این هم یک یلدای دیگر ...

شب خوبی شد ... مهمونها را نمی دونم ولی لااقل به من که حال داد و فک کنم همین کافیه !! ... امیدوارم امشب همه تون شب یلدای قشنگی رو تجربه کرده باشین ... ( چقد لحن این جملهء آخری شبیه مجری های مزخرف تلویزیون شد ! ) ... هم دیروخته و صب پا شدن مصیبته ! و هم اینکه الان حس و حال نوشتن یک پست دلی - اونجور که خودم دوس دارم - دربارهء یلدا رو ندارم لذا فقط چن تا تشکر و بعدم شب عالی متعالی !

١- تشکر از مریم ترینم که امشب خیلی زحمت کشید و قبل از رسیدن من کل بساط و سور و سات شب چله رو مهیا کرده بود عین باقلوا ! و موقع تماشای فیلم جشن چایی هم همینجوری بی مناسبت و ییهویی بغلم کرد و نوازش و اینا و خلاصه حسابی ما را محبتناک کرد این شب یلدایی ! و ضمنن الانم اجازه داده بیدار باشم و این پست رو بنویسم براتون و برای رضای خدا !

٢- تشکر از میرزا قلمدون که تهران اومدنش بهانهء دور هم جمع شدن امشب شد و تنها کسی بود که در یک اقدام انتحاری با کرگدن عکس گرفت تا این پست یتیم و بی عکس نمونه ! و ضمنن سر شام کل یه نوشابه خانواده رو دمر کرد رو فرش تا بعدها وختی چن قطره چای می ریزم رو فرش عذاب وجدان نداشته باشم !

٣- تشکر از ایرن که جسورانه پیشنهاد دون کردن انارها رو داد و باعث شد جمع از آب هنداونه به آب انار ترسفورم کنند ! و امشبو به افتخار ما تا ١٢ بیدار موند ! و ضمنن تا آخر مهمونی دوربین ١٢ مگا پیکسلی شو از تو کیفش در نیاورد !

۴- تشکر از رویا که خیلی پرفشنال یک تاغار انار رو در کسری از ثانیه به تلّی از صد دانه یاقوت دسته به دسته بی نظم و ترتیب یکجا نشسته بدل کرد و ایضن به شدت موجبات شادی روح اُمّتی رو فراهم کرد که حالشو نداشتن دستاشون نوچ بشه ! ...

۵- تشکر از محسن که با وجود اینکه همیشه منبع لایتناهی و لایزال انرژی و جترقه بازی و بشکن و بالا بندازه ولی عهد شب یلدا باطری ش تموم شده بود نمی دونم چرا ! اما با این حال (ش) ! بازم یه تک مضرابایی اومد صیفی جات !

۶- تشکر از حامد که سرحال بود خدا رو شکر ولی این باعث نشد که حتی یه نخ هم از اون سیگار شبیه سیگار برگ خوشگلش بده بکشیم ! و ضمنن سر شام با فداکاری ستودنی ای جاشو با من ١١٠ کیلویی عوض کرد وگرنه کنسرو می شدم !

٧- تشکر از احسان جوانمرد که همیشهء خدا یجوره و اون جور هم یجورایی جور خوبیه ، یجوری که آدم یجوری ش میشه که جور خوبیه ناجور ! و سر شام هم در راه همرزمانش از جون مایه گذاشت با اون چمباتمه رو مبل غذا خوردن و در حد تیم ملی خواب رفتن پاش ! ضمنن باعث شد بعد از مدتها فیلم جشن چایی و خاطرات دانشکده رو یه بار دیگه مرور کنم !

٨- تشکر از وحید که دو نوع تخمه خرید و بساط شب یلدا رو تکمیل کرد اما خودش ما رو پیچوند و رفت پایین که نیمساعته برگرده اما وختی من رفتم که چن دیقه هم تو شب یلدای مامانینا شریک بشم دیدم ماتحتشو چسبونده به بخاری و عین خرس خوایبده !

٩- تشکر از حمید که لوس بازی وحید رو درنیاورد و کللن همچین اساسی ، از بیخ پیچوند قضیه رو !

10- تشکر از عباس و فری و راضیه و می نو و بی تا که هر کدوم لابد دلیلی داشتن برای غیبت امشبشون !

11- تشکر از خودم که امشب برعکس تمام مهمونی های این یکسال اخیر سرحال و اکتیو و انرژیک و بگو بخند بودم و اصلن ولو و داغون و وارفته و شیربرنج نبودم و ضمنن یه ربع قبل از رسیدن مهمونا ام صورتمو اصلاح کردم و مثل یه تیکه ماه شدم و اینا که اسنادش هم موجوده !

12- تشکر از شما که فردای شبِ شمردن جوجه هاتون و سر سیاه زمستون دارین اراجیف منو می خونین ! 

13- تشکر از خدا که شب یلدا رو آفرید !!

  
نویسنده : محسن باقرلو ; ساعت ٢:۱٥ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ۱ دی ۱۳۸۸
تگ ها :


یک شب معمولی خاص !

میز شام چیده شده بود ... نه خیلی باشکوه و شاعرانه و نه خیلی معمولی ... یک چیز بینابینی بود ... از معمولی کمی بالاتر و بهتر ... نشانه هایی از یک زن باسلیقه اما بی حوصله در چیدمانش مشهود بود ... مبل راحتی پهن و چرمی پشت به میز شام می جمبید آرام رو به تلویزیون روشن که هی از این کانال به آن کانال می چرخید هرز و دود ملایم سیگار بالای سر آن قسمت از خانه می رقصید برای خودش ... زن دیس برنج به دست وارد پذیرایی شد و تقریبن داد زد اسم مرد را : ......... نه مبل چرخان چرخید نه صدای مردانه ای جواب داد ... دیس را که گذاشت روی میز دولا شد و گیر داد به گوشهء ناخن لاک زده پاش که انگار شکسته بود ... مرد با مبل چرخید و گفت : اه حالمونو بهم نزن دیگه سر شام ... زن عین بچه کوچولوهایی که دعوایشان کرده باشند دستپاچه کمر راست کرد و خودش را زد به آن راه و نشست سر میز ... مرد از همانجا که نشسته بود زل زد به چشمهاش و بی خیال نشد انقدر که زن پا شد رفت دستهایش را بشوید ... مرد کنترل را پرت کرد روی کوسنی که کف اطاق ولو بود و رفت توی سینک ظرفشویی شروع کرد به دست شستن ... می دانست که اگر زن ببیند باز توی سینک دارد دست می شوید جیغ خواهد زد ولی انگار عمدن لفتش میداد ... زن که از دستشویی بیرون آمد برعکس همیشه بی توجه به قانون شکنی مرد صاف رفت نشست سر میز و شروع کرد به کشیدن غذا برای خودش ...

مرد انگار روی دور لج درآری بود چون وختی نشست سر میز با دست ته دیگ برداشت و شروع کرد به خوردن با صدای ملچ مولوچ ... منتظر بود که هر آن زن داد بزند و به هر دو اعتراض کند ... هم به اینکه با دست غذا برداشته هم به آن صدای ملچ مولوچی که همیشه می گفت بی نهایت متنفر و منزجر است از شنیدنش ... اما چیزی نگفت ... جالب بود چون حتی به تلویزیون روشن هم گیر نداده بود که داشت برای خودش زر زر می کرد روی یک کانال مسخره و مزخرف ... مرد با خودش فکر کرد قطعن چیزی شده چون امشب همه چیز خیلی غیر طبیعی ست ... بشقابش را دراز کرد سمت زن و با سر اشاره کرد که یعنی برنج بکش ... زن بعد از اینکه کفگیر آخر را دمر کرد توی بشقاب مرد طوری که انگار تازه از کما در آمده باشد داد زد : بازم که با دست ته دیگ برداشتی بی شعور ... مرد به نوک روغنی انگشتانش نگاه کرد و زود دستهایش را زیر میز قایم کرد ناخودآگاه ... حرکتش هم شوخی بود هم جدی ... جا خورده بود یک کم ... تا خواست صدای ملچ مولوچ دهانش را جمع کند طوفان فریاد اعتراض زن روی سرش خراب شد ... و بعد دقیقن مثل هر شب درست سر ساعت پشت چشم نازک کرد و با حالتی که بنظر مرد کریه و چندش آور و سرشار از بدجنسی تهوع انگیزی بود سوال تکراری این دو هفتهء اخیرش را پرسید : حالِ سینه های خانوم ......... چطوره ؟! ...

از همان روزی که برای گرفتن سویچ ماشین سرزده آمده بود اداره بالای سر مرد و همکار خانمش را دیده بود در حالی که کمی روی او دولا شده بود و در حال نگاه کردن به مانیتور کامپیوترش داشت سوالات معمول همکارانه می پرسید ، این سوال تکراری هر شب مثل پاندولِ این ساعت های بزرگ قدیمی سر ساعت عینهو ناقوس نواخته می شد توی زندگی سابقن عاشقانهء شان  ... مرد در لحظه تصمیم گرفت جواب هر شب را ندهد و نگوید که : استغفرالله و بعد مثل بُز سر تکان بدهد و بعدش با حالتی عصبی و هیستریک بقیه غذایش را کوفت کند ... چون فایده ای نداشت و این جواب نصفه نیمهء معترضه هیچ شبی توی این دو هفته نتوانسته بود جلوی جیغ و هوار و دعواهای بعدی زن را بگیرد ... بنابراین نفس آرام و نسبتن عمیقی کشید ، سرش را بالا گرفت کمی کج به سمت راست بدنش و لبخندی زد و گفت : خوبن ! سلام دارن خدمتتون ! ... و بعد در حالی که اصلن از خودش توقع نداشت جوری که انگار یکی از درون هُلش بدهد ادامه داد که : اتفاقن امروز که سوت.ین نبسته بود وختی دولا می شد روم خیلی سک.سی تر بود و بیشتر از روزای قبل حال می داد لامصب ! ...

و بعد سکوت کرد تا خودش را برای حمله و عکس العمل احتمالن دیوانه وار زن آماده کند ... با نگاه ترس خورده اش زل زده بود به زن و هر ثانیه هزار ساعت می گذشت برایش تا زن لب وا کند به فحش و ناسزا و کولی بازی ... زن که سرش انقدر پایین بود که انگار داشت کف پذیرایی را نگاه میکرد قاشقش را چند بار زد به بشقابش و بعد یکهو سرش را گرفت بالا و شروع کرد به خندیدن ... کم کم خنده هایش شدید و شدید تر شد و تبدیل به قهقهه هایی شد که در تمام طول این سالهای ازدواجشان مرد شبیهشان را ندیده بود ... طوری که از روی صندلی افتاد پایین و دراز کشید کف سالن و دستهایش را محکم فشار داد توی دلش و همینطور به قهقهه زدن ادامه داد ... اوضاع دیگر داشت کم کم از حال طبیعی خارج می شد ... مرد خواست چیزی بگوید اما حرفش را خورد ... زن به سرفه افتاده بود و وسط قهقهه های غیر طبیعی اش سرفه های بدی می کرد انگار غذا پریده بود توی گلوش ... انقدر شدید به خودش می پیچید موقع خنده که فرش زیرش را حسابی مچاله کرده بود ... مرد از سر میز بلند شد ، و در حالی که داشت نگاهش را از زن بر می داشت زیر لب فقط گفت : دیوانه ... و رفت به سمت مبل راحتی پهن و چرمی و بستهء سیگارش ...     

  
نویسنده : محسن باقرلو ; ساعت ۱۱:٥٥ ‎ب.ظ روز شنبه ٢۸ آذر ۱۳۸۸
تگ ها :


با ( هنر ) ها !

اینها با ( هنر ) ند ! ... اصلن هنرمند یعنی همین ! ... همین آشغالهایی که با پیشانی های داغکوب و تسبیح و انگشترهای عقیق سی سال هنرشان این بود که مردم را بابت لباس آستین کوتاه تکفیر کردند و بدون ریش و یقهء بسته و به قول نامجو از فرطِ ایمان چرک به اداره جات و جاهای دیگر راه ندادند و هزار و یک شامورتی بازی عوضی دیگر از این دست درآوردند به نام دین و به کام خودکامه شان و خود چون به خلوت رفتند آن کار دیگر کردند همیشه ... همین کثافتهایی که آن سالهای نه خیلی دور ، دست مردان آستین کوتاه را در انظار عمومی با قلم مو رنگ می کردند و زنهای بدون جوراب را ( ولو با مانتوی بلند ) توی خیابان می گرفتند و پایشان را می کردند توی جوراب بلندی که پر از سوسک بود ... رفتارهای لجن و توهین آمیزی که هنوز هم به اشکال دیگر در حق این مردم بدبخت ادامه دارد ... آدم احساس حقارت می کند و گریه اش می گیرد از سالها اینطور بازیچه و ملعبه بودن ...

  
نویسنده : محسن باقرلو ; ساعت ٩:٤٩ ‎ق.ظ روز شنبه ٢۸ آذر ۱۳۸۸
تگ ها :


هی با تو ام عوضی ...

حساب کن ببین چن ساعت وختِ آزاد داشتی امروز که تعطیل بود

دقیقن از وختی که بیدار شدی تا همین حالا که می خوای بخوابی

حساب کردی ؟ ... چن ساعت شد ؟ ... زمان زیادیه ... مگه نه ؟

 

حالا بشمار چن تا کارو دیشب به خودت قول دادی امروز انجام بدی

کارایی که تو طول هفته نمی رسی و حالشو نداری انجامشون بدی

شمردی ؟ ... چن تا شد ؟ ... تعدادشون خیلی زیاد نیست ... مگه نه ؟

 

میـشه لطفن به من بگـی تمام امروزو دقیقن چه غلطی می کردی ؟

جوابی نداری ؟ ... پس حق داری از دست خودت کلافه باشی عوضی ...

حالا ام دیگه لازم نیست ژست آدمای نادِم رو بگیری ... برو بگیر بکَپ ...

  
نویسنده : محسن باقرلو ; ساعت ۱۱:٤٧ ‎ب.ظ روز جمعه ٢٧ آذر ۱۳۸۸
تگ ها :


یک بی جَمبه در یک صبح جمعه !

آهای اهالی بلاگستان ، شورشو درآوردیدا ! ... بیدار شید دیگه بابا ! 

خجالت بکشید ، تمبلی و کسالت و کهولت سن هم حدی داره آخه !

ما ساعت 5/4 صبح پا شدیم رفتیم میدان ونک ( به شما چه برای چی ؟! ... کار داشتیم خب ! ) ... بله داشتیم عرض می فرمودیم ! ... بعد از اینکه کارمان را انجام دادیم و آمدیم که سوار ماشین شویم دیدیم چرخ جلو سمت راننده پنچر است توی آن تاریکی و شُرشُر باران وسط میدان ونک لاستیک عوض کرده ایم بعد درجهء بخاری و صدای ضبط را زیاد کرده ایم و کلی تهران خلوت محشر گردی کرده ایم برای خودمان در باران ! ... سپس دربدر شهر را گشته ایم دمبال حلیم خوب و نجسته ایم و بعدش کلی توی صف سنگکی واستاده ایم و با دو عدد سنگک داغ خاشخاشی فرد اعلا مراجعت کرده ایم یکی را داده ایم پایین خدمت ننهء مان و آن دیگری را آورده ایم بالا آب گذاشته ایم جوشیده چای دم کرده ایم بساط صبحانه را چیده ایم و دو تا نیمرو هم زدیم تنگش و نوش جان کردیم و الان پای نت نشسته ایم داریم با لذت سیگارمان را می کشیم آنوخت شما هنوز خوابید ؟!

  
نویسنده : محسن باقرلو ; ساعت ٦:۳٠ ‎ق.ظ روز جمعه ٢٧ آذر ۱۳۸۸
تگ ها :


یک پست هفت شماره ای !

١- سلام عَلِکُم ، خوب هستین ؟!

2- انقدر هی به ما نگوئید از آن پستهای کرگدنی بنویس ... جدی می گویم این را ... نشنَوَم دیگر ! ( این یکی را شوخی کردم ! ) ... ولی از شوخی گذشته پستهای کرگدنی همین ها هستند که می نویسیم خب ... مگر اینکه دیگر ما را به مقام شامخ و عظمای کرگدنیّت قبول نداشته باشید ! ... لابد مستحضرید که آدم به اعتبار آدم بودنش دائم و مدام در حال تغییر است ... هی پوست می اندازد ولی جوهره اش که عوض نمی شود ... تغییر دکوراسیون می دهد اما خانهء اول و آخرش یکی بیشتر نیست ... تازه آدم اینطوری ست ... کرگدن که اوووه ! ... یعنی اینکه درخت گردکان به این بزرگی ، درخت خربزه الله اکبر !

3- الان بیست و سی گلاب به روتان داشت نشان میداد که واعظ آشتیانی ( مدیر باشگاه استقلال ) خیلی جدی زر زر میکرد که شماره تلفن ثابت و آدرس منزل بازیکنان را گرفته ایم که ممبعد در طول شبانه روز بهشان زنگ بزنیم و چند وخت یکبار هم سرزده برویم منزلشان برای دید و بازدید و گپ و گفت و شام ! ... چرا می خندید ؟! ... به مرگ عباس گامبو و آرش باقالی و رضا افغانی عین همین جملات را گفت ! ... مجسم کنید مثلن شب جمعه است و فلان بازیکن استقلال مشغول دعای کمیل و دعای ابوحمزه ثمالی و اینهاست که یکهو آقای واعظ زنگ می زنند ! ... زرررررررررر ! ... لا اله الا لله ... دهن آدمو وا می کننا این حرومزاده ها ...

4- گمان نکنم در طول این هَش نُه سال وبلاگ نویسی و وبگردی تا حالا کسی در مورد ما این شکلی نوشته باشد ... این شکلی یعنی با این ادبیات خاص ... دروغ چرا پشت مانیتور کلی حال کردیم و ایضن ذوق کردیم ، همین چن دقیقه پیش ! ... دنیای مجازی کهکشان بی انتهایی ست که دائم می شود در لایتناهی اش دوستان تازهء آدم حسابی ای یافت که سرشان به تنشان بیرزد و حرف ناب ناشنیده ای برای گفتن داشته باشند که من کرگدن چیزی برای یاد گرفتن داشته باشم مدام ... دوستانی که شاید بیرون از این دنیا دسترسی به خودشان و عالمشان خیلی سخت و حتی غیر ممکن باشد ... مرسی دوست گرامی ... مرسی خانم فرهمند عزیز ...

5- آخر عمری به چه روزی افتاده ایم ! ... خدا ما را ببخشد و تا نیامرزیده از این دنیا نبرد ! ... یعنی کرگدن را چه شده که همچی شده ؟! ... چه بلایی سرش آمده و سرش به کدامین سنگ خورده آیا ؟! ... بحران هویت و از خود بیگانگی تا چه حد ؟! ... پشت کردن به اعتقادات و آرمان ها تا کجا ؟! ... چه کسی برای کرگدن چنین سرنوشت و آخر و عاقبتی را پیشبینی می کرد ؟! ... مرتکب کدام گناه و معصیت کبیره شده است که باید چنین عقوبتی در انتظارش باشد ؟! ... کی فکر می کرد که یک روزی برسد که کرگدن ظرف سه روز دوبار حمام برود ؟!! ... آنهم نه با زور و دگنک و ارعاب و تهدید بلکه با رضایت خودش ! ... این آخری دیگر غیر قابل تحمل است ! ... این از طاقت من فراتر است ! ... وای بر من ! ... خدایا ! ... بارالاها ! ... پروردگارا ! ... لطفن رجوع کن به جملهء دوم همین بند پنج بیزحمت !   

6- ای محسن ! ... ای محمد پور ! ... ای قادیکُلائی ! ... ای دوستِ دکتر تقی پناهی ! ... ای باقلوا ! ... ای بیمه کننده ! ... ای مجری پروژه های فرهنگی هنری ! ... ای رفیق فرزام زاغول ! ... ای کانون ! ... ای فیلم ! ... ای انیمیشن ! ... ای کمیک استریپ ! ... ای استریپ.تیز ! ... ای پشمالو ! ... ای دیلاق ! ... ای سالاد الویه ! ... ای عکسداستان دار ! ... ای رقصنده با هر آهنگی ! ... ای مو قشنگ ! ... ای تَرکِ پولسه نشین ! ... ای بمب انرژی ! ... ای ارتش تک نفره ! ... ای آلوئه ورا ! ... ای هایپ ! ... ای ردبول ! ... ای اوشگول ! ... ای دوغ ناملی ! ... وَ ... ای حالا هر چی ! ... نگی ببو گلابی بود نفهمیدا ؟! ... حواست باشه ها ! ... داری هرز میپّری ها ! ... دیروز دافی شاپ امروز سینما آزادی لابد فردا ام می خوای بری جُلو پمپ بنزین سیگار بکشی دیگه !!

7- سلام مریم بانو جان ! ... قربانتان گردم اگر از احوالات ما خواسته باشید ملالی نیست و مرسی ! ... اگر هم نخواسته باشید که مگه الکیه خانوم جان ؟! ( به کسر لام بخوانید لطفن ! ) ... حالمان خوب و دماغمان به لحاظ ژنتیکی چاق است عین خودمان ! ... حالا که بست نشسته اید و زل زده اید به جعبهء جادو و پلک نمی زنید که مبادا خدای نکرده زبانم لال یک پلان از سریال ناوارو را از دست بدهید به جان بی مقدارمان قسم که نمی خواستیم مزاحم اوقات شریفتان بشویم و فقط خواستیم سلام و احوالپرسی ای کرده باشیم و عرض ارادتی ! ... مدیون ما می شوید اگر فکر کنید که ما با بدجنسی و با ذاتی مملو از خرده شیشه بوی پول به دماغمان خورده و پیش خودمان گفتیم نکند یکوخت فردا روز بزند و مریم بانو مایه دار شوند و یادشان برود که به ما قول داده بودند که وختی پولدار شدند برایمان یک فقره پالتوی ذغالی شیک و یک کلاه از همینها که توی عکس پروفایل بصورت قرضی سرمان است بخرند و لذا خواستیم اندکی خود شیرینی کرده باشیم و اینا !    

  
نویسنده : محسن باقرلو ; ساعت ۱:۳۳ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ٢٥ آذر ۱۳۸۸
تگ ها :


تهران ابرافتابی و چشمک و بوس !

ظهر رفته بودم برای عکاسی از بیلبوردها ... رفتم بالای پل عابر که بروم آنطرف و از مسیر مخالف هم عکس بگیرم ... آن بالا یکهو سینه به سینه شدیم با تهرانِ ابرافتابی ... گُله گُله سایه بود و آفتاب ... آنجاهایی که ابرها آسمان را به شهر راه داده بودند رنگش آبی خاص و محشری بود که فقط توی جعبهء مداد رنگی های خدا پیدا می شود و بس ... خیلی زیبا بود ... هوا هم معجونی از عسل و نسیم و عطر سبزینه های خیس بود ... طوری نوازش می کرد صورت را که چشم نمی بستی و بی دلیل لبخند نمی زدی بی ذوق بودی ... این اواخر کمتر می شد تهران را اینطوری لم داده در تِراس و مشغول آفتاب گرفتن تماشا کرد ... خانم برج آزادی و آقای برج میلاد از دور با هم چاق سلامتی می کردند ... از خدا که پنهان نیست از شما چه پنهان چشمکی و بوسی هم رد و بدل شد که نوش جانشان اصلن به ما چه !

  
نویسنده : محسن باقرلو ; ساعت ٢:٥٢ ‎ب.ظ روز دوشنبه ٢۳ آذر ۱۳۸۸
تگ ها :


توجه توجه شماره 2 !

دوستان شاعر و شعر دوست و اهل ادبیات

 

سلام

 

عرض شود که یک محفل شعری قرار است در سرای اهل قلم برگزار شود و به سبک و سیاق  محفلی که چند سال پیش در پارک ها و دیگرجاها برگزار می شد ، بر گزار شود زحمت هماهنگی جلسه را مژگان بانو شاعر خوب وبلاگی کشیده است و از قرار معلوم قرار است که دوباره دور هم جمع شویم خوشحال خواهیم شد که تشریف بیارید و دیگر دوستان را هم در جریان قرار دهید.این هم آدرس و زمان برگزاری و دیگر اطلاعات :

 

سه شنبه 24 آذرماه ( فردا ) ساعت 16:30 تا 18:30 نخستین محفل خودمانی شعرخوانی و نقد شعر در سرای اهل قلم برگزار می شود. نشانی: خ انقلاب، خ فلسطین جنوبی، ک خواجه نصیر، جنب موسسه زبان کیش دختران. دوستان شاعر و شعردوست حضورتان گرمی بخش این مجلس صمیمی خواهد بود... حضور برای همه علاقمندان آزاد است.

......................................................................

 

 

پی نوشت یک :

این اطلاعیه رو فرهاد صفریان عزیز برام فرستاده که منم با همون رنگ و فونت کپی پیست ش کردم ... حیف که ساعتش به من نمی خوره ! ... به هر کی می خوره بره و حالشو ببره ! ... عکس رو از عکاسخانه غزل معاصر برداشتم که مرورش همیشه برام کلی خاطرهء قشنگ رو زنده می کنه ... یاد اون جلسات شور و شعر و اون سالهای علافی و از هفت دولت آزادی مون بخیر !

پی نوشت دو :

فری ، این عکس مال چن سال پیشه ؟!

پی نوشت سه :

مریم ، ما اولین بار اینجا همو دیدیم دیگه ، نه ؟!

  
نویسنده : محسن باقرلو ; ساعت ٩:۳۳ ‎ق.ظ روز دوشنبه ٢۳ آذر ۱۳۸۸
تگ ها :


توجه توجه

یاهو

سلام...مریمم...محسن ازم خواسته که در نیم خط بگم که وبلاگ عکسداستان آپدیته و بشتابید و این حرفا...اما من گفتم حالا که اون به نت دسترسی نداره...بیام یکم غیبت این کرگدن لوس خسته ی عنقو بکنیم...نیشخند

دوست داران! و دوست نداران! عزیز خیلی سکته و ذوق نکنید...شوخی کردم...

 

پس...بشتابید که

عکسداستان

 اون محسن به روز می باشد است که آیا پس...

 

هرکی سرنزد و داستان ننوشت...هر چی دید از چشم خودش دید...از ما گفتن...شیطان

به 100 داستان برتر به قید قرعه جایزه ای تعلق نمی گیره...خجالت نمی کشید جایزه هم می خواهید؟...برید خدا رو شکر کنید جایی هست که تمرین داستان نویسی کنید...اونم رایگان...دیگه چیکار کنیم دیگه...ما بشر دوستیم...هیچ توقعی نداریم از کسی...چاهکریم و این حرفا...

همین!

 یادم رفت بگم: با تشکر از خودم...

                                                                  مریم

  
نویسنده : محسن باقرلو ; ساعت ۱:٠٧ ‎ب.ظ روز یکشنبه ٢٢ آذر ۱۳۸۸
تگ ها :


با اینکه به من ربط ندارد !

پیش نوشت :

خانم منصوره معتمدی عکاس حرفه ای روزنامه ها و نشریات و خبرگزاری های مختلف هستند ... همان اولین باری که وبسایتشان را دیدم انقدر خوشم آمد که لینکشان کنم و تقریبن هر بار که آپدیت می کنند سر بزنم ... علی رغم اینکه با خواندن بعضی پستهایشان فکر می کنم ایشان به لحاظ افکار و اعتقادات مذهبی و سیاسی خیلی با امثال من تفاوت دارند اما عکسها و نگاهشان را دوست دارم و هیچ مشکلی هم در همزیستی مسالمت آمیز این دو مقوله نمی بینم ! ... بگذریم ... چند پستی بود که سر نزده بودم ... امشب که پست جدید و آرشیو پستهای اخیرشان را ورق می زدم دیدم که ایشان ذیل یکی از عکسهایی که از نمایشگاه عکس های هدیه تهرانی در خانه هنرمندان گرفته اند ( همین عکس فوق ) یک خط زیر نویس نوشته اند که از طرف یکی از همکاران و همصنفان عکاسشان آقای اسماعیل عباسی در مطلبی تحت عنوان باز هم همان قصه تکراری به پوزخند و حسادت و دیکتاتوری تعبیر شده است ! ... پاسخ خانم معتمدی تحت عنوان قضاوت ! و اشاره های کوتاهشان به حواشی آن نمایشگاه هم البته جالب و خواندنی ست ... 

میان نوشت :

با اینکه به من ربط ندارد ! ... اما در راستای اینکه طبق یک قانون نانوشته هر وبلاگ نویسی عین چی آزاد است که در مورد هر مساله ای از جان مرغ گرفته تا شیر آدمیزاد ! یا حالا برعکسش نظر از خودش در کند ! ... این چند خط را می نویسم ... من نمی دانم منظور خانم معتمدی از آن سه تا علامت تعجب کذایی همانی بوده که آقای عباسی برداشت کرده یا نه و ایضن نمی دانم اینکار اسمش مسخره کردن هست یا نه ولی خودم به شخصه معتقدم اصلن اشکالی ندارد اگر آدم یک موضوع مسخره را مسخره کند ! ... الله اعلم ما که نمایشگاه فوق را نرفتیم و عکس ها را زیارت نکردیم حالا شاید هم هدیه خانوم تهرانی مثل خیلی امورات دیگری که در آنها متخصص و خبره هستند دوره های عکاسی را هم گذرانده اند و عکسهایشان هم از دید یک متخصص این فن خیلی حرفه ای و قابل تعمق باشد ولی خب این دلیل نمی شود که خیلی چیزها را نادیده گرفت ... اینکه نمایشگاه خیلی از حرفه ای های عکاسی یا هر هنر دیگری در این مملکت عینهو مجلس ختم یک آدم بی کس و کار در خلوت و سکوت محض برگزار شود اما برای نمایشگاه عکسهای خانم سوپر استار از ساعتها قبل ازدحام بشود و کلی آدم از راههای دور و نزدیک قبول زحمت کنند و حتی بعضی هایشان به سبک تماشاگران دربی استقلال پرسپولیس از شهرستان ها بیایند ! و زمان برگزاری نمایشگاه از سر و کول هم بالا بروند آنهم نه برای دیدن عکسها که برای تماشای روی ماه و جمال بی مثال عکاس عکسها ، خب یکجوری ست دیگر ! ... یکجوری که آدمن حرصش می گیرد ناخودآگاه ! ... مثل نمایشگاه چوب ساخته های رضا کیانیان یا نمایشگاه عکسهای سیاه و سفید نیکی کریمی و قس علیهذا ! ...

پی نوشت :

البته بحث قیمتهای کلاه از سر انداز آثار هنری عرضه شده در اینجور نمایشگاه ها هم خودش حکایتی ست که ... بگذریم !

حالا که مطلب را خواندید یکبار دیگر عکس را با دقت نگاه کنید لطفن ! ... برق چشمهای علاقمندان سینه چاک هنر عکاسی ! و میزان زوم حدقه ها و کش آمدگی لب و لوچه ها را دارید که ؟! ...

  
نویسنده : محسن باقرلو ; ساعت ۱٠:٢٤ ‎ب.ظ روز جمعه ٢٠ آذر ۱۳۸۸
تگ ها :


پسرک ما را تا کجاها بُردی ها ...

دور میدان آزادی پشت چراغ قرمز ایستادیم ... وحید روی صندلی عقب خواب است و حمید جلو سیگار دود می کند و از لای درز شیشه فوت می کند به آسمان بغض آلود چهارشمبه شب تهران ابری ... باران هنوز نم نم می بارد ... منظرهء آدمهای نشسته و توی فکر فرو رفته پشت شیشه های بخار گرفتهء ماشینها مثل ذهن و روحشان اعوجاج و پیچ و تاب دارد ... عمدن برف پاک کن را نمی زنم تا انعکاس نورهای رنگی ازدحام شهر از پشت قطرات بارانِ روی شیشه ، بازی چشم بادامی کردن کودکی ها و خیره شدن به لامپهای رنگی را برایم تداعی کند ... آدمها با قیافه ها و لباس های مختلف وول می خورند توی هم و با سرها و دست های فرو برده توی یقه و جیب در حالی که بخار از دهانهایشان بیرون می زند تنه زنان می گذرند با سرعت ... پسر نوجوانی با آن لباس خاصش توجهم را جلب می کند ... دیلاق و با گردن لاغر و بلند که طفلک انگار هیچ جور نمی تواند توی یقهء آن لباس حوله ای مانند سفیدش که شبیه لباسهای تاناکورایی ست جا بدهد آن گردن لاغر و بلند را ... آرامتر از بقیه قدم بر می دارد با آن کفش کهنه و شلوار پارچه ای کوتاهش ... از همین فاصله هم می شود فهمید که یخ زده است از سوز سرمای آذر ... ( نمی خواهم عین فیلمها و داستانها بگویم دندانهای پسرک از سرما بهم می خورد چون شاید هم نمی خورد ... چه می دانم ... من فقط با فاصله و از دور می دیدمش ) ... ولی بلاخره آدم هر چقدر هم که پهلوان و ایضن گرمایی باشد بلاخره توی سرمای یک عصر بارانی آذرماه با یک لباس نازک حوله ای یخ می کند خب ...

پسرک را که با آن لباس احتمالن تاناکورایی و دست دومش دیدم یاد خودم افتادم ... یاد سالهای نوجوانی و دورهء دبیرستان ... سالهای رفاقت نابمان با حسین و اِبی ... آن وختها با اینکه اوضاع مالی خانواده هایمان خیلی هم بد نبود اما پدر هیچکداممان با حقوقهای کارمندی و کارگری و خانواده های پر جمعیتشان قادر نبودند انقدر پول بهمان بدهند که بشود باهاش یک کاپشن خارجی شیک خرید و خب طبع نوجوانانهء مغرور و مشکل پسند ما هم رضا نمی داد به این کاپشن های زپرتی ایرانی ... و اینجوری می شد که هرازگاهی با بی میلی آمیخته به ذوقی کودکانه سری می زدیم به لباس فروشی های تاناکورایی محل خودمان یا سلسبیل و میدان ولیعصر و سه تا کاپشن شیک و خوشگل خارجی را مفت می خریدیم و می آوردیم می دادیم ننه هایمان هفت بار با آب کُر طهارتشان می دادند اما چون لامصب ها بوی گندشان نمی رفت مجبور می شدیم جهت جلوگیری از ضایع شدن پیش دوست و فامیل هر روز کلی ادکلن روشان خالی کنیم که البته با یک تیر دو نشانه بود در راستای با کلاس و جینگیل مستان شدن ... هنوز خوب یادم هست که چقدر سعی می کردیم هیچ آدم سوپر بهداشتی و وسواسی ای ملتفت قضیه نشود چون شایع بود که اینها را از تن مُرده ها در می آورند و من همیشه که آن آقا سیبیلوههء خیابان قصرالدشت که باهامان آشنا و رفیق شده بود وختی بهمان حال می داد و به قول خودش گل بارش را جلوی ما باز می کرد و کوهی از کاپشن های رنگ و وارنگ ولو می شد روی زمین فروشگاه به این فکر می کردم که ااااااااااه از آن دفعهء قبلی تا حالا چقدر آدم خارجی مُرده ... یادش بخیر ...

پی نوشت یک :

این حکایتی که گفتم به این معنی نیست که ما خیلی بدبخت بیچاره بودیم ها ... چون واقعن و خداوکیلی اش را بخواهی حساب کنی نبودیم ... دوست ندارم زحمات سالیان پدرم را الکی زیر سوال ببرم ... شاید آن وختها از دست پدرهایمان کمی شاکی می شدیم که چرا سر کیسه را بیشتر شل نمی کنند ... بچه بودیم خب ... خام و نادان و بی تجربه و کمی تا قسمتی پر توقع ... اما حالا که خودمان افتاده ایم توی زندگی و حساب کتاب دستمان آمده من یکی که دست پدرم را می بوسم که با همان شغل کارمندی ( به قول خودش هشتاد درجه زیر صفرش ) شبانه روز زحمت کشید و جوانی اش را گذاشت تا ما را آبرومند از آب و گل در بیاورد و به اینجایی برساند که حالا هستیم ... حسین و ابی وبلاگ نمی خوانند که تایید کنند ولی مطمئنم نظر آنها هم همین است ... خلاصه که اینها را نگفتم که چیزی را داد بزنم و ادای آدم صادق ها را در بیاورم ... اینها را بیشتر برای خودم گفتم و یاد خودم انداختم که خیلی وختها ناشکری می کنم ...

پی نوشت دو :

از تمام دوستان نازنینم که امروز بزرگوارانه و رفیقانه زنگ زدن و اس ام اس دادن و کامنت گذاشتن که حالمو بپرسن و من جواب ندادم هزار بار معذرت می خوام ... خیلی شرمنده محبتشونم ... چیزیم نبود فقط امروز بایکوت کردم خودمو که تنها باشم با خودم ... تنهای تنهای تنها ... بازم معذرت ... 

  
نویسنده : محسن باقرلو ; ساعت ۱٠:۱۳ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ۱۸ آذر ۱۳۸۸
تگ ها :


از یوسف آباد تا سیاهکل ...

حوالی ظهر است اما انگار عصر است بس که تاریک است ... برای کار شرکت زده ام بیرون ... هوای حوصله ام نیمه ابری ست ... و آسمان یوسف آباد تمام ابری ... سیاه و کمی سرد ... انقدر که وختی یادم می افتد امروز ١۶ آذر است توی ذهنم بیخودی شلوغش کنم و ناخودآگاه زمزمه کنم کوچه ها باریکن دکونا بسته س خونه ها تاریکن طاقا شکسته س از صدا افتاده تار و کمونچه مُرده می برن کوچه به کوچه ... در حالی که نه کوچه ها باریکن و نه دکونا بسته ... و بعد خودم خنده ام بگیرد که دارم چی را به چی ربط می دهم ... آنهم من ... منی که تا همین چند وخت پیش اصلن از بیخ نمی دانستم واقعهء سیاهکل چی بوده ... و همین حالا هم مطمئن نیستم آهنگ جمعه فرهاد منتسب به آن ماجراست یا کوچه هایش ... ولی خب لمس و درکش خیلی سخت نیست که نیرو و حسی کبود و تلخ اما برای من کرخت کننده و ملس بالای سر خیابان و آدمها و خانه هایش جاری ست که قشنگ دارم حسش می کنم ... به قول مرجان بغض آمادهء باران ...

کارم عجله ای ست اما خودم سلانه سلانه ام ... نرم قدم بر می دارم روی سینهء این قسمت از شهر ... نمی خواهم خوابش را آشفته کنم انگار ... چه غلطهای زیادی ... دستهایم را چپانده ام توی جیب کاپشن برزنتی خوش رنگم که حالا دیگر برای کرگدن ١١٠ کیلویی کمی تنگ شده ... سرما مثل لکه جوهری که روی دستمال کاغذی افتاده باشد دارد توی تنم پخش می شود ... مزه می دهد لامصب و من اصلن کاری به کارش ندارم ... مطمئنم آنهایی که از روبرویم می آیند با این طرز قدم زدن بی نهایت آرام و بی عجله ام و این نگاه خیره به دورهای گنگ و متفکرانه ام لااقل برای یک لحظه به ذهنشان می رسد که این بابا چقدر تو فکر است بیچاره ... و کاش می شد جلوی تک تکشان را بگیرم و اخم کنم و خیلی بی ادبانه بگویم بیچاره جد و آبادته عوضی ! ... و بعد لبخند بزنم و خیلی مودبانه توضیح بدهم که الان دقیقن دارم به هیچی فکر می کنم ! ... یا گرامری ترش می شود اینکه الان دقیقن دارم به هیچی فکر نمی کنم الا اینکه الان دقیقن باید به چی فکر کنم ! ...   

  
نویسنده : محسن باقرلو ; ساعت ۱٠:٠۸ ‎ب.ظ روز دوشنبه ۱٦ آذر ۱۳۸۸
تگ ها :


تولد عکسداستان ...

محسن یک وبلاگ جدید زده به اسم عکسداستان ... یک چیزی تو مایه های همان وبلاگ فتو هایکو که هیچوخت قسمت نشد برای هیچکدام از عکسهایش طرح کامنت بگذارم !

زیر عکسداستان هم نوشته :

دریچه ها...دریچه هایی متفاوت...اتفاقاتی که رخ می دهد و اتفاقاتی که رخ نمی دهد...شاید خیال...شاید حقیقت..زندگی این است...داستان زندگی این است...و چه تفاوت های شگفت آوریست میان دریچه هایی که از آن به زندگی مینگریم...از فوتو هایکو تقلید کردیم..شاید حتی تکراری باشیم...هر عکس یک داستان..تا آنجا که می توان کوتاه تر...

..........................................................

خودش که خوب و مختصر و مفید گفته ولی اجازه بدهید من هم همانها را با زبان کرگدنی خودم بگویم ... قرار است هر پست یک عکس بگذارد و بچه ها در مورد آن عکس یک داستان مینی مال بنویسند ... هر چه کوتاه تر بهتر ... اما نه شعر و طرح و هایکو ... کاملن داستان ... یا لااقل یک چیزی که بشود با معیارهای نه چندان حرفه ای هم اسمش را داستان گذاشت ... من که خیلی خوشم آمد ... کار جالبی ست ... جددن ذهن را باز می کند از یک تصویر داستان ساختن ... خواندن برداشت های متفاوت آدمها و ذهن های مختلف از یک تصویر یکسان باید خیلی مزه بدهد قاعدتن ... انگار که فیلمنامهء یک سکانس را چند تا کارگردان مختلف بسازند و بعد بنشینی به تماشای نتیجه ... افتخار انتخاب اولین عکس هم نصیب ما شد که مرسی ! ... قرار است وبلاگ مال محسن تنها نباشد ... یعنی یکجور کار جمعی ست در واقع ... هر کس دوست داشت می تواند برایش عکس ایمیل کند ... امیدوارم هم خود محسن حس ادامه اش را داشته باشد و هم با استقبال شما چیز خوبی از آب در بیاید ...

پی نوشت :

اول قرار بود نظرات پستها تاییدی باشد تا با خواندن داستان های دیگران ذهن بسته نشود تا زمان انتشار عکس و پست بعدی که زیر همان عکس قبلی اضافه شوند اما از آنجایی که املای نانوشته غلط ندارد در همان دومین داستان ارسالی قضیه به مشکل برخورد ... یعنی چون فرستنده نتیجه را نمی بیند و کامنت ها هم عمومن طولانی هستند ممکن است نصفه نیمه سند شوند ... لذا اگر دوست دارید ذهنتان بسته نشود اول داستانتان را بنویسید و بفرستید ، بعد کامنتهای دیگران را بخوانید !

  
نویسنده : محسن باقرلو ; ساعت ۳:٠۱ ‎ب.ظ روز یکشنبه ۱٥ آذر ۱۳۸۸
تگ ها :


آخه این انصافه ؟!

آخه این انصافه ؟!

جددن این شرط عدالت و مروّته ؟!

خداوکیلی این رسمشه ، این درسته ؟!

یعنی عرش خدا نمی لرزه و قهرش نمی گیره ؟!

که روز عزیز و متبرّکِ بین التعطیلین در حالیکه عالم و آدم به حکم معرفت و درک و ادب و لوطی گری و دو ایکس لارجی و خیلی چیزهای دیگر مدیران و رئیس روسای مَشتی و با عشقشان ، بصورت جفتی و یا تک سرنشین کنار بخاری ( و در صورت تمتّع مادی و معنوی کنار شومینه ! ) ، لای پتوهای گلبافت کُرکی نرم و آدم حالی به حولی کن ! در حالت لاگ آف و استند بای به سر برده و تا زمانی که دست به موس و کیبوردشان نخورد از این حالِ باحال خارج نمی شوند عمرن ! و حتی گلاب به روتون قبرستون ها هم بصورت نیمه تعطیل سرویس می دهند ! ، ما یعنی جناب مستتاب کرگدن و ابر چند ضلعی و ایرن بانو سر کار و در حال خدمت به نظام مقدس و ایران اسلامی و مام میهن باشیم ؟!!

پی موکّد نوشت ! :

نه ! جددن آخه این درسته ؟!!! 

  
نویسنده : محسن باقرلو ; ساعت ۱:٥٦ ‎ب.ظ روز شنبه ۱٤ آذر ۱۳۸۸
تگ ها :


راه پلّهء سفید استخوانی ...

خیلی وخت بود بعد از ظهر نخوابیده بودم ... امروز از ٣ بعد از ظهر خوابیدم تا ٨ شب ...

خواب دیدم یک برج جدیدِ شیک اما بی روح توی شهر ساخته شده و نصفه نیمه افتتاح شده ... سی و چند طبقه ... دیدم که در بالاترین طبقه اش توی یک اطاقِ لختِ بی اثاثیه دو تا کارآگاه خِنگ یک مرد جنایتکار مخوف را از سقف آویزان کرده اند با طنابی که به موها ، دستها و مچ پاهایش بسته اند ... مرد به وضوح درد می کشد اما می خندد ... بعد نمی دانم چطوری اما خودش را خلاص می کند و یک چماق تراش خورده به دست می گیرد و گوشهء اطاق ، پشت به پنجره ای که شهر زیر پایش است می ایستد و حالت تهاجمی تدافعی توامان به خود می گیرد ... کارآگاه ها اسلحه می کشند اما نگاهشان لبالب از ترس است ... عقب عقب از اطاق خارج می شوند و به من هم اشاره می کنند که همین کار را بکنم ... وارد کریدور نیمه تاریکی می شویم که لامپهای مهتابی اش خاموش و روشن می شوند ... در انتهای سمت راست راهرو درب آسانسور بزرگی قرار دارد ... قفل در اطاقی که مرد توش زندانی شده خراب است ، کارآگاه ها به من اشاره می کنند که در را نگه دارم تا آنها دکمهء آسانسور را بزنند و وختی رسید و آنها سوار شدند من هم بدوم و سوار شوم و با هم فرار کنیم ... اما وختی آسانسور می رسد خودشان سوار می شوند و دکمه را فشار می دهند و آسانسور راه می افتد به سمت پایین ... ترسیده ام و گیجم ... بی صدا دستگیره در را رها می کنم و بی صداتر نوک پنجه می دوم ته کریدور و درب آسانسور را رد می کنم و می پیچم توی راه پلهء سفید استخوانی ...

شروع می کنم به پایین رفتن از پله ها ... توی خواب هم می فهمم که چاق نیستم و وزنم خیلی باشد حدود 60 کیلو ست ... با کتانی های آل استار مانند سَبُکی که خوش رنگ است اما رنگش یادم نیست ... مثل یک پرندهء سبک و رها مثل یک ماهی توی راه پلهء پیچ در پیچ پر می کشم و می لغزم رو به پایین ... به راحتی و بی خستگی ... شاد و سبکبال ... چند تا پیچ را که رد می کنم حتی دیگر یادم می رود که برای چه دارم فرار می کنم ... اصلن یادم می رود که دارم فرار می کنم ... حس لذتبخشی ست ... سر بعضی پاگرد ها با شیطنتی کودکانه دو سه تا پلهء آخری را بی خیال می شوم و دستم را می گیرم به دیوارهء کوتاه گچی و جَستی می زنم و از بالایش می پرم توی پیچ بعدی ... خیلی مزه می دهد ... پله های هر طبقه که تمام می شود می رسم به یک فضای بزرگی که شبیه لابی هتل های شیک است و پُر از دسته دسته دانشجوهای شاد و پر جُمب و جوش با کوله پشتی های رنگارنگی بر دوش گُله گُله ایستاده به حرف و گپ و شوخی و خنده و بحث های بی نتیجه و ناتمام اما لذتبخش دانشجویی از هر چیز و هر جا ... توی آن فضای بازی که گفتم کلی هم میز و کامپیوترهای قدیمی هست مثل سایت دانشکدهء خودمان ... چند تا پاگرد دیگه رو هم رد می کنم و به هر کدام از آن فضاهای باز که می رسم کمی می ایستم و به گپ زدن های دانشجوهای دختر و پسر گوش می دهم و لذت می برم خیلی ...

مطمئن نیستم ولی حس می کنم چیزی نمانده تا به خیابان برسم ... سر یکی از پاگرد ها یک دستهء 15-20 نفری از دانشجوهای دختر و پسر راه را بسته اند ... سرعتم را کم می کنم ... تقریبن متوقف می شوم ... می خواهم از کنار یا بینشان رد شوم که نمی گذارند و نمی شود ... رو به دختر لاغر اندام زیبایی که سویی شرت قرمز رنگی به تن و کوله پشتی قشنگی به دوش دارد می گویم : ببخشید ... که یعنی اجازه می دهید رد شوم ... بر می گردد نگاهم می کند و می گوید آقا شما برو شیکمتو لاغر کن بعد بیا رد شو بی منت و  اجازه ... به خودم نگاه می کنم با تعجب ... راست می گوید ... خیلی عجیب است اما دیگر آن پسر لاغر سبکبال 60 کیلویی نیستم ... همین محسن باقرلوی 110 کیلویی چاق بدقواره ام ... به دختر حق می دهم و بر می گردم رو به سمتی که آمده ام ...

می خواهم از لابلای دستهء دختر پسرها که بلند بلند می خندند و حرف می زنند رد شوم که گیر می افتم توی حلقهء شان ... یکی از پسر ها که ریش حنایی رنگ نرمی دارد می پرسد : تو اصلن چرا داشتی می رفتی پایین ... طوری تعجب می کنم که انگار تا حالا به این موضوع و جواب این سوال فکر نکرده ام ... سالن در سکوت محض فرو رفته و جمعیت همه منتظر جواب من هستند که این خودش جواب دادن را سخت تر می کند ... مِن مِن می کنم و می گویم : خب مگه چیه ... همه آرام می خندند طوری که لابد من ناراحت نشوم ... دوباره سکوت می شود ... می پرسم : خب چیکار باید می کردم ... همان پسر ریش حنایی می گوید : خب می رفتی بالا ... و همهمهء مبهم صدای جمع برمی خیزد به تایید حرف پسر ... شانه بالا می اندازم و می گویم : نمی دونم ... بعد یکهو جوری که انگار کشف مهمی کرده باشم داد می زنم : ولی منم یه روز دانشجو بودما ... از همین کامپیوتر ها هم داشتیم ... همه با تحسین و تعجب نگاهم می کنند و می گویند : باریکلا ... دانشجوی کجا بودی ... با لبخندی به پهنای صورت و با شوقی وصف نشدنی داد می زنم : دانشگاه تهران ... دوباره موج تحسین می پیچد توی فضای بالای سرم ...

یکی از دخترها می پرسد : کدوم دانشکده ... می گویم : دانشکده علوم اجتماعی ... طوری که انگار آدم فضایی دیده باشد با تعجب آمیخته به تحسین جلو می آید و دستش را دراز می کند به سمت من ... با ترس دست می دهم ... می گوید : آففرین ... پدر من هم تو دانشکده علوم اجتماعی دانشگاه تهران درس خونده همون که پل گیشا بود دیگه ... ( یک آن به این فکر می کنم که چرا گفت بود و نگفت هست ) و بقیهء حرف دختر را می شنوم که می گوید : ولی می دونستی که اون مال خیلی سال پیش بوده ... و ادامه می دهد : الان دیگه دانشگاه تهران وجود نداره ... جا می خورم ... ترس خورده و بی پناه کز می کنم توی خودم ... شده ام عین یکی از اصحاب کهف ، سکهء از رونق افتاده به دست وسط شهر شلوغی که مردمانش با من غریبه اند فرسنگ فرسنگ ... جمعیت به وضوح دلشان می سوزد برایم ... و شروع می کنند به پچ پچ کردن ... و من گیج و گنگ مانده ام آن وسط و حیرانم که بالا بروم یا پایین ... مانده ام که حالا چکار باید بکنم ...

................................

پی نوشت صفر :

حالا که خودم دوباره خواندمش ، بغض کردم بی دلیل و چشمهایم پر شد بی دلیل تر ...

پی نوشت یک :

ببخشید که این اواخر خیلی طولانی می نویسم ... دست خودم نیست ... اصراری ندارم که همه اش را بخوانید ... دروغ چرا ... نمی گویم فقط برای دل خودم می نویسم ... ولی یکی دو نفرتان هم بخوانید کفایت است برای من ...

پی نوشت دو :

من معمولن حافظه ام جلبکی تر از این است که خوابهایم را با این حد از جزئیات به خاطر بیاورم ... این یکی هم از دستم در رفته لابد ... هر چی هست مزه داد ...

پی نوشت سه :

مریم می گوید پله ها و سبکبال رو به پایین رفتنت یعنی اینکه نسبت به قبل داری پسرفت می کنی و هیچ پیشرفتی نداشته ای و از این موضوع در رنج نیستی و تازه راضی هم هستی ... الله اعلم ... نمی دانم والا ... 

پی نوشت چهار :

ایضن مریم می گوید جمع دانشجوها و لذت بردنت از آن فضا و اینها یعنی که هنوز هم برای تو لذت بخش ترین و قشنگ ترین دورهء زندگی ات همان دورهء دانشگاه است ... و من فکر می کنم این یکی را کاملن درست می گوید ... 

پی نوشت پنج :

آنها که تا آخر خواهند خواند حلال کنند لطفن اگر چش و چال و مخشان اذیت شد ...

پی نوشت شش :

دقت کردید این پست اصلن علامت تعجب نداشت ... بر عکس همهء پستهای همیشه ام ...

  
نویسنده : محسن باقرلو ; ساعت ۱٠:٥٧ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ۱٢ آذر ۱۳۸۸
تگ ها :


کشف و شهود در توالت !

تازه از خانهء مامان مریم بانو رسیده ایم ... پله ها را دو تا یکی کرده ام که برسم به وصال توالت ! ... بلاخره در خانه را باز می کنم و خودم را می اندازم توی هال ... جلوی چشمانم پر پر می زند از شوق یا حالا از هر چی ! ... لباسهایم را سبک می کنم و هر کدام را پرت می کنم یک گوشهء اطاق خواب ... و می پرم گلاب به رویتان به سمت در مَبال ! ... در بیرونی را انقدر تند و محکم باز می کنم که کوبیده می شود به روشویی بیچاره ! ... در تویی را که باز می کنم همانطوری که سرم پائین است از پنجرهء باز دستشویی ، یک آن پنجرهء روشن خانهء کوچه پشتی را می بینم و هیکل مردی را که ایستاده و زل زده به دستشویی ما ... حتمن شما هم اینجوری هستید که بی آنکه به نقطه ای نگاه کنید همینجوری حسی حضور سنگین کسی و نگاهی را در آن نقطه بفهمید ... داشتم می گفتم ... در همان حال نشستن دست می اندازم و پنجرهء کوچک آلومینیومی را محکم می کوبم ... انقدر محکم که بسته و دوباره تا نصفه باز می شود ... اینبار آرام چفتش می کنم ... از اینکه به جای مرد پشت پنجره من خجالت کشیده ام طوری که انگار من اشتباه بزرگی مرتکب شده ام نه او حرصم می گیرد ... بی خیال نشستن می شوم و در حالی که انگار یادم رفته باشد که چقدر کارم ضروری و فورس ماژور بوده می ایستم به فکر کردن ...

اعصابم خط خطی شده ... قلبم بوضوح تند تر می زند و داغ کرده ام ... مرتیکهء بی شرف بی ناموس هیچچی ندار ... خجالت هم نمی کشد حرومزادهء عوضی مادر ... این همه ما نجابت به خرج می دهیم در عالم همسایگی آنوخت این کثافتهای بی پدر مادر اینطوری تا می کنند با آدم ... اینهمه مزاحمت و سر و صدا دارند برایمان ... از هر شب هر شب بزن بکوب و صدای موزیک های در پیتِ بلند و تومخی شان و وخت و بی وخت توی حیاط ماشین روشن کردن و گاز دادن ها و زر زر دزدگیر ماشینشان بگیـــر تا عربده های زن بی فرهنگ و بی کلاسش از طبقهء سوم موقع صدا زدن توله هایشان که توی حیاط مشغول جیغ بنفش در کردن هستند همیشهء خدا ... حالا این هم آخرین شاهکارشان است فلان فلان شده های بی ناموس ... کثافتهای آشغال ... جدی دارم به این فکر می کنم که همین حالا و نصفه شبی بروم کوچه پشتی و زنگشان را بزنم و مرتیکه خواهر فلان را بکشم پایین و خشتکش را بکشم روی سرش ... مطمئنم که اگر امشب حال این پست فطرت را نگیرم خوابم نخواهد برد ...

همهء اینها که گفتم مال چند ثانیهء کوتاه است ... تصمیم می گیرم قبل از رفتن اول پنجره را باز کنم و هر چه از دهنم در می آید بارش کنم که وختی می روم زنگشان را می زنم نتواند بزند زیرش و انکار کند ... پنجره را باز می کنم ... هر دو لنگه اش کاملن بسته و بخار گرفته است و نور زرد ملایمی از شیشه های مات پنجره می پاشد توی تاریکی ... دو تکه لباس مشکی روی طناب رخت آویزانند و دارند با نسیم می جُمبند آرام ... لباسها طوری تو هم رفته اند که شبیه هیکل یک انسان شده اند ... ااااه ه ه ه ه شِــــــــت ... گند زدی پسر ... اساسی شرمنده می شوم و همانجا گلاب به رویتان توی مستراح وا می روم ! ... می نشینم به فکر کردن و کشف و شهود و تعمیم دادن همین سوءتفاهم کوچک به خیلی از مشکلات بظاهر بزرگ و اعصاب خط خطی شدن های الکی مسخره توی کل زندگی !

  
نویسنده : محسن باقرلو ; ساعت ۱۱:٠٦ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ۱۱ آذر ۱۳۸۸
تگ ها :


لخت توی یک آکواریوم شیشه ای ...

گاهی وختها از خودم حرصم می گیرد ... مثلن یکی از این گاهی وختها موقع وبگردی ست ... وختی وبلاگ یک دوست مجازی نادیده را شخم می زنم ... از دربارهء من و پروفایل مدیر وبلاگ بگیر تا پستها و کامنتهایش ... و دست آخر چیزی از خود خود نگارنده دستگیرم نمی شود ... چیزی جز یکسری کلی گویی ها که از هر آدمی ممکن است تراوش کند ... جالب اند اینجور آدمها ... هر چی بیشتر زور می زنی کمتر ازشان می فهمی ... که این بشر کیست ... که چجور آدمی ست و افکار و عقاید و علائق و سلائقش چیست ... در مورد دیگران چجوری فکر می کند ... آدمهای اطرافش را چقدر دوست دارد ... چقدر دوست ندارد ... به زندگی از کدامین روزن و منظر نگاه می کند ... گذشته اش چه بوده و برای آینده اش چه هدفی دارد ... اصلن هدفی دارد یا ندارد ... معمولن راستگو و صادق است یا هیچ کدام از حرفهایش ارزش تعمق و بها دادن ندارد ... کللن آدم خوبی ست یا نه دارد ادای خوب بودن را در می آورد ... یا برعکس انقدرها هم که نشان می دهد بد نیست ... یا چه می دانم هر چی ... تازه اینها که گفتم مثال بود و این داستان مختص آدمهای دنیای مجازی نیست اصلن ... در زندگی واقعی روزمره هم دقیقن همین است ... حرصم می گیرد که بقیه در موارد لزوم عین آب خوردن می توانند پشت خودشان قایم شوند و من هرگز نتوانسته ام این مدلی باشم در زندگیم ...

اینها که گفتم خدا گواه است منظورم این نیست که من آدم خوب و شفافی هستم ... مدیونم می شوید اگر اینطوری فکر کنید در موردم ... اما لااقل این را می دانم که به زعم خودم و گواه دیگرانی که مرا می شناسند پیچیده و غیر شفاف و تودار هم نیستم ... تمام درونیات و بیرونیات و حتی رازهایم را عالم و آدم می دانند حتی خواجه حافظ شیرازی ... ناگفته هایم به تعداد انگشتان یک دست هم نمی رسد ... و این بد است دیگر ... بعد از سی و چار سال این مدلی زندگی کردن و راضی بودن مطمئنم که عوض بشو نیستم ولی از آن طرف هم مطمئنم که اینجوری خوب نیست اصلن ... عین اینکه لخت توی یک آکواریوم شیشه ای نشسته باشی وسط شلوغترین خیابان شهر ... هیچی برای پنهان کردن نداشته باشی و هیچ جایی برای قایم شدن ... بی سلاح و بی پناه ... و خیلی آسیب پذیر ...

.................................................

پی نوشت یک :

این مطلب را دیشب می خواستم بنویسم که درباره الی ... را دیدم و نشد که بنویسم ... کلی مثال هم آماده کرده بودم که همه اش پرید ... حالا که نشستم برای گفتن ، حرفهای دیشبم به قول گزارشگران فوتبال خوب روی پای دل و زبانم جفت و جور نشد و بوضوح می فهمم که روح کلام رفته قاطی باقالی ها ... امیدوارم لااقل کسری از منظورم را رسانده باشد این حروف و کلماتی که اصلن آن دیشبی ها نبودند ... گرچه کللهم مهم نیست مثل خیلی چیزهای دیگر !

پی نوشت دو :

این کلی مثال که توی پی نوشت یک گفتم آماده کرده بودم تقریبن هیچی ش یادم نمانده اما تو این مایه ها بودند که اگر مثلن شمای مخاطب محسن باقرلو را نمی شناختید می توانستم هر روز بیایم اینجا و بی هیچ مرز و محدوده ای اسب تخیلم را بتازانم و معجونی از دروغ و راست هایی را که برآمده از رویا های محقق شده و بیشتر نشده ام و آرزوهای دست یافته و بیشتر نیافته ام بودند را برایتان روایت کنم و لذتش را ببریم هر دو طرف ... هم شمای مخاطب و هم من محسن باقرلو ... 

  
نویسنده : محسن باقرلو ; ساعت ۱٠:۳٤ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ۱٠ آذر ۱۳۸۸
تگ ها :


مرسی اصغر آقا !

بلاخره دربارهء الی را دیدم

و جددن فککم چسبید زمین ...

این را با علم به این می گویم که حالا و با این همه تاخیر در مورد دیدن این فیلم ذوق زده مطلب نوشتن مثل این می ماند که سال بعد از جام جهانی در مورد نتایجش با آب و تاب برای جماعت فوتبالدوست طوری حرف بزنی که انگار فقط تو بازیها را دیده ای ... ولی خب نمی شود هم که ننوشت ... بنظرم برای خالق چنین اثری که شب معمولی ات را لبریز و حال خاکستری ات را خوب کرده و باعث شده به خیلی چیزها از نو و عمیق تر فکر کنی ، بی انصافی و بی احترامی ست اگر دو خط تشکر و تحسین ننوشته بروی بگیری بخوابی ... بی اغراق مدتها بود چنین فیلمی ندیده بودم ... فیلمی که وختی دارد تیتراژ آخرش می رود ، برای آدم تمام نشده و پرونده اش بسته نشده باشد ... دوست ندارم بیشتر توضیح بدهم حس الآنم را ... از آن فیلمهایی بود که در موردش می توانم ساعتها حرف بزنم اما فقط با خودم نه با هیچ کس دیگری ... این چند خط را هم گفتم صرفن به دو دلیل ... اولی همان تشکر و تحسین و دومی اینکه ممکن است هنوز یکی مثل من پیدا شود که دربارهء الی را ندیده باشد ! 

پی اُناث نوشت :

لطفن در کامنتهایتان از قربان صدقهء شهاب حسینی و صابر ابر و احیانن پیمان معادی رفتن و هرگونه غش و ضعف و عدم رعایت شئونات اسلامی خودداری کنید حتی شما دوست عزیز !

پی ذکور نوشت :

لطفن در کامنتهایتان از مرور هزار بارهء وجنات و حواشی و کرامات گلشیفته فراهانی و ترانه علیدوستی و احیانن مریلا زارعی و در آوردن هرگونه ادا اصول های فمینیستی خودداری کنید !

  
نویسنده : محسن باقرلو ; ساعت ۱۱:٢۱ ‎ب.ظ روز دوشنبه ٩ آذر ۱۳۸۸
تگ ها :


لبیک ابر چند ضلعی لک لبیک !

ای کسانی که ایمان آورده اید پیش نیاز خواندن این پست ، پاس کردن این پست ابر چند ضلعی می باشد ! ... لذا خواهشمندیم ناخوانده علم سماوات و ره نابرده در خرابات و ایضن بی وضو و بی صلوات وارد نشوید لطفن !!

پیشنهادات کرگدن برای تیونینگ آدم های ورژن ٢٠١٠  ! :

١- آدمهایی که راس راسکی لیاقت منتخب بقیه شدن را دارند با رنگ فسفری جیغ روی هر جای بدنشان که صلاح است ! از بقیه متمایز شوند تا در مواقع بعد از الکشن جات اوضاع بی خودی شیر تو شیر نشده و پای کسی به جاهایی شبیه کهریزک باز نشود و فرد مذکور بعد از گذشتن کار از کار معذب نشود و عذاب وجدان نگیرد که چرا رای یکسری را پس نمی دهد یا اصولن چرا باید پس بدهد و الخ !

٢- در سیستم به دنیا آمدن بچه بازنگری شود بطوری که هر یک از زوجین بصورت توافقی قادر به در کردن نوزاد از خویش باشند تا یک عمر مجبور به تحمل سرکوفت و منت دیگری نباشند و قالیچهء بهشت هم بصورت عادلانه زیر پای هر کدام که قبول زحمت کرده پهن شود !

٣- ترتیبی اتخاذ و تمهیداتی اندیشیده شود تا والدین و کودکان به راحتی بتوانند در مواقه لزوم و ایام ناشکری و ناسپاسی جای خود را با هم عوض کنند تا به میزان لازم قدر همدیگر و عافیت را دانسته و پس از بازگشت به حالت اولیه شکر نعمت نعمتشان افزون کند همی !

۴- به تعداد کلیه آدمهای در دست تولید ، دین و مذهب جداگانه تولید و درونشان جاسازی شود بصورتی که ادیان مذکور با هم هیچگونه تعارض و تضاد و تداخلی نداشته و هر کس با دین خودش صفا کرده و مناسک منحصر به فقط و فقط خودش را در هر روز و ایامی که عشقش می کشد در منزل و رو به هر سمتی که خوش منظره تر است اجرا کند !

۵- کلیه آدمها مجهز به سیستم های سرمایشی و گرمایشی و تهویه مطبوع بوده و مخازن ادکلن سرخود پُر شونده با یک رایحه مشترک جهانی در قسمتهای لازمشان تعبیه شود ! ... گلاب به روتان مستراح سرخود هم نافرم جواب می دهد ! 

۶- سیستم کوهان شتر و امکان نشخوار و خواب زمستانی و همرنگ شدن با محیط و خصائص مفید و ردیف و تپل و گشادانهء این مدلی حیوانات بهسازی ، مدرنیزه ، بومی سازی و با بدن آدمها آداپته شده و پس از گذراندن موفقیت آمیز تست های خط تولید روی مدلهای جدید کار گذاشته شود !

٧- مدلهای جدید طوری طراحی شوند که نیاز به استفاده از هیچ نوع لباس و کفش و خلاصه تن پوشی نداشته باشند ! ... البته رعایت چند نکته در این فقره موجبات مزید امتنان است از جمله ستر عورت اصولی و کامل و استفاده از مواد اولیهء بادوام و با ماندگاری حدود یک قرن ! ... رنگبندی شاد به جهت ایجاد نشاط در جامعه انسانی ! ... طراحی یک مُد دائمی دِمُده نشونده و غیره ... !

٨- ایجاد تغییرات بنیادین در سیستمهای مغزی و عصبی به جهت دستیابی به گونه ای از آدم که بتواند در حین انجام امورات روزانه هر وخت خوابش گرفت طوری بخوابد که هم حسابی استراحت کرده و هفت پادشاه را به خواب ببیند و هم آب از آب تکان نخورده و کوچکترین تغییری در فیزیک و میمیک و تیپیکش بوجود نیاید !

9- از جناب خدا تقاضا می شود در صورت ملاحظهء این نامه برای بخش خدمات پس از فروش خلقت فکر اساسی نموده و در صورت امکان همراه هر نوزاد یکسری کامل هم قطعات یدکی اش به دنیا بیاید تا در صورت نیاز آدم محتاج نامرد نشود ! ... البته لازم به یادآوری نیست که قطعات باید طوری طراحی شوند تا دست افراد سود جو و دلال و مال خر مثل دست خر کوتاه باشد !

10- حالا که روی مودش افتاده ایم می بینیم که اگر بخواهیم این لیست را ادامه بدهیم خیلی می شود لذا والسلام من التّبع الهُدی ! و هذا مِن فضل رَبّی ! یادگار پدرم ! رفیق بی کلک مادر ! دریای غم ساحل ندارد ! خدایا خدایا تا انقلاب مهدی مواظب ماها باش و اینا !

  
نویسنده : محسن باقرلو ; ساعت ۱٠:٢۱ ‎ب.ظ روز یکشنبه ۸ آذر ۱۳۸۸
تگ ها :


قاب های تو در تو ...

قاب اول :

شرق تهران - انتهای دردشت - میدان شقایق

منتظر مریم هستم که مامان را برده چشم پزشکی ... ماشین را روشن نگه داشته ام برای خاطر بخاری اش ... هوا تازه تاریک شده و اکثر رهگذران عجله دارند برای رسیدن و پناهنده شدن به گرمای امن خانه هایشان ... پسرک نسبتن کوتاه قدی کنار در ورودی مجتمع چشم پزشکی منتظر است ... گردنش را توی کاپشن اسپرت کهنه اش فرو برده از سرما و ایضن دستهایش را توی جیب شلوار جین رنگ و رو رفته اش ... علی رغم اینکه بنظر میرسد خیلی سعی کرده اینطوری جلوه کند اما طفلک خیلی هم خوشگل و خوش تیپ و خوش لباس نیست ... سن کمی هم دارد ... از بیکاری و حوصله سر رفتگی بازی ام گرفته ... دارم سعی می کنم حدس بزنم منتظر کی و چی ست در این شبانگاه پاییزی ... چند تا حدس هم می زنم ... قید چُرت زدن را می زنم تا ببینم کدام حدسم قریب به یقین تر است ... و بلاخره دختر از راه می رسد ... دختر فوق العاده ای ست ... بی نهایت زیبا و قد بلند و خوش اندام و خوش لباس با پوتین های چرمی بلند تا زیر زانو که قد بلندش را بلند تر هم نشان می دهد ... نمی توانم قسم بخورم ولی نمی دانم چرا تقریبن مطمئنم که اولین دیدارشان است بی آنکه تصویر و تصوری از هم داشته باشند ... با هم دست می دهند ... به وضوح مشخص است که پسر وا رفته ... اعتماد به نفس چند دقیقه قبلش منهدم شده ... بیشتر از قبل می لرزد نه از سرما ... لبخندهای مصنوعی و هیستریکش در مقابلهء نابرابر با لبخندهای ملیح و آرام دختر رنگ باخته تر می شود ... کاملن گیج می زند ... دختر طوری که انگار فهمیده باشد سعی می کند جمعش کند ... دلم برای پسر می سوزد و کار دختر را تحسین می کنم ... توی شلوغی و تاریکی گم می شوند ...

قاب دوم :

باز هم شرق تهران - پشت چراغ قرمز حوالی میدان معلم   

دختر بچه دستفروش کنار میله های آهنی مسیل روی جدول سیاه و سفید نشسته ... حدود دوازده سیزده ساله است با روسری سبز و پیرهن چرکمرد قرمز و دامن گل گلی ... دارد پولهای مچاله اش را می شمرد و مرتب می کند ... لابد حواسش نیست که چراغ قرمز شده و حالا وخت فال و آدامس و خرت و پرت فروختن است ... پسر بچهء خیلی کم سن تری هم با خندهء معصومانه ای به پهنای صورت کنار دستش ایستاده و یکریز حرف می زند برای دخترک که اصلن حواسش به او نیست ... شیشهء ماشین بالاست و چیزی از حرفهایش نمی شنوم ... پسرک دولا می شود روی دستمال پهن شده روی زمین پولهای دخترک ... دست دراز می کند اما مطمئنم قصد برداشتن پولها را ندارد ... فقط می خواهد لمسشان کند بنظرم ... دخترک اما اینجوری فکر نمی کند ... می زند روی دستش و گوشهء دستمال را جمع می کند ... چند تا سکه از دستمال می ریزد بیرون ... پسر بچه که لب ورچیده و اخم کرده مردد است برای جمع کردنشان ... اما دست نمی زند ... دخترک سرش را بالا می گیرد و به صورت خشکی زده و دماغ قرمز از سرمای پسر زل می زند و بعد سکه ها را جمع می کند ... پسر بچه طوری که انگار آشتی کرده باشد دوباره صورتش می شود ماه کامل لبخند ... دست می کند توی جیبش و سه تا هزاری کهنه در می آورد و با ذوق و شوق به دخترک نشان می دهد ... چراغ دارد سبز می شود ... خدا خدا می کنم سبز نشود تا ببینم دخترک هزاری ها را از پسر بچه می گیرد یا نه ... که نمی گیرد ... فقط با احتیاط دور و برشان را می پاید و به پسر بچه اشاره می کند که پولها را فرو کند توی جیبش ... با اینکه به من ربطی ندارد ولی خیلی خوشحال می شوم و بی اختیار لبخند می زنم ... چراغ سبز شده و ماشین پشتی الکی بوق می زند ...

قاب سوم :

جنوب غربی تهران - خیابان قزوین - بالای روگذر نواب

بعد از ظهر پنجشمبه است ... زود تعطیل شده ام و بعد از دیدار غیر منتظرهء یک دوست نازنین و کلی حرف و گپ و سیگار و رفاقت دارم ترافیک را می شکافم برای زودتر رسیدن به خانهء کوچکی که در گرمای بخاری کوچکش مریمترینم با یک سبد لبخند و بغل بغل عشق و آرامش منتظرم است ... آسمان ابری دم غروب محشر است ... ترافیک از قبل از پل روگذر شروع شده و من به این فکر می کنم که خدا کند وختی من به بالای پل می رسم سر چراغ قرمز بعدی که خیلی هم دور است برای چند دقیقه ترافیک قفل شود تا من آن بالای پل ثابت بمانم و خیره به سمت راستم منظرهء دوردست تهران در این عصر پنجشمبهء ابری را یک دل سیر تماشا کنم ... همین طور هم می شود ... اما من خیره مانده ام به منظرهء کارت پستال سمت چپ ... جایی که آن دور دورها ابرها حرمت نگه داشته و کمی برای خورشید خانم راه باز کرده اند و گیسوان طلائی و نارنجی صدها فرشتهء تپلی معصوم که با شیطنت از شکاف خودخواستهء ابرها سرک کشیده اند به تماشای زمین ، آویزان شده در فضای بین ابرها تا زمین ... و چند دسته کبوتر هم درست در همان نقطه می چرخند و می رقصند به ناز ... شاهکاری ست این منظرهء بی بدیل در این عصرگاه دلگیر ... انقدر شاهکار که حتی منی که عاشق تماشای منظرهء تهران دور دست هستم را وادار می کند که تا زمان راه افتادن گلهء ماشین ها حتی برای یک لحظه هم سر به سمت راست نچرخانم ...

قاب چاررُم :

همان خیابانِ قاب سوم - نرسیده به امامزاده معصوم

این منطقه کاملن کارگری و صنعتی محسوب میشود ... پر از مغازه های کثیف تراشکاری و باربری های بزرگ و قدیمی و لوازم یدکی و پیج و مهره فروشی های غبار سالیان گرفته ... تنها جای رونق دارش خیابان عباسی ست که بورس ضبط و باند و بهشت سیستم بازهاست ... ترافیک همچنان ادامه دارد ... قدم انسانی حرکت می کنیم ... این چاررمین سیگاری ست که از لحظهء در دام این ترافیک ناگزیر و ناگریز افتادن روشن می کنم ... شیشه ها را می دهم بالا و صدای ضبط را زیاد می کنم ... داریم می رسیم به مقابل ساختمان قدیمی سازمان دخانیات ... و بعدش هم سینمای متروکهء تیسفون که کلی خاطرهء قشنگ را برایم زنده می کند ... از تماشای گودزیلا و کلاه قرمزی بگیر تا اردوی مدرسه و تئاتر ایوب نبی و پشت بندش نمایش سیاه بازی سعدی افشار بزرگ ... کمی بعد از ساختمان اصلی دخانیات یک در کوچک که گمانم مال باشگاه ورزشی کارکنانش باشد رو به خیابان باز شده و فوج فوج دختران نوبالغ ورزشکار با لباس های ورزشی تمیز و ساکهای رنگارنگ ، خندان و باطراوت و سرزنده و پُر از شور زندگی دارند همدیگر را هل می دهند و مثل رود زلال و خروشانی می ریزند به سکون مردابی خیابان کثیف و سربی ... قشنگ حس می کنی طیف های رنگی امواج سونامی نشاط و شادابی شان را که جاری می شود توی رگهای لخته بستهء خیابان دلگیر و از بالای سر ماشین ها و خانه ها رقص کنان می گذرد و سرها را به سمت زندگی می چرخاند ناخودآگاه ... 

  
نویسنده : محسن باقرلو ; ساعت ٢:٢۸ ‎ب.ظ روز جمعه ٦ آذر ۱۳۸۸
تگ ها :


بازگشت لک لک ها !

(( «پنهان گریه ها» در 3000 نسخه و توسط انتشارات «هنر رسانه اردی بهشت» منتشر شد و در بر دارنده ی 32 غزل برای هر سال زندگی شاعر و یک غزل مثنوی که مرور همین 32سال است می باشد. امید که مورد توجه دوستان و مخاطبان شعر بخصوص غزل قرار بگیرد . ))

بلاخره مجموعه شعر فرهاد صفریان عزیز چاپ شد ... خیلی تبریک فری جون !

................................................................

(( مقابل چشمان حیرت زده مان، بلا نسبت شما یک چیز شیلنگ مانندی که نام علمی اش را نمی دانیم فرو می کنند توی یک جای بی ادبانه ای که نام علمی اش را می دانیم اما خجالت می کشیم بگوییم . بعدش این شیلنگ از خدا بی خبر ، شروع می کند به گرگم به هوا بازی کردن با یک جنین مادرمرده ی بینوای از همه جا بی خبر! آقا شیلنگ بدو، جنین بدو، جنین بدو، شیلنگ بدو ... ))

احسان جوانمرد بعد از یک مدت نسبتن طولانی با « فمینیسم علیه خانواده ، خانواده علیه ضرغامی » به آغوش بلاگستان برگشته و این خودش کم اتفاقی نیست ! ... امر به اطلاعرسانی نموده اند که مطاع است ! ...

هر چند که دیگه این روزا با گوگل ریدراتور ! کی میره تو غار عمو یادگار !!

  
نویسنده : محسن باقرلو ; ساعت ۱٢:٥٠ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ٥ آذر ۱۳۸۸
تگ ها :


بار خدایا پس آخه چرا ؟!

پیرو پیشنهاد علی مطهری در تلویزیون مبنی بر اینکه تمهیدی اندیشیده شود تا ازدواج موقت میان نوجوانان دبیرستانی رواج پیدا کند ، سردار اصغر جعفری رئیس پلیس آگاهی ناجا هم در مصاحبه با خبرنگاران گفته احکام اسلامی دارای زمینه‌های پیشگیرانه مثل تسهیل در بهره‌برداری مشروع و تمطع جنسی که در شرع هم پیش‌بینی شده است می‌تواند موجب کاهش تجاوز به عنف شود ...

اینکه چجوری میشه که یک شبه اینجور پیشنهادها و راهکارهای شخصی و کارشناسی نشده و فررتی در خصوص مسائل به این مهمی از کلاه شعبده بازی حضرات در میاد اونهم به صورت همزمان از توی چن تا کلاه ! و اینکه این جنس نسخه پیچی ها تا چه حد می تونه لااقل بخشی از دردهای پیدا و پنهان جامعه رو درمان کنه بحث مفصلیه که نه در تخصص منه نه در حوصلهء شما و این وبلاگ ... اما نکتهء آزار دهنده ش اینجاس که ناخودآگاه ذهن می ره سمت اینکه چطور یک سری آدم کوتاه فکر و خودمحور و البته عوامفریب و ریاکار می تونن سااالهای سال شعور یک جامعهء به این بزرگی رو به سخره بگیرن ؟ ... یعنی سی سال بگن نکن و بعد یهو بگن خب حالا بکن ! ... چطور می تونن به این معنی نیست که چطور به خودشون اجازه میدن همچین کاری بکنن ... چون بدیهیه که این قبیله هر اجازه ای به خودشون میدن ... بلکه بیشتر از این زاویه و منظره که مردم اون جامعه چرا به محض تغییر ساختار و نظام سیاسی و دینی کشورشون خیلی راحت و گوسفند وار افسار عقل و احساسشونو برای یک بازنگری و بازنویسی ریشه ای می دن دست آدمهایی که خودشون افسار گسیخته و لنگ در هوا اَن ...

می دونم که الان ( البته اگه تا اینجا رو خونده باشید ! ) دارید زیر لب می گید : کرگدن و این حرفا ؟! ... تازه ممکنه زیر لب چیزای دیگه ای هم بگید که خیلی مایل به شنیدن و حدس زدنش نیستم ! ... لذا بحث رو بیشتر از این کش نمی دم ... و با ذکر مصیبت و زمزمهء این مناجات حسرت آلود لب ورمیچینم که : بار خدایا ! ... ای عادل مطلق ! ... ای چارهء بیچارگان و ای دوای دردمندان و ای دست گیر افتادگان و ای اجابت کنندهء خواهندگان و خوانندگان ! ... خب مگه ما چه گناهی به درگاهت کرده بودیم قربون عظمت و جلال و جبروتت برم ؟! ... مگه ما بشر نبودیم ؟! ... مگه ما بندهء قدرشناس و شکرگزارت نبودیم ؟! ... مگه ما دل نداشتیم ؟! ... پس آخه چرا دورهء دبیرستان ما مطهری رو نمایندهء همیشه معترض مجلس و سردار جعفری رو رئیس پلیس لارج و روشنفکر آگاهی ناجا نکردی خب ؟!!

.....................................................................

پی ضروری نوشت :

عکس این پست به احترام دوست نازنینی که حرفشان یک دنیا برایمان حرمت دارد و  خاطرشان خیلی عزیز است حذف شد .

  
نویسنده : محسن باقرلو ; ساعت ۱٠:٥٧ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ۳ آذر ۱۳۸۸
تگ ها :