فالت بگیروم ؟!

بساط تخمه داغ و چای و میوه و پاستیل و سیگار مهیاست ! نشسته ایم پای پی ام سی ... حسابی مغروق شده ایم در حس و حال نوستالجیک آهنگ پشت دیوار شب یه راهی دارهء ابی با آن قیافهء جوان و نفس گیرایش توی آن استودیوهای قدیمی با نورپردازیهای تند که کلی خاطره از کاست های آجر پاره ای ویدئویی نوروز سالهای نه خیلی دور را زنده می کند برایمان ... اساسی توی حس هستیم که یکهو تصویر کات می خورد به این چرخونک مسخرهء فال متولدین ماههای مختلف و یک خانمی شروع می کند به اراجیف بافی های کرکر خنده ای ! ... یک آن ذهنمان جترقه ای می زند و با خودمان می گوئیم مگر ما که جناب مستتاب کرگدن هستیم با یک عالمه هیمنه و هیبت و دبدبه و کبکبه چی مان از این آنور آبی های خدانشناس کمتر است ؟! لذا قلم کاغذ بر می داریم تا یک فال ماهانهء توپ و ماندگار تقریر و تحریر کنیم برای معاصرین و آیندگان و حتی درگذشتگان ! به شرح ذیل :

متولدین فروردین :

توقع شما از زندگی کاملن منطقی است لذا هیچوخت هیچ پخی نمی شوید خاک بر سر بی عرضه تان ! ... پاشو جمع کن خودت را تا نزدم لهت کنم ! ... بخت بلند همیشه یاور شماست بیاااه شصت تومن ! ... باقی شم اگه پول خرد نداری سوت بزن دلمان وا بشود ! ... سنگ ماه شما الماس است ایضن بیاااه ! در این هفته سعی کنید دست به معاملهء بزرگی نزنید از ما گفتن ! ... اگر هم زدید حتمن دستتان را با آب و صابون بشوئید که اقللن آمفولانزا نگیرید سقط شوید ! ... شمبه روز شانس شماست ( آیکون کرکر خنده ! )

متولدین اردیبهشت :

در زمینه مسائل احساسی عاطفی جسمی روحی مادی معنوی اجتماعی اقتصادی فرهنگی هنری سیاسی و غیره این هفته دچار سردرگمی شده و منهدم می شوید و بعدش گره کور می افتد توی کارتان آی می خندیم ! آی می خندیم ! ... با این حال خبرهای خوبی برای 95 درصد از متولدین این ماه در راه است ارواح خیکشان ! ... سنگ ماه شما زمرد است که یکی بی صف است ! ... یکشمبه روز شانس شماست می خوای بخواه نمی خوای فدای سرم !

متولدین خرداد :

شما آدم خوبی هستید اما باید در روابط خود خشونت و محبت را به یک میزان رعایت کنید ! به ما چه که کار سختی ست ! مرتیکه مگه ما مسخرهء تو ایم ؟! ... مجرد های متولد این ماه تقریبن دیگر امیدی به ازدواج نداشته و می توانند در اسرع وخت برای خودکشی یا اصلاح الگوی مصرف و خودکفائی اقدام کنند ! ... متاهل ها هم ایضن منتها با دلائل قانع کنندهء دیگری ! ... در رابطه عاشقانه خود تجدید نظر کنید و به آسیب روحی طرف مقابل قد پشگل هم اهمیت ندهید ! ... سنگ ماه شما مروارید است که اگر لیاقتش را ندارید یا دوستش ندارید می توانید با مال فروردینی ها عوضش کنید به مسئولیت من ! ... دوشمبه روز شانس شماست آی زرشک !

متولدین تیر :

دخترهای متولد تیر در این هفته خواستگاران متعددی خواهند داشت که به یاری حق و با راهنمایی های نگارندهء این سطور هیچکدام خر نخواهند شد که آرامششان را فدای یک لحظه غفلت نمایند و بعدش یک عمر پشیمانی بکشند ! ... مردان این ماه سر دو راهی و در یک بن بست عاطفی گیر کرده اند و همانجا هم از گرسنگی خواهند مرد ! ... به زودی خبرهای خوشی دریافت خواهید کرد ولی مضحکه خاص و عام خواهید شد اگر آنها را باور کنید ! ... سنگ ماه شما گارنت است که خودمان هم نمی دانیم چه کوفتی هست اینی که گفتیم ! ... سه شمبه روز شانس شماست ولی شبش از دماغتان در خواهد آمد !

متولدین مرداد :

این هفته را با آرامش آغاز خواهید کرد و در انتهای هفته گور به گور خواهید شد ! چون یک گفتگوی دوستانه را با زبان نفهمی تان به یک دعوای خونین بدل خواهید کرد و دوستتان را با نیزه و تبر به قتل خواهید رساند و متعاقبش خبرهای خوبی به همان دوستتان خواهد رسید که از مقتول شدن پشیمان خواهد شد اما دیگر دیر است ! ... جوان های این ماه در رسیدن به اهدافشان عجول هستند در حالی که باید عاقلانه و صبورانه پیش بروند و این را دیگر هر خری می داند ! ... سنگ ماه شما پریدوت و اونیکس است که همان دومی بهتر است چون اولی یک کم بی ادبی ست ! ... چارشمبه روز شانس شماست به شرطی که ترشی نخورید !

متولدین شهریور :

در زمینه مسائل عاطفی و احساسی متولدین این ماه خود را بدشانس میدانند و عقیده دارند حق شان با توجه به امتیازاتشان بیش از اینهاست در حالیکه اگر بیشتر دقت کنند همینی هم که دارند از سرشان زیادی ست ! ... میانسالان این ماه بدلایلی طوفانی در زندگی خود پدید آورده و بکلی شیرازه زندگی خود را بهم ریخته اند طوری که از همین حالا می شود با تقریب نود درصد دوره پیری منفجری را برایشان پیش بینی کرد ! ... اما به کلیه متولدین این ماه هم دست کم یک خبر خوب خواهد رسید به شرطی که صف را به هم نزده و نوبت را رعایت کنند ! ... سنگ ماه شما یاقوت کبود است که به رنگ بادمجان پای چشمتان می آید ! ... پنجشمبه روز شانس شماست چون شب جمعه است بزن اون دست قشنگه رو !

متولدین مهر :

برای اغلب متولدین این ماه هیییچگونه شانس تازه ای برای یافتن مسیر پر از آرامش و سعادت هی پیش میاید ! که قطعن با چلمنگی شان از دست خواهد رفت ! ... این گروه که در صدد یک نقل و انتقال بزرگ هستند زیر بار سنگینش دو قلو خواهند زایید و همانجا که بودند خواهند ماند بلکم عقب تر ! ... اما چون بختشان بلند است پشت بندش کلی پول یکجا خواهند دید که احتمالن موقع انتقال پول از ماشین بانک مرکزی به بانک محله شان بوده و هیچ دخلی به آنها نخواهد داشت ! ... طلاق در جمع متولدین این ماه درجه پائینی دارد که در برنامه دولت نهم درجه اش تنظیم باد خواهد شد ! ... سنگ این ماه مونستون است که اگر در بازار گیر نیامد می توانید از وینستون یا مگنا قرمز به عنوان جایگزین استفاده نمائید ! ... جمعه روز شانس شماست که از سگ شانسی تان حتی قبرستان هم تعطیل است !   

متولدین آبان :

انتظاراتی که خیلی از متولدین این ماه از دوستان و اطرافیان خود دارند منطقی و بسیار احمقانه است که تلفیق این دو شاهکاری از معماری کلاسیک قرن نوزدهم است ! ... خانم های متولد این ماه اغلب روحیه حساس و شکننده ای مثل چیپس سرکه نمکی دارند و آنقدر که به روابط انسانها در زمینه های احساسی اهمیت میدهند به کمک و یاری مادی همان انسانها نیم نگاهی هم ندارند لذا نه که خانم های متولدین بقیه ماه ها این خصوصیات را ندارند برای اینها خیلی راحت و فرررتی شوهر یافت می شود به وفور عین چی ! ... سنگ این ماه سیترین است که در داروخانه ها با نام تجاری سیتریزن جهت رفع آبریزش بینی به فروش می رسد ! ... روز شانس تمام شد لطفن هفته بعد سر بزنید شاید آوردیم !

متولدین آذر :

وسوسه اعتیاد بسیاری از متولدین جوان این ماه را دچار تزلزل ساخته و به همین جهت توصیه میشود شدیدن مراقب باشند یکوخت بی تفاوت از کنارش رد نشوند که خوب چیزی ست این لامصصب و هر کی برده راضی بوده ! ... ازدواج دوم برای ناکام های متولد این ماه در 9/99 درصدشان دقیقن مثل همان اولی بوده و اصولن مگر آدم عاقل از یک سوراخ چند بار گزیده می شود ! و یک اصولن دیگر اینکه مگر هر انسانی چند تا سوراخ دارد که هی فرت و فرت بخواهد وقف امورات خیریهء گزیدگی بنماید ؟! ... تولد یک نوزاد می تواند زندگی شما را کن فیکون ببخشید ! دگرگون نماید لذا توصیه می شود شبها کمربند ایمنی را بسته و از سمت راست حرکت کنید ! ... سنگ ماه شما فیروزه است و سالی یه روز است و عید نوروز است ! ... روز شانس هم هنوز برایمان نرسیده مزاحم نشوید که مانع کسب است و اینا !

متولدین دی :

عشق در زندگی متولدین این ماه همیشه نقش حساس و مهمی دارد متاسفانه ! ... به همین دلیل انسانهای خودساخته و جگرخراشی بوده و مایهء عبرت سایرین و بستگان و آشنایان و کسبهء محل هستند ! ... در جمع خانواده متولدین این ماه آدمهای افسرده و غمگینی دیده میشوند و فکر می کنند که باید خیلی زود آنها را با صورت روی زمین به سمت شادی و امید کشاند ! وگرنه فضای خانواده را افسرده و بی تحرک ساخته و به گند می کشند ! در حالی که مشکل این گروه عضلات و ماهیچه های صورت بوده و با یکسری جراحی های زیبایی به راحتی قابل حل است جان عمه هایشان ! ... این هفته یک در میان برای شما شاد و غمگین خواهد بود به طوری که آخر هفته مغزتان خون دماغ خواهد شد ! ... متولدین دی ماه سنگ بخصوصی ندارند اما در عوض می توانند هر سنگی که دلشان خواست از کنار جوب آب یا باغچه برداشته و سوراخ کرده و به گردنشان آویزان کنند تا مایه تفرج خاطر دیگران شوند ! ... روز شانس رسید !

متولدین بهمن ماه :

ضمن اینکه نظم و ترتیب در کار و زندگی متولدین این ماه موج میزند شلختگی و بی نظمی شان حال آدم را بهم می زند و آدم دلش می خواهد با کله برود توی صورتشان ! ... این گروه اگر به موقع وضعیت کاری و زندگی خود را تنظیم نکنند همه چیزشان بهم میریزد ! و چیز می شوند ! ... نوک زبانمان بود ها ! ... اغلب دختر خانمهای متولد این ماه درگیر عشقی پرشور و حساس می شوند که نیاز به مطالعات بالینی و بستری در بخش آی سی دبلیو سی یو تومارو داشته و کیس های مناسبی برای آموزش روانشناسان جوان و بی تجربه می باشند ! ... آقایان مجرد این ماه شانس زیادی برای یافتن زوج آینده خود ندارند لذا بهتر است به پیشنهاد پیرزن خل وضع کوچه بغلی که از صبح تا شب با دستهء جارو شارژی اش توی کوچه اسب سواری می کند بیشتر فکر کرده و لگد به ماتحت بخت خودشان نزنند ! ... سنگ ماه شما آماتیست است که برای درمان بی خوابی و رماتیسم و یبوست و نفخ معده بسیار مفید است ! ... روز شانس نرسیده تمام شد !

متولدین اسفند :

متولدین الدنگ و کته کللهء این ماه با وجود غوطه خوردن در ثروت بی حساب هم خود را تنها و بدون هدف می بینند لذا چه کاری ست ؟! همان بهتر که مثل حالایشان فقیر و بی چیز و کارتن خواب بوده و شپش در جیبشان هلکوپتری بزند ! ... جوان های شاغل و یا در حال تحصیل این ماه به سلامتی شغل و امکان ادامه تحصیل خود را به زودی از دست داده و به فلاکتی می رسند که روحشان را تعالی خواهد داد به چه بزرگی ! ... این گروه مرتب به مسیر بسیار روشن و پرامیدی می افتند طوری که دیگر نمی توانند از جایشان بلند شوند ! ... سنگ ماه شما مرجان است که یک آلبوم بیشتر نخوانده آن هم غمگین و بهتر است با کسب اجازه از نگارنده این سطور و همسرتان سنگتان را به گوگوش یا خانم هایده یا شکیرا یا جنیفر لوپز یا ریحانا یا بریتنی اسپیرز تغییر دهید تا اقلکم در طول زندگی نکبتتان دو دندونه حالی به حولی ببرید ! ... روز شانس زنانه مردانه بچگانه رسید !   

......................................................................

پی نوشت یک :

شرمنده که این بار خیلی طولانی شد و اگر همه اش را بخوانید مضمحل می شود چش و چالتان ! ولی قبول کنید که چون پای سرنوشت کلی انسان در میان بود نمی شد و روا نبود که سرسری سرهم بندی کرد ای استاد سلمانی و اینا !!

پی نوشت دو :

این پست را تقدیم می کنم به روح پرفتوح بزرگ طناز بلاگستان احسان جوانمرد که مدتی ست به جهت کسب روزی حلال این دست قرتی بازی ها را به اهلش وا نهاده و از دنیای مجازی خارج شده و تاکنون مراجعت نکرده است !!

پی نوشت سه :

لطفن اول صاف نروید سراغ ماه خودتان و توجه داشته باشید که این مطلب کللهم و از بیخ دری وری و اراجیف و اباطیل بوده و با نیم نگاهی به خزعبلاتی از این دست در فضای دنیای مجازی و یک برداشت آزاد صرفن با هدف نشاندن یک لبخند کوچولو بر لبهای شما و ایضن تمرین نگارنده اش برای بازگشت به ایام طنازی نگاشته شده و هیچ ارزش دیگری در دنیا و آخرت نداشته و ندارد !!

  
نویسنده : محسن باقرلو ; ساعت ۱٠:٥٩ ‎ب.ظ روز شنبه ۳٠ آبان ۱۳۸۸
تگ ها :


برای مسافر پرواز ساعت 9 ...

یک عادت بد و البته برای خودم لذت بخشم این است که توی خانه گوشی ام را سایلنت کنم و بگذارم یک گوشه ای و بعد از چند ساعت سر بزنم و میس کالها و اس ام اس های احتمالی را دید بزنم و حال کنم ! ... تازه از پایین ( خانهء بابائینا ) آمده ام بالا ... ساعت حدود ٩ شب است ... گوشیم را برمیدارم و  چک می کنم ... یک میس کال ... چند تا اس ام اس ... آخ جان ! ... اول مسیج ها ... اولی وحید است با گزارشی در خصوص قطع و وصلی اینترنت فلان فلان شده ! ... بعدی رضا سیرجانی ست ... نوشته : ( محسن جان ، 9 پروازمه حلالم کن ) ... میس کال هم رضاست ... هشت و نیم زنگ زده ... با اینکه خبر داشتم به همین زودی ها مسافر است باز شوکه می شوم یک لحظه ... ساعت را نگاه می کنم پنج دقیقه به 9 است ... نمی خواهم در شلوغی و بدو بدوی دم سوار شدن زنگ بزنم و مزاحمش بشوم ... در جوابش می نویسم : ( می کنمت رضا جان ! حلال منظورم بود ! ولی دلم گرفت رضا ... مواظب خودتون باشید ، هر جا هستی موفق باشی ، خیلی دوستت دارم . ) ... دلم طاقت نمی آورد ... زنگ می زنم برنمی دارد ... قسمت نیست انگار قبل از رفتنش حرف بزنیم با هم ... 

این جملهء کلیشه ای مال فیلمهاست ولی جددن یک آن همهء خاطره هایی که با رضا داشتم روی دور تند از جلوی چشمانم رد می شوند ... دانشگاه ما ... ابن خلدون ... اولین دیدارمان آنطور بامزه ای که رضا همیشه تعریف می کرد ... پیاده روی ها ... شب شعرها ... سارا خوانی های فراموش نشدنی اش ... بزم رباعی ها ... عروسی من ... عروسی باشکوه رضا ... مهمانی ها ... شب نشینی ها و تولدها ... شاخه گلی که برای تولدم آورد شرکت ... اردک آبی و دربند ... اس ام اس بازی ها ... شوخی های 81+ ! و خنده ها و بحث ها و حرف ها ... و رفاقت ها ... رفاقت ها ... و حالا که من دارم می نویسم رضا آن بالا بالاها توی آسمان دارد پرواز می کند به سوی آینده و آرزوهایش ... برایش بهترین ها و قشنگترین ها را از صمیم قلبم آرزو می کنم که بچهء محشری ست ... اما خب امشب دلم بدجور گرفته از رفتن یک عزیز دیگر ... بدجور ... 

  
نویسنده : محسن باقرلو ; ساعت ٩:۳۱ ‎ب.ظ روز جمعه ٢٩ آبان ۱۳۸۸
تگ ها :


ظلم می کنند لامصصب ها ...

جمعه ها خون جای بارون می چکه ...

بنظرم خیلی وختها شاعر ها ، آهنگسازها ، فیلمسازها و کللن هنرمندها که شاخکهای حسی شان از عوام الناس حساس تر است خیر سرشان ، به بشریت ظلم می کنند لامصصب ها ... یعنی بی دلیل روی یک سری تلخی های واقعی و واقعیت های تلخ موجود در نظام طبیعت و لابلای روزمرگیهای زندگی زوم می کنند انقدر و انگشت توی سوراخهایی که نباید می کنند تا حسابی خاطر مبارکشان آزرده شود و بعد دست به کار می شوند و عکس العملشان را با خلق یک اثر هنری زیبا اما وحشتناک تلخ و جر دهنده ! بروز می دهند که تا ابد الدهر مردم عادی هر بار با دیدن ، شنیدن یا خواندنش پی به عمق نکبت چیزهایی ببرند که در حالت عادی و بدون این کاتالیزورهای پاره کننده ! شاید خیلی برایشان رو و محسوس و آزاردهنده نبوده و هر بار دقیقن از وسط به دو نیم بشوند به سلامتی ! ... مثل همین شعر فوق الذکر ! ... بنظرم انقدر سراینده اش در لحظهء سرودنش مضمحل بوده که امکان ندارد بعد از ظهر بی حد خاکستری و دلگیر یک جمعهء معمولی باشد و توی سکوت خانه و محله و شهرت غرق صدای سوت گوشهایت شده باشی و ناخودآگاه خفتت نکند که زمزمه اش کنی ! ...  یاد شعر زنده یاد حسین پناهی می افتم : فلسفه یعنی رنج ... افتخاره که بگی رن جو رم ؟ ... والله !  

  
نویسنده : محسن باقرلو ; ساعت ٢:۳٢ ‎ب.ظ روز جمعه ٢٩ آبان ۱۳۸۸
تگ ها :


کامینگ سون و اینا !

ما ( هم ) پنجشمبه ها زود تعطیل می شویم !

ما تا همین حالا خواب بودیم !

ما داریم می رویم مهمانی !

ما یحتمل دیروخت برمی گردیم !

ما رنگ زرد را خیلی دوست می داریم !

ما برگشتیم یحتمل اینجا می نویسیم !

ما تا برگردیم بچه های خوبی باشید آففرین !

  
نویسنده : محسن باقرلو ; ساعت ٥:۱۱ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ٢۸ آبان ۱۳۸۸
تگ ها :


چن خط هذیان ابری بارانی ...

صبح محشری ست برای یکی مثل من که دیوانهء پاییز و ابر و باران است ... آسمان تاریک است اما از آن تاریکی های غمگین قشنگ ... قطره های باران روی شیشهء ماشین با هم عشقبازی می کنند تا وختی برف پاک کن حکم تبعیدشان به خاک و آسفالت را صادر نکرده ... آن دور دور ها کمی از بغض آسمان و ابرهایش تسلیم آفتاب شده که خیلی قشنگتر کرده کارت پستال این صبح مسحور کننده را ... دور میدان ته خط نازی آباد می ایستیم به انتظار همسفر صبحگاهی چهارم ... ردیف پرچم های رنگی وسط میدانگاهی در باد می رقصند مثل دامن های بلند و رنگارنگ دختران عشایر در دشت ... چمن ها با شیطنت معصومانه شان نوک پنجه ایستاده اند به شوق تا جان و روح و صورتشان سهم بیشتری داشته باشد از بوسهء دوشیزه باران خاتون ... و درختان کوتاهی که اسمشان را نمی دانم اما از چمنها سنگین تر و پخته تر و دنیا دیده ترند وضوی باران گرفته قد قامت بسته اند و تمام قد ایستاده اند به نماز باران ...

راه می افتیم و به روال یکماه اخیر از خاطرات قدیمی شهر جوان پیر عبور می کنیم ... از شوش ... از قیام ... از امین حضور و توپخانه ... از فردوسی ... و من میان مه دود سیگار همسفران و صدای موسیقی ضبط ماشین به این فکر می کنم که شاید شصت هفتاد سال قبل در صبح پاییزی ابری بارانی محشری دقیقن مثل امروز ... درست سر همین کوچهء قدیمی که الان رد شدیم ... جوانک دیلاقی ایستاده بوده اول صبح به انتظار فقط یک نظر دیدن روی ماه دلبر سیمین ساق ماه رویی با لپ سرخابی و موهای پرکلاغی و ابروان به هم پیوسته و چادر سفید گل گلی ... و ایضن باز به این فکر می کنم که اگر اینها را همین حالا تعریف کنم چقدر خواهند خندید به اینجوری تصویر ساختن های اول صبح یک مرد سی و چار ساله یا تصویرهای اینجوری ساختنش ! ... پس تعریف نمی کنم ... و می آیم اینجا می نویسم این شبه هذیان ها را ... اینجا لااقل اگر هم بخندند تو رویت نمی خندند ! ... همین .

  
نویسنده : محسن باقرلو ; ساعت ۸:٥٢ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ٢٧ آبان ۱۳۸۸
تگ ها :


عجایب دهگانه !

کللن اینطوری ست که هر وختی بیایم پای نت و وبلاگم را باز کنم یکسری لینک ها ناخودآگاه جلوی چشمم بولد و برجسته تر از بقیه اند ( بولد گوگل ریدری نه ها ! ) ... یعنی قطعن هر روز روی لینکشان کلیک می کنم و بهشان سر می زنم ... آنها که وبلاگ برایشان کمی از حد معمول جدی تر است منظورم را درک می کنند لابد ... این خدای نکرده اصلن به این معنی نیست که بقیه بلاگها برای آدم بی اهمیت و علی السویه هستند و نویسنده هایشان و افکار و عقایدشان در درجه دوم اهمیت قرار دارند و اینها که اگر اینطور بود اینهمه وخت را صرف خواندن و ارتباط برقرار کردن با این همه لینک نمی کردیم ... این یعنی که مجموعه ای از دلایل کاملن شخصی و سلیقه ای باعث شده یک گشتالتی از آن وبلاگ و صاحبش توی ذهن من نوعی ساخته شود که ترغیبم کند به هر روز دیدنش ... ولو اینکه مطمئن باشم امروز چیز تازه ای ننوشته است طرف ...

دوست دارم ١٠ وبلاگ بولدتان را ( توی کامنتهای همین پست ) برایم اسم ببرید بی محافظه کاری !

اول هم از خودم شروع می کنم :

مریم - حمید - وحید - حامد - ایرن - نگار - رعنا - میرزا قلمدون - یوتاب - مسی ته تغاری 

پی نوشت :

لطفن دقت کنید که قرار نیست خودتان را خفت کنید و لزومن ده وبلاگ خیلی وزین و پر محتوا را اسم ببرید ! ... بقول زیور ریلسک کنید و خیلی دلی ده تای محبوبتان را بشمرید ... همین !

  
نویسنده : محسن باقرلو ; ساعت ۱٠:٤٦ ‎ب.ظ روز دوشنبه ٢٥ آبان ۱۳۸۸
تگ ها :


پر و خالی ... هر دو هر دو ...

بگذارید همینجا و از پشت همین پنجره’ فلزی اطاقک کوچک کنج کلیسا و در محضر شما پاکان و مقدسان و منزهان و پدر روحانیان روزگار ! اعتراف کنیم که آقا جان ما امشب با چن تا سوژه در مُشت آمدیم نشستیم طبق روال معمول و عادت مالوفِ این اواخرمان قبل از خواب مطلبی از خویش در کنیم که هر کار کردیم در نشد ! ... لذا از آنجا که انقدر شهامتش را داریم که سرمان را بالا بگیریم و بگوئیم سعی کردیم و نشد ، این چند خط را نگاشتیم تا مشت محکمی باشد بر دهان بدخواهان و یاوه گویان کچل و بد مشهدی ای که یک عمر است چشم ندارند ما و وبلاگمان را ببینند !!

پی شوخی نوشت :

نیم ساعت نشستیم تا یک عکس فان خوب برای این پست پیدا کنیم از توی نت که آخرش هم چیزی چشممان را نگرفت در نتیجه رفتیم سراغ هاردمان و دیدیم ای بابا آب در تشنه و ما کوزه لبان می گردیم ! ... از این عکس ما و میرزا قلمدون فان تر اصلن مگر هست در عالم ؟! ... اگر از اول به مخمان رسیده بود به جای آن نیم ساعت می توانستیم یک پست درست درمان بنویسیم ها !

پی جدی نوشت :

اگر حس و حال و روال و منوالمان به همین شکل باشد ممکن است یک مدت کمتر بنویسیم ... ( شلوغ نکنید ! دقت بفرمائید لطفن ! عرض کردیم کمتر نه اصلن ! ) اگر هم نه که نه ... یعنی آره !

پی نوشت من ( آمیرزا) :

سلام رفیق!

حالم بد نیست

خویم انگار!

می بینی که :

دستی به گردن تو دارم و

دستی به کمر

این یعنی ایستاده ام هنوز!

حالا اگر دوست داری ضایعمان کنی

پا پس بکش!

ولی فقط یک قدم لطفا!

اینطوری لااقل

می دانم که به پای چه کسی افتاده ام...!

زیاده عرضی نیست

فقط جان تو و

جان سربالایی های نفس گیر ولیعصر..!

خدا حافظ.

  
نویسنده : محسن باقرلو ; ساعت ۱۱:٠۳ ‎ب.ظ روز یکشنبه ٢٤ آبان ۱۳۸۸
تگ ها :


تو برو سفر سلامت ...

بعد از رفتن حبیب همش منتظر بودم حامد و مریم یه پست دلی برادر خواهر کوچیکانه بنویسن در موردش ... راستش بیشتر منتظر نوشتهء حامد بودم که آخرشم ننوشت ... چون مریم ، هم خیلی برام حرف زده در باره ش و هم چند باری همینجا نوشته از حسش به برادر بزرگترش ... اما حامدُ مثل همیشه نیاز به اَمبُردست داری تا از زیر زبونش بکشی که حالش چطوره و حسش به قضایا چیه ! ... در هر حال ... حالا مریم نوشته : دلم براش تنگ شده ... 

  
نویسنده : محسن باقرلو ; ساعت ۸:٢٠ ‎ق.ظ روز یکشنبه ٢٤ آبان ۱۳۸۸
تگ ها :


حکایت آن جارویی که از معجزه خالی بود ...

پنجشمبه شب است و ساعت حوالی یک بامداد که با مهمانهایمان می زنیم بیرون ... کاری که تقریبن از محسن باقرلو بعید است !  ... از پیرمرد 34 ساله ای که همیشهء خدا کم خوابی دارد و کپیدن را به تمام عیش و عشرت های عالم ترجیح می دهد معمولن ! ... اولش از وضعیت موجود ناراضی و ناراحتم اما به روی خودم نمی آورم که عیش همسفران منغّص نشود ... در این سرمای مطبوع پاییزی هی خودم را توی رختخواب گرم و نرم و زیر پتوی گلبافت نرمکی تصور می کنم و بد و بیراهای ملایم می گویم به خودم و لعنت های کوچولو می فرستم به روح پر فتوح خودم ! که چرا چنین خبطی کرده ام نصفه شبی ! ... اما کم کم دلبری و زیبایی مناظر شبانهء خیابانهای خلوت تهران و صدای موزیک ماشین و خنده های بچه ها غلبه می کند به غر غر های درونی پیرمرد 34 ساله ! ... دل می دهم به دل مریمترینم که کنار دستم نشسته و ایضن به دل سرنشینان صندلی عقب حاج حامد رستگاری ! و ایرن بانو و محسن دیوونه ! ... مزه می دهد این یله گی شبانهء پائیزی ... یکجور خوشی مور مور کنندهء باحال می دود زیر پوستم ... عمدن تیشرت آستین کوتاه نازکی پوشیده ام و عمدن به بهانه های مختلف شیشه را یواشکی می دهم پایین تا باد خنک این ابرشهر تقریبن خفته صورتم را ناز کند ...

جنوب شهر تقریبن که نه ، تحقیقن ششمین پادشاه را هم خواب دیده و دارد می رود سراغ هفتمی ! ... محض رضای خدا یک دکهء پیزوری هم باز نیست برای قضای حاجت سیگاری ها حتی ! ... هر چه بالاتر می رویم خیابانها شلوغ تر می شود و نورهای رنگی بیشتر خود را توی چشم می کنند ... پارک وی به بالا ترافیک است این وخت شب ! ... شب جمعه است و تازه سر شبِ لات ها و پروتئین لازم هاس به قول محسن ! ... یکجوری شلوغ است که خیال می کنی ساعت خیلی باشد هفت هشت شب است ! ... اغذیه فروشی هایی که باز هستند جای سوزن انداختن ندارند ... صدای موزیک های عمدتن ساسی مانکنی از توی ماشینها و از لای درز شیشه هایشان شُرره می کند بیرون و خواب در چشم تر شهر می شکند ... قیافه ها بی خستگی و به پهنای صورت خنده و قهقهه ... سفینه های خوشرنگ و براقِ خدا میلیونی با سرعتی سرسام آور برگهای پائیزی کف خیابان ولیعصر را جارو می کنند با عجله ای وصف ناشدنی به مقصدهای لوکس و گرم و رخوتناک ... قسم می خورم همین حالا هر کدام از این آدم ها را ورداری ببری آن پایین مایین ها را نشانش بدهی که خیابانها مثل شهرهای متروکهء فیلمهای وسترن است و برگی از برگی نمی جُمبد ، فردا صبح هر چه اصرار کنی باورش نخواهد شد آنچه دیده واقعیت داشته و خواب نبوده ...

ساعت گمانم 3 نیمه شب را هم گذشته که محسن و ایرن را پیاده کرده ایم و در راه خانه ایم ... می پیچیم توی کمربندی کنار پارک بزرگ محل ... این وخت شب این منطقه خیلی امن نیست ... مثل همیشه هایی که دیروخت داریم برمیگردیم درهای ماشین را از داخل قفل می کنم و نور بالا را می زنم ... سایه های بازیگوش درختان پارک جان می گیرند کف آسفالت تا آن دور دورها که رفتگر پیر و مچاله ای دارد کنار جدول را جارو می زند ... کم کم نزدیک می شویم به او ... دست می کشد از کارش ... تکیه می دهد به دستهء جاروی بلندش که شبیه جاروی جادوگرهای کارتون هاست اما هیچوخت برایش جادو جمبل و معجزه ای نکرده در طول این همه سال ... دست دیگرش را می زند به کمرش و سعی می کند کمر خمیده اش را صاف کند ... رو به خیابان می ایستد و زل می زند به ماشین ... از کنارش که رد می شویم یک لحظه لبخند پیرمرد خسته را در قابی که بخار نفس نفس زدنهایش ساخته به وضوح می بینم ... بغض گنگی تا اعماق استخوان هایم نفوذ می کند ...  

  
نویسنده : محسن باقرلو ; ساعت ۱۱:۳٤ ‎ب.ظ روز جمعه ٢٢ آبان ۱۳۸۸
تگ ها :


پست آخر آقا طیّب و الباقی !

منظره بودن

نمی دانم چرا هر بار یک عکس تازه و خوبی از خودم می گیرم نگاه می کنم ببینم مثلا پشت شیشهء یک ماشین یا مثلا روی دیوار چطوری می شود و چه منظره ایی دارد.این طوری همه عکسهام بد و اعصاب خورد کن هستند.مثل عکس های همه روی دیوار و روی شیشه عقب ماشین و اینها.می گویم با خودم که کاش مثلا منظرهء یک آبشار بودم یا یک پروانهء قشنگ با طرح های بته جقه یا یک پلنگ که روی شاخهء یک درخت لم داده و یکی از دست هاش دارد تاب می خورد توی آسمان یا یک رنگین کمان یا مثلا منظرهءیک روز ابری دریا که یک جایی آن دورهاش ابر پاره شده و خورشید ریخته روی موجها و.... از این جور چیزها.

¤ نوشته شده در ساعت ٩:۱٢ ‎ق.ظ چهار شنبه 20 آبان 1388 توسط مسعود کرمی

پی نوشت :

از چارشمبه تا حالا چند بار این پست مسعود را خوانده ام ... دیدم خیلی دوست دارم که شما هم بخوانید ... البت می دانم که این مدلی مثل این است که مثلن فهیمه رحیمی مقدمهء کتابش را اختصاص بدهد به یکی از داستان های چخوف ! به این نیت که بواسطهء پرتیراژ بودن خزعبلاتش عالیجناب چخوف هم خوانده شود ! ... یا مثل اینکه اول هری پاتر یکی از فیلمهای تارکوفسکی را بگنجانند !! ... یاد آن وختها بخیر که بلاگستان حیران و مست و سیراب از عاشقانه های ناب و زلال و دیوانه کنندهء آقا طیّب بود ...

  
نویسنده : محسن باقرلو ; ساعت ۱۱:۳۳ ‎ق.ظ روز جمعه ٢٢ آبان ۱۳۸۸
تگ ها :


کی از همه متمرکز تره ؟!

ککِ این بازی را نصفه شبی سعید فولادی ! انداخت به تُمبانمان که به حق همین شب معمولی عزیز ! خدا از سر تقصیراتش نگذشته و در صورت امکان بُخوردش ! ... ما که کللن و از بیخ ادعایی در هیچ کدام از زمینه های آی کیویی و ضریب هوشی و تمرکز و از این قبیل نداشتیم و نداریم ! ولی همینجوری محض ارضای کک به تُمبان افتادگی مان کلی شخص شخیص خودمان را سر کار گذاشتیم و ٨٢٨/١٧ هم شد معدل پایان ترممان ! ... مدرکش هم موجود است !! ... هر کس مثل ما خودش را سر کار گذاشت اولن سعید را نفرین کند ! ... ثانین اگر به یاری حق زد و فهمید که یک عمر جزو نوابغ مهجور و ناشناخته بوده و خودش خبر نداشته معدل آخر ترمش را با سند و مدرک رو کند !!! 

  
نویسنده : محسن باقرلو ; ساعت ۱٢:٠٤ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ٢۱ آبان ۱۳۸۸
تگ ها :


اگر یافتید ...

سلام
خداحافظ
چیز تازه اگر یافتید بر این دو اضافه کنید
تا بل باز شود این در گمشده بر دیوار ...

بارها و بارها در خلوت نشستم و این مجموعه را گوش دادم ... فکر کردم ... مبهوت شدم ... پر شدم ... خالی شدم ... لبخند زدم ... بغض کردم ... اما چند وختی بود که یادش نیفتاده بودم ... دوباره چند روزی ست که بیشتر گوش می دهم این دیوان دیوانه کننده را ... خدایش بیامرزد حسین پناهی را که مال اینجا نبود قطعن ... اشتباهی آمده بود ... برای همین هم زود رفت ...

خبر و پی نوشت خبر :

بهروز بقایی بازیگر و کارگردان صاحب نام سینما ، تئاتر و تلویزیون قبل از ورود به تماشاخانه سنگلج برای بازی در نمایش هاملت با سالاد فصل ، دچار سکته قلبی و مغزی شد که بلافاصله بعد از این اتفاق به بیمارستان انتقال داده شد .

خبر مثل همیشه است ... همان کلمه ها و همان جمله بندیهای یخ و عصا قورت دادهء همیشه ... بی یک ویرگول پس و پیش ... اما اثرش هر بار تلخی یگانه و خاص خودش را دارد ... وختی در برهوت فوج فوج آدمهای گیج و خوشحالی که درست آمده اند اما درست نخواهند رفت ، اسم یکی از این دست کمیاب هایی که اشتباهی آمده اما درست خواهد رفت را اولِ چنین تیتری می بینی دلت می گیرد خب ... لال می شوی ... جز برای دعا ...

نشمردم ... اما این پست کوتاه را چندین و چند بار نوشتم و پاک کردم و از نو نوشتم ... چقدر خوب است وختی می خواهند در موردت حرف بزنند جرات نکنند اولین و دم دستی ترین کلمات و جملاتی که به ذهن می رسد را خرجت کنند ... 

  
نویسنده : محسن باقرلو ; ساعت ۱۱:٢٠ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ۱٩ آبان ۱۳۸۸
تگ ها :


چند خطی به دو بهانه ...

بهانهء اول :

این پست موجودی به اسم بچهء نیمه جدی بانو ...

بهانه دوم :

سفر حبیب ( اخوی بزرگ مریم بانو ) به آن دور دور ها و جای خیلی خالی اش ... 

قبول که خانواده پر جمعیت هزار و یک معزل و اشکل و مشکل ریشه ای و کلیشه ای به همراه دارد ! ... قبول که چنین کانونی بیش از آن که گرم باشد عناصرش را جزغاله می کند خیلی وختها ! ... قبول که میزان محبت مال و ادب اندود کردن فرزندان دچار کاستی و نقصان می شود ... مشکلات مادی و معنوی و فیزیکی و شیمیایی ! صد چندان قلمبه و اگزجره می شوند و هر سوراخی را که بگیری یک جای دیگر کِشتی فرتش در می آید و زوارش در می رود ! ... قویترین مدیریت ها ضعیف تر از مدیریت مموتی می نماید ! ... فرصت های با هم بودنها و از هم آموختنها پای اصطکاکهای ناگزیر می سوزد ... انرژی ها معمولن صرف خنثی کردن اثرات مخرب اختلاف نظرها و تشتت آراها می شود و قد کشیدنها و استخوان ترکاندن ها دردناکتر ... و شانصد مسئله و ایراد و مورد واردء دیگر که در حوصلهء این چند خط نیست قطعن ! ...

اما از حق نگذریم وختی مقایسه می کنیم زندگی های سنتی گذشته را با زندگی ماشینی خیر سرش مدرن امروزی هر چقدر هم دومی به اولی بچربد محاسن و مزایایش باز هم می بینیم یک چیزی کم است ... یک روح ... یک کالبد ... یک نفس ... نمی دانم ... فقط این را می دانم که هر وخت زندگی یک زوج جوان یا حالا میانسال را با تک فرزندشان توی آپارتمان فسقلی از دم قسطشان تصور می کنم دلم می گیرد ... مگر این ٣ تا آدم - تازه اگر آدم باشند ! - چقدر حرف دارند برای به هم گفتن و از هم شنیدن ؟ ... چقدر اندوخته دارند برای لبریز کردن یکدیگر ؟ ... اینجور زندگی ها روز به روز دارد مثل قارچ زیاد و زیادتر می شود دور و برمان و ایضن شبیه و شبیه تر ... عین هم ... مثل هم ... این آپارتمان کپی برابر اصل آپارتمان بغلی ... خودشان ... وسایل و لوازم اطاقهای هم معماریشان ... خلقیات و سبک زندگی کردنشان ...لباس پوشیدنشان ... تفریحاتشان ... دلمشغولی ها و افکار و عقایدشان ... حرف زدنشان ... آمال و اهداف و علائق و نگرانی هایشان ... خلاصه همه چیزشان ... انقدر شبیه که می شود آدمهایشان را مثل مهره های یک بازی مسخرهء تکراری جابجا کرد طوری که خودشان هم متوجه نشوند و اگر هم بشوند برایشان خیلی مهم نباشد ! ... و این مدلی بد است به نظر من ... بدتر از آن مدل اول ! 

خودمان می دانیم که این چند خط دقیقن مثل احوالات امشب و مغز و مخ و مخچه و هیپوتالاموس نگارنده اش خط خطی و پراکنده و ناپخته و ناسخته است ! ... لذا شما خیلی جدی نگیرید کلهم اجمعین سطور فوق را !!     

  
نویسنده : محسن باقرلو ; ساعت ۱٠:۳٢ ‎ب.ظ روز یکشنبه ۱٧ آبان ۱۳۸۸
تگ ها :


سلام دختر خوزسفهانی !

توی این سالها که اینجا را می نویسم هر بار که دوستی از دوران دانشکده را در این دنیای مجازی یافته ام کلی عشق کرده ام و روحم تازه شده ... نیازی به تکرار مکررات نیست که چرا آن تکه از زمین خدا و آن سالها بهترین مکان و بهترین زمان سالهای رفته بود و هست ... و اصلن هر بار هم که هر کداممان سعی کرده ایم چرایش را بگوئیم و برسانیم رازش را حق مطلب ادا نشده ... راز آن تکهء برمودایی لعنتی دوست داشتنی که رها نخواهد کرد گریبان دل را و جان را ... هر بار یافتن دوستی که نشانی از آن ایام با خود دارد انگاری یافتن یک برادر یا خواهر گم شده است - مثل فیلمها و رمان ها - با همان شوق بار نخست ... و حالا محبوبه ممبعد اینجا می نویسد ... دوستی که آن سالها دورادور می شناختمش آن هم نه خیلی ... تا همین اواخر که رد پایش توی کامنتها پیدا شد کم کم ... دختر خوزستانی الاصل اصفهان نشین دانشکدهء علوم اجتماعی دانشگاه تهران ... مثل آنوختها که جزو خوبهای آن سرزمین عجائب بود امید که اسم خودش و وبلاگش هم جزو خوبهای بلاگستان ضربدر بخورد آن هم چند تا ! 

***

پی نوشت یک :

برای سلامتی بابای یه همدانشکده ای دیگه مون ( شرارهء عزیز ) دعا می کنم ... دعا می کنیم ...

***

پی نوشت دو :

حامد هم بلاخره از قسمت دوم پوسترهای سری جدید لاست ( ادامهء گمشدگان در قلعه رودخان ! ) رونمایی کرد !

  
نویسنده : محسن باقرلو ; ساعت ۱۱:۱٧ ‎ب.ظ روز شنبه ۱٦ آبان ۱۳۸۸
تگ ها :


یک پست خیلی معمولی ...

ایشون که می بینید کتونی جدید کرگدن است نقطه سر خط ! ... خیلی وخت بود پاپوش اسپرت نخریده و نپوشیده بودم ... از اون دست کتونی هایی که پای آدمو بغل می کنه و باهاش حس می کنی انقدر سبکبالی که اگه اراده کنی می تونی پاتو بلند کنی و بذاری رو اون ابر گنده سفید تپل خوشگله که اون بالاس ... یاد نوجوونیام میندازه منو ... یاد سالهای دبیرستان که با حسین قزلباش یار غار اون سالهای هپروت و بی خیالی ، کتونی فروشی ای تو این شهر درندشت نمونده بود که با هم نگشته باشیم ... همهء مارکها و همهء مدلها رو حفظ بودیم ! ... گیرم که پولمون نمی رسید به خرید خیلی هاشون ... اما وصف العیش برای ما در این مورد استثنائن سه چهارم عیش بود لامصب ! ... یاد اون ریبوکی که 15-16 سال پیش 20 تومن پولشو داده بودم و نفسم بود بخیر ! ... یعنی الان کجاس ، چیکار می کنه ؟! ... الان که فکرشو می کنم می بینم 20 تومن اون موقع خیلی پول بوده جددن ... اونم واسه یه بچه دبیرستانی ای که از باباش پول توجیبی ناچیزی می گرفته ... چقد اون وختا پول جمع کن بودم بر عکس حالا ! ... یا بهتره بگم چقد انگیزهء کتونی خوب پوشیدن قوی بوده واسه اون بچه دبیرستانی لاغر و سبزهء نسبتن بی پول ! ... بگذریم ... خلاصه که خیلی خوبه همین چیز به این کوچیکی منو با خودش برد به اون روزهای قشنگ و حالمو کمی خوب کرد تو این عصر جمعه ایِ آرامش بعد از طوفان ... 

فقط حرف مفت زدن هیچوخ درد هیشکی رو چاره نکرده و نمی کنه ... حرفهای قشنگ زدن و قشنگ حرف زدن دلیل و ضامن قشنگ زندگی کردن نیست اصلا و ابدآ ... میشه هر جا نشست قد یه شاهنامه دادِ سخن داد که زندگی مجمع الجزایر همین دست بهونه های ساده و کوچیک اما ناب و خالصه به شرطی که حماسه و افسانهء زیباییشونو درک کنی ... که آدم اگه آدم باشه باید خودشو یله رها کنه تو آغوش لحظه و حال و به تبعش عشق و حال ! ... که میشه جای خالی نداشته ها رو با عشق ورزیدن و کشف دوبارهء داشته های هر چند کم و کوچیک پُر کرد ... که زیبایی باید تو نگاه باشه نه منظرگاه ... که خوشبختی باید خود از درون ببوید نه آن که عطار بگوید یا خیام یا حالا هر کی ! ... و کرور کرور و کتاب کتاب از این دست حرفها که فقط حرفن ... صوتن ... اما تا وختی هم نکشی و از جات پا نشی هیچ چی سر سوزنی عوض نمیشه ... باید انقد به این قبیل حرفها ایمان و باور داشت که دیگه اصلن حرف نباشن واسه آدم ... اگه غیر از این باشه حتی ارادهء قائم به تغییر هم خیلی وختها یه اتفاق کاملن عقیمه ... اونم تو دنیایی که هیشکی رو با هیشکی کاری نیست ... آدمها تو منظومهء روزگارشون حول مدار خودشون می چرخن فقط و در بهترین حالتش اگه پاتو نگیرن حداقلش اینه که دستتم نمی گیرن ... و این یعنی بین این شیش هف میلیاردی که تو همدیگه می لولن فقط خودتی که باید دلت واسه خودت بسوزه ... و این دلسوختن همونطور که اولش گفتم فقط حرف مفت زدن نیست !

  
نویسنده : محسن باقرلو ; ساعت ٩:٢٢ ‎ب.ظ روز جمعه ۱٥ آبان ۱۳۸۸
تگ ها :


این پست عنوان ندارد ...

طوفان شده بود و من نمی دانستم ...

  
نویسنده : محسن باقرلو ; ساعت ۱٢:۱٩ ‎ق.ظ روز جمعه ۱٥ آبان ۱۳۸۸
تگ ها :


یوم الله 13 آبان بر شما مبارک باد !

چه ترافیک خفنی ماندیم امروز صبح حوالی سفارت اینگیلیس فلان فلان شده !

آدم واقعن لذت می برد وختی دانش آموزان گوگوری و غیور میهنش را می بیند که کلاه خود به سر و سپر به دست ، سوار بر موتورهای بزرگ و کوچکِ فراوان و در حالی که یکی از لوازم تحریرشان ( که شبیه گرز رستم است ) را توی دستان کوچک و معصومشان گرفته اند ، بصورت خوشحال و شادان و استکبار ستیز به سوی مدرسه هایشان روانه اند !!

  
نویسنده : محسن باقرلو ; ساعت ٩:٠۸ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ۱۳ آبان ۱۳۸۸
تگ ها :


من اسمشو میذارم تِرقّیدن !

وختی از یه نقطهء جنوبی شهر می ری به یه نقطهء شمالی ش ... یا وختی توی جاده داری می رونی ... یا حالا هر جور دیگه ای که خیلی مهم نیس ... کللن فک کنم وختایی که اختلاف سطح پیش میاد ... گوش آدم که کم کم گرفته و کیپ شده یهو باز میشه ... یه صدای تِرقّی میده و یهو همهء صداها از نو کشف میشن واسه آدم ... با جزئیات کامل و با کیفیت دی وی دی ! ... قبلش حس بدیه ... حس خفگی دس می ده به آدم ... کلافه ای ... حس می کنی ارتباطت با دنیای اطرافت محدود شده و رو به قطع شدنه ... ذهنی و جسمی ... حتی چشات پُر میشه ... منتظر اون لحظهء کشف مجدد صداهائی هستی که گمشون کردی ... و چقد مزه میده اون لحظه ای که ذکرش رفت ... من اسمشو میذارم تِرقّیدن گوش ! ... یا حالا هر چی ... مهم اسمه نیست مهم اینه که همهء کدر شده ها دوباره زلال و شفاف میشن واسه آدم ... خیلی لذتبخشه ... با این که یه کم دردم داره ولی می ارزه ... وختی یهو بعد از یه روند آزار دهندهء صداها رو گم کردن در لحظهء اوج این روند بعد از یه آن سکوت ، ریز ترین صداها رو می شنوی و لمس می کنی حس نوزادی رو داری که همین حالا از خلاء وارد یه دنیای نو و پر هیاهو شده ... حتی می تونی صدای رشد برگهای گیاهانِ خدا رو بشنوی تو اون لحظهء ناب ... 

روح و ذهن آدمم گاهی وختا به تِرقّیدنی از این جنس و از این دست نیاز مبرم داره بنظرم ... به قول دوستی که نمی دونم جمله و مضمون مال خودش بود یا از بزرگی نقل میکرد : برای اینکه آدم دیگه ای بشی باید کارهای دیگه ای بکنی غیر از اونچه تا حالا می کردی ... باید جور دیگه ای ببینی و بشنوی که تا حالا نخواستی یا نتونستی ببینی و بشنوی ... یجور بازنگری ریشه ای تو همه چیز ... دقیقن همه چیز ... سخته ... خیلی ام سخته ... دردم داره ... ولی اگه بتونی انقد مزه می ده که نگو ... عین همون تِرقّیدن گوش ! 

  
نویسنده : محسن باقرلو ; ساعت ۱۱:۱٥ ‎ب.ظ روز دوشنبه ۱۱ آبان ۱۳۸۸
تگ ها :


No Name No Face No Number ...

 

فک کنید می خواید یه وبلاگ جدید بزنید ...

چه اسمی براش انتخاب می کنید ؟

یه اسم خاص و در ذهن موندگار لطفن !

به برگزیدهء نهایی ، جوایز ارزنده ای از دور نشان داده خواهد شد !!

ضمن اینکه خود این پست می تونه یجور بازی خلاقیت سنجی باشه ...

  
نویسنده : محسن باقرلو ; ساعت ۸:٥۳ ‎ق.ظ روز دوشنبه ۱۱ آبان ۱۳۸۸
تگ ها :


لطفن بابا لنگ دراز را ارّه نکنید !

تازه برگشتیم خونه ... ماهواره پکیده ... از صدقه سر بغل بغل پارازیت های سخاوتمندانهء دلسوزان انقلاب و نظام هیچ کانالی رو نمی گیره ! ... لذا به mbc ها قناعت می کنیم برای تماشای جعبهء جادو قبل از خواب ... ام بی سی پرشیا ارّهء 4 رو داره پخش می کنه ... پر از خون و خشونت و جنون و شکنجه و سادیسم و مازوخیسم ... هنوز چن دیقه نگذشته حالم بد میشه ... از مریم خواهش می کنم یا خاموشش کنه یا بزنه جای دیگه ... طبق معمول طفلک مراعاتمو می کنه و سریع ماهواره رو خاموش می کنه و DVD فیلم بابا لنگ دراز رو میذاره ... رنگی و شاد و سلامت ... پر از موسیقی و رقص و سرزندگی و محبت و عشق ... به این فک می کنم که چرا زیر آسمون یکرنگ همه جای دنیا ظرف این سالهایی که سپری شده همه چیز تا این حد تغییر کرده ؟ ... اونهم تغییر به سمت منفی بُردار ... ( لااقل به زعم من ) ... تغییر بد و نامطلوب ... تغییری از جنس سقوط ... یعنی واقعن گذشت زمان و پیشرفت تکنولوژی و باز شدن دروازه قرون و سالهای جدید مترادف با از دست رفتن تمام اون چیزهای زلال و قشنگ و عزیز و جایگزین شدنشون با سیاهی و خشونت و کثافت بوده ؟ ... یعنی هر کدوم علت و معلول اون یکی بودن و بشر نمی تونسته مسیری جز اینی که اومده رو طی کنه ؟ ... اگه اینطوره کاش لااقل من یکی تو اون دوره دنیا اومده بودم و زیسته بودم و مُرده بودم ... جدی می گم !   

  
نویسنده : محسن باقرلو ; ساعت ۱٢:٤٢ ‎ق.ظ روز یکشنبه ۱٠ آبان ۱۳۸۸
تگ ها :


سردم بود ... سردش خواهد بود ...

امشب بخاری رو را انداختیم ...

منی که تا چند دقیقه پیش مثل مرغ بال و پر کنده بودم حالا آرومم ... دیگه از اون حس بد سرما خبری نیس ... فقط سرما و اذیت جسمی نبود ... یه جور حس بی پناهی انتزاعی ذهنی بود بیشتر ... یه جور استیصال الکی ... بی فایده س تلاشم برای گفتنش ... یه حس بد غیر قابل تشریح که لابد همه تجربه شو دارن ... رفع شد خدا رو شکر ... ولی برای خیلیا رفع نمیشه امسال ام مثل سالای پیش ... خیلیایی که روز به روز دارن خیلی تر می شن ... حتی اگه یه بنی آدم مث من گیج و سیب زمینی و کز محنت دیگران بی غمم باشی باز می بینی که هر سال تعدادشون داره زیاد تر می شه ... برای ماهایی که چن درجه سانتیگراد بالا پایین بالا پایینمون می کنه حتی تصور اینکه یه شب پاییزی یا زمستونی رو تو خیابون بخوابیم فاجعه و دیوانه کننده س ... ولی اونا می خوابن ... اونا کی ان ؟ ... از کرهء ماه اومدن ؟ ... بدناشون از فولاده ؟ ... همونا که شبا جایی ندارن بخوابن ... اونا که تابستون عروسیشونه و زمستون عزاشون ... همونا که با پسموندهء خوشگذرونی همشهریاشون نصفه نیمه سیر می شن و تا صب سگ لرز می زنن با لباسای خیس و با پر رویی تمام جلو چش خدا بازم زنده می مونن واسه شب بعد ... کی بودن ؟ ... کجا بودن ؟ ... حالا چرا اینجا ان ؟ ... چرا جا ندارن ؟ ... چرا دنیا واسشون جا نداره ؟ ...

یه بخاری را انداختیما ! ... چقد زر زدیم نصفه شبی !!    

  
نویسنده : محسن باقرلو ; ساعت ۱:٤٥ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ٧ آبان ۱۳۸۸
تگ ها :


معجزه کنار بزرگراه کثیف و شلوغ یعنی ...

صبح شمبه است ... خواب آلوده و مضمحل پشت فرمان نشسته ای ... انگار صد سال است که شمبهء خاکستری تمبل گند ، با نامردی تمام هیکلت را از رختخواب کنده و رانده تو را از آسایش و تو رانده ای سمت محل کارت ... شاید هم هزار سال ... و حتی بیشتر ... جددن قد یک عمر خسته ای ... داری ذوب می شوی ... داری وا میروی روی صندلی رنگ و رو رفتهء سوراخ از آتش سیگار ماشین مثل خودت لکنته و خسته ات ... مثلن اول هفته است ... مثلن یک روز و نیم استراحت کرده ای خیر سرت که بازسازی کرده باشی از دست رفته های شش روز تکراری را ... اما داری شُرره می کنی ... داری از هم می پاشی لای دندان های غول ترافیک صبحگاهی و خیلی چیزهای دیگر که شاید خودت هم ندانی چیست ... یکی ش همین هُرم تنورهء دیو تهران ابرشهر عوضی پر هیاهوی سراسیمهء گیج آب در خوابگه مورچگان ... چقدر کسره داشت این جملهء آخر ... اما مهم نیست ...

با حالی که ذکرش رفت ... کنار بزرگراه کثیف و شلوغ با چشمان خواب آلودهء ناباور ، دیدن رنگین کمان کوچک اما به غایت زیبایی که حاصل فوران آب از یک لولهء سوراخ شده است ، اگر معجزه نیست اسمش چیست ؟ ... و اگر معجزه است معنا و تعبیرش یعنی چی ؟ ...

یعنی خیلی چیزها ...

خیلی ... 

لااقل برای من ...   

  
نویسنده : محسن باقرلو ; ساعت ۱٢:۱٢ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ٥ آبان ۱۳۸۸
تگ ها :