !

واسه تعدیل این افراط در بلاگریت ! تنها راه مفید و کاربردی ای که فعلن بنظرم میرسه کم کردن حجم کامنت بازی هاس که عمده وخت وبگردی م رو به خودش اختصاص میکنه !! ... لذا ممبعد ( تا جایی که بتونم ! ) هیچ جا کامنت نمیذارم ... ولی قول کرگدنانه میدم که همه تونو مرتب بخونم ...

این یجور تمرین و ریاضته ! ... واسه آدم کامنت باز ، کم شدن کامنتهای صادره و وارده ش ! از ترک کراک سخت تره لامصصب ! ... ولی خب یه وختایی ریاضت ام لازمه عینهو ریاضی عینهو دو دو تا چار تا ...

حالا که قراره واستون کامنت نذارم طبیعتن از هیچکس هم انتظار ندارم واسه اراجیف و اباطیلم کامنت بذاره ... همین که رد پای خودتون و آی پی هاتونو ببینم و بدونم گاه گداری می خونیدم کفایته !

اینا که گفتم تعبیر به ترک بلاگستان نشه ها ! ... شما به این راحتیا از دست کرگدن خلاصی ندارید ! ... ما همچنان هر روز یا یکی دو روز در میان هستیم در خدمت اسلام و مسلمین !

  
نویسنده : محسن باقرلو ; ساعت ٩:٠٩ ‎ق.ظ روز یکشنبه ۱٩ اردیبهشت ۱۳۸٩
تگ ها :


ولی هستم !

دوست ندارم اینطوری باشد که اگر یک شب آپدیت نکنم حس کنم چیزی گم کرده ام !

دوست ندارم تا وختی پست جدید ننوشته ام خوابم نبرد !

دوست ندارم اسلحه بگذارم پس گردن خودم برای نوشتن هر شبه یا هر روزه !

دوست ندارم در وبلاگ نویسی از هیچ طرف پشت بام افراط و تفریط بیفتم !

دوست ندارم انقدر پاپی و درگیر این دنیای مجازی باشم !

دوست ندارم انقدر اسیر این وبلاگ لعنتی و کامنتهایش باشم !

رجوع به تیتر بیزحمت !

  
نویسنده : محسن باقرلو ; ساعت ۱:۱۱ ‎ق.ظ روز یکشنبه ۱٩ اردیبهشت ۱۳۸٩
تگ ها :


جمعه روز بدی نیست به شرطی که ... !

( ابر چند ضلعی - حامد و سید عباس در حال بازی کفار و مرفهین بی درد ! )

عصر جمعه است ... دارم می روم خیابان ولیعصر نرسیده به زرتشت که با بچه ها ( چون بیلیارد بلد نیستم ) پینگ پنگ بازی کنم ... پشت فرمان صدای موزیک را زیاد کرده ام و ماشین دارد خودش را از سینه کش پل حق شناس میکشد بالا ... بالای پل که میرسم کل تهران فرش می شود جلو پای چشمانم ... منظرهء تهرانِ آفتابی توی قاب خوشرنگ آبی آسمانی شاهکاری ست برای خودش ... حالم خیلی خوب میشود شدید ... انگار رخوت خواب دوازده ساعتهء ۴ صبح تا ۴ بعد از ظهر یکهو پر می کشد از تنم ... از نواب می پیچم توی فرعی های منتهی به چهار راه لشگر و خیابان جمهوری ... مردم با ماشین و بی ماشین وول می خورند توی همهء خیابانها و کوچه پس کوچه ها ... انگار همه بی حد خوشحال و خوشبختند ... ممکن است اینجور هم نباشد ولی خب اینطور بنطر میرسد از ظاهرشان ... از یله قدم زدن شانه به شانه شان توی سایه و آفتاب و بلند بلند توی ماشینها خندیدنشان همراه ریتم تند موزیکهای بند تمبانی ... 

یاد یکساعت قبل می افتم که تازه از خواب بیدار شده بودم و خودم را گنجشک نحیفی حس میکردم توی پنجه های عقاب عصر دلگیر جمعه ... و آسمان را از پشت دو لایه پردهء پنجره تمام ابری می دیدم در حالی که نبود خب ... انقدر گند بود حس و حالم که بعد از چند لقمه سنگک و پنیر و گیراندن یک سیگار می خواستم دوباره بگیرم بخوابم ... تار عنکبوت بسته بود انگار فضای دور و برم ... مریم را هم دپرس کردم با احوالات مزخرفم ... بچچه علیرغم اینکه می دانست اگر بروم پیش بچچه ها تنها می ماند انقدر اصرار کرد و صغرا کبرا چید که مجابم کرد لباس بپوشم و بزنم بیرون ...

و حالا که بیرون بودم تازه می فهمیدم و لمس میکردم که دنیا هیچوخت به من ( یا امثال من ) کاری ندارد و همیشه راه خودش را می رود ... کار خودش را می کند ... من را به فلانش هم حساب نمی کند ... سیصد روز هم توی تاریکی اطاق زانو به بغل بنشینم یا دمر بخوابم و هی لای رختخواب بوی عرق گرفته ام غلت بزنم کسی نخواهد گفت خرت به چند ... همه مشغول احوالات خودشان هستند و تا حد امکان سرگرم سرگرم کردن خودشان و خوش گذراندن به خود و عزیزانشان ... به دیگران ربطی ندارد که فلان جای این ابرشهر بی در و پیکر یکی عصر جمعه اش را دارد با کسالت سپری می کند و لحظه های سبزآبی جوانی اش را دارد به فا.ک میدهد دستی دستی ...

پی نوشت یک :

چقدر چسبید پینگ پنگ بازی کردن بعد از چند سال دوری از کوران مسابقات ! ... تمام اعضاء بدنم درد می کند الان که دارم اینها را می نویسم ... ولی خدایی ش می ارزید ... جمعه ام قشنگ شد ... روحم تازه شد ... گلاب به روی ماهتان زنده شدم !

پی نوشت دو :

بعد از پینگ پنگ با ترس و لرز دستی هم به چوب بیلیارد زدیم ! ... حمید می گفت بین همه بچچه هایی که برای اولین بار با ما آمده اند بیلیارد تو از همه بهتر و با استعداد تری ! ... نمی دانم ... شاید هم خواسته اول کاری من نا امید نشوم ، الله اعلم !

پی نوشت سه :

ممنونم مریم ترینم ... هزار هزار بار مرسی که انقدر ماه و نازنینی ... 

  
نویسنده : محسن باقرلو ; ساعت ۱٠:۱٠ ‎ب.ظ روز جمعه ۱٧ اردیبهشت ۱۳۸٩
تگ ها :


باران پشت چراغقرمز ...

دیروز غروب ... تقاطع طالقانی و فریمان ...

  
نویسنده : محسن باقرلو ; ساعت ۸:٠۸ ‎ب.ظ روز دوشنبه ۱۳ اردیبهشت ۱۳۸٩
تگ ها :


بی پول در حد لالیگا !

فک کنید یه بازیه ...

بیاین تو کامنتای این پست خاطره تعریف کنیم ... خاطرهء بی پول ترین روز عمرمونو ! ... خدایی ضایع ام نیس ! ... قرار نیس اگه یکی از روزای زندگی سخت بی پول بودیم لاجرم مدام کوزت و کارتن خواب بوده باشیم که ! ... بلاخره ( به قول حمید ) مایه دار ترین آدمها هم ممکنه یه روز خاص پول نداشته باشن خب ...

خیلی از این دست خاطره ها دارم ولی نمی دونم چرا از صُب هیچچی یادم نمیاد ! ... بذارید فک کنم و یکی یکی بنویسم ببینم چن تا از مُهمّاش یادم میفته ... دیگه کم ما و کرم شما دیگه ! :

1- سالهای دبیرستان تقریبن همهء دوستام ویدئو داشتن جز ما ... کمبود عجیبی حس میکردم ... وختی زنگ تفریحا یا سر کلاس بچه ها راجع به فیلمایی که دیده بودن حرف می زدن عصبی می شدم ... لجم می گرفت ... دلم می خواست خفه شون کنم یا لااقل داد بزنم که خفه شید ... واسه جبران این کمبود خیلی فک کردم ... بهترین راهی که با عقل اون وختام بنظرم رسید خریدن مجله هفتگی سینما بود ... از اون به بعد راجع به فیلما می خوندم و تو بحثهای بچه ها طوری شرکت می کردم که انگار راس راسی فیلما رو دیدم !

2- یکی از بستگان سالی دو سه بار می رفتن ولایت ... بار اولی که پیشنهاد داد که تو نبودشون از خونه شون مراقبت کنم چون کار سخت و ضد حالی بود در ظاهر با اکراه اما توی دلم به عشق ویدئوشون با کلّه قبول کردم ... ولی وختی شب اول رفتم خونه شون هر چی گشتم خبری از ویدئو نبود ! ... نامردا جمعش کرده بودن گذاشته بودن تو کمد درشم قفل کرده بودن !

3- همون سالهای دبیرستان بود ... حسین دوستم بود و برادرم ... پنج دقیقه همو نمی دیدیم دق می کردیم ... سال تحصیلی تموم شد ... تابستون حسین مجبور شد واسه کار تو نونوایی بره رودهن ... هفته ای دو هفته ای یه نصفه روز همو می دیدیم ... از تلخ ترین دوره های زندگی م بود ... دلم می خواست پول داشتم بدم بهش که حسین نره اون دور دورا ولی نداشتم ...

4- خونوادهء من و حسین اهل سیزده بدر رفتن نبودن ... و ما لبریز بودیم از حسرت یه سیزده بدر واقعی عین آدمای یه کم پولدار ... از آخر اسفند تصمیم گرفتیم اون سال سیزده بدر با دوچرخه هامون بزنیم بیرون و لااقل عیش مردم رو تماشا کنیم ... زدیم بیرون نزدیکای ظهر ... رفتیم اون بالا مالاها ... خیلی دور ... اون سر تهران ... مردم داشتن میترکوندن از خوشی ... و ما عین سگ پا سوخته رکاب می زدیم زیر آفتاب ... دوچرخهء کورسی من تصادفی بود و تنه ش زده داشت ... تو یه دست انداز تو اتوبانی که الان اصلن نمی دونم کجا بود تنه ش دو تیکه شد ... پول کجا بود واسه وانت گرفتن ... نوبتی دوچرخهء کمر شکستهء منو کول می کردیم و می اومدیم ... پیاده با اون وضع اومدیم تا خونه ... وختی رسیدیم هوا تاریک بود و پاهای ما تاول زده ...

5- سالهای دانشکده هم سخت گذشت خیلی ... چندرغاز پول تو جیبی ماهیانه بزور به بلیط اتوبوس می رسید و قلیون های پشت سر هم ! ... نمی دونم کدوم شیر پاک خورده ای چن ورق بلیط تقلبی آوورد گذاشت جلومون به یک دهم قیمت ... وسوسه شدم ... قلیونهای بیشتر گولم زد ! ... خریدم ازش ... و هنوز که هنوزه استرس اون لحظه هایی که بلیط تقلبی میدادم دست راننده ها تنمو مور مور میکنه ... اگه فقط یه بار یکی شون می فهمید چی ؟! ...

6- همون سالای دانشکده یه روز که نمی دونم چرا عباس باهام نبود و تنها بودم تو میدون انقلاب جلو کیک خامه ای فروشی نبش میدون پاهام قفل شدن ... کیک خامه ای گذاشته بود پشت ویترین اندازه کلّهء من ! ... جیبامو گشتم چن صد تومنی داشتم ... حدسم نمی زدم گرونتر از مجموع دارایی من باشه ... ولی بود لامصصب ... با دهن آب افتاده دس خالی از مغازهه اومدم بیرون و از لجم تا آزادی پیاده راه رفتم و به زمین و زمان فحش دادم ! ... اون وختا سیگاری ام نبودم که لااقل باسن به باسن بکشم تخلیهء روانی شم ! ...  

7- همون سالا یه بار که نمی دونم واسه چه کاری با عباس رفته بودیم سمت سه راه جمهوری ... پشت ویترین یه ساعت فروشی که اون ساعت از روز تعطیل بود یه ساعت جی ژاک اسپرت خیلی ناز دیدیم و من عاشق و شیداش شدم ... زرد و مشکی بود با کلی عقربه و بند و بساط ... نمی دونم ما دو کله پوک چه فکری کردیم که قیمتشو حول و حوش هف هش تومن حدس زدیم همینجوری سر خود ! ... اومدیم و من یکی دو هفته خودمو جر دادم و پول جمع کردم و روز موعود رفتیم واسه خریدنش ... مغازهه باز بود ... رفتیم تو ... فروشندهه گفت قابل شما رو نداره ... 85 تومن ! ... قیافه هامون دیدنی بود !

8- سال دوم دبیرستان بعد از چن ماه ریاضت و پول جمع کردن بلاخره موفق شدم اون کتونی ریبوکی که دیوونه ش بودم رو بخرم ... چیز محشری بود بی پدر ... طوسی ابریشمی با خطای آبی نفتی ... شاهکاری بود واسه خودش ... همون اولین روزی که پوشیدمش موقع برگشتن از مدرسه تاکسی ای که سوارش بودم تصادف وحشتناکی کرد ... من جلو نشسته بودم ... سرنشینای عقب خونی مالی بودن طفلکا ... ولی من به طرز رقت اگیزی فقط به فکر کتونی ریبوکم بودم ... چون اگه پاره میشد تا مدتها لنگه شو خریدن محال بود ! 

9- خیلی بچچه بودم ... احتمالن دوم سوم دبستان ... عشق موتور داشتم از همون وختا ... یه روز که خسته و بیحال در حالی که کیفمو رو زمین می کشیدم از مدرسه برگشتم دیدم یه دونه از این موتور خیلی کوچولوها جلو در خونه مون پارک شده ... داشتم بال در می آووردم ... چون موتوره از حد معمول کوچیکتر بود تقریبن مطمئن بودم که بابا واسه من خریده ! ... نفهمیدم چجوری خودمو رسوندم توی خونه ... ولی اوضاع غیر عادی بود ! ... بابا یه آقایی رو آوورده بود که الان یادم نیست بنّا بود یا تعمیرکار آبگرمکن یا حالا هر خر دیگه ای ... موتوره مال اون یارو بود ! ... تا یه هفته منهدم بودم ! ...     

10- و بلاخره مهمترین و تلخ ترینش ... سال هشتاد و دو ... جشن فارغ التحصیلی دانشکده ... همهء بچه ها بودن همراه با خونواده هاشون ... به اضافهء اساتید و کلی برنامه شاد و خاطره ساز بعنوان آخرین تصاویر یادگاری از اون چند سال زندگی ... لابد از اون کلاه منگوله دارا هم میدادن ... یه مبلغی باید میدادیم بابت هزینه های مراسم ... من نداشتم بدم ... زیاد نبود ولی واسه محسن باقرلوی سال هشتاد و دو خیلی بود ... دلم نمی خواست از خونه بگیرم ... خیلی ام زور زدم که جورش کنم ولی نشد ... نرفتم ... و حسرتش هنوز و همیشه ... تا ابد باهامه ...  -

  
نویسنده : محسن باقرلو ; ساعت ۱:۱۱ ‎ق.ظ روز یکشنبه ۱٢ اردیبهشت ۱۳۸٩
تگ ها :


یک دو سه چار پنج !

١- پیش پای همین پست ! (( بی پولی )) را دیدیم ... این عرضهء سی دی فیلمها بلافاصله بعد از اکران عمومی هم ، آدمها را بی فرهنگ بار می آورد ها ! ... یعنی نم نم فرهنگ سینما رفتن را مضمحل می کند خب ... پیش خودت می گویی چرا شال و کلاه کنیم بکوبیم تا آن سر شهر و با اباطیل و حواشی اش 10 - 15 هزار تومن خرج کنیم که فیلمی ببینیم که تازه معلوم نیست موقع رفتن تیتراژ پایانی راضی باشیم یا نه ... خب دو سه هفته دندان بر جگر می فشاریم ، سی دی اش که در آمد با یک دهم همان پول توی خانه دراز می کشیم لنگ و پاچه را حوالهء دستهء مبل می کنیم و با اخوین باقرلو همان فیلم احتمالن راضی نکننده را به سیاحت می نشینیم ! 

٢- یادم باشد بعدن راجع به (( بی پولی )) یک پست اختصاصی بنویسم ... نه در مورد خود فیلم البته ... راجع به سوژه اش ... و ذهنیت خودم در مورد بی پولی ...

3- دیشب خواب محسن منوخودم را دیدم ... خواب بدی بود ... امروز ظهر که بیدار شدم اس ام اس دادم که : دیشب خوابتو دیدم محسن ... خوبی ؟ ... جواب داد : اِ ... باور می کنی منم خواب تو رو دیدم ؟ ... تو خوبی ؟ ... و بعدش امروز دوست ناشناسی به اسم ( س ) کامنت گذاشته که : همیشه وبلاگتو می خونم اما هیچ شناختی ازت ندارم. جز این عکس پروفایلت و عکسهایی که تو وبلاگت از خودت گذاشتی هیج ذهنیتی نسبت بهت ندارم . نزدیکیهای صبح خوابم برد خواب تو و اون دوستت محسن رو دیدم ( عکس اونم تو این وبلاگ دیدم ) خواب خوبی نبود . تو خواب خیلی برات گریه کردم . خواهشا این روزها بیشتر مراقب خودت باش .

4- گذشته از اینکه ( دور از جان محسن )  اگر ما را ندیدید حلال کنید بیزحمت ! می خواهم بگویم که دنیای خواب به طرز وحشتناکی غریب است ... اصلن یک جاهایی ترسناک می شود حتی ساده ترین المانهای معمولی و غیر ترسناکش ... بلاخره این تصاویر کشگی که نیست ، از یک منبع ناشناخته ای ساطع می شود دیگر ... جلّ الخالق !

5- هیچی ! ... همینجوری خواستم رُند بشود شمارگان این پُست !  

  
نویسنده : محسن باقرلو ; ساعت ۱:۱۱ ‎ق.ظ روز شنبه ۱۱ اردیبهشت ۱۳۸٩
تگ ها :


صبح پنجشمبه’ ابری بارونی ...

  
نویسنده : محسن باقرلو ; ساعت ٩:٠٩ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ٩ اردیبهشت ۱۳۸٩
تگ ها :


یک عکس یک سوال ...

امروز صبح تو ماشین با پسر دایی کلاسور و امشب تو خونه با مریم یه بحث مفصصلی داشتیم در خصوص زن و مرد ... یه بحث کللی که شاید بعدن یه پست با همین محوریت بنویسم ... علی الحساب اگه حال داشتین و حال کردین به این سوال جواب بدین :

فک کنید روز ازله و شما تو این موقعیت فرضی که میگم قدرت انتخاب دارید ... دوست داشتید مرد دنیا بیاید تو یه دنیای کاملن تک جنسیتی و مردونه و بدون زن ... یا زن باشید تو یه دنیای بدون مذکرجات ؟!

اگه واسه جواب و انتخاب احتمالی تون دلیل خاصی ام دارید حتمن بگید ...

***

این عکسم امروز وختی منتظر تموم شدن کلاس مریم بانو بودم ، تو یکی از فرعی های حوالی خیابون وصال گرفتم ، همینجوری میذارمش اینجا که شادیهامونو قسمت کنیم ! :

 

  
نویسنده : محسن باقرلو ; ساعت ۱٢:۱٢ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ۸ اردیبهشت ۱۳۸٩
تگ ها :


هوم ؟!

 

 

 

 

بنظرتون لوکیشن این عکس پروفایل کجا میتونه باشه ؟!

آففرین ! ... ٣ چراغ روشن واسه اونایی که گفتن تله کابین !

-

-

  
نویسنده : محسن باقرلو ; ساعت ٥:٥٥ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ٧ اردیبهشت ۱۳۸٩
تگ ها :


مامانا !

مامانم عمر منه ... عین همه تون ... نفَسمه ... عین همتون ... مامانه دیگه ... یدونه س در عالم امکان ! ... مادرها ( لااقل برای بچه هاشون ) بی نظیرن و برای هر کس تکرار نشدنیه لذت گرمای وجود مادر ... گمونم بچچه ای نباشه که مامانشو ( لااقل یه اپسیلون ) بیشتر از باباش دوست نداشته باشه ! ... و این بنظرم اصلن بی عدالتی و بی انصافی نیست ... اتتفاقن عین عدالت و انصافه چون باباهامونم یحتمل همین حسُ داشتن در قیاس بین والدینشون در مسابقهء بین خوب و خوبتر ! ... بلاخره باید یه فرقی باشه بین یکی که از فردای شبِ رختخواب رفته سراغ زندگی ش و اون یکی که 9 ماه مرام گذاشته و واستاده عین شیر ... حالا تازه این یه فقَره شه ! ... از همون فردای فوق الذکر بگیر تااا وختی بچچه هه واس خودش یه پا مامان یا بابا بشه و حتی بعدترش ...

بذارین برگردیم اول این نوشته ... مامانم عمر منه ... همدیگه رم یه دنیا دوست داریم ولی متاسفانه با هم دوست نیستیم ... یا لااقل اونجور که باید رفیق نیستیم ... انقد که تو این 35 سال یاد ندارم حتی یه بار دو تایی خلوت کرده باشیم و حرفای مادر و پسری خصوصی زده باشیم ... البته علتهای زیادی داشته قطعن ... که خب یه سری شو میدونم و لابد خیلی هاشم نمی دونم ... و شاید هیچوختم نفهمم ... ولی حداقلش اینه که حالا و تو این سن و سال دیگه عین سالهای باد در کلله گی ! ... یه طرفه به قاضی نمیرم و واس خودم زر زیادی نمی زنم و عالم و آدم رو نمی کِشم پای دادگاهای کوچیک خیالی م ! ... آدمها رو باید فهمیدشون ... باید درکشون کرد ... خودشون و شرایطشون رو ... وگرنه بهتر و ثواب تر آن است که زبان به کام گرفته به کنجی نشست عین بُز ! ...

***

وبلاگ دار شدن مامان مریم شد بهانهء این نوشتار ... بعد از مامان بی تا و مامان نگار حالا مامان مریم بانو هم به جمع مامانبلاگرها ! اضافه شده اند که اتفاق مبارکی ست برای این کلانشهر مجازی ... برای خودشان هم نوشتم که : من وبلاگ رو واسه همین چیزاش دوس دارم مامان ... یعنی قطعن اگه شما اینجا رو نمیساختید تا صد سال دیگه ام این حرفا رو از زبون شما نمی شنیدم ... و خب این بده دیگه ... حیفه ... آدم اینجا ... تو بلاگستان ... تو این دنیای مجازی ... نزدیکترین عزیزانش رو هم از دریچه’ تازه ای میبینه و میشناسه ... و این بنظرم برمیگرده به فرق بین حرف و نوشتن ... بین کلام شفاهی و کلام مکتوب ... و دقیقن بخاطر همین ارزشمندیه که هنوز بعد از اینهمه سال با اینهمه پیشرفت تکنولوژی ... کتاب جایگاه خودش رو داره ... نوشته معتبره ... اصله ... اصیله ... خلاصه که به شهر مجازی و مصنوعی ولی قشنگ ما خوش اومدید مامان جان ! ... هزار هزار تا مخلصیم شدیدناک !   

  
نویسنده : محسن باقرلو ; ساعت ۱۱:۱۱ ‎ب.ظ روز دوشنبه ٦ اردیبهشت ۱۳۸٩
تگ ها :


گنج چند دقیقه ای !

من اصولن عادت ندارم پول پس انداز کنم ! ( عین فیلمها : اوووو خدای من ، چه بد ! ) ... ضمنن عادت ندارم پولهایم را ( البته اگر پولی داشته باشم ! ) توی جیبهای مختلفم پخش کنم یا مثلن جاهای مختلف جاساز کنم مثل جیب مخفی کیفم یا توی جایخی فریزر یا توی فلاپی رم کامپیوتر یا توی جانونی یا جاهای دیگری از این قبیل ! ... یعنی یاد ندارم همچین کاری کرده باشم الا یک مورد آن هم دوران آموزش سربازی که مثل بقیهء هم خدمتی هام یک شورت بلند جیب دار خریده بودم برای این کار ! ... بماند که آن اسکناسهای بدبخت توی گرمای 50 درجهء اهواز چه کشیدند ! ...

امروز برای اولین بار در تاریخ شکل گیری م ! اتتفاق نادر و شگفت انگیزی را تجربه کردم ... همینطوری بیخودکی داشتم شونصد تا زیپ کیف لب تاپی ام را که مریم برایم کادوی تولد گرفته می گشتم که توی یکی از مخفی ترین جیبهایش مبلغ هنگفتی پول پیدا کردم ! ... انقدر که بشود با آن یک خانهء دوبلکس در حوالی قیطرانیه ! خرید یا یک دست کلّه پاچهء ردیف ابتیاع کرد و زد توی رگ ! ... انقدر ذوق کردم که انگار توی قرعه کشی بانک ، به ارتفاع برج میلاد تراول برنده شده باشم ! ... اصلن حس مالکیت نداشتم به اسکناسهای توی زیپ ... دقیقن حس می کردم پیداش کرده ام ... انگار که باد آورده باشد ! ... شمردمشان ... یک ... دو ... سه ... شما فکر کنید ایکس هزار تومان !

هنوز در لذتِ یافتن این گنج عظیم مغروق بودم که تلفن شرکت زنگ زد ... شمارهء آی دی کالر اشارت به منزل داشت ! ... مریم بود ... بعد از چاق سلامتی گفت : محسن یادته جمعه صُب تو ماشین ازم پول گرفتی ؟! ... گفتم ( اوممم ... بعله ! ... ) گفت : عصر همون روزم یادته که دوباره تو ماشین ازم پول گرفتی ؟! ... گفتم ( بعله ! ... اوممم ... ) گفت : خب ، همین دیگه ! ... یادم افتاد که قرار بوده وختی رسیدیم خانه پول استقراض شده را برگردانم ولی نبرگردانده ام ! ... گفتم خب حالا جمعن چقدر گرفته بودم ؟! ... باورتان نمی شود ... گفت : ایکس هزار تومان ! 

آقا اصلن پس انداز به ما نیامده ! ... چه کاری ست خودمان را الکی سبک کنیم خب !  

  
نویسنده : محسن باقرلو ; ساعت ۱٠:۱٠ ‎ب.ظ روز یکشنبه ٥ اردیبهشت ۱۳۸٩
تگ ها :


بشکن و بالا بپّر ...

دست خودتو بگیر و پاشو ... نچپ تو لاکی که ملاک هلاکته بچچه ... دس بجمبون لعنتی ... همین فرداس که صدات کنن عین چی بمونی تو رودرواسی ... تو هول و ولا ... تو بود و نبود ... بدبخت دیگه با فلوت مارگیر ها ام بیرون نمیای از تو جعبه ت ... شدی اسب سفید تو نقاشیا ... بال داری و نداری ... حال داری و نداری ... پروازت یه فریم بیشتر نیست ... ثابتی و داری لای علفای چمنزار می گندی ... هر کی ام نگات می کنه یعنی داره نگات نمی کنه ... بالا پریدن عین درس کردن نیمرو می مونه ... ولی تو ظرف ملامین بی دسته ... آسونه و سخت ... صداتم نبر بالا ... نه واسه من نه واسه خودت ... به سلولهای بدنت بگو یجوری خمیازه بکشن که بشکنه حصار و حصیر ... وگرنه برو سرتو بذار بمیر ... دسمال ام که میشی کاش دسمال دست دختر کرد بشی موقع رقص رنگارنگش ... لگد بزن زیر کاسه مسی جرم گرفته و تو دستت آب بنوش از ناودون آسمون ... بعدشم انقد قرقره کن که لب و لثه ت بی حس بشه ... تو عکساتم بخند بخند بخند تا وختی دلدرد بگیری ... گور بابای عکاس ... گور بابای من ... گور بابای تو ...

  
نویسنده : محسن باقرلو ; ساعت ۱۱:۱۱ ‎ب.ظ روز جمعه ۳ اردیبهشت ۱۳۸٩
تگ ها :


ننگت باد ای عباس گامبوی سابق !

آن سالهای دانشکده که من ٧۵ کیلو بودم با شکمی تقریبن فلترون ! و عباس بالای ١٠٠ بود و تقریبن محددب ! هیچوخت فکرش را هم نمی کردم که یک روزی ظرف ٧-٨ سال آینده بلحاظ عرضی از عباس سَرتر باشم و تماشای عکس دو نفرهء مان برود روی مُخم ! ... آنوختها شکم برآمدهء مردهای میانسال و بیشتر از آن پسرهای جوان برایم تعججب برانگیز بود راستش ! ... فکر می کردم اگر آدم سر سوزنی اراده داشته باشد و جلوی شیکم صاب مرده اش را بگیرد محال است خیککش بشود عینهو بشکه های چوبی راه راه شراب ! ... ولی طی کردن این پروسه مثل آب خوردن است در چشم به هم زدنی ... خزنده تر و زیرپوستی تر از آن که فکرش را بکنی اتتفاق می افتد لامصصب ! ... بعدش می افتی توی یک دور باطل ... هی عین گاو می خوری چون گنده شده ای و بدنت نیاز به انرژی بیشتری دارد ... و هی گنده می شوی چون داری عین گاو می خوری ! ... می رسی جایی که هیچ کاری ش نمی توانی بکنی ... دیگر حتی تردمیل و ابروکت ! هم دردت را دوا نمی کند ... اگر خیلی مرد باشی و اراده ات جددی از فولاد باشد باید چند ماه خودت را پاره کنی و ریاضت بکشی تا مثل عباس ١۴٠ را بکنی ١٠٠ که تازه بشوی یک چاق معمولی ! ... حالا فک کن این احوالات ٣۵ سالگی من است ! ... خدا به دادم برسد در ٣۵٠ سالگی ! ... دلبندانم اینها را نگفتیم الا محض عبرت آموزی و زنهار !!

  
نویسنده : محسن باقرلو ; ساعت ۱٢:۱٢ ‎ق.ظ روز جمعه ۳ اردیبهشت ۱۳۸٩
تگ ها :