تولدت مبارک گلم ...

روزی رو تصوّر کن که یه کرگدن 129 ساله یه کیک کوچیک خوشگل از نزدیکترین قنّادی خریده و بعد لق لق زنون و خنده دار عینهو اون پیرمردِ هر روز صبح سر یوسف آباد ! با عصای کنده کاری شدهء کهنه ش دو ساعت ازهمون نزدیکترین قنّادی تا خونه تو راه بوده و بی نفس اما با عشق ، به عشق روی ماه تو از پله ها کشیده بالا خودشو و با اینکه کلید خونه رو با یه نخ سبز انداختی دور گردنش در میزنه و وختی درو وا می کنی تمام زورشو جمع می کنه تو صدای فرتوتش تا یه کم شبیه جوونیاش بشه و بعد با لبخندی به پهنای صورت بهت میگه :

تولد 120 سالگیت مبارک مریم ترینم ! 

***

پی بعد از ظهر نوشت یک ! :

ایول که تولّد و تلفن مامانِ بیتا بهانه ای شد تا مریم طلسم آپدیت نکردنش رو بشکنه !

پی بعد از ظهر نوشت دو ! :

دیروز هم تولد محسن منوخودم بود ... تولدت مبارک رفیق محشر و زلال و فرفری من !

  
نویسنده : محسن باقرلو ; ساعت ٢:٢٢ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ۱ اردیبهشت ۱۳۸٩
تگ ها :


یک خبر ... یک مسابقه !

١- از مهمانی دیر رجعت کردیم منزل ! ... وگرنه قصد و نیتِ یک آپدیت دُرُس درمان و عینهو بچه آدمانه داشتیم به جان بی مقدار خودمان !

2- محسن خانِ پاییز بلند که معرّف حضور هستند انشالله ؟! ... مدت مدیدی بود بلاگستان در فراق قلمیجاتشان می سوخت در تبی 40 درجه بلکم بیشتر ! ... تا اینکه بلاخره تشریف فرما شده اند با وبلاگی جدید به نام پاییز در فرنگ که قرار است روند و رویه اش هم جدید باشد به حمدالله ! ... خودشان که فرموده اند : ... میخوام همه جا ببرمتون از بار و دیسکو بگیرین تا استخر زنانه و کتابخونه و مراکز فرهنگی و جاهای دیدنی و کافه های پایین شهر و مهمونی های اموات و مجالس فراماسیونی روشن فکرهایی که اطمینان دارن مجنون هستن و روانی هایی که ایمان دارن متفکر هایی بودن که حقشون رو به یغما بردن ! ...

3- هم دانشکده ای گراممان سمیرا بانو هم در پست جدیدشان یک مسابقه با جایزه را انداخته اند که ما را خوش آمد بسی همی ! ... فرمایش فرموده اند که ... میخوام تلخ ترین و شیرین ترین خاطره هاتون رو از معلمهای دوران تحصیلتون برام بگید یعنی برای من و همه اونهایی که اینجا رو می خونن ... بگید و جایزه بگیرید ... به کسانی که بهترین خاطره ها رو تعریف کنن خاطره هایی که از ته دل بخندونه یا بگریونه جایزه میدیم ... کللن دوران مدرسه و معللمها سوژهء خوبی ست برای نوشتن ! ... لذا الان که دیر وخت است تا فردا فک می کنیم و می نویسیم باشد که رستگار شویم ! 

  
نویسنده : محسن باقرلو ; ساعت ۱:۳٠ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ۳۱ فروردین ۱۳۸٩
تگ ها :


عجب نازی داره دلبر !

1- چه صُبهای قشنگی دارد این روزها تهران ...

2- چه دوربینی دارد این ال جی کوکی !

3- چه عشقی دارد کللن عکاسی و فتوغراف !

4- چه مغز خالی و دل پُری دارد کرگدن !

5- چه حالی دارد کامنت گذار این پست !

6- چه حسسی دارد مخاطب دائمی اینجا !

7- چه روی سنگ پایی دارد صاحاب اینجا !

  
نویسنده : محسن باقرلو ; ساعت ٢:٢٢ ‎ق.ظ روز دوشنبه ۳٠ فروردین ۱۳۸٩
تگ ها :


معجزتِ مکرر ...

مگر چند روز گذشته از آن زمختی و بی برگ و باری زمستانی ؟

من عاشق این معجزه های سادهء مکرر جاری ام ... 

  
نویسنده : محسن باقرلو ; ساعت ۱٢:۱٢ ‎ق.ظ روز یکشنبه ٢٩ فروردین ۱۳۸٩
تگ ها :


سهم ما رو ... کی چَپو کرد ؟

نوجوان بودیم در یک خانواده متوسط رو به پایین ... بالطبع سهممان از همه قشنگیهای عالم ( نوجوانی ) هم متوسط رو به پایین بود ... یعنی یا سهم نداشتیم از فلان چیزی که سر رفته بود از سر از ما بهتران و ریخت و پاشش می کردند بی آنکه قدرش را بدانند و یا انقدر کم بود سهم من و امثال من که گاهی وختها ناشکرانه می اندیشیدیم که بهتر بود نباشد همان اندک هم ... از همان لجبازی های عصیانگرانه و بی منطق کودکی و نوجوانی دیگر ... این کمبودهای ریز و درشت که گفتم مثال زدنش کاری ندارد ها ولی دوست ندارم حالا بشمارم ... فایده ای هم ندارد ... نه برای من نه برای شما ... و نه برای آن محسن باقرلوی 17-18 ساله ، نوجوان سیه چردهء زشت دبیرستانی که با تمام خواسته های برآورده نشده و آرزوهای دور و دراز خاک گرفته اش یکجایی یک گوشه ای توی همان سالها مانده و با لبخندی غمگین از میان دهلیز سالیان مشغول تماشای من امروز است و برایم آرزوهای قشنگ می کند ...

چقدر طولانی شد این مقدمه ... اصلن حرفم این نبود راستش ... آن سالهای نوجوانی خوب یادم هست که هر کداممان معبدی داشتیم ، یعنی معبدی ساخته بودیم برای خودمان ... یکی با نوارهای کاستش خوش بود و آن یکی نیمکت سیمانی و داغ استادیوم های فوتبال پارادایزش بود ... یکی عشقش تماشای تکچرخ زدن موتور سیکلت ها بود از پشت فنس های محوطه پیست موتور سواری آزادی و آن یکی تمام هفته را زنده بود به شوق آن یک روز در هفته ای که با پول توجیبی های به زور جمع کرده اش خم می شد جلوی دریچه گیشه بلیط فروشی سینما ... یکی شبها خوابش نمی برد از ذوق فردا 7 صبح که قرار بود ناشتا آب شانه کند و هول هولی بزند بیرون که ( مثلن ) دوست دخترش را موقع مدرسه رفتن یک نظر از دور ببیند و آن یکی با بدن لاغر و استخوانی و پیزوری اش طوری جددی و با پشتکار هر روز ساک باشگاه بدنسازی را می انداخت روی دوشش که انگار راهی نبردی مقدس بود ...

من هم خب مستثنا نبودم از این قاعدهء بی قاعده ... یکی از معابد من بالاپشتبام خانه مان بود ... عاشق لحظات بی نظیری بودم که آنجا می گذراندم ... زل می زدم به دور دست ها ... به منظره تهرانی که آن سالها انقدر دود و دم نداشت هنوز ... سوار قاطر خیالم می رفتم توی تک تک خانه هایش و ساعتها فرزند آن خانه و خانواده می شدم عینهو واقعیت عینهو روز روشن ... انقدر خوش میگذشت که نگو ... گاهی وختها هم فرزندشان نمی شدم ... می شدم فقط یک جفت چشم توی صورت دانای کل نامرئی ای که بال داشت و ماشین زمان داشت و قالیچهء پرنده داشت و خلاصه همه اسباب و ادوات یک سفر جانانهء خیالی را داشت ... یک دانای کل فضول که سرک می کشید توی خانه و زندگی مردم تهران ... و چه لذتی هم می برد از این فضولی کودکانهء خیالی بی ضررش ...

آن سالها خانه سه طبقه ما یکی از بلند ترین های کوچه و محله بود ... کل تهران را می شد دید و دید زد ... برج آزادی پیدا بود عین عروس برج میلاد هم هنوز توی شکم ننه اش بود ... چراغهای دانشگاه آزاد پونک پیدا بود در شب ... نشستن هواپیماهای فرودگاه مهرآباد پیدا بود در روز ... و چراغهای منظم باند فرودش در شب ... از این طرف هم گنبد و مناره های حرم خمینی پیدا بود بی ریسه های رنگینش در روز و با آنها در شب ... تا اینکه از یک وختی به بعد خانه های تهران شروع کردند به قد کشیدن ... غمم می گرفت هر روز و هر شب وختی می رفتم روی پشتبام و می دیدم یک تکه از تهران را بلعیده این قد کشیدن های لعنتی مدام ... برج ساز ها و بساز بفروشهای عوضی روز به روز بیشتر دست می فشردند روی حلقوم سهم من از آسمان و منظرهء تهران قشنگم ... هر روز تصویر یکی از آن خانه هایی که فرزند خیالی شان می شدم گم می شد محو می شد ... و هر شب افق دید دانای کل ذهنم محدود تر می شد ... باورش ... قبول کردنش ... پذیرفتنش ... تا مدتها برایم سخت بود ... خیلی سخت ... تا اینکه بلاخره کنار آمدم با این چَپو شدن یکی از خواستنی ترین هایم ... و دیگر هم پاپی اش نشدم ...

چند روز پیش که نمی دانم برای چه کاری رفته بودم پشتبام یک دور که چرخ زدم دور تا دورم دیوار بود و آجر و سیمان ... تنها بخشی که منفذی داشت به کوه های اطراف تهران همین عکس بالا بود ... شاید برای شمایی که این چند خط را می خوانید بی اهمیت و مسخره باشد ولی برای من یکی از تلخ ترین تصاویر زندگی ام بود ... آدمیزاد است دیگر !  

  
نویسنده : محسن باقرلو ; ساعت ٩:٠٩ ‎ب.ظ روز جمعه ٢٧ فروردین ۱۳۸٩
تگ ها :


آپدیتمعرفینامه !

***

گر معما حل شود آسان شود ! :

***

1- آرش بابای هانا

***

2- رعنا پت پستچی

***

3- میثمک

***

4- دختر آبان

***

5- کرگدن

***

6- مریم ترین بانو

***

7- میرزا قلمدون

***

8- نگار

***

9- آقا طیّب

***

10- شیدایی ( همسر آقا طیّب )

***

11- وحید باقرلو

***

12- می نو

***

13- مجددن کرگدن !

***

14- محبوبه

***

15- حمید باقرلو

***

16- مجددن مریم ترین بانو !

***

17- رضا سیرجانی

***

18- عاطفه

***

19- کلاسور

***

20- مائده

***

21- حامد ( اخوی مریم بانو )

***

22- ابله خاتون

***

23- سعید مجید حمید

***

24- لیونل مسی ته تغاری !

***

 

25- کیامهر

***

26- ایرن

***

27- محسن منوخودم

***

28- سپهر جان ( گل پسر بهار سلام تنهایی )

***

29- حسین ترابی ( پسر یک مزرعه دار )

***

***

***

اینم عکس اخوان باقرلو بعنوان حسن ختام امروز فراموش نشدنی :

  
نویسنده : محسن باقرلو ; ساعت ۱:۱۱ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ٢٦ فروردین ۱۳۸٩
تگ ها :


یک پُست فراموش نشدنی !

پست قشنگی شد ... خودم که خیلی دوسش دارم ... حالا بعدن راجع بهش می نویسم ... چون تو دنیای مجازی خیلی از بچه ها همدیگه رو چهرتن نمیشناسن اول می خواستم واسه هر عکس ۴ تا اسم گزینه بذارم که حدس زدنش راحت تر باشه ولی بی خیال شدم به دلایلی ... لذا من اسامی همهء کسایی که عکس فرستادن رو اینجا بدون ترتیب عکسها و بصورت پس و پیش و قر و قاطی می نویسم دیگه حدس زدن اینکه هر عکس مال کیه با خودتون ! ... یه راهنمایی کوچولو : صاحبان عکسها یه در میون پسر و دخترن به جز دو تای آخر که هر دو پسرن ! ... یه راهنمایی بزرگ : همشون تو لینکای من هستن !! ...

 

اسامی بچه ها بصورت پس و پیش و قر و قاطی به شرح ذیل میباشد ! :

مسی ته تغاری - آقا طیب - مریم ترین - سپهر - کلاسور - وحید باقرلو - آرش برای دخترش هانا - ایرن - رضا سیرجانی - پسر مزرعه دار - دختر آبان - محسن منوخودم - شیدایی - مائده - حمید باقرلو - کیامهر - رعنا پت پستچی - حامد - می نو - سعید مجید حمید - کرگدن - ابله خاتون - میرزا قلمدون - میثمک - عاطفه - نگار - محبوبه .

و اما نکاتی چند ! :

١- ممنون از رعنا بابت ایده محشرش ...

٢- ممنون از اونایی که حرف ما رو شهید نکردن و عکس فرستادن ...

٣- هیشکی تا پست بعدی که معرفی عکسهاس عکس خودشو لو نمیده بیزحمت !

۴- اگه عکسی رو با اطمینان میشناسید لو نمیدید خواهشن ... فقط حدس ها !

۵- لطفن خوشگل ترین ... بامززه ترین ... و تُخس ترین بچه رو از بین این عکسها انتخاب کنید ! 

 ***

عکسهای این پست تاریخی منتقل شد به پست معرفینامه !

  
نویسنده : محسن باقرلو ; ساعت ۱٢:۱٢ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ٢٥ فروردین ۱۳۸٩
تگ ها :


تا ظهر ...

 

 الان ساعت 3 و 33 دقیقه بامداد روز چارشمبه س !

دهنم صاف شد تا عکسا رو یه اندازه و آپلود کنم !

پیش نویس پُستی که قولشو داده بودم آماده س ...

فقط منتظر عکس چهار پنج نفرم که قول دادن

صبح اول وخت برسونن عکساشونو !

پس فعلن شب عالی متعالی !

البته بهتره بگم صبح بخیر !!

  
نویسنده : محسن باقرلو ; ساعت ۳:۳۳ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ٢٥ فروردین ۱۳۸٩
تگ ها :


تمدیدات !

  
نویسنده : محسن باقرلو ; ساعت ۱٠:۱٠ ‎ق.ظ روز دوشنبه ٢۳ فروردین ۱۳۸٩
تگ ها :


بچچه بازی !

رعنا به عمه زری پیشنهاد داده بود که : میگم بیا یه جنبشی ایجاد کنیم همه رو دعوت کنیم عکس بچگی ها شونو بذارن تو بلاگشون جالب میشه ... ما هم که نوستالژی باز ... خلاصه خیلی از این ایده خوشمان آمد و در کسری از ثانیه سرقتش کردیم البت با رعایت کپی رایت و اینا یعنی از صاب ایده رخصت اس ام اسی گرفتیم و حلالواری شد ! ...

لذا دوستانیکه مایل به شرکت در این طرح بزرگ ملی هستند ! هر چه سریعتر یک عکس از بچچگی های خودشان ایمیل کنند به bagherloo@gmail.com بیزحمت !

بعد من همه عکسها را آپلود می کنم و توی یک پست میگذارم که حدس بزنید کی به کی ست ! ... برای اینکه خیلی هم سخت نشود می توانیم دو تا کار بکنیم ... یکی شما یکی من ! ... اول شما : عکسی که می فرستید خیلی جغله نباشد ! و یک شباهتهای کوچکی با حالایتان داشته باشد خب ... دوم من : زیر هر عکس 4 تا گزینه بنویسم که از بینشان حدس بزنید صاب عکس را ! 

پی نوشت ١ :

اگر قصد فرستادن دارید هم بکشید و لفتش ندهید ، لطفن ظرف امروز و فردا ! 

پی نوشت ٢ :

اگر تعداد عکسها به حد نصاب نرسد زحمت جمع آوری و آپلود به خودم نمیدهم !

  
نویسنده : محسن باقرلو ; ساعت ۱۱:۱۱ ‎ق.ظ روز یکشنبه ٢٢ فروردین ۱۳۸٩
تگ ها :


بلاخره افتاد گذر پوست به دباغ خونه !

 

بعد از ٣۴ سال زندگی آبرومندانه بلاخره امروز برای اولین بار باید برم دندونپزشکی !

از خدا که پنهون نیست از شما ام نباشه عین چی ترسیدم و کپ کردم !

دندونپزشکامونم عین این عکس نیستن که اقلکم انگیزه ایجاد بشه !

( عکس را هر سایتی آپلود کردیم نیم ساعته کهیر زد ! ... همهء دنیا بچه مثبت شده اند !! )

  
نویسنده : محسن باقرلو ; ساعت ٩:٠٩ ‎ق.ظ روز شنبه ٢۱ فروردین ۱۳۸٩
تگ ها :


جنس مخالف بازی !

وحید خان ( وب گپ ) ما را به یک بازی دعوت کرده بودند با این سوژه که اگر تبدیل به جنس مخالف بشوید ۵ تا کاری که دوست دارید انجام بدهید چیست ؟! ... روم به دیوار اولش به غیرتمان برخورد ! ... ولی بعد گفتیم ای بابا این فقط یک بازی ست کرگدن جان ! ... لذا بازی می کنیم به شرح ذیل !  :

تصویر فوق بخشی از این کاریکاتور وحید نیک گو میباشد !

١- دوست داشتیم با لباس و گریم کاملن پسرانه جوری که احدالناسی بو نبرد از جنس لطیف هستیم برویم توی کوچه خیابان و بقول شهره لرستانی ریلیشن شیپ مردم را از زاویه ای تازه بازبینی و بررسی کنیم !

٢- دوست داشتیم شب خواستگاری مان همزمان با سه چار تا خانواده قرار می گذاشتیم و وختی هر سه چار جوان کت شلواری ژیگول مستون با موهای آب شانه زده و صورت شیش تیغ همراه والدینشان دسته های گل در بغل زنگ خانه را می زدند آی می خندیدیم !

٣- دوست داشتیم با پسرهایی دوست شویم که موتور داشته باشند ! ... آنهم نه از این هوندا ١٢۵ های زپرتی بلکه از این موتور خوشگل های جدید و گنده منده ! ... بعد هر روز باهاشان قرار می گذاشتیم و می رفتیم خیابان گردی و روسری مان را هم در جاهای خلوت بر می داشتیم و موهای بلوند یا مِش استخونی مان را حسابی باد می دادیم ! ... البت سعی می کردیم جوری سیاست به خرج بدهیم که این مو باد دادن باعث به باد دادن چیزهای دیگر نشود !

۴- دوست داشتیم لباس پوشیدنمان متفاوت و چشم در آر باشد ! ... البت نه بلحاظ نمایش برجستگی ها و پستی بلندی ها و سایر جاذبه های طبیعی و گردشگری مان ! ... از این نظر متفاوت که مثلن یک روز با چادر عربی و روبنده و دستکش مشکی و سه لایه جوراب بزنیم بیرون جوری که هیزترین و تلسکوپی ترین چشمهای مذکر هم قادر به رصد یک اپسیلون از پوست گندمگون باطراوتمان نباشند ! ... و درست فردای همان روز با چنان لباس خفنی توی انظار عمومی ظاهر شویم که پشت سرمان آمبولانس و نعش کش راه بیفتد چن تا چن تا !

۵- دوست داشتیم از دوران بلوغ و سنّی که آب می رفت زیر پوستمان و قابل متلک پراندن می شدیم تک تک متلکهای وارده را ثبت و ضبط کنیم و آخر هر سال به صاحب خلاقانه ترین متلک پرتاب شده جایزه ای درخور بدهیم !

پی دعوت نامه نوشت ! :

اجباری نیست ولی من از مریم بانو - حمید داداش - هلیا - محسن منوخودم و مسی ته تغاری دعوت می کنم که بازی کنن !

  
نویسنده : محسن باقرلو ; ساعت ۱:۱۱ ‎ق.ظ روز جمعه ٢٠ فروردین ۱۳۸٩
تگ ها :


پیش آپدیت !

 

 

آپدیتیزاسیون تا ساعاتی دیگر ... !

من

  
نویسنده : محسن باقرلو ; ساعت ٢:٢٢ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ۱٩ فروردین ۱۳۸٩
تگ ها :


save in آدم دونی !

صُبا بعد از اینکه بچه ها رو تو میرعماد پیاده می کنم سیگاری می گیرونمو نم نم و بی عجله عباس آباد رو می رونم تا سر یوسف آباد ... فحشهای راننده های پشت سری رو به جون می خرم و حتی سعی می کنم جوری برم که چراغ سبز جاشو بده به زرد و بعدش قرمز ... که من واستم ... که دنیا واسته ... و تا می تونم به آدمهای توی خیابون و ماشینها نگاه می کنم ... زل می زنم ... یکی یکی با دقت ... طوری که کسی از قلم نیفته ... سعی می کنم سر تا پا save شون کنم تو مغزم ... مذکر و مونث ام نداره ! ... قیافه هاشونو ... راه رفتنشونو ... حالات چهره شونو ... لباساشونو ... یجورایی کمپلت ذخیره می کنمشون تو آدم دونی مغزم ! ... توشه جمع می کنم واسه اون 9 - 10 ساعتی که قراره تو اون دو تا اطاق دلگیر آدم نبینم و در و دیوار تکراری ببینم ...   

  
نویسنده : محسن باقرلو ; ساعت ۱:۱۱ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ۱۸ فروردین ۱۳۸٩
تگ ها :


امشب حرف نداری پسر !

بی اغراق از ۵/٩ نشستم پای کامپیوتر با کللی سوژهء گنگ ...

که یکی ش بشه کلمه ... بشه جمله ... بشه حرف ...

ولی انگار تا دست و دل نخواد کلله ول معطله !

  
نویسنده : محسن باقرلو ; ساعت ۱:٠۱ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ۱٧ فروردین ۱۳۸٩
تگ ها :


منادیان نوین زخم و امید ...

دادا ... شاهین نجفی ...

یه روز خوب میاد ... هیچکس ...

احتمالن همه تون این دو تا آهنگو شنیدید دیگه ...

خب ؟ ...

نظر ؟ ...

  
نویسنده : محسن باقرلو ; ساعت ۱:٠۱ ‎ق.ظ روز دوشنبه ۱٦ فروردین ۱۳۸٩
تگ ها :


ممنونتم سبزآبی ...

سلام مریم عزیزم ...

سلام گلم ... سلام خانومم ...

سالگرد ازدواجمون مبارک مهربون شریک بی توقع ...

باورت میشه ؟ ... رفتیم تو چار سال ... چهار ساااااال ...

چقد زود گذشت مریم ... کنار تو ... یله در بازوان تو ...

چشم به هم بزنیم میشه چهل سال ... میشه یه عمر ...

مرسی بابت همهء دست تو دست و شونه به شونه و پا به پام اومدنات ...

مرسی بابت همهء دل به دلم دادنا و دلدادگیای دل دریائیت که شرمندهء مرامشم ...

مرسی بابت همهء خنده ها و خوبی ها و خوش خلقی هات در حق این کرگدن بداخلاق ...

مرسی که پیدام کردی ...

که پیدات کردم ...

که اومدی ... 

که هستی ...

که عشقی ...

  
نویسنده : محسن باقرلو ; ساعت ۱٠:۱٠ ‎ق.ظ روز یکشنبه ۱٥ فروردین ۱۳۸٩
تگ ها :


انشای فردای تعطیلات !

  
نویسنده : محسن باقرلو ; ساعت ۸:٠۸ ‎ب.ظ روز جمعه ۱۳ فروردین ۱۳۸٩
تگ ها :


دوازده + یک به در !

تناقض غریبی ست اینکه توی مراسم و مناسبتهایی مثل چارشمبه سوری و سیزده بدر و غیره ، هم از صمیم قلب دوست داشته باشی بین جمع باشی درست وسط شلوغی و اگر همرنگ جماعت نشوی توی سکوت خانه بدجور احساس مغبون بودن کنی ... و هم با تمام وجود متنفر باشی از نفس کشیدن میان همهمه و ازدحام و شلم شوربای چندش آور هزاران آدمی که با نهایت خودخواهی فقط به خوشی خودشان فکر می کنند و حاضرند کللهم اجمعین حقوق بقیه را به نفع چند ساعت مثلن شادی و تفریح خودشان زیر پا بگذارند ... آدمهای سالی یک روز دوستدار طبیعتی که به طرز رقّت انگیزی هر جا که سر سوزن نشانی از سبزه و علف دیده اند توی یک گُله جا تو هم تو هم چپیده اند و هی چپ و راست مزاحم لذت بردن بغل دستی شان از طبیعتی می شوند که خیر سرشان به قصد و نیت اش از خانه بیرون زده اند ... لابد تصدیق می فرمائید که دو راهی خیلی بدی ست !

  
نویسنده : محسن باقرلو ; ساعت ٢:٢٢ ‎ق.ظ روز جمعه ۱۳ فروردین ۱۳۸٩
تگ ها :


یک عکس و سه لینک ...

این عکس را امروز توی حیاط خانهء عباسینا گرفتم ... معجزتی بود برای خودش و برای خودم ... ساقهء خشک و خالی سر کشیده بود تا کجا ... عینهو معراج ... یکجور تجلّی ساده و عمیق ... سر کشیده بود به اوج و گل داده بود درست توی آغوش آسمان ...

***

آن عید دیدنی های محشر خانه سالمندان و پرورشگاه را دو تا از دوستان قلمی کرده اند با آن سبک و نگاه های ستودنی شان ... که من هر دو نوشته را دوست دارم خیلی ... اولی آرش عزیز ... و دومی مهتاب بانو ... خواندنی اند جفت دیده های نادیده ...

***

مادر مهربان و باکمالات یکی از دوستان نازنین وبلاگی قدم روی چشم دنیای مجازی گذاشته و ممبعد اینجا می نویسند ... و من خوشحالم از این بابت ... بنظرم اینطوری وبلاگستان جددی تر می شود ... و خب بیشتر شبیه یک خانواده می شویم دور هم ...

  
نویسنده : محسن باقرلو ; ساعت ۳:٠۳ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ۱۱ فروردین ۱۳۸٩
تگ ها :


بحل کنید ما را !

عید ما که تموم شد ... مال شما ( اگر هنوز مستدام است ) خوش بگذره !

ما برویم کپهء مبارکمان را بذاریم که صبح واس شرکت خواب نمونیم !

جددن چرا تعطیلاتِ عید کارمند جماعت ١٣ روز کامل نیس ؟! 

  
نویسنده : محسن باقرلو ; ساعت ۱۱:۱۱ ‎ب.ظ روز دوشنبه ٩ فروردین ۱۳۸٩
تگ ها :


دیروز و امروز ...

دیروز با بچه ها رفتیم آسایشگاه سالمندان ... امروز هم پرورشگاه ... هر دو جا را اولش دلم رضا نبود به رفتن ... ولی رفتم که به عمرم لااقل یکبار رفته باشم ... و چه خوب شد که رفتم ... تجربهء غریبی بود هر دو ... هر کدام یکجور ... بخواهم بنویسم یک دنیا حرف هست از دیده ها و شنیده های این دو روز ... ولی نمی نویسم ... نه اینکه ریا نشود و اینها ! ... نمی نویسم چون بیشتر تجربهء یکسری حس های خیلی شخصی بود ... این چن خط را هم قلمی کردم که برادر کوچکانه بگویم اگر پا داد حتمن بروید اینجور جاها ... بدجور لبریز و دست پر برمیگردید ...

***

پی پیرزاده نوشت ! :

یکی از دستاوردهای باحال و با عشق این دو عید دیدنی دسته جمعی ، دیدن روی ماه آرش پیرزاده بود از نزدیک ( بعد از مدتها آشنایی در بلاگستان و رفاقت توی دنیای مجازی ) ... نازنینی ست این بشر ... نوشته های آرش برای دخترش هانا را همیشه واو به واو می خوانم و صفا میکنم از این همه احساس مسئولیت و پدرانگی معرکه و خب از همین طریق یک مختصر شناختی با روحیاتش داشتم ... اما دیدنش چیز دیگری بود ... خیلی معرکه تر از تصورات دورادورم بود ... به دوستی اش افتخار می کنم ... ایضن به دوستی همهء بچه های با معرفتی که دیروز و امروز سعادت داشتم کنارشان باشم ... 

  
نویسنده : محسن باقرلو ; ساعت ٥:٠٥ ‎ب.ظ روز یکشنبه ۸ فروردین ۱۳۸٩
تگ ها :


سال هش روزهء کهنه ...

چن روز گذشته ؟ ... همش ٩ روز ... شایدم ١٠ روز ... از آخرین روزی که تو سال گذشته رفتم سر کار ... پنجشمبه بود دیگه ... نصفه روز ... تو اون شلوغترین روز کاری سال که اگه بیس چار ساعت ام باشه همه زمان کم میارن واسه کارای عقب مونده شون ، فک کن چار پنج ساعت زمانو آدم کجای دلش بذاره ؟! ... کللی کار داشتیم اون روز ... مهمترینش زنده کردن یه چک چن میلیونی بود از طریق دو تا بانک که یکیش میرداماد بود و اون یکی سر یوسف آباد ... جز با پیک موتوری تهرانگردی کردن راه دیگه ای نداشت ... که انجام شد ... اصل حرفم این نبود ... می خواستم بگم که اون روز آخری طوری کارای انجام شده و نشده ای که تو سر رسید 88 ام نوشته بودمو بررسی کردم و میز و کشوها و کاغذ ماغذامو جم و جور کردم و با دفتر و پارکینگ ساختمون شرکت و سرایدارش خدافظی کردم که انگار دیدار بعدی من و این دفتر شیری رنگ دلگیر یه قرن دیگه خواهد بود ... و حالا اون یه قرن فوق الذکر ! فرررتی گذشته در چشم به هم زدنی ... و باز روز از نو و روزی بخور نمیر از نو ... باز یه سال دیگه پشت اون میز نشستن و همون کارای تکراری رو رج زدن ... انگار که تمام اون شور و شوق وصف نشدنی و تو کلمه نگنجیدنی خواب و خیالی بیش نبوده ... انگار اصلن نبوده ... که نبوده ... سال هش روزه قد هفتهء آخر سال کبیسه کهنه س برام ... شایدم برات ... و برامون ... خلاصه اینجوریه دیگه رفیق !  

***

پی مصوّر نوشت ! :

البت ما سعیمان را مضاعف کردیم که این سال هش روزه خیلی هم خشک و خالی کهنه نشود !

  
نویسنده : محسن باقرلو ; ساعت ۱:٠۱ ‎ق.ظ روز یکشنبه ۸ فروردین ۱۳۸٩
تگ ها :


مشاهدات صبحگاهی بک خرس سان !

( هر چند می دانم باور نمی کنید ! ... ولی عکاس این عکس خودمانیم آنهم ساعت 7 صبح امروز !! )

آدمیزاد عاشق خوابیدن است ... حالا نمی شود حکم کللی داد ولی عمدتن اینجوری است بشر جماعت ! ... حالا خوابیدن کنار هم ... یا روی هم ! ... یا اصلن بصورت انفرادی ! ... بطور نرمال یک سوم عمرش را خواب است ... غیر نرمالها و از تیرهء خرس سانان ! هم از نصف تا دو سوم و در برخی موارد حتی کللش را خوابند جان خودم ! ... حالا فک کن یکی از همین خرس سانان که در طول عمر منحوسش به قول شریفی نیای اخراجی ها حتی یک بار هم تاریک روشن هوا پا نشده که یک رکعت نماز به کمر صاب مُرده اش بزند ! ، در یک صبح کاملن تعطیل ابری نوروزی به قصد توی رگ زدن یک پرس کلله پاچهء تپل و ردیف شامل یک کاسه آب مغز روغنی ، یک پرس گوشت ، دو تا چش ، نصف مغز سهم اخوی وحیدش و نصف زبان سهم بانو مریم ترینش ! حوالی 6 صُب از منزل بزند بیرون ! ... شما ببین چه انگیزهء محررک و چه هدف والایی پشت داستان بوده که این خرس گرامی را از آغوش گرم رختخواب سالتو بار انداز کرده !

از اراجیف و اباطیل و شوخی گذشته ... وختی خوآبالویی مثل من حالا به هر دلیلی صبح زود می زند به خیابان ، چشم و دل و جانش مهمان منظره های نادیده ای می شود که روحش را تازه می کند عینهو شبنم قلمبه ای که برگ خاک گرفته را ... حتی همین تهران دودگرفتهء عبوس مزخرف هم برای پذیرایی از شهروندان سحرخیزش سفره های بی بدیل و بدیعی پهن می کند که خب طبیعی ست امثال من بی بهره بمانند از درک عطر و طعم و مززه اش ... و چه حیف ... 

اینجور معدود وختها آدم از لذت غریبی سرشار می شود نگفتنی ... و بعد از نثار چند فقره فحش آبدار به ذات اقدس همایونی خودش ! با خود عهد می کند که مابقی عمر فزرتی اش را توی خواب کُرره خری ( خرگوشی سابق ) ! حرام نکند و هرازچندگاهی لارج بازی در بیاورد و دست دلش را بگیرد ببرد سیــــــــــــر توی خنکای سحر بچرخاند و با صدای گنجشکها برقصد و چشمخانه اش را لبالب کند از سبزینگی و سرزندگی ... و بعد برود سر زندگی اش ... سراغ روزمررگی های تار عنکبوتی اش ... و چقدر قشنگ است این عهد و پیمان ها ... هر چند همه می دانیم که اینجور عهد ها دیری نمی پاید و زر مفتی بیش نیست !     

  
نویسنده : محسن باقرلو ; ساعت ۱۱:۱۱ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ٤ فروردین ۱۳۸٩
تگ ها :


1389 منهای دو روز ...

دو روزش که به فا.ک رفت ...

جز شباش که به نوشیدن گذشت ...

هیچی به هیچی ... صفر صفر به نفع داور ...

کسالت بار و خواب آور و خنثی عینهو مساوی های دربی ...

عینهو قدم زدن و ورراجی بی انتهای پیرمردا و پیرزنای پارک کوچیک محل ...

عینهو آفتاب بی رمق پاییز بالا سر عابر بی هدفی که مهمترین کارش آدامس جویدنه ...

حساب این دو روزو کم می کنم از این ٨٩ سربسته که معلوم نیس چی تو شیکم قلمبه ش داره !

  
نویسنده : محسن باقرلو ; ساعت ٢:٢٢ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ۳ فروردین ۱۳۸٩
تگ ها :


شرمندهء آلن و بقیه ...

1- خیلی از دوستان اس ام اس تبریک سال نو فرستادن ، شرمندشونم که جواب ندادم ... عید مبارکی این مدلی رو دوس ندارم ... شد رو در رو ... نشد هیچی ، بجاش توی دل آرزوی سر سلامتی ... و فقط دو نفر زنگ زدن بهم ... فقط دو نفر ... اولی عباس که قصه ش از رفاقت و حتی برادری هم گذشته ... و دومی هم آلن عزیز ... که اونم شرمنده مرامش شدم چون گوشیمو سایلنت و بایکوت کرده بودم امروز که سر حال نبودم ... امیدوارم امسال روی ماهشو ببینم ...

2- تماشای بچه های لباس نو به بر کرده با اون ذوق و شوق نوروزی و خنده های از ته دل و موهای درخشنده در آفتاب که دست مامان و باباهاشونو گرفتن و منتظر تاکسی و اتوبوس ان یا رو صندلی عقب ماشین باباشون لمیدن و به ماشینهای عقبی شکلک در میارن عالمی داره این روزا ... آدمو بغل میکنه و میبره به خیلی سال قبل ... سالهایی که دیگه یادش ام خیاله انگار ...

3- تو میگی یعنی امسال چجوری میشه احوالات خودمون و اونایی که دوسشون داریم و دوسمون دارن ؟ ... کیا میرن از بینمون ؟ ... کیا که رفته بودن برمیگردن ؟ ...    

  
نویسنده : محسن باقرلو ; ساعت ۳:۳۳ ‎ق.ظ روز دوشنبه ٢ فروردین ۱۳۸٩
تگ ها :