خداحافظ ...

 

نمی دانم چند وخت ...

ولی یک مدت اینجا تعطیل است ...

می روم برای خودم ...

می روم دمبال خودم ...

دمبال زندگیم ...

  
نویسنده : محسن باقرلو ; ساعت ۱۱:٢۱ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ٢۸ مهر ۱۳۸۸
تگ ها :


به شرطی که بدونه شاد و خوشبختی ...

 

١- دستم را شسته ام و آمدم نشستم پای کامپیوتر که آپدیت کنم ... کوفت ! ... چرا می خندید ؟! ... نگفتم وضو گرفتم که ! ... اینطوری حس بهتری دارم خب ... دلیل هم ندارد ... مثل خیلی از کارهای همهء آدمها ...

٢- زلزله ... ترس غریبی دارم از این کابوس لعنتی ... هر بار که بهانه ای آوردتش جلوی چشمم که در موردش یک پست بنویسم جلوی خودم را گرفته ام ... این بار هم می گیرم ...

٣- چند روز است دارم به این موضوع فکر می کنم که اصولن وبلاگ نوشتن به چه دردی می خورد مثلن ؟ ... آنها هم که مرا کمی می شناسند می دانند انقدر خر هستم که عطای یک خانهء کمتر یا بیشتر از هشت ساله را به لقای حس و حال یک لحظه ببخشم یکهو ... هر چند دوست ندارم اینطور بشود اصلن ... بگذریم ! ... چی می گفتم ؟! ... آها ... اینکه اصولن وبلاگ نوشتن به چه دردی می خورد ... یادم افتاد ... اسامی نویسندگان کامنتها را چک می کردم گمانم که به این فکر افتادم ... همیشه یکسری اسم آشنا و ثابت ... می دانم وبلاگ رسانه نیست و بُرد و مخاطبش محدود است و رسالت و از این شر و ور ها هم ندارد عمرن جز اینکه نویسنده اش را کمی خالی و سبک کند ... اما خب باز از خودم می پرسم چه کاری ست هی برای یک عده مشتری ثابت کرکرهء مغازه را مداوم بکشیم بالا ؟ ... شاید بهتر باشد بکشیم پایین ! ... کرکره را عرض کردم منحرف های ذاتی ! ... البته می دانم و می دانید که این فکر و خیر سرش منطق ، هم قد صاحبش بی قد و قواره و داغون است ... یعنی انقدر شل و آبکی ست که همین الان خودم هم می توانم عین چی رد و نفی اش کنم ... لذا بی خیال !

۴- عمر کوتاه و محدود است خواهران و برادران شرعی و دینی من ! ... لذا حظِ آسمانی جادوی موسیقی و صدا و شعرها و کللن دنیای ترانه های شهیار قنبری باشکوه را از دست ندهید لطفن ... از ما گفتن !

۵- لابلای زنده بودن های دری وری اش بهانه لازم دارد انسان برای زندگی کردن ... این را دیگر هر خری می داند ! ... کوچک و بزرگ بودنش هم بسته به کَرَم اوس کریم است و خیلی چیزهای دیگر ! ... کوچک مثل همین اینرنتی که امشب وصل است ... بزرگ مثل همین اینرنتی که امشب وصل است ! ... مثل لذتی که یک وبلاگ نویس از هر روز آپدیت کردنش می برد یا مثل لذتی که آن دیگری از سالی چند بار نوشتنش ( می برد ) ... مثل اینکه هیچکس یادش نیست یک زمانی من یک عینک زرد داشتم الا خودم و خودم ! ... مثل دلخوش بودن به تعطیلی قرمز رنگ مثلن دو ماه بعدِ توی تقویم که وختی برسد اصلن نمی فهمی چطور گذشت و رفت تا دسته ! ... مثل لذت بردن از پاییزی که هنوز درست و درمان پاییزیتش را رو نکرده برایت و برای همهء آنها که مثل تو دیوانهء حال و هوا و مرامش هستند دربست ... مثل همین آلبوم آخر احسان خواجه امیری ... مثل همینکه شاعر به شرط دانستن اینکه یکی که یکوختِ گیرم دور و دیری بوده حالا شاد و خوشبخت است ، شعری به این حد از زیبایی بگوید که هر وخت گوش می کنی طوری بلرزد و تکان بخورد تهِ دلت که فقط خودت بفهمی و بس تازه آنهم بدون اینکه علتش را درک کنی خیلی ... یا مثل خیلی چیزهای دیگر که به جان خودم الان یادم نیست وگرنه می گفتم تا صبح !   

۶- اعتراف می کنم که خیلی دوست داشتم قبل از ارسال این پست ، یک شیر پاک خورده ای پیدا شود کامنتهای پست قبل را رُند 30 تا کند که پیدا شد ! ... دم مسیح بانو گرم ... خیلی مزه داد ... هر چند مسخره است این دریغ ها و آرزوها و حسرت های کوچولو ... عین خود آدم ... عین خود زندگی ...

٧- اینکه آدم ( هر قدر هم حقیر و معمولی ) در هیاهوی بی حد شلوغ و سرسام آور بازار مکارهء بودن ، یک چیزهایی دارد فقط و فقط برای خودش خیلی محشر است ... 

 

***

 

پی نوشت یک :

عکس نداشت این پست ... اما حالا دارد ... محض گل روی ابر چند ضلعی ...

پی نوشت دو :

در راستای زلزله این پست موسیو گلابی را با موضوع ( پیامدهای زلزله در کشورهای مختلف دنیا ! ) بخوانید و دور از جان بترکید از خنده ! ... طنز ناب یعنی این ... دست مریزاد دارد جددن ...

  
نویسنده : محسن باقرلو ; ساعت ٩:۳۸ ‎ب.ظ روز یکشنبه ٢٦ مهر ۱۳۸۸
تگ ها :


فی الاحوالات الضدحالات الیل الماضی !

زمان : همین دیشب !

مکان : منزل ، کنار پیش بخاری !

وضعیت : عصبی و تلفن به گوش !

دفعات تکرار سکانس : زیاد بار !

( صدای خانم تلفن گویای ISP  : )

با تشکر از تماس شما ... لطفن منتظر بمانید ... دینگ دینگ دیری درینگ دینگ دارانگ ! ... ٧ نفر در صف انتظار هستند ... دینگ دیری دینگ ... ٧ نفر در صف ... دینگ دیری ... ۶ نفر در صف انتظار هستند ... تماس شما برای ما خیلی مهم است ! ( به جان خودم عین فرمایششان است ها ! ) ... دیری دینگ دیرینگ ... ۶ نفر در ... دیرارا دیرام داری دیرا دیرارا دیرام ! ... ۵ نفر ... ( شما فقط حال ما را مجسم کنید ! ) ... ۵ نفر ... دینگ دارا دیرینگ ... ۴ نفر در ... لطفن منتظر بمانید ... ٣ نفر ... ( همان چرندیات قبلی به میزان کافی به همراه موزیک لایت ! ) ... یک نفر ... با تشکر از تماس شما !! ... ( بدون وصل شدن به هیچ خری قطع می شود ) !!!

وضعیت : حالِ یکی که چاقو بزنی خونش در نمیاد ولی از رو نمی ره !

( صدای خانم تلفن گویای ISP  : ) 

با عرض پوزش از اختلال پیش آمده در شبکه ‌، به اطلاع می رساند که همکاران فنی ما در تلاش برای رفع مشکل می باشند ، از تحمل و همکاری شما سپاسگذاریم ... تماس فررررت !

( صدای کوبیده شدن گوشی و صدای یک فروند کرگدن خیلی عصبانی بی ادب : )

اِی ........ تونو سگ بگازه !!

***

پی نوشت یک : بگازه یعنی گاز بگیره !!!

پی نوشت دو : آپدیت مائده بانو رو بخونید ... بی ارتباط نیست با احوالات ذکر شده !

  
نویسنده : محسن باقرلو ; ساعت ٩:٢٢ ‎ق.ظ روز یکشنبه ٢٦ مهر ۱۳۸۸
تگ ها :


عمیق ... نفس ...

هشتاد ؟ ... هشتاد و یک ؟ ... کی بود آن سالی که نفس عمیق را توی سینما ( عصر جدید گمانم ) دیدیم ؟ ... هیچ یادم نیست ... مثل خیلی چیزهای مهم و غیر مهم دیگر ... حافظه نیست که ... شمبلیله است ... الان عباس بود تا وضعیت آب و هوای آن روز و آن ساعت و اینکه هر کدام چه لباسی تنمان بود و ظهرش ناهار کجا و چی خورده بودیم و سرجمع چقدر پول توی جیب جفتمان بود را ریز به ریز می گفت ... دیشب بعد از این همه سال برای بار دوم نفس عمیق شهبازی را دیدم ... با مریم و وحید ... نمی دانم خوششان آمد یا نه ... من که دیوانه شدم باز ... هر چند اعتراف که مثل بار اول باز یک جاهائیش را نفهمیدم ... اما خیلی چیزها را فهمیدم ... از فیلم نه ها ... از خودم ... نمی دانم ... شاید هم هیچی نفهمیدم ... اما این را فهمیدم که از بار اول حس و اتمسفر و حال و هوایم پاکارتر بود برای دیدنش ... خلاصه که چسبید خیلی ... 

***

آیدا: ببین من یه سیستمی دارم تو زندگیم به اسم راهپیمایی‌های طولانی مدت. بعد توی این راهپیمایی‌های طولانی مدت من همینجوری شروع میکنم، راه میرم، راه میرم، اصلا حرکتمو قطع نمی‌کنم. ماشینا بوق می‌زنن، مردم بهم متلک می‌گن، ماشین میاد از روم رد می‌شه، برف میاد، بارون میاد، ولی من همچنان به راه رفتن ادامه میدم. الانم اگه سوار شدم به خاطر این بود که خیلی خیس شده بودم. حوصلهٔ راه رفتن دیگه نداشتم، خسته شده بودم. بعد به خاطر اینم هیچی نمی‌شنوم برای این که تو گوشم موسیقیه. بعد، تمام مدت دارم موسیقی گوش می‌دم. تو چی؟ تو موسیقی گوش می‌دی؟ اون وقت چی گوش می‌دی؟ چون می‌دونی، من آدما رو از رو موزیکی که گوش می‌دن طبقه‌بندی می‌کنم. یعنی این که واسم مهمه بدونم کسی بلوز گوش بده، یا جَز گوش بده، یا موسیقی آلترناتیو گوش بده، یا مثل من فکرش باز باشه، اول باخ گوش بده، بعد موسیقی آلترناتیو گوش بده، بعد همه رو پشت سر هم گوش بده و دچار هیچ مشکلی هم نشه. بعد حالا چی گوش می‌دی؟

منصور: من داریوش گوش می‌دم.

 آیدا: … نکته‌شو گرفتم!

***

پی بعد از ناهار نوشت ! :

بعد از کلی زوم کردن و وارد آوردن فشارهای دیپلماتیک به دوگوله های خاکستری و باقی نواحی ! یادمان افتاد که فیلم را با عباس و بی تا و رعنا دیدیم ! ... عصر جدیدش هم درست بوده ! ... جهت اطمینان بیشتر SMS ای از سید عباس استعلام کردیم تایید فرمودند ! ... گمانم ماه رمضان هم بود چون تا آنجا که یادمان است قبل از فیلم رفتیم توی یک کوچه خلوت حوالی وصال چیپس و خرت و پرت خوردیم یواشکی ! ... البت این روایت اهل سنت است و تا یک استعلام اس ام اسی دیگر صورت نپذیرد خیلی قابل استناد نیست ! ... گفتیم بگوئیم یکوخت مدیونتان نشویم !!

  
نویسنده : محسن باقرلو ; ساعت ۱٢:۱٠ ‎ب.ظ روز جمعه ٢٤ مهر ۱۳۸۸
تگ ها :


ویوا دُن دیه گویِ افسانه ای پر حاشیه !

بلاخره دُن دیه گو آرژانتینش را به جام جهانی برد ... آرژانتینش و آرژانتین یک دنیا فوتبالدوست را ... بعد از آن همه حرف و حدیث و استرس ... شکر که بلاخره اسطوره توانست به قولش وفا کند و شرمندهء عاشقانش و آنهایی که به او امید بسته بودند نشد ... بعد از آن همه فراز و فرود ... پدرش در آمد ... به مرز سکتهء سوم رسیده بود طفلک ! ... خوشحالم که انتهای داستان علی دایی برای این تپل دوست داشتنی رقم نخورد ... حتی برای این بندهء محقر ! که از فوتبال قدّ بز هم نمی فهمم ! و دیگر آن ذوق و شوق گذشته ها را برای دمبال کردن مقدماتی و حتی خود جام جهانی ندارم هم خوشحال کننده است جام جهانی با طعم و اسانس آبی راه راهِ آرژانتینی ... آنهم با مارادونای باشکوه ... از اینجا به بعدش دیگر خیلی مهم نیست ... همین که اسطورهء کرور کرور آدم اکثرن پابرهنه و یک لاقبا جلوی چشم و توی ذهن و دلشان نشکست و نریخت کلی می ارزد ... ولی خودمانیم زندگی این بَشَر ، این اعجوبهء تکرار نشدنی چقدر بالا و پایین داشته جددن ! ...

پی نوشت یکمن :

مدیون اید اگر با دیدن عکس فوق المتن ! لبخند شیطانی ای زده و تهمت سرخ کنتان را به برق زده باشید ها ! ... این بانوان عفیفهء محجبه ، غریبه و نامحرم نبوده و دخترانِ دُن دیه گوی بزرگ هستند ! ... چی شد ؟! ... خجالت کشیدید ؟! ... از قضاوت عجولانه خودتان شرمنده شدید ؟!!

پی نوشت دومن :

متاسفانه هر چه گشتیم عکسی از روپایی زدن دختر سمتِ چپی شان نیافتیم !!

پی نوشت سومن :

در اینکه این چپی که در پی نوشت بالا ذکرش رفت چپِ ماست یا چپِ دُن دیه گو ، نکته ای باریک تر از مو نهان است که ژرف اندیشان فرزانه و فرزامه ! دانند و بس !!!

  
نویسنده : محسن باقرلو ; ساعت ٦:٤٤ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ٢۳ مهر ۱۳۸۸
تگ ها :


یاد باد آن روزگارانی که رفت ...

عکس مال دیشب است ... خانهء پوریا اینا ...

معرفی از راست برای آنها که چهرتن نمیشناسندمان ! :

پوریا سیبیل ! عباس گامبالو ! فری طلا ! کرگدن ! امیر مرزبان نامه !

 

***

 

بزرگ بانوی کم پیدای بلاگستان نوشته اند :

عکس قشنگیه! ولی کدام روزگاران یاد باد ؟ دیشب منزل دوستتان که خیلی روزگار دوری نیست ؟... آهان ! فهمیدم قبلن ها رفاقتتان همچین پر ملاط تر بوده و حالا اسیر زندگی شده اید و هاگیر واگیرش !

آفرین ! ... حرفم دقیقن همین بود ...

زمان خیلی زیادی نگذشته از آن سالها ... اما انگار قد یک عمر دور و دیر است خاطره های ایام سپری شده ... گنگ و محو و مه آلود بازسازی می شود توی ذهن ، سالهای بی مسئولیتی و بی خیالی و ولنگاری بچه مثبتانه ! ... سالهایی که صبحانه مان رفیق بازی بود و ناهارمان شعر و شاعری و شاممان وبلاگ بازی و کامنت و حرف و بحث و قد کشیدن ... درس و دانشگاه بهانهء از خانه بیرون زدن و دور هم جمع شدن بود صرفن ! ... البت اینها که می گویم حسرت و افسوس نیست ، فقط مرور قشنگی های دور دست است به قصد مور مور و سرشار لذت شدن ... خیلی طبیعی ست که بچه ها یکی یکی درگیر زندگی و گرفتاریهایش و روزمرگیهای ناگزیر و ناگریز شوند ... حال و هوای آن سالها مختص خودش بوده ... مثل هر برههء دیگری از زندگی انسان ... مثل عکسهای یک آلبوم بزرگ قدیمی ... که ورق زدنش طعم تلخ و شیرینی توامان دارد ...

ولی حتی اگر بدون درد و خونریزی ! و مثل بچهء آدم همهء این حرفها را بپذیری و خودت را شل کنی و با روزگار کنار بیایی ! قبول کنید که باز هم تلخ است اینکه چندین و چند ماه و بعضی وختها بیش از یکسال زمان لازم باشد تا بخش کوچکی از آن جمع بزرگ بتوانند یک شب دور هم جمع شوند ... خستگی هایشان را روی چوبرختی دم در منزل میزبان آویزان کنند ... لبخند بی روحی برای هم پرتاب کنند و خودشان و باسن مبارکشان هی زور بزنند و تلاش و مقاومت و انتفاضه کنند که روی مبل ها به حدی ولو نشوند که وختی خانم یا آقای میزبان سینی چای را می گیرد جلویشان نتوانند محتویاتش را درست ببینند ! ... و در تمام طول مهمانی حواسشان باشد که قبل از مهمانی با ناخودآگاهشان قرار گذاشته اند که اینبار سعی کنند ادای آدمهایی را در بیاورند که فکرشان مشغول و درگیر هیچ جا و هیچ چیز بد و آزار دهنده ای نیست تا حسابی به خودشان و باقی مدعووین خوش بگذرد ! 

البت واضح و مبرهن است که این صرفن یک قرار است و سندیت و ضمانت اجرائی خاصی ندارد ! ... چرا که در عالم معمولن قرار بر بی قراری ست !! 

***

پی نوشت بیر :

هنوز اجارهء کلاه پوریا را نداده ایم ! ... لذا اگر عکس جدید پروفایلمان خوب نشده سریعن بگوئید تا مغبون نشده فی الفور دبه کنیم !!

پی نوشت ایککی :

چقدر چسبید خنکای نسیم شعرخوانی حاج امیر مرزبان در برهوت بی شعری ...

پی نوشت اوچ :

شرمنده که فتوشاپ نداشتیم روی سیستم منزل تا ساق پای بلورین فری طلا را انضباط اجتماعی و گشت ارشادی کنیم ! 

پی نوشت دورت :

دست صاحبخانه هم ندردد بابت آن چند مدل غذا و آن همه تدارکی که دیده بود ...     

  
نویسنده : محسن باقرلو ; ساعت ٩:۱٥ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ٢٢ مهر ۱۳۸۸
تگ ها :


!!! We Ra Bevel Please

خیلی وخت است که دیگر سیگار مزه نمی دهد ...

اصلن هم نمی دهد ( مزه ! ) ...

راستش ( جز در موارد نادر ) اکثرن حتی تهوع آور هم هست ...

کسی پیشنهاد جدید و بهتری ندارد ؟!!

***

پی نوشت وان : نصیحت بکنید کامنتتان را تایید نمی کنم ها !

پی نوشت تو : فحش و قاطی بازی و انقدر بکِش تا فلانت فلان شود هم ایضن !

پی نوشت تیری : شوک ناشی از دیدن این عکس علت این پست است صرفن نصفه شبی !

پی نوشت فور : لازم به یادآوری نیست که این آقا بدهیکله ما نیستیم !

پی نوشت فایو : رجوع به تیتر همین پست !

  
نویسنده : محسن باقرلو ; ساعت ۱٢:۳۸ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ٢۱ مهر ۱۳۸۸
تگ ها :


این روزهای مریم ...

مریم ... مریم ... مریم ...

اومده بودم اول صبحی آپدیت کنم قبل از شروع کار روزانه ...

اما این پست آخرتو که خوندم خفه خون گرفتم ...

جسارت و صداقتت رو تحسین می کنم در نوشتن حرفای تهِ دلت ...

منم میگم خوبه نوشتن این دست حرفها ... هزینه داره ولی خوبه ... خوب یعنی مفید ...

کامنت هم نذاشتم برات ... حق بده که بعد از خوندن همچین پستی - لااقل حالا - نشه و نتونم  ...

کامنتهایمان را حضوری عرض می کنیم مریم بانو !

میرم دوباره و چند باره بخونمش ...

  
نویسنده : محسن باقرلو ; ساعت ٩:٠٠ ‎ق.ظ روز دوشنبه ٢٠ مهر ۱۳۸۸
تگ ها :


یک فکر بد و دو خبر خوب !!

١- گاهی وختها یک چیزهایی باعث می شود که آدم به خیلی از قاتل ها حق بدهد که عین آب خوردن یکی را کشته باشند ... حق بدهد و مثلن در حین غذا خوردن یا روزنامه خواندن فکری شود و خودش را با یک چاقوی بزرگ خون آلود مجسم کند یا مثلن در حین رانندگی به این فکر کند که چقدر راحت می شود از روی یک نفر رد شد و نه تنها ذره ای عذاب وجدان نداشت بلکه حتی احساس لذت و رضایت هم کرد ... لازم نیست توی کامنتهایتان حقوق بشر و قانون و حرمت انسانی و اینها را متذکر شوید ... در حد فکر که اشکالی ندارد ...

2- ستاد ملی بررسی سلامت برنج وزارت بهداشت ! پس از نزدیک به یک ماه جنجال اعلام کرد برنج های هندی وارداتی مجاز ، در سلامت کامل به سر می برند به سلامتی !! 

3- اصغر عربیان ، دادستان دیوان محاسبات کشور گفت : پروندۀ مربوط به گم شدن یک میلیارد دلار از مازاد درآمدهای نفتی در سال ٨۵ مختومه اعلام شده است ! ... به این معنا که نه تخلفی صورت گرفته و نه پولی گم شده است باز هم به سلامتی !!

  
نویسنده : محسن باقرلو ; ساعت ٩:٢٥ ‎ق.ظ روز یکشنبه ۱٩ مهر ۱۳۸۸
تگ ها :


کجایند مردان پر ادعا ؟

عکسهای مجتبی محرمی را که ( در بیمارستان با آن حال و روز ) روی جلد روزنامه های ورزشی امروز دیدم تمام حرفهای شمبه گاهی ام یادم رفت ...

عکسها را نگاه می کردم و داغون می شدم ... به این فکر می کردم که حالا کجا هستند آنهایی که این فوتبالیست فنی و با تعصب و این اسطورهء روزهای نه چندان دور را بابت خشونت ها و درگیری ها و حاشیه ها و مشکلات اخلاقی اش تحسین و تمجید می کردند و هندوانه زیر بغلش می دادند ؟ 

حتی نتیجه سرچم توی اینترنت برای عکسش هم تقریبن بی فایده بود ... این دیگر خیلی تلخ است ... از اسطوره هیچ نمانده است ...

مادر بزرگم خدا بیامرز می گفت : آقانون ماشالله سو نوکرین ....... ون جیرر ... شاید خیلی مربوط نباشد اما خیلی هم بی ربط نیست ...

آرزوی سلامتی و عاقبت بخیری می کنم برای این فوتبالیست بزرگ ...

 

***

 

* چه کسی مجتبی محرمی را اینچنین گرفتار اعتیاد می توانست تصور کند ؟

* عکسش را از نزدیک که ببینی دلت آتش می گیرد ...

* این مصاحبه قدیمی اش را هم اگر حال داشتید بخوانید ...

 

  
نویسنده : محسن باقرلو ; ساعت ٩:٢٧ ‎ق.ظ روز شنبه ۱۸ مهر ۱۳۸۸
تگ ها :


میهمانی دو منظوره !!

* از راست به چپ ( برانید ! ) :

عباس گامبالو ! - فری طلا ! - رضا هستش یک مسافر ! - خودمانیم ها !

* عکس مال مهمانی دیشب است منزل رضا ... یکجورایی مهمانی خداحافظی رضا و خانمش بود قبل از سفر قریب الوقوعشان که جشن تولد فرهاد عزیز هم شد خیلی اتفاقی ...

* بابت این عکس مدیون دوربین سونی اریکسون راضیه بانو هستیم ! ... و ممنون خودشان که قبل از نماز صبح ناشتا اس ام اس بارانشان کردیم و برایمان عکس را اصلاح نور و رنگ و سایز نموده و هلو برو تو گلو ایمیل کردند ! 

* بلاگفائیان ( علی الخصوص محسن خان پاییز بلند و اشمیتز الله خان ) بدانند و آگاه باشند که ما بی معرفت نیستیم ... بلاگفایشان به قول فرزام اهمی ست ! ... شاهد از غیب پرید ! ... مجبور شدیم اسم این نکبت را بیاوریم و ملزوم الکفاره بشویم !

* اخوی مریم بانو حامد خان ( کرزای نه ها ! ) امشب میهمان کلبهء درویشی ما هستند بعد از قرنی ... ملاقات مامان که رفتیم خفتشان کردیم آوردیم ! ... به ما قول دادند امشب باشگاه مشتزنی را با ما ببینند و ضمنن از همین نقطهء جهان آپدیت در کنند از خودشان !  

* این فعلن نه پست است نه آپدیت ... یکجور سامانه اطلاع رسانی ست ! ... اما شاید بشود تا ساعاتی دیگر ! ... شاید هم نشود !

  
نویسنده : محسن باقرلو ; ساعت ٦:٤٧ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ۱٦ مهر ۱۳۸۸
تگ ها :


زندگی شاید کیلاست ...

سبزینهء سبزآبی ... زندگی همین سوپرمارکت خیابان آزادی ست ... همین قدر در نگاه خام اول بزرگ ( طولانی ) و وختی دقیق می شوی خیلی کوچک ( کوتاه ) ... با قفسه های رنگارنگ پر از طعمهای مختلف ندیده و نچشیده ... در کنار معدود طعمهای چشیدهء دیده ... زندگی طعم بی نظیر این کیلای تمشک است ... با تردی دانه هایش زیر دندان ... اصلن سخت نبود دل بریدن از صبحانه های کلیشه ای ... نیاز به ناگهانی ، کودکانه و با لبخندی شیطنت آمیز دست توی قفسهء سوم یخچال بردن داشت فقط ... اصلن سخت نبود ... حق با توست عزیز ... حق بی مبالغه با زیبایی ست ...

دوستت دارم نازنینم ... یه دنیا ...

این دنیا ... و اگر بود ... اون دنیا ...

همین ... لبخند بزن لطفن ... خلاص ... 

  
نویسنده : محسن باقرلو ; ساعت ٩:٤٠ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ۱٥ مهر ۱۳۸۸
تگ ها :


بابام می گه امام رضا مریضا رو شفا می ده ...

[+] از شرکت که می زنم بیرون هوا تاریک است ... از همسفران عصرگاهی هر روزه یکی شان نیست ... حمید با عباس رفته تردید را ببینند ... این را وحید می گوید که تکیه داده به دیوار حیاط ... با یک دست نایلون ظرف غذایشان را گرفته و با دست دیگر در حالی که سیگار می کشد با من هم دست می دهد ... سوار می شویم و راه می افتیم البت بعد از گیراندن یک نخ ESSE سبز کمر باریک ... اما انگار فرمان دست من نیست ... ماشین راه هر روزه را نمی رود ... مثل دل من ... که رضا نمی دهد مامان را ندیده بروم خانه ... به وحید می گویم که معطل می شود کمی ...

عیب ندارد ... وحید می گوید ... و لبخند می زند ... توی ترافیک چهار راه وصال و انقلاب کمی بحث می کنیم سر خبری که امروز توی نت خواندم ... که آستان قدس رضوی شماره اعلام کرده برای زائرینی که توان رفتن به مشهد ندارند که بتوانند تلفنی سلام کنند خدمت آقا و اینها ... طبق معمول مواضع وحید ملایم و حق به هر تفکری دادن است ... بحثمان نتیجه ای ندارد ... می گویم شاید در موردش نوشتم امشب ... نظری ندارد وحید ...

کمی بعد سر خیابان ورود ممنوع بیمارستانیم ... من پارک می کنم وحید صندلی اش را می خواباند برای چرت زدن ... ضبط را روشن می گذارم برایش ... یادم نیست کدام خواننده بود از این دیمبل جدید ها ... کلی روی مخ نگهبان می روم تا بگذارد 5 دقیقه بروم داخل ... خوان اول نرم می شود ... می گوید باید زنگ بزنی داخلی و از سرپرستار بخش اجازه بگیری ... می زنم و می گیرم با لوده بازی به سبک خودم که سرپرستار را خوش آمده انگار دور از چشم مریم بانو ! ...

سکوت محض است راه باریک دور ساختمان اصلی ... دیدن مادر بدون اکسیژن که آرام نشسته دنیایی ست ... دستش را می بوسم و بعد صورتش را ... و می نشینم کنارش ... زیر سایه اش ... خستگی ام در می رود تمام ... از روند معالجه اش می گوید و از احوالات مریض تخت روبرو که دختر جوانی ست در بی هوشی ... که همین چند دقیقه قبل داشته می رقصیده و یکهو افتاده و پا نشده باز ... به این فکر می کنم که زندگی دقیقن همین است لامصب ... می گوید دکتر مادرش را دعوا کرده که چرا وختی افتاده و تشنج کرده طبق دستور و سفارش قبلی دکتر عمل نکرده و از دختر در حال بال بال زدنش فیلم نگرفته با موبایل که بتوانند بررسی کنند دکترها ... قبول ... لازم است ... برای معالجه است ... ولی دکتر که مادر نیست ... فقط مادر مادر است ...

خیالم کمی راحت شده ... توی چشمهایش زل می زنم و بغضم را می کنم لبخند ... مادر هم لبخندش را می کند رنگین کمان و می پاچد سر من ... سر می روم من ... سر می رود اطاق از بوی گل محمدی ... به زور یک رانی آناناس می گذارد توی دستم که می داند خیلی دوست دارم ... شام شبش را هم یواشکی می گذارد توی نایلون و میدهد دستم ... به این بهانه که بوی کباب حالش را بد می کند ... بشقاب سوپ روی میز استیل جلوی پایش را نشان می دهد و می گوید : ( حیف که نمی تونی ببری ... مریم خیلی سوپ دوس داره ) ... دوباره بغضم را می کنم لبخند و زود خداحافظی می کنم تا نترکیده ...

می زنم به شیشهء ماشین ... وحید از چرتش پا می شود و قفل در را باز می کند ... می نشینم پشت فرمان ... صدای نوحه ماشین را پر کرده ! ... دقت می کنم ... نوحه نیست ... وحید سی دی را عوض کرده ... صدای مرحوم آغاسی ست ... همان برنامه ای که توی دانشگاه اراک اجرا کرده ... بابام می گه امام رضا مریضا رو شفا می ده ... دوای درد مردمو از طرف خدا می ده ... لعنت به تو وحید ... الان وختش نبود بچه ... این رسمش نیست عوضی !

 

----------------------------------------------------------

 

این هم نوشتهء امشب مریم برای مادرش ...

 

  
نویسنده : محسن باقرلو ; ساعت ٩:۱۸ ‎ب.ظ روز دوشنبه ۱۳ مهر ۱۳۸۸
تگ ها :


امشب ... امشب ...

تازه رسیدیم از بیمارستان ...

مادر ماند توی اورژانس که تحت نظر باشد ... حامد هم کنارش ...

انقدر تصاویر تلخ و تکان دهنده دیدم ظرف همین چند ساعت ...

انقدر خوراک دارم حالا و همین لحظه برای روزنوشت و شب نوشت !

انقدر که می شود قد ده تا پست بی وقفه نوشت و نوشت ...

اما واقعن جنازه ام ... نا ندارم ... شاید فردا نوشتم ...

با این حال دیدم بی معرفتی و ناسپاسی ست اگر قبل از افتادن توی رختخواب همینجا از محسن و ایرن که دیدنشان توی حیاط بیمارستان شوک و بغض و روحیه آور بود تشکر نکنم ... جالب نیست در زمانه ای که اینجور کارها سکه اش سالهاست از عیار افتاده دو تا جوان شصت و چندی از این کارها می کنند ؟! 

  
نویسنده : محسن باقرلو ; ساعت ۱٢:۱٥ ‎ق.ظ روز دوشنبه ۱۳ مهر ۱۳۸۸
تگ ها :


چار راه !

راه اول :

خیلی مراقب باشید ها ! ... این احوالاتی که شما این چند روز دارید علائم اعتیاد است ! ... گفته باشم ... یعنی خودتان متوجه تغییرات روحی ، جسمی ، فیزیکی ، شیمیایی ، مخاطی و مزاجی تان نشده اید ؟! ... ما از نصیحت مستقیم بیزاریم همانقدر که مار از پونه پلو با ماهی ! ... اما دلمان نمی آید شاهد انحطاط و سقوط و تباهی عزیزانمان باشیم و دم نزنیم که مروت نباشد افتاده را هل دادن ! ... لذا متذکر می شویم که خیلی دل به جیفهء دنیا نبسته و باور نکنید وعده های دروغین تیرهء کرگدن سانان را ! ... بد عادت نشوید به روزنوشت خوانی مرتب و منظم که همی نظم سیرهء مردانی چشم بور و مو زاغ از بلاد گروه هشت + یک است نه مرام کرگدن های شرقی شهرک ولیعصری ! ... ضمن اینکه حتی هرمنوتیک هم به ریش شیش تیغ بابک احمدی خندیده اگر تفسیر و تاویلش از روزنوشت همانا هر روز نوشت باشد ! ... روزنوشت یعنی اینکه یک بشر اتفاقاتی که ( هر ) روز برایش می افتد را ( بعضی ) شبها بنویسد ! ... اگر قرار باشد هر روز برای بشر فوق الذکر آنقدر اتفاقات مهم بیفتد که هر شب نوشتن لازم بشود عین غسل واجب خب دیگر بشر نبود که ! ... می رفت رئیس جمهور مملکت کرگدنها می شد تازه بی تقلب و جر زنی و قارچ زنی !!

راه دوم :

این راه به علت انجام مراحل پایانی تکمیل تونل توحید مسدود می باشد !

راه سوم :

با اخوی وحید داریم از سر کار بر می گردیم ... از میدان گلها تا سر شهر آرا ترافیک ویران کننده ای را پشت سر گذاشته ایم گذاشتنی ... یادگار را گاز داده ایم و باد خورده توی صورتمان و به پاس این گاز و بادِ داده و خورده درود فرستاده ایم به روح پر فتوح حاج احمد آقا که یک همچین اتوبان با صفا و دلگشایی بنامشان است و ما تا همین اواخر فکر می کردیم مال پدرشان است نه خودشان ! ... انقدر سبک بال و سبک سر و سبک مغزیم ! که اگر همین لحظه روح از بدنمان فرررت شود آرزویی و حسرتی نداریم حتی قد یک پشگل گوسفندِ پا کوتاه تپل اسکاندیناویایی ! ... اما با همان آینده نگری و چشم بصیرت ذاتی و ارث و میراثی مان که معرف حضور هست داریم ترافیک دور میدان آزادی را مجسم می کنیم که چه جد و آبادی احضار خواهد کرد به زودی ! ... می رسیم دور میدان در حال استحمام آزادی ... ای ... بدک نیست وضعیت ... چراغ جناح را رد می کنیم و می رسیم به بمال بمال ترین نقطهء جهان ! ... نمی دانم چرا اینجای میدان آزادی هر روز خدا چند تا ماشین می مالند به هم ! ... برمودای چسبناک محرکی ست برای خودش ... شاید اگر یک تیم تحقیقاتی فرانسوی بیارند و از خودشان تحقیق در کنند این فرضیهء ما که این نقطه از کرهء زمین نیروی گرانشی مالشی اش چندین برابر سایر جاهاس تایید شود ! ... یک وانت جلوی ماست ... پس یعنی ما عقبش هستیم بلحاظ موقعیت جبر جغرافیایی ... پشت وانت پنج شش کارگر ساختمانی با لباس های خاکی و چهره های خسته امااااا با لبخند دارند به خانه بر می گردند ! و شدید مشغول دید زدن و بگو بخند و عشق و حال اند بی هیچ امکانات و کمکهای اولیه ای ! ...

در اصل مخاطبم وحید است اما خیلی حرفه ای ! طوری که انگار دارم با خودم حرف می زنم می گویم : سهم ما از زندگی بیشتر از این طفلکی هاست ... و خودم می روم توی کف جملهء فیلسوفانهء خودم ! کفی که مثل خمیر دندون پونه چشمو نمی سوزونه ! ... مثل هر انسان نرمالی منتظر تایید وحیدم ! ... که گند می زند ته تغاری نحیف مو قشنگ ! ... می گوید : خب سهم اینها هم از خیلی های دیگر بیشتر است ... از توی کف ها می آیم بیرون ... هر چند حرفش را قبول دارم و ندارم اما به فکر فرو می روم مثل کرگدنی که در گل سرشور ! ... آخر اخوی اینجوری که نمی شود قربان ساعت گوچی تان بروم ! ... اینجوری بخواهی نگاه کنی و بحث کنی همه در این زندگی ممنوع الگلایه و در حال عشق و حال و بشکن و بالا بندازیم الا سگ اصحاب کهف که تازه ایشان هم فقط در آستانه انتخابات چند روزی با بدان بنشست که در نتیجه خاندان نبوتش گم شد همچین که نادر رفت و توانا بود هر که دانا بود و گرنه آدم بدی نبود بیچاره ذاتن ! ...

راه چارم :

 این روز ها ... هنوز به این سیستم تاییدی عادت نکرده ایم ... شما چطور ؟!        

  
نویسنده : محسن باقرلو ; ساعت ۸:٥۸ ‎ب.ظ روز شنبه ۱۱ مهر ۱۳۸۸
تگ ها :


جُم عــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــه !

به این می گویند یک توفیق اجباری توووپ ! ... یکی از دوستان دیشب هماهنگ کرد که صبح حول و حوش 8 - 8 و نیم بیاید کارت سوختم را بگیرد ... قبلن هم یکی دو بار 6 صبح جمعه آمده بود ! ... برای کرگدنی که جمعه ها عصرانه و صبحانه اش یکی می شود فاجعه است خب ! ... لباس پوشیدم و سه طبقه را با چشمان تقریبن بسته رفتم پایین و شکر خدا سالم برگشتم ! ... لباس هایم را که در آوردم خوابم پرید ! ... واقعن چقدر حیف است که لحظات عمر محدود آدم عین اسب آبی به خواب بگذرد ... سحرخیزی قدیمی ها را مثل خیلی مرام های باحال دیگرشان تحسین و تقدیس می کنم و می پرستم ... کاش مثلن انقدر همت داشتیم که صبح های جمعه با مریم توی خنکی و گرگ و میش هوا بیدار می شدیم و می زدیم بیرون توی پارک قدم می زدیم و یک کامیون هوای تازه می بلعیدیم تا گرسنه مان شود بعد هم سوار ماشین می شدیم و تهران خلوتِ خوشگل را یک چرخی می زدیم و می رفتیم تجریش آش رشته می زدیم صفا می کردیم ... چرا اینجوری نگاه می کنید ؟! ... مبرهن است که این کارها را نمی کنیم ! ... ولی حرفش را که می توانیم بزنیم ! ... اما جددن الان خوشحالم که بیدار ماندم و خوابم پرید ! 

زیر کتری را روشن کرده ام ... بالای سر مریم نشسته ام و نگاهش می کنم توی خواب ... نه گمانم به این زودی ها بیدار شود ... فکر کنم باید تنهایی صبحانه بخورم ! ... زل می زنم و تماشایش می کنم ... خیلی وخت ها موقع سر کار رفتن با اینکه دیرم شده این کار را می کنم ... بی حد دوست دارم تماشایش را در خواب ... خیلی حس خوب و لذتبخشی ست ... آرام و لبریزم می کند ... خدا حفظش کند ... پلک هایش تکان تکان می خورد ... گمانم دارد خواب می بیند ... هیسسسسس ... یادم باشد بیدار شد بپرسم چی می دید ! ... یادم هم نباشد خودش اینجا را می خواند و کامنت می گذارد حتمن ! ... بعد از صبحانه هم دوش می گیرم و صورتم را اصلاح می کنم تا برای مهمانی ظهر خانه محسن و ایرن ردیف بشوم !

صبح جمعه ... یاد خدا بیامرز مقبلی و نوذری و مهرپرور بخیر ... از بچه ها شنیده ام آن برنامهء نوستالژیک و موفق به شکل دیگری هنوز هم اجرا می شود اما خودم گوش نداده ام ... الان دیگر اصلن رادیو پیدا نمی شود توی خانه ها که ... توی ماشین چرا آن هم مگر اینکه آدم موقع آلبوم عوض کردن دستش بخورد به دکمه ها و اتفاقی برود روی رادیو ... اول صبح جمعه ای اینترنت و وبلاگ گردی هم چه حالی می دهد ! ... هیچ کس نیست ... خودت هستی و خودت ... سرعت در حد بوگاتی ! ... پست جدید یادداشت های یک گلابی دیوانه را خواندم چسبید ناشتا ! ... اینطوری شروع می شود : شاید احمقانه باشد اما در شرایطی شروع به نوشتن این پست کرده‌ام که هیچ موضوع مشخصی برای نوشتن ندارم. راستش را بخواهید اصلاً حوصله‌ی فکر کردن هم ندارم. فقط دلم می‌خواهد یک چیزی نوشته باشم تا خوابم بگیرد. شب جمعه است و بی‌خوابی عجیبی زده به سرم. البته فکر می‌کنم این از خاصیت‌های شب جمعه باشد ... متأهل باشی یک درد داری و مجرد باشی هزار درد! بی‌خوابی هم یکی از همان هزار درد امشب من است!

این جُم عــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــه ! هم از آن جمعه های خاص است ... دربی بزرگ آبی ها و قرمزها و سبزها ... یعنی جدددن یک زمانی بوده که من و مجید ( باقرلوی کوچکتر از من ! ) سر استقلال پرسپولیس همدیگر را می زدیم ؟! ... اگر بوده که قطعن بوده عجب احمق هایی بودیم ! ... پس چرا حالا دیگر به یک سمتمان هم نیست حتی دیدن بازی ؟! ... همان شنیدن نتیجه و احیانن دیدن گلها کفایت می کند ... البته لازم به ذکر نیست که دیدن گلهای استقلال منظور بود ! ... هر کاری می کنند مهم نیست ... فقط جان مادرشان مساوی نکنند که دیگر طاقتش را نداریم ! ... کهیر زدیم بس که این دو تا مساوی کردند این سالها ... با توجه به اوضاع و شرایط ، آبی ها که ما باشیم خوشبین ترند ... ولی این بازی تومنی هف صنار توفیر دارد کللن ... این است که جوجه را آخر این جمعهء پاییزی می شمرند ! ...  

انقدر طولش دادم آپدیت کردن را که مریم بیدار شد ... بهتر ... صبحانه را با هم می خوریم ... بفرمائید !

  
نویسنده : محسن باقرلو ; ساعت ٩:٤٩ ‎ق.ظ روز جمعه ۱٠ مهر ۱۳۸۸
تگ ها :


از اولن تا چارمن !

 اولن :
خیلی خوشحالیم که حجاریان بعد از تحمل 110 روز زندان آزاد شده است ... گر چه ما نه سر پیازیم نه ته خیار ! ... نه چپیم نه راست و نه حتی وسط ! و هیچگاه ما را با امورات مملکتی کاری نبوده و نیست و از سیاست و بازی هایش همانقدر می دانیم که احمدی نژاد از مملکت داری ! ولی از ته قلبمان خوشحالیم چون ما هم مثل هر آدم دیگری می دانیم و می فهمیم که آزادی خوب است و اسارت و زندان و شکنجه بد است و معتقدیم تنها سارقان و قاتلان و جانیان را – آن هم به شرط محاکمه عادلانه – می توان در قفس کرد تا آزارشان به دیگر بی آزارها نرسد و نه انسانهای صاحب تفکر و اندیشه و انتقاد و اعتراض و صدای مخالف را ... در همین رابطه پست جدید عمه زری را بخوانید حتمن ...
دومن :
بلاخره ابر و باد و مه و خورشید و فلک دست در دست هم دادند به مهر ! و رقصی چنان میانهء میدان کردند ! که طلسم شکست و اینجانب همین شخص شخیص خودمان ! موفق شدیم بنری که خیلی وخت پیش برای وبلاگ ابر چند ضلعی اخوی حمید طراحی کرده بودیم را در قالبش بفشاریم ! ...

ضمن تشکر از کلیه کسانی که در این راه مشوق من بودند امیدوارم این موفقیت عظیم که با دستان توانمند فرزندان غیور و برومند این مرز و بوم حاصل شده ! منشاء تحولات شگرف و عمیق در شخصیت و زندگی ایشان گشته و سرآغاز پیشرفتهای روزافزون مادی و معنوی نامبرده باشد به حق همین روز عزیز ! ...
سومن :
سرانجام بعد از یک عمر زندگی با عزت و آبرو در جوار همسایه های مجازی ! به لطف آقا یا خانمی که خودشان را ( ناشناس ) می نامند و البته ما با توجه به شواهد و قرائن فکر می کنیم خیلی هم ناشناس نباشند ! علی رغم میلمان مجبور شدیم کامنتهایمان را تاییدی کنیم ... گمانم لازم باشد که در احوالات گذشتهء خودمان و افکار و عقاید و نوشته هایمان و ایضن در رابطهء بین کرگدن و دوستان دور و نزدیکش یک بازنگری و کنکاش اساسی بنمائیم ... چون ما تا حالا خیلی ساده لوحانه فکر می کردیم که در تعامل با دوستان و اطرافیانمان در کل با تبصره و تکماده آدم تقریبن خوبی هستیم که سرمان به کار خودمان است و آزارمان به کسی نرسیده و هرگز کسی را انقدر نرنجانده ایم که عصبانیتش را با یادگاری ها و خط خطی های بی ادبانه و توهین به خودمان و زندگی شخصی و خانواده مان خالی کند ... در هر حال متاسفانه اینطوری شده دیگر ... خودمان هم با این سیستم حال نمی کنیم و دلمان می گیرد و اصلن در وبلاگ هایی که تاییدی هستند دست و دلمان به کامنت گذاشتن نمی رود ولی کاری ش نمی شود کرد دلبندانم ! ... چون یکی دو بار قبلی قضیه را ندید گرفتیم و گذشتیم اما دیدیم این دوستمان انگار خیلی مصمم و با ذره بین پیگیر ما و نوشته هایمان هستند و کلی از وختشان را به خواندن پست های ما و تلاش برای تاباندن نور به زوایای تاریک و اهریمنی شخصیت ما و هدایتمان به صراط مستقیم صرف می کنند ! ... خیلی گله ای نیست ... این بند را بیشتر ممباب تنویر افکار عمومی توضیح دادیم که ما و اینجا را غیر دموکراتیک نپندارند ! ...
چارمن :
خلاصه که حیف شد ... تازه موتورمان روشن شده بود در بی حس و حالی مفرط ناشی از روزمرگی ها و مشکلات معمول زندگی و افتاده بودیم روی دور زود به زود نوشتن و تصمیم به تغییر سبک اساسی اینجا گرفته بودیم ... می خواستیم برویم به سمت روزنوشت کردن اولولون به مفهوم واقعی کلمه ... گرچه کرگدن قاعدتن پوستش ضخیم تر از این حرفهاست ولی راستش کمی خورد توی ذوقمان ... با این حال سعیمان را می کنیم تا جایی که راه دارد به همین منوال اخیر ادامه بدهیم محض دل خودمان و لطف شماها ...   

  
نویسنده : محسن باقرلو ; ساعت ۱۱:٤٤ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ٩ مهر ۱۳۸۸
تگ ها :


مامان های ورژن 2010 ...

- مامان ؟

- جانم عزیز دل مامانی ؟

- شما چرا دو ساعت ناخوناتو لاک می زنی ؟

- مامان جون تو چرا غذا می خوری ؟

- آهاااان ! ... مرسی مامان ... فهمیدم !

 

نمی دانم چرا وختی مادران هفتصد قلم آرایش کرده با مانتوهای تنگ چسبان یقه باز و شلوار کوتاه و صندل پاشنه بلند و شال ده سانتی و موهای شینیون کرده و ناخن های فرنچ شده را می بینم که دست بچه شان را گرفته اند یا بغلش کرده اند حالم بد می شود ! ... دلم به حال آن بچه می سوزد ... حس می کنم این مادر خیلی مادر نیست ... لطفن کسی جبهه نگیرد ... فقط یک حس است ... خدا من را ببخشد ... می دانم بی ربط است ها ولی دست خودم نیست اینجوری ام خب ... شاید مال حسادت و عقده های فروخورده باشد ! ... چون ننهء ما در طول عمرش حتی یک ماتیک ناقابل هم نداشت !

پی شفاف سازی نوشت ! :

منظور من خیلی واضح و مبرهن بود ( به زعم خودم البته ! ) ... نمی فهمم چرا اکثر دوستان مخالف خونی شون گل کرده و رگ آئورت فمینیسموتالاموسشون قلمبه شده ! ... خوب شد گفتم جبهه نگیرید و این فقط یه حسه ! ... من کی این تصویری که گفتم رو تعمیم دادم به همهء زنها و مادرای جوون امروزی ؟! ... من فقط میگم به نظر ( کاملن شخصی ) من زنهای جوون نسل جدید وختی مادر می شن بهتره یه کم فیتیله رو بکشن پایین ! ... همین به جان خودم ! ... نمی کشن پایین ام نکشن به من چه ! ... کی بدش میاد جلوهء بصری شهرش هلو باقلوایی باشه ؟! ... والله ! ... با این نوناشون !! ...   

  
نویسنده : محسن باقرلو ; ساعت ۱٠:٥٦ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ۸ مهر ۱۳۸۸
تگ ها :


الف ... لام ... جیم ...

الف . وختی یک دوست که خیلی هم نزدیک نیست اینطوری آدم را شرمنده و شوکه می کند چه می شود گفت جز : بی حد ممنون رفیق زلالم ... می بینی مادر ؟ ... می شنوی دعاهای بچه ها را ؟ ... چرا پس بهتر نمی شوی نازنین ؟ ... زودتر خوب شو ... لطفن ... لطفن ...

لام . همین پیش پای شما حبیب زنگ زد که بیا امشب و این دم دمای رفتن چند پیکی بزنیم ... قرار جلوبندی سازی را کنسل کردیم و گفتیم چشم ! ... یعنی جدی جدی چند وخت دیگر یکی از پایه های دیگر می نوشی های دیر به دیر و دور به دور ما می رود ؟ ... عباس گامبالو جایی نرفت ... اما توبه کرد ... چه توبهء سفت و سختی هم ... این کارش که هیچوخت هم درست و درمان کسی دلیلش را نفهمید بد ضد حالی بود برای من یکی لااقل ... اوووه ... دیگر کی بشود که ما برویم پیش حبیب یا او بیاید ایران که بساط بچیند کامل و بی کم و کسری و بیشتر از همه هوای من را داشته باشد و زیر چشمی و با همان غرور همیشگی اش حواسش به من باشد که خوش بگذرد بهم اساسی ... یعنی ممکن است تا آخر عمر دیگر پا ندهد که با عباس بنشینیم و بیندازیم بالا و داغ کنیم و عباس از آن سلامتی های معروفش بگوید و درست روی صد درجهء فارنهایت که رسیدیم زل بزند توی چشمهایم و هزار ساعت حرف را توی چند لحظه از مردمک چشمانش بریزد بیرون در سکوت محض ؟ ... این که خیلی بد است ... یعنی امکان دارد ارادهء یک بشر انقدر محکم و خودش انقدر گوسپند باشد ؟! ... انشالله که نه ! ... حالا که حرفش پیش آمد دارم فکر می کنم که در زندگی ام با چه کسانی دوست داشتم یا دارم که بنشینم به آب آتشگون نوشی و تا حالا نشده و ننشسته ام ... اومممم ! ...

جیم . کسی می داند چرا ما تا حالا انیگما گوش نداده بودیم زیاد ؟ ...

***

پی نصفه شب نوشت :

چه شبی شد امشب ... جای همه طلبه ها و پاکارها خالی ! ... خیلی وخت بود اینطوری و تا این حد نرفته بودم روی ابرها ... متاع همانی بود که هفتهء قبل یک تاغارش تکانمان نداده بود ! اما امشب کار از تکان گذشته بود لامصصب ! ... مریم همیشه بعد از این مراسم عبادی سیاسی می پرسد : یعنی چجوری می شین بعدش ؟! ... تنها جواب ممکن این است : بخور می فهمی !!

  
نویسنده : محسن باقرلو ; ساعت ٧:٢٩ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ٧ مهر ۱۳۸۸
تگ ها :


هی فلانی ... زندگی شاید همین باشد ...

پیش نوشت یک :

مادر حالش خیلی تغییری نکرده ... منتظریم خدا این پایین را نگاهی بکند ... دعا هایم را ضمیمهء دعاهای شما کرده ام و برایش پست کرده ام با یاکریمی که چمدانش را بسته بود صبح توی کوچه ... 

پیش نوشت دو :

مخصوصن دارم می نویسم زوری تا حال و هوای اینجا و خودم و مریم عوض شود کمی ... شاید اصلن نباید پست قبل را می نوشتم ... چون دیشب بعد از خوابیدن من ، مریم خوانده بود و تا صبح گریه کرده بود ... ببخشید مریم جان ولی باور کن اگر نمی نوشتم می ترکیدم ... مخصوصن دارم می نویسم تا جملهء عنوان این پست را عینی و عملی تمرین کنم ... 

پیش نوشت سه :

چند روز پیش بی دلیل زوم کرده بودم روی اعضاء و جوارح وبلاگم ! ... یک نکته برایم خیلی جالب بود ... اینکه هم توی عکس پروفایل و هم توی عکس بنر از پیشانی به بالای سرم بریده شده است ! ... به جان عزیز خودم و به مرگ فرزام و آرش ناجی و رضا سیرجانی و عباس گامبالو عمدی در کار نبوده ! ... آخر این کلهء کچل زاقارت پنهان کردنی ست مگر ؟ ... آن سالهایی که موهایمان تازه شروع کرده بود به فنا رفتن و گشتالت قصه ما و موهایمان مثل شرک خفی بود ( عین راه رفتن مورچهء سیاه روی سنگ سیاه در شب تاریک ! ) شاید می شد چنین تهمتی به کرگدن زد ولی حالا دیگر کار نافرم از کار گذشته است ! ... میلاد رحیمی در آلبوم سکوت دریایش یک ترانه دارد به اسم درد که ما خیلی دوستش می داریم ... نمی دانم کلیپش را دیده اید یا نه ... طفلک چه زور و جز بلایی می زند که کچلی اش دیده نشود ! ... در نماهای نزدیک مثل همین عکسهای ما پیشانی بریده است و در نماهای دور هم مثل عکس جلد آلبومش کلاه دارد ! ... برادر من آخر این چه کاری ست قربان قدت ؟! ... باورش حتی برای خودمان هم سخت است اما سال اول دانشگاه ما این شکلی بودیم :

کپ کردید ؟! ... گفتیم که باورش سخت است ! ... از سال دوم ملخ زد به مزرعهء زلف هایمان ! ... یادم نمی رود که هر روز قبل از دانشگاه رفتن یکی دو ساعت مراسم آئینی کتیرا زنی داشتیم جهت محافظت در برابر باد و بوران و سایر بلایای طبیعی ! ... توی حیاط دانشگاه هم دائم حواسمان به جهت و شدت وزش باد بود که یکوخت غافلگیر نشویم و ناغافل موهایمان از مواضعشان عدول کنند و بی حیثیت بشویم به اشد وضع ! ... حالا که فکرش را می کنم خنده ام می گیرد ! ... چه زجری می داده ام خود طفلکم را ! ... چون در باب سیزدهم انجیل عهد خیلی جدید برنابا ! و در باب های مشابه انجیل های متی ، مرقس ، لوقا و یوحنا آمده است که هر آنکس که بیشتر مقاومت کند طبیعت بیشتر فشارش می دهد ! ... البت در خصوص مرجع این سخن گهربار خیلی هم مطمئن نیستیم ! ... شاید توی کتاب حسنی نگو یه دسته گل خوانده باشیم ! ... شاید هم اصلن جایی نخوانده باشیم و همینطوری فرتکی الان به ذهنمان رسیده باشد ! ...

پیش نوشت چار :

این پست کاریکاتوریست درک نشده را هر کس نخواند از ما نیست ! ... گفته باشیم ! ... فردای محشر که شفاعتتان نکردیم و به حواریونمان گفتیم درست اواسط پل صراط با اردنگی از صف مربوط به کرگدنیان پرتتان کنند زنجموره و ننه من غریبم بازی راه نیندازید ها !

پیش نوشت پنج :

این مدل جدید وبلاگمان را دوست دارید ؟ ... این زود به زود نوشتن را ... این سخت نگرفتن سوژه یابی و مفصل از خجالت سوژه درآمدن را ... این تلاش برای روزنوشت به مفهوم واقعی کلمه نوشتن را ... هوم ؟ ... چششممان کف پایش ! ... خودمان که خیلی حال می کنیم !!

پیش نوشت شیش :

چون پیش نوشت ها زیاد شدند از خیر خود پست می گذریم ! ... به امید دیدار شما در برنامه های بعد !!

پیش نوشت هفت :

بزن اون دست قشنگه رو !!!

  
نویسنده : محسن باقرلو ; ساعت ۱۱:٠٥ ‎ب.ظ روز دوشنبه ٦ مهر ۱۳۸۸
تگ ها :


ماااااااااااااااااااااااااااااااااادر ...

چه مصادف شده با اول مهر ... ساعت از ١٢ شب گذشته ... اتوبان یادگار ... چراغهای تهران و بادی که از پنجرهء ماشین می زند توی صورتم ... حواسم دو جاست ... یکی رانندگی و دیگری پیش تصویری که امشب برای اولین بار از مادر دیدم ... چه مصادف شده با اول مهر ... روحم از پنجرهء ماشین سر می خورد بیرون و می روم به اول دبستان ... بغضم را می خورم و توی ذهنم گچ سفید را بر می دارم و روی تختهء سبز با خط کودکانه و کج و کوله می نویسم : مادر ... درد ... دارد ...

سخت نفس می کشی فدای تو بشوم ؟ ... چهره ات را در هم می کنی و مثل ماهی دهانت را باز و بسته می کنی توی تنگ اطاق تا سهم بیشتری بگیری از این اکسیژن لعنتی که این روزها خساست می کند در حقت ؟ ... نفست تمام شده مادر ... بس که اییییین همه سال نفس به نفس کودکانت دادی تا برای خودشان مردی و زنی بشوند ... باز داری سعی می کنی که به روی خودت نیاوری ؟ ... از دست تو فرشتهء بی بال خدا ... لبخند می زنی که دل ما نگیرد ... نترکد ... عذاب وجدان داری که مثل روزها و شبهای قبل نمی توانی از ما پذیرایی کنی ؟ ... ای خدااااا ... محض رضای خدا با این نگاه هایت آتشمان نزن مادر ...

نفس بهانهء خداست ... شما خسته ای عزیز ... قبول ... خودت هم باورت نمی شود که آن دستهایی که روزی دنیای بچه هایش را بغل می کرد حالا باید به دیوار و صندلی بگیرد برای چند متر ... فقط چند متر راه رفتن ... اما تو را به خدا بلند نشو ... تکان نخور قربانت بگردم ... حالا یک امشب ما را سرپا بدرقه نکنی نمی شود نازنین ؟ ... فردا که آن آمپول ٧٠٠ هزار تومانی لعنتی را بزنی حتمن بهتر می شوی ... لابد تمام امشب را لابلای ذکر های شبانه ات می خواهی به این فکر کنی که این همه پول دارد از گلوی خانواده زده می شود برای تو ... وای از دست تو قدیسهء خاکی ... بس نیست این همه سال پروانگی ؟ ... بس نیست این همه بزرگواری بی دریغ ؟ ...

مادر می دانم که شاید ندانی وبلاگ چیست ... اما من اینجا دوستانی دارم بهتر از آب روان ... می دانم سختت است و اذیت می شوی اما اگر وخت رفتن کمی عمیق تر نفس بکشی و یک لبخند کوچولو ما را مهمان کنی حتمن امشب که رسیدم خانه ... چند خط می نویسم و آخرش هم از دوستانم می خواهم تا برایت دعا کنند که خدایشان حال تو را خیلی زود خوب کند ... فدای تو بشوم من ...       

  
نویسنده : محسن باقرلو ; ساعت ۱:٥٠ ‎ق.ظ روز دوشنبه ٦ مهر ۱۳۸۸
تگ ها :


نصفه نصفه جمع گردد وانگهی چه شود !!

سرانجام چند وخت پیش سرفه های پیرمردی مان و اظهار دور از جان مثل سگ پشیمانی و تنفرمان از سیگاری بودن و تبعات گندش اخوی حمید را به چاره جویی و پیشنهاد راهکار واداشت ! ... نصیحت ایشان برای کسی که ثابت کرده انقدر اراده ندارد که ییهو این آشغال را ترک کند در اولین قدم نصفه خاموش کردن سیگار بود ... بزرگتر کوچکتری را بی خیال شدیم و هم کشیدیم و گوش گرفتیم ! ... و الحق که خوب راهکار و نیکو نصیحتی بود ! ...

دستش درد نکند ... حالا حالمان خیلی بهتر است ... حس می کنیم قلبمان شده عین ساعت گوچی خدا تومانی و ریه ها مثل ریهء اسب آبی کاتماندویی ! ... این چند خط را ممباب تشکرمندی نوشتیم از این فرشتهء نجات سرباز رایان ! ... اما از خدا پنهان نیست از شما بندگان صالحش چه پنهان فقط یک مشکل کوچولو هست و آن هم اینکه از زمان عمل به توصیهء حضرتشان نمی دانم چرا آن یک بسته سیگار روزانه ای که می خریدیم شده دو بسته !! ... یک کم هزینه هایمان بالا رفته اما به سلامتی اش می ارزد !!!     

  
نویسنده : محسن باقرلو ; ساعت ٢:٤٥ ‎ب.ظ روز یکشنبه ٥ مهر ۱۳۸۸
تگ ها :


هل یستوی جددن ؟!!

 

هل یستوی الذین الآپدیتون و الذین لا آپدیتون ؟!

آیا آنهایی که آپدیت می کنند با آنهایی که نمی کنند ( آپدیت ! ) برابرند ؟!!

 

* جزء پرشین بلاگ - سورهء مدیریت کاربر ( آیهء ارسال مطلب جدید ! )

  
نویسنده : محسن باقرلو ; ساعت ۱٠:٠۸ ‎ق.ظ روز یکشنبه ٥ مهر ۱۳۸۸
تگ ها :


همینجوری های این وخت شب ...

١- مهسا راست می گوید ... اینکه این پست قبلی حوصله اش را سر برده ... نمی دانم چرا ولی حس خودم هم بود این حرفش ... سه روز نشده اما هر بار که باز می کردم اولولون را انگار صد سال بود که بود این پست ... اصلن این اواخر اینجوری شده برایم وبلاگ نویسی ... مطلب که به ذهنم می رسد ذوق دارم مثل چی برای زودتر نوشتنش ... اما کلمهء آخر را که تایپ می کنم و انتشار را که کلیک می کنم گویی فواره ای ست ذوقم که رسیده است بالاترین جایی که می تواند و بعدش ... سقوط ... دلم می خواهد چشمانم را ببندم و چند روز تند و تند بگذرد و من پست بعدی را بنویسم ... همین یعنی من هزار بار بیشتر از آن که برای شما بنویسم که عزیزم هستید و توی این دنیای مجازی همراهم ... برای خودم می نویسم ... نیاز دارم به این نوشتن های چپر چلاغ صد من یک غاز ... چه الزام مسخره ای ... اینکه یک پست مثل گداهای کنار دیوار لزومن چند روز بماند تا آخرین رهگذر هم سکهء کامنتش را بیندازد توی کاسه اش ... عهد ... با خودم ... قول ... به خودم ... که ممبعد پابند این الزام مسخره نباشم ... 

2- دیروز عصر آرش ناجی مهمانم بود ... لحظه های خیلی خوبی بود حضورش ... درست یادم نیست چند سال می گذرد از شروع دوستی مان و اولین باری که دیدمش ... از عمق رابطه و رفاقتمان زیاد نوشته ام اینجا ... و اینکه چقدر دوستش دارم ... حرفم چیز دیگری ست امشب ... اینکه چقدر طی این سالها جدی تر شده ایم همه ... جدی تر بخورد توی سرمان ! ... تلخ تر و عبوس تر شده ایم ... بی حوصله تر ... تعطیل تر ... نه ... اینها اصلن واژه های خوبی نیستند برای تغییراتی که کرده ایم ... منظورم را نمی رسانند ... یکجوری شدیم اکثرمان که بهتر بود نمی شدیم و همانی که بودیم می ماندیم ... البت دست خودمان که نبوده ... وگرنه کی دلش می خواهد که مثلن از خاکستری برود سمت مشکی پرکلاغی ... یا مثلن از باغ سیب برود توی کویر لوت ... یعنی اگر همین اکیپ دوستانی که سالهاست نزدیک و دور با همیم اگر توی یک مملکت دیگر و با یک شرایط دیگر این ده سال را می گذراندیم باز همین روند را طی می کردیم و اینی می شدیم که حالا هستیم ؟ ... یا نه اصلن توی همین مملکت اما در یک دورهء زمانی دیگر بودیم ... هوم ؟ ... چه سوالهای مسخره و بی ربطی !  

3- شب رفتم محل کار عباس ... نیم ساعتی منتظرش شدم تا شیفتش تمام شد و دو پرس غذا به دست آمد سمت ماشین ... محل کارش تا خانهء ما با ماشین پنج دقیقه بیشتر راه نیست اما تاکسی خور نیست و بد مسیر هست ... نشست و آمدیم خانهء ما ... مریم رفته بود یک مهمانی دخترانه ... هر چه اصرار کردم من را هم ببرد نمی دانم چرا قبول نکرد ! ... غذای عباس آورده را زدیم توی رگ ... سبزی پلو با ماهی قزل آلای سوخاری ... در بهار آزادی جای همه تان خالی ! ... قاعدتن باید شب خوبی می شد ... بعد از مدتها یک خلوت مجردی با عباس که نفس است و نزدیک ترین ... اما من خرابش کردم ... یعنی من نه ... این ( به قول مریم ) پیرمرد همیشه خستهء بی دلیل عصبی درونم گند زد به شبی که بالقوه محشر بود و بالفعل می دانم بد گذشت به عباسی که مهمان نیست و صاحبخانه است ... انگار ذهنم طناب انداخته گردن جسمم و با خود می کشدش ... نه ... نمی کشد ... آن سر طناب را چند دور چرخانده دور یک درخت و بعد بسته گردن خودش ... نه خودش می تواند بپرد نه بندی اش ... وختی داشت قلیان می کشید خوابیدم ... دو ساعت بعد که بیدار شدم اطاق را جمع و جور کرده بود و داشت ظرفها را می شست ... معذرت می خواهم رفیق ... خیلی زیاد ... می دانم که عباس این نوشته را نمی خواند یا لااقل به این زودی ها نمی خواند ... در شماره یک که گفتم ... برای دل خودم نوشتم ... عباس اصلن نیازی به این عذرخواهی های مسخره و حقیر ندارد بس که روحش بزرگ است ...

4- مریم که از مهمانی آمد و کلید انداخت توی قفل در ... صورتش که پیدا شد از قیافه اش معلوم بود خوش گذشته ... چشمهایش می خندید ... ظرف این دو سال کمتر چشمهایش را خندانده ام ... متاسفانه ... کم کم دارم این بچه را هم شبیه خودم می کنم ... باز متاسفانه ... انگار خندیدن یادم رفته ... شاد بودن ... خنداندن ... شاد کردن ... مثل این تاجر های توی فیلمها و سریالها که غرق کار می شوند و خانواده را فراموش می کنند و  زندگی را فدای پول می کنند من هم مرتب دارم توی خودم و افکارم و روزمرگی هایم غرق تر می شوم ... با این تفاوت که حقوقم کارمندی و ثابت است و بلحاظ کاری و مالی از آن پخی که دو سال پیش بودم سر سوزنی تکان نخورده ام !! ... خسته نباشم واقعن ! ... باز طاووس وختی پاهای زشتش را مسخره می کنند پرهایش را سپر می کند ... کلاغ چه بگوید که مجمع الجزایر زشتی هاست ؟! ... نگوئید کلاغ را هم خدا آفریده و هزار حسن و فایده دارد که خودمان این حرفها را عین باقلوا بلتیم ! ... فقط حالا که نصفه شبی عذرخواهی مان گل کرده گفتیم از مریم بانو هم طلب مغفرت کنیم ! ... خرجی که برایمان ندارد ! ... به جایی مان هم که فشار نمی آید ! ... باز معرفت مریم که با عباس نشست و حرف زد تا صبح ... و کمی تلافی و جبران کرد گندی که ما زدیم را ... 

5- همبن ! ... فعلن عرضی نداریم تا پست بعد ! ... می دانم هر کس این پست را خوانده نافرم مغبون است ! ... خب که چی ؟ ... این شمارهء پنج باید یک می بود ! ... یعنی باید اولش هشدار می دادم ... که ندادم ! ... بلاخره ما هم معصوم نیستیم که ! ... بدجنسی و شیشه خرده همه اولاد آدم دارند ما هم یکی از آنها ! ... اما پست قبل را برعکس ! ... یعنی هر کس نخوانده مغبون است بس که ما با نمکیم ارواح عمه کتی رئیس مهران مدیری !!!

..........................................................................

پی توضیح نوشت :

عنوان این پست را از روی دست نویسندهء اولد فشن نوشته ام که عاشق وبلاگش هستم .

  
نویسنده : محسن باقرلو ; ساعت ۱:٠٦ ‎ق.ظ روز شنبه ٤ مهر ۱۳۸۸
تگ ها :


ده راهکار چرند برای معضلی چرند تر !

لطفن با رعایت نظم و ادب و سکوت و سایر شئونات ! ابتدا لینک زیر را مطالعه کنید :

پلیس اطلاعات و امنیت عمومی نیروی انتظامی در نامه ای به رییس اتحادیه پوشاک و لباس دوختهء تهران اعلام کرد ...

خواندید ؟! ... خب حالا توجهتان را به خودم جلب می کنم ! :

30 سال از انقلاب شکوهمند اسلامی گذشته است ... 30 سال خودش یک عمر است ... نمی دانم پس کی می خواهیم تجربیات این سالها را به کار ببندیم ؟ ... می خواهیم یعنی می خواهند ... داریم بی وقفه سقوط می کنیم ... داریم مدام عقب تر می رویم ... دارند ما را و وطنمان را و آیندهء مان را به قهقرا می کشانند با لبخند و سلام و صلوات ... فرهنگمان رو به نابودی ست ... بوی الرحمن داشته ها و نداشته هایمان بلند شده ... تاریخمان زیر سم سواران بی تبار لگدمال شده چنان که گویی از زیر بته عمل آمده ایم ... آمار جرم و جنایت و بیکاری و اعتیاد و طلاق و بزهکاری با تصاعد هندسی بالا می رود ... اقتصادمان اسهال و یبوست توامان گرفته و بیمار محتضر هر لحظه رو به موتی را می ماند علاج و برگشت ناپذیر ... خودمان هم بالای سر این بیمار رقت انگیز در بالماسکه ای چندش آور بر روی هزاران هزار معدن گوناگون و اقیانوسی از نفت و گاز رقص افلیجی می کنیم ... ساختارهای اداری و اجتماعی مان ویران و مضمحل است به حدی که امید به اصلاح و بهبود رویایی کودکانه است ... از هر طرف که می رویم جز وحشتمان نمی افزاید ... و ما ( یعنی آنها ) هنوز اندر خم یک کوچهء بن بست در پی اینیم که سینهء این مانکن و باسن آن یکی خدای ناکرده یکخوت موجبات انحراف اخلاقی و انحطاط روحی روانی جامعه را فراهم نکند ... در پی اینیم که با بریدن و فِلَت کردن سینه ها و باسن های پلاستیکی ، جوانان این مرز و بوم پر گهر را در آغوش اسلام نگه داریم طوری که دعای ابوحمزه ثمالی را بهتر از اسم والدینشان از بر باشند و جوشن کبیر را بی غلط از آخر به اول عینهو بلبل چشم بسته و از حفظ بخوانند ... غافل از اینکه این ره که می رویم دیگر حتی به ترکستان هم نیست ...

لابد فردا روز هم می خواهند سینه ها و باسن های خودمان را صاف و فلت کنند ! ... از این جماعت هیچ چیز بعید نیست به مولا ... مثلن می توانند یکسری گیت های الکترونیکی سفارش بدهند چین بسازد برایشان تا صبح به صبح شهروندان از آنها عبور کرده و برجستگی هایشان اندازه گیری و استانداردسنجی شود و میزان غیر مجازش تعدیل و اصلاح شود ! ... البته تجربه ثابت کرده که مسئولین بادرایت و باکفایت نظام بیشتر تمایل به استفاده از روشها و راهکارهای کم هزینه و در عین حال سنتی و صد البته مبتنی و منطبق با ارزشها و تعالیم و فرهنگ اسلامی دارند ! ... مثلن ممکن است به جای گیت های مذکور شاهد باشیم که پرسنل شریف و زحمتکش گشت ارشاد ساطور و اره برقی به دست در خیابان دمبال آدمهای برجسته ! بکنند و مصرانه و مجدانه اقدام به خدمت رسانی به امت شهید پرور و رفع نواقص هندسی شان بنمایند شبانه روزی و خستگی ناپذیر !

این حقیر در همین راستا جهت علاج واقعه قبل از وقوع کردن پیشنهاداتی برای مسئولین ذیربط دارم به شرح ذیل :

1- نظارت و کنترل تغذیهء آحاد جامعه با هدف حذف کلیهء غذاهای حاوی ویتامین ها و پروتئین های برجسته کننده !

2- حذف مطالب و دروس مربوط به پستی بلندی های کشور پهناورمان ایران از تمام اطلسها و کتابهای درسی جغرافیا به جهت عقیم گذاشتن الگو برداریهای نامناسب !

3- تصویب طرح تشویقی تخصیص وام و یارانهء خفن به قصابی های کم فروش !

4- تصویب و اجرای طرح سنگسار مادران برجسته زا !

5- حذف مالیات و گمرکی دستگاه های بدنسازی خانگی و کمر بندهای لرزونکی چربی سوز ! و توزیع رایگان قرصهای لاغری موضعی از طریق مساجد و تکایا و ارگان های دولتی و نیمه دولتی !

6- کمک به توسعهء علم ژنتیک و تقدیر از زحمتکشان صنوف ماموگرافی و پوپولوژی !

7- گسترش فرهنگ کتابخوانی و مطالعه با هدف مشغول شدن دستهای مردم و  استفادهء بیشترشان از باسن و سینه برای انجام امورات کالری مصرف کن روزانه !

8- تلاش برای همه گیر شدن بیماری های ارزشی و اخلاق گرا مانند سرطان سینه و بواسیر حاد !  

9- اخلال در سیستم حمل و نقل عمومی و تخریب تونل ها و دور برگردان های احداث شده با هدف ترافیک سازی اسلامی به جهت ترویج فرهنگ پیاده روی تا حد مرگ و تعریق نواحی مرتفع تا حد بخارپز شدن و ناپدید شدن !

10- در نظر گرفتن جرائم سنگین برای خیاط های مردانه و زنانه دوزی که در استفاده از پارچه برای قسمتهای خشتک و سینهء شلوارها و پیراهن ها اسراف نموده و با این آزادی لجام گسیخته ! موجبات رشد تورم در این مناطق سوق الجیشی را فراهم آورده ! و اصلن مصلحت نظام اسلامی را در این فقره وجهء همت خود قرار نمی دهند !

 

پی چرت نوشت ! :

بدیهی ست نگارنده عقل درست و حسابی که ندارد ! و همهء این خزعبلات را ظرف چند دقیقه از خودش در کرده است ! بنابر این قطعن این راهکارها بهترین های موجود نبوده و راه برای یاری سبز دیگر صاحبان اندیشه و تفکر و دیگر دلسوزان جامعه بسته نیست ! لذا خواهشمندیم پیشنهادات این مدلی خود را در اسرع وخت به صندوق پستی سمت راست منزلتان پرتاب کنید تا یک در دنیا و یکی هم در آخرت عوض ببینید و حالش را ببرید ! 

  
نویسنده : محسن باقرلو ; ساعت ٦:٥٢ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ۱ مهر ۱۳۸۸
تگ ها :