یادش بخیر دیروز ...

دیشب موقع رفتن به سمت خونه محسن و ایرن ... مریم یهو بی مقدمه پرسید امسال نمی خوای راجع به اول مهر بنویسی ؟! ... ( علامت تعجب گذاشتم چون با خنده پرسید ! ) ... گفتم چرا می خوام ... حتمن می نویسم ... باز خندید و گفت تو که هر سال نوشتی امسال اگه وخت و حوصله شو نداری یه پست بذار بگو همونایی که هر سال گفتم ! ... القصه ما را این سخن همی سنگین آمد که پس امت را باور این است که ما در فقره هایی که بوی نوستالجی می دهند کلیشه و مکرریم لابد ! ... لذا بر آن شدیم که امسال قربان صدقهء اول مهر نرفته و چند تا خاطرهء غیر گوگولی بنگاریم نگاریدنی !

تذکر آیین نامه ای ! :

نوستالژی های بزرگ بی خود ازلی ابدی نمی شوند ... جوهره ای دارند یگانه ... اگر ما و قلممان حقیر و قاصریم برای مصور کردنشان آنها به ذات خود ندارند هیچ عیبی !

و اما خاطره های منکسر کرگدن بزرگ شده ... از کوچکی ها و کودکی هایش :

١- اولین روز مدرسه رفتنمان را هم مثل خیلی چیزهای دیگر درست یادمان نمی آید ! ... در همین حد یادمان هست که وختی سر صف واستاده بودیم برای کلاس بندی و این اراجیف دو تا هواپیمای جنگی ایرانی یک هواپیمای عراقی را در آسمان بالا سرمان دمبال کرده بودند تا سزای تجاوزش به حریم میهن اسلامی مان را کف دستش بگذارند که گذاشتند با ترکاندنش ! ... و ما چقدر ترسیدیم نه از این ترکانش ! بلکه از غریو آقای نعره زنی که از اعماق تهش تکبیر می گفت پشت بلندگو در حد جر خوردن فیها خالدونش ! و بعدها فهمیدیم مدیر مدرسه است و برای خودش مقام شامخی ست ! ... مامانمان هم طبق مشاهدات عینی اش از پشت میله های درب مدرسه تعریف می کند که توی صف موقع کوبیدن مشت محکم به همه جای استعمار و استکبار ! و پرتاب شعار مرگ بر آمریکا و مرگ بر اسرائیل و منافقین و صدام یزید کافر اشک می ریخته ایم گولله گولله به پهنای صورت ! ... خوب شد به جرم دلسوزی برای استکبارگران و کفار مذکور همان اول کاری با اردنگی بیرونمان نکردند وگرنه همین پخی که حالا هستیم هم نمی شدیم !!

٢- آن سالها ما در خرمدره که شهرستان کوچکی از متعلقات استان زنجان است زندگی می کردیم ... با همهء زمختی و کرگدنک بودنمان باز چون بچه تهران بودیم بین آن همه بچه شهرستانی زال ممد ورزیده و آفتاب سوخته و خفن سوسول محسوب می شدیم ! ... فکرش را بکنید تنبیه دبستان ما که از شهر هم دور بود کتک زدن بچه ها با کابل ضخیم برق بود ! ... از این فشار قوی خرکی ها ! ... تازه برای بالا بردن اصطکاک و پایین آوردن مقاومت ! لزومن باید قبل از کتک خوردن دستهایمان را به مدت یکربع می گذاشتیم توی برف یخ زده که حسابی جا بیفتد و دم بکشد ! ... جددن تنبیهات از نوع کهر.یزکی و گوانتانامویی بوده حالا که یادم می افتد ! ... ناظم مدرسه آقای خاکی شمر ذلجوشنی بود لامصب برای خودش ... به عنوان شغل دوم صاحب تنها روزنامه فروشی آن شهر کوچک بود ... همان هفته ای یک روز که برای خرید کیهان ورزشی و دنیای ورزش می رفتم دم مغازه اش کلی وزن کم می کردم از ترس چشمهای خوفناکش ! ... آخرش هم به جرم اینکه با همان کابل فوق الذکر زد رگ دست یکی از بچه ها قطع و دستش ناقص شد اخراجش کردند مردک وحشی را ... خدا از سر تقصیراتش بگذرد ...

٣- نمی دانم دوم دبستان بودم یا سوم که مبصرمان هم هیکل الان من بود تازه نیم متر قد بلند تر ! ... اغراق نمی کنم به جان خودم ... غولی بود ... شبیه همین حمید سریال پنجمین خورشید ! ... کارش از دو ساله و اینها گذشته بود ! ... گمانم مخش در همان دوم سوم قفل کرده بود و خلاص ! ... اسمش رجب بود و چون کله اش شبیه مجید فیلم سوته دلان بود به رجب چکش باش معروف بود ! ... ترجمه و زیرنویسش می شود رجب کله چکشی ! ... سر یکی از کلاسها که معلم نیامد هر چه ما اصرار و التماس کردیم که اجازه بدهد برویم دستشویی اجازه نداد که نداد ... انقدر پیچیدیم به خودمان که کلاس تمام شد ... همه که رفتند ما طاقت از کف بداده و بترکستیم اندر شلوارمان ! ... خلاصه از خجالت سوار سرویس نشدیم و تا خانه چند کیلومتر توی برف پیاده آمدیم ! ... وختی با گریه رسیدیم به کانون خانواده چون لوله های آبمان یخ زده بود و توی قابلمه آب گرم کردن هم زمان می برد مامان جان ما را با همان آب تگری غسل تعمید دادند ! ... این استحمام جانکاه همانا و خشک شدن کمر ما همانا ! ... چشمتان روز بد نبیند ... یکماهی به صورت بومرنگی دمر افتادیم توی رختخواب !

۴- یکی دیگر از خاطرات پر رنگم از دوران دبستان در آن شهرستان کوچک درگیریهای خونین گله ای بین بچه های کرد جنگ زدهء حاشیه نشین با بچه های بومی آنجا بود ... جددن ظلم می کردند بومی ها به این آواره های بی پناه ... به هر بهانه ای یکی شان را تنها گیر می آوردند و تحقیر می کردند و به قصد کشت می زدند ... طبیعی بود که آنها هم طاقت نمی آوردند و لشگر می کشیدند با چوب و چماق و قمه برای احقاق حقشان ... معمولن هم پیروز می شدند با همان دلیری ذاتی کردها ... اما به چه قیمتی ؟ ... به قیمت روز به روز منزوی تر شدن خود و والدینشان ... کم کم تهیهء مایحتاج روزانه شان دشوار و دشوارتر می شد ... حتی استفاده از تنها حمام شهر ... اما هیچ رقم تن به خفت نمی دادند و زیر بار زور نمی رفتند ... خودتان تصور کنید که دیدن چنین صحنه هایی که شبیه نزاع های خشن و خونین دار و دسته نیویورکی هاست برای یک کودک دبستانی چقدر وحشتناک و آزار دهنده بوده و در ذهنش چه تصاویری که ثبت نشده است ... جالب است بدانید که مهمترین دلیل سرد شدن آتش این خصومت کهنهء بی دلیل این شد که یکی از بچه کردها با خودش اسلحه آورد مدرسه ! ... خبر مثل باد در شهر پیچید و بومی ها کمی ماست ها را کیسه کردند شکر خدا ...

۵- این یکی خاطره نیست یک حسرت بزرگ است ! ... خانهء ما از دو طرف به دو تا کوچه در داشت ... یکی کوچک و آدم رو ! آن یکی ماشین رو ... دوم دبستان که بودم روبروی آن در ماشین رو و به فاصلهء ٣-۴ متری خانهء ما احداث یک مدرسهء بزرگ را شروع کردند ... فکرش را بکن ... پایت را از خانه بگذاری بیرون ... عرض کوچه را طی کنی و برسی به مدرسه ات ! ... من و این همه خوشبختی محاله ! ... اما بی عرضه ها انقدر فس فس کردند و لفتش دادند که به عمر دبستانی بودن ما قد نداد وصالش ! ... عوضش اخوی مجید حالش را برد یزید ! ... برای ما هم حمالی هایش ماند ! ... چون درست روبروی در مدرسه بقالی داشتیم و زنگ تفریح ها باید شونصد بار عرض کوچه را می دویدم و از پشت نرده ها خرت و پرت می فروختم به بچه ها ... مدیرش قدغن کرده بود که در مدرسه باز باشد ! ... یکروز در میان هم می رفتم از ابهر ( شهر نزدیک خرمدره ) یک گونی نان شیرمال می خریدم و با همان هیکل کوچولو کول می کردم می آوردم برای مغازه ... بابا تهران کار می کرد آن سالها ... خیلی سخت بود ولی یادش بخیر جددن ... 

۶- خدا لعنت کند آن تخم جننی را که آن کتاب کذایی را وارد مدرسه کرد ... یک کتاب مصور بود از مراحل شکنجهء چند تا بسیجی به دست ( فکر کنم ) کوموله ها ... لحظه به لحظه عکس گرفته بودند از این رذالت و قساوت حیوانی ... از لحظهء دستگیری تا آنجا که جز توده ای گوشت سوخته چیزی از بدنها باقی نمانده بود ... خیلی فجیع بود کتاب و تصاویرش ... تا مدتهای طولانی روزها افسرده و نگران و عصبی و مضطرب بودم و شبها تا صبح کابوس می دیدم خیس عرق ... آن کتاب و آن عکسها تا آخر عمر یادم نمی رود ... و تاثیر وحشتناکشان ... البته عکسهای دیگری هم دست به دست می شد بین بچه ها ! ... عکس ... مجله ... پاسور پشت عکسدار ... پور.نو را آنوختها سوپر صدا می کردیم ! ... اینجوری نوستالژیک تر و خودمانی تر است ! ... درجه بندی اش هم تمام و نیمه و ربع بود ! ... مثل سکه ! ... چه سکه هایی ! ... اووووممم ! ... چقدر ضایع شدم وختی یکی از مجله هایم را مامان لابلای وسایلم پیدا کرد ! ... موقعی که داشت برگهای نازنین روغنی اش را پاره پاره می کرد انگار داشت قلب من را جرواجر می کرد ! ...

٧- سال موشکباران تهران سال عشق و حال ما بود ! ... تمام فامیلهای تهرانی جانشان را برداشته بودند و به همراه چیزهای با ارزششان بار ماشینها کرده بودند و آمده بودند به یک مهمانی طولانی ... لابد مامان و بابا پیرشان درآمده از شدت پذیرایی و مهمان داری ... اما برای ما بچه ها بهشت آمده بود روی زمین ... هیچ دوره ای انقدر خانه ما شلوغ نبوده ... با بچه ها آتشی می سوزاندیم بی حد و غیر قابل مهار ... بعضی هایشان حتی همراه ما می آمدند مدرسه ! ... بقیه هم خانه می ماندند و با تلویزیون درس می خواندند ... عصرها خاک محله را به توبره می کشیدیم گلله ای و خودمان را هلاک می کردیم ... خانهء ما دو تا توالت داشت اما باز هم از طول صف هایشان کاسته نمی شد ! ... صدای خنده ها قطع نمی شد الا وختهایی که بزرگتر تهرانی ها داد می زدند هیس هیس ... و چهار زانو می نشستند توی حلق تلویزیون و زل می زدند به دهان گویندهء خبر که محل های اصابت موشکها را می شمرد ... تمام شدن آن دوران و تنها شدن یکبارهء مان بعد از آن همه هیاهو فاجعهء تلخی بود بعد از آن همه شیرینی شورانگیز ...  

  
نویسنده : محسن باقرلو ; ساعت ۱٠:۱۳ ‎ق.ظ روز دوشنبه ۳٠ شهریور ۱۳۸۸
تگ ها :


WOOOOOOOOOOOOOOOW !!!

شدید ذوقمرگیم چون بعد از چند روز فراق اینترنتِ منزل وصل شد !

لـذا حـالِ ما الان دقیقن حالِ این آقـا بالایی ست بلـکم خرکـیف تر !

منت خدای را که بر هر فراقی اجری ست و در هر نفسی شکری واجـب !

در عوض حالا کیس و مانیتور و کیبوردمان ارتقائی یافته است در حد بنز !

خلاصه که ممبعد تخت گاز در خدمتِ اسلام و مسلمین هستیم به وفور !

  
نویسنده : محسن باقرلو ; ساعت ٤:۳٢ ‎ب.ظ روز یکشنبه ٢٩ شهریور ۱۳۸۸
تگ ها :


٣٠ تا چیزی که خیلی دووس دارم !

با عذرخواهی از مقام شامخ مهسا کانادایی بابت تاخیر پیش آمده ! ... و با سلام و صلوات به ارواح پاک خوانندگان صبور این وبلاگ بلاخره جان کنده و لیست خواستنی هایمان را به رشته تحریر در می آوریم ! ... باشد که با خواندنشان مسخره مان نکرده و این پست را جهت تهیهء کادوی تولدمان save بفرمائید !

بدیهی ست اینها اولویت های ما بوده و سی هزار تا چیز دیگر هم بود که می توانست جزو این لیست باشد ! ... طبق روال همیشگی سعی کردیم صادق باشیم لذا شرمنده که همگی این موارد جزو جیفهء دنیا بوده و هیچ مورد معنوی و بشری و والایی را شامل نمی شوند ! ... ضمنن در راستای همین صادق بودن عرض کنیم که تنها در یک مورد دست به خود سانسوری زدیم که خدا ما را ببخشد و بیامرزد ! ... به جان خودمان خیلی سعی کردیم کوتاه کوتاه بنویسیم که مثل پست قبل جان از کالبد خوانندگان و سو از چشمانشان خرکش نکنیم که از قرار باز هم زیاد موفق نشدیم !

1- موتور سیکلت :

از همان نوجوانی معشوقهء ما بود لامصب ! ... باورتان نمی شود اما سال آخر دبیرستان سر همینکه بابا می توانست اما برایمان موتور نخرید لج کردیم و قید درس را زدیم و دیپلم ردی رفتیم سربازی ! ... که البته بعدها دودش توی چشم و ماتحت خودمان رفت شدید ! ... حالا هم منتظریم قسط این پراید لکنته تمام شود تا علی رغم مخالفت مریم بانو یک تپلش را ابتیاع کنیم !

٢- دریا :

کللن خوب است ! ... لبش ! کنارش ! آغوشش ! وسطش ! بغلش ! ... و خلاصه همه جایش ! ... هیچ جا مثل ساحل دریا روح آدم را آرام نمی کند ... آراااام ... گیتار و ساز دهنی که بلت نیستیم بزنیم پس در محضرش به آتش و سیگار و قلیان بسنده می کنیم !

٣- مو ! :

حسرتش الی الابد به دلمان ماند ! ... گذشته از شوخی هنوز و همیشه وختی به کچل شدنم فکر می کنم اساسی حالم می رود توی قوطی ... نوجوان که بودم چه نقشه ها که برای مدل های موهایم در آینده نداشتم ! ... زرششک ! ... چقدر همان سالها خرج کردم که جلوی ریزششان را بگیرم ... نشد ... حیف شد خیلی ... لطفن نگوئید بی خیال بابا مو که مهم نیست و می شود کاشت و اینا که کلاهمان می رود تو هم !

۴- لخت گشتن توی خونه ! :

خدا را شکر که لااقل یکی از آرزوهای نوجوانی مان بعد از ازدواج محقق شد ! ... انسانهای اولیه چه صفایی می کرده اند بی شرفها !

۵- اینترنت و وبلاگ :

همی گویند بزرگی گفته : هوا را از من بگیر وبلاگ را نه ! ... ناز نفسش ! ... کامنتها ضربان کائنات اند ! و شور و شوق آپدیت کردن انگیزهء زنده بودن نوع بشر !!

۶- سیگار ( به شرطها و شروطها ) ! :

حالا دیگر بعد از این همه سال عادی شده سیگار ... عادی و حتی مهوع ... فقط در ٢ حال زندگی بخش است ! : یکی در حال مستی و دیگری وخت قدم زدن زیر باران و برف ...

٧- روزهای طهران قدیم :

کاش یک کتیبهء پنج خورشید هم ما داشتیم می چسباندیم ( بابا زنجیر را به خورشیدها بی ادب های منحرف ! ) و می رفتیم به طهران قدیم و می ماندیم ... محشر است حتی تصور و تخیل اش ...

٨- شبهای تهران معاصر :

نوجوان که بودم لذت بخش ترین لحظاتم وختهایی بود که شبها می رفتم روی پشت بام و به روشنایی چراغهای الوان و اغواگر تهران خیره می شدم ... ساعتها ... کم کم خانه های اطرافمان قد کشیدند نامردها ... حالا به ماشین سواری در شبهای این ابر شهر خاکستری هم قانعیم که آنهم پای ابوالهول خستگی کار و روزمرگی و بی حالی قربانی می شود ...

٩- فیلم های سینمایی انیمیشن :

از رابین هود و اسکروچ و میشکا موشکا بگییییر تا انیمیشن های جادویی جدید ... لذتش توصیف نشدنی ست ... انسانی ... عمیق ... ساده ... شاد ... رنگی ... زیبا ...

١٠- بدنسازی :

چقدر احمق بودیم که فکر می کردیم دخترها هیکل های قلمبهء قورباغه ای را دوست دارند و برایشان غش و ضعف می روند ! ... اما حالا هم که فهمیدیم متنفرند و چندششان می شود ! باز عاشق این مثلن ورزش جر دهندهء خرکی هستیم ! ... حیف شد که از آن سالهای بدنسازی کارکردنمان حتی یک عکس هم نداریم آپدیت کنیم برایتان !

١١- عکاسی : 

نه اینکه چون گفتیم عکس یادش افتاده باشیم ها ! ... همیشه عکاسی برایمان لذتی ناب بوده ... فکر کن آدم یک عکاس حرفه ای باشد ... فوق العاده است پسر ...

١٢- مصر فراعنه باستان :

این برهه از تاریخ جهان و آثار و حکایت ها و افسانه های بجا مانده از آن من را غرق و مبهوت می کند همیشه ... دوست داشتم آن دوره مصر بودم اما بدیهی ست که نه به عنوان برده ! ... حالا جزو خاندان فراعنه و بستگان سببی و نسبی هم نه ولی یک مصری پولدار و با کلاس و خانواده دار با رزق حلال !

١٣- فصل پاییز :

تنها زمانی از سال که حس می کنم زنده ام همین پاییز پادشاه فصل هاست ... چطوری بگویم چقدر عاشق پاییز و باران و عطر خاک باران خورده ام که حق مطلب ادا شود و درک کنید ؟ ... همونطوری ! ... زمستان هم ای ی ی جهنم و ضرر ! ... اما بهار و تابستان به نظر من نخودی و ول معطلند بین ایام خدا آفریده !

١۴- خانه سالمندان :

دوست دارم سالهای آخر عمرم را در خانه سالمندان بگذرانم ... آفتاب بگیرم ... در حیاط کوچکش قدم بزنم ... با پیرمردها و پیرزن های دیگر از گذشته حرف بزنم ... کتاب بخوانم ... ساعتها کنج اطاقم در سکوت محض بنشینم و فکر کنم ... البته همه اینها مشروط به این است که اطاقم اینترنت داشته باشد ! ... فکر کن ! ... در ٨٠ سالگی وبلاگ بنویسی ! ... چه شود !!

١۵- سینمای کیمیایی :

حتی حالا که استاد انگار کفگیرش خورده ته دیگ و روم به دیفال افتاده به اراجیف سازی باز هم خواستنی ست ... فیلمهای اواسط دوران کاری اش را بیشتر خاطرخواهیم البت ... شما دوست ندارید ؟! ... چیپ و آلامد است اینجور سیلقه ها ؟! ... دورهء حرفهایش گذشته ؟! ... خب نگاه نکنید قربانتان بگردم ! ... والله ! ... با این نوناشون !

١۶- رقص :

این یکی هم از آن آرزوهایی ست که با خود به گور می بریم ! ... رقص باید در خون و ذات آدم باشد که در مال ما نیست ! ... البت به گواه آنها که رقص ما را دیده اند از گروه سنی الف کمی بالاتریم ! ... هی دارد چیپ تر می شود ؟! ... کم کم دارد شرمتان می آید ؟! ... خب ادامه اش را نخوانید ! ... جدی گفتم ...

١٧- ماشین کروکی :

مو هم نداریم که لااقل اگر یکی از شماها برای کادوی تولدمان این یکی را ابتیاع کرد ! بنشینیم پشت فرمانش و تا دینش گاز بدهیم و موهایمان را افشان کنیم در دست خانم باد ! ... یک خاطره ای هم داریم از یک ماشین کروکی توی یک فیلم که اصلن قابل بازگویی نیست به جان خودم !!

١٨- کاریکاتور و گرافیک :

مثل خیلی چیزهای دیگر دمبالش را نگرفتیم متاسفانه ... باید کارهای سلاطین کاریکاتور دنیا مثل کینو - موردیلو - مورشوان - سمپه - زلاتکوفسکی - کلودسر - تاباره - بارتاک - آرس و غیره را ببینید تا بفهمید چه دنیایی است ... کللن گرافیک محشر است ... مخصوصن طراحی پوستر و لوگو ...

١٩- پیراهن یقه گلدوزی ! :

منتظر چی هستید ؟! ... توضیح ندارد که ! ... فقط هر چه شلوغتر و طرح و نقش اش بیشتر و سنی تر و اصیل تر بهتر ... این نستعلیق جدیدها هم خوبند !

٢٠- مسواک زدن :

برخلاف حمام رفتن عاشق فرت و فرت مسواک زدن هستیم ! ... تمام که میشود انگار سواحل هاوایی توی حلق آدم است ! ... فکر کن ! ... سواحل هاوایی با توریست های ماه روی برجسته اش !!

٢١- سالهای دانشکده :

شاعر در اینباره می فرماید :

ای نیش تو نوش و نوش تو نیش 

مجموع تمام خاطرات سیریش !

کی می رود از سرم به کلی ؟! : 

گیشا پل * و آن علوم اجتماعی ش !

* پل گیشا !

٢٢- شب یلدا و سلطان :

دیدن هزار بارهء این دو فیلم نه ما را خسته می کند نه ضرری به حال شما دارد ! ... پس لطفن گیر ندهید ! ... مگر ما در امورات شما دخالت می کنیم هیچوخت ؟!

٢٣- تخته نرد :

ادعایی نداریم ! ... فقط مثل استاد اسدی که عاشق فوتبال بود اما هچوخت یاد نگرفت ما هم خسته نمی شویم از تخته بازی کردن ! ... ولی سید عباس گامبالو و حبیب ( خان داداش مریم بانو که که تخته را یادمان داد ) نراد های قهاری هستند ! ... هرکس ادعا کند ما با بزرگترمان می آئیم ! ... البته بدیهی ست که شدیدن داریم شکسته نفسی می کنیم !!

٢۴- گردنبند و دستبند طلا :

اگر قول بدهید که تهمت دوجنسه بودن نمی زنید می گوئیم که اگرچه سینهء پشمالو و دست خوشگل نداریم اما عاشق گردنبند و دستبند ساده و ضخیم طلا هستیم ! ... البته ملتفتید که با این قیمتها این یک عشق کاملن یکطرفهء ناکام و بی سرانجام است کللن !

٢۵- شهیار قنبری :

شعرها و صدای این امپراتور ترانه من را همیشه سحر می کند و با خودش می برد ... یک چیزی می گویم نخندید ها ! ... من مطمئنم اگر ترانه می گفتم و می خواندم حتمن سبک و حال و هوایم شهیار قنبری ای می شد ! ... بگیر منو !

٢۶- شنا :

خیلی بد است که به قول قرائتی یک جوان را بیاندازی توی آب مثل آجر برود پائین ! ... نگوئید بیا خودم یادت بدهم که اولن از خانمها این پیشنهاد را قبول نمی کنیم عمرن ! ... و آقایان زیادی هم تاحالا سعی شان را کرده اند و طرفی نبسته اند هیچ !

٢٧- رانندگی خرکی :

خیلی حال میدهد لامصب ... مخصوصن با ماشین شاسی بلند چهار دیفرانسیل یا ماشین های لش امریکایی ... رضا سیرجانی یکوخت فکر نکنی از روی دست تو نوشتم ها ! ... خب خل خل بازی در کل خوب است دیگر !

٢٨- بوی بنزین :

بعد از یک عمر بو کشیدن عطر بنزین ! و صفا کردن تازگیها شنیدم که در ترکیه جوانهایی هستند که اعتیادشان و مواد مخدرشان بوی بنزین است ! ... پس ما معتاد بودیم و خبر نداشتیم !

٢٩- کار نکردن ! :

آخ اگر می شد آدم سرکار نرود ! ... چه حالی می داد جان خودم ! ... اگر واقعن کار جوهر مرد است ما دوست داریم مداد نوکی باشیم !!

٣٠- طالبی بستنی خنک :

شاهکار خلقت ! ... شدید باید از خدا ممنون بود بابت آفریدنش ! ... حالا که حرف خوراکی شد شما را به همه مقدسات قسم ! بگذارید یادی هم بکنیم از حضرت استانبولی پلو ! با نیمرو و ماست ... وااای ! ... امیدواریم وختی به بهشت واصل شدیم ملائکه دستور پختش را بلد باشند !

  
نویسنده : محسن باقرلو ; ساعت ۱٠:٢۳ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ٢٥ شهریور ۱۳۸۸
تگ ها :


انتظار ها به پایان رسید !

٢۵ آدم تاثیر گذار زندگی کرگدن :

( ترکیدم تا تمام شد ! ... طولانی ترین متنی بود که یک نفس نوشته بودم ! ... دستم دارد می افتد ! ... از 9 شب تا 12 ! ... ده صفحهء کامل ! ... خدا لعنتت نکند رضا افغانی ! ... حالا مرد می خواهم که این همه را تایپ کند ! و مردتر می خواهم که کللش را بخواند ! )

مقدمه : رضا که ما را به این بازی دعوت کرد در مقدمه اش نوشته بود آدمهایی که اگر نبودند من اینی نبودم که حالا هستم ... احتمالن منظورش می شد آدمهایی که مسیر زندگی اش را عوض کرده اند ... دیدیم اینجوری خیلی سخت می شود دایرهء بازی را باز تر کردیم خود سر ! ... این 25 نفر تاثیر گذار بوده اند در زندگی محسن باقرلو ... یعنی مسیر عوض کرده اند ... مهم بوده اند ... محبوب بوده اند ... چیز یادش داده اند ... نگاهش به زندگی را صیقل زده اند ... دوستش داشته اند ... دوستشان داشته است ... همگی عزیزش بوده اند و بعضن عزیزشان بوده است ! ... و خلاصه کلام همان که اول گفتیم یعنی تاثیرگذار بوده اند ... رتبه و اولویت بندی هم خیلی دقیق نیست ... اینجور آدمها را که نمی شود عزیز و مهم بودنشان را خط کش گذاشت و سنجید ...آماده اید ؟! ... بسم الله :

1- ننه ( مادربزرگ پدری ) :

با رفتنش بی اغراق یک بخش عظیمی از وجودم گم شد ... سقوط کرد توی خلاء ... در همین وبلاگ خیلی درباره اش نوشته ام ... راستش هنوز برای خودم هم خیلی واضح و دقیق معلوم نیست که این پیرزن هشتاد و چند ساله روستایی قامت خمیده اما استوار چرا انقدر ستون خیمه زندگی ام بوده ... شاید از عمق نگاه های مهربان چشمهای چروکیده نازنینش دریافته بودم که هیچکس چنین عاشقانه دوستم ندارد که او دارد ... یادش بخیر و روحش شاد که هر چه بود برای من خیلی بزرگ و باشکوه بود ... دلم می خواهد اگر آن دنیایی بود یکبار دیگر ببینمش ... آرزوی دیدن عروسی من به دلش ماند ... دوست دارم مریم را نشانش بدهم و یکبار دیگر دست و پیشانی اش را ببوسم ...

2- مامان خودم و مامان مریم :

مظهر پاکی و خوبی و بخشش بی دریغند این دو فرشتهء زلال ... قطره ای سیاهی دشت سپید بودنشان را کدر نکرده هرگز ... هیچ چیز را برای خودشان نمی خواهد ... خودشان را وقف خانواده کرده اند در حد نهایتش .... همیشه با خودم فکر می کنم ما که هیچ غلطی برایشان نکردیم ! ... آیا خدا حساب اینجور فرشته ها را دقیق دارد که آن طرف برایشان تلافی کند یک کمی لااقل ؟ ... سایه شان بر سرمان مستدام باشد الهی ...

3- بابا :

حالا که خیر سرم کمی بزرگتر شده ام و مسئولیت یک زندگی را به عهده گرفته ام بیشتر یاد آن زمانهای جاهلیت می افتم که تمام کم و کاستی های زندگی را اگزجره شده از چشم این مرد زحمتکش روستایی زاده خودساخته می دیدم و با وقاحت و بی شعوری تمام می گفتم که او هیچ کاری برای ما نکرده است ... خدا مرا ببخشد ... بابای نازنینم ... می دانم که هیچوخت اینجا را و این نوشته را نمی خوانی اما در حضور همین جمعی که می خوانند می گویم که غلط کردم ... گه خوردم ... تو سر سوزنی کم نگذاشتی و برای ما هر کاری که در توان و بضاعتت بود کردی مرد بزرگوار ...

4- مریم ترینم :

می دانم که وختی مریم این چند خط را بخواند باز لابد خواهد گفت تکراری گفته ام ! ... اما جددن دربارهء این فرشته نجاتم چه می توانم بگویم جز اینکه درست وختی لب مرز سقوط برای همیشه بودم با طراوت نوجوانی و عشق باشکوهش دستم را گرفت ... به دادم رسید ... رنگ عشق زد به آسمان کبودم و لبالبم کرد از مهر بی حد و بی توقعش ... عصبانی می شود اما باز هم می گویم که این بچه می توانست انتخاب صحیح تری داشته بشد از بین گزینه های بهتری که داشت برای زندگی اش اما به هر حال این بخت و اقبال کرگدن پیر و خسته بود که انگشت روی کله کچل او بگذارد این سبزآبی زلال که خدا عمر و عزتش بدهد زیاد ...

5- وحید :

ته تغاری خاندان باقرلوها ... لابد این را که بخواند یا تعجب می کند یا فکر می کند خواسته ایم هندوانه زیر بغلش بدهیم ! ... اما خدا گواه است که خیلی چیزها از همین بچه یاد گرفته ام طی سالهای زیر یک سقف بودن ... آرامش و مدارایش بی نظیر و شاهکار است ... من که خودم به خونسردی شهره ام مثلن ! بعضی وختها که عصبی شده ام با نگاه به چهره آرام و لبخند مهتابی اش ناخودآگاه آرام شده ام ... خستگی ناپذیر و کمک حال خانواده ... مهربان و بی حاشیه ... مثبت و امیدوار و آینده نگر ... ضمنن با همان اندک پول توجیبی ای که می گرفت همیشه بانک همهء باقرلوهای ولخرج هم بود ! ... فقط همینجا هشدار می دهم به وحید که متاسفانه دارد آرامشش را از دست می دهد ... دلیلش را نمی دانم اما امیدوارم همیشه همان وحید باقی بماند و هیچوخت نه عوض بشود نه عوضی ! ... الهی آمین ...

6- مادر (مادربزرگ مادری ) :

روستایی و بی سواد بود اما فرهیخته و باکمالات ... همان فرهیخته بهتر است ... هر جمله و هر نگاه و هر حرکتش یک درس زندگی بود ... و خب این برای یک کودک بازیگوش یا یک نوجوان کله قرمه سبزی آزار دهنده و ضدحال بود ! ... اما حالا که فلاش بک می زنم می بینم چه جواهری بوده کنج آن خانه قدیمی نازی آباد که کوبیدند و به خاطره ها پیوست ... یکی از دقمرگی ها و حسرت های همیشه ام این است که آخرین باری که دیدمش داشتم می آوردمش خانه مان ... بحبوحه درگیری های من و بابا بود سر درس و دیپلم و سربازی و ... توی ماشین کلی نصیحتم کرد که پدرت را اذیت نکن و ... سرش داد کشیدم ... دلش شکست پیرزن ... تا برسیم ساکت بود ... پیاده اش کردم و رفتم سراغ کارم ... شب که برگشتم رفته بود ... همان شب هم موقع رد شدن از اتوبان رفته بود زیر اتوبوس ... یعنی مرا بخشید و رفت ؟ ... مادر ... اگه صدامو می شنوی : خیییلی نوکرتم ... همین ... بغض ...

7- محمد دایی :

تنها دایی تنی از بین 6-7 دایی ای که دارم ... اما والله صرف تنی بودن پارتی بازی نمی کنم ! ... مرد بزرگی ست که همه فامیل این طرف و آن طرف اذعان دارند به الگو بودنش ... کلی چیز یادمان داده است و آن سالهای غربت زندگی در شهرستان از معدود کسانی بود که یادمان می کرد و در مرخصی های کوتاهی که از جبهه می آمد همیشه سراغمان را می گرفت و دل کوچولویمان را شاد می کرد ... سالهایی که بچه دار نمی شدند به عدالت خدا شک کرده بودم ... اما حالا خدا را شکر کانون خانواده شان با رضا و سجادش گرمتر شده است ... این 2 باری هم که علی رغم جوانی زیر دست جراح مغز رفته است یادگار و دستمزد تمان آن سالهایی ست که ریاضت و مرارت کشید و توی خودش ریخت و دم برنیاورد ... خدا حفظش کند ...

8- سید عباس :

امسال دهمین سال رفاقت ماست ... اما انگار صد سال است که می شناسیم هم را ... یار غار ... تاواریش ... برادر ... گوش ... شانه ... سنگ صبور ... تشر و تلنگر ... محافظ و مراقب ... هم نفس ... هم قبیله .... قسمت بود آن همه بلا سر هر دویمان بیاید و جفتمان در سن ترشیدگی دانشگاه قبول شویم ! و یک کلاس بیفتیم و پیش هم بنشینیم و سهم هم باشیم از این روزگار ... برایش آرزوی بهترینها را دارم که بدجور لیاقتش را دارد ...

9- خانم کا :

بنظرم وختی سه سال و نیم از بهترین سالهای زندگی ات را وقف یک نفر کرده باشی حالا وختی می نشینی به نوشتن یک چنین بازی ای حتی اگر متاهل باشی حق داری اسمش را ببری و یادش کنی ... هرچند حالا بعد از گذشت این همه سال دیگر می فهمم که خیلی از روزهای این سه سال و نیم را یکطرفه راندم ! ... اما خوب بود ... اگر نمی رفتم حالا بدهکار خودم و دلم بودم ... یکسری چیزهای دیگر را هم مدیونش هستم ... مثل شاعر شدن ... مثل بزرگ شدن و قد کشیدن ... مثل تجربهء گشودن دریچه ها و روزنه های نادیده و تجربه نکرده ... حالا که همه آن اتفاقهای خوب و بد ... گذشته و بدل به خاطره های خوب و بد شده است می شود منصفانه نگاه کرد و پشیمان نبود ... برایش مثل عباس بهرینها را آرزو می کنم ... خوشبخت ... شاد ... زنده ... سپید ...

10- احسان جوانمرد :

لک بزرگ ... اولش که دیدمش خیلی بدم آمد از این بچه ! ... عباس شاهد است که می گفتم من این پسره را یکروز وسط حیاط می زنم ! ... خدا رحم کرد رفیق شدیم ما که نمی دانستیم لر است ! ... چه می دانستیم خودش کللی دست بزن دارد و تازه دایی های قلچماقی دارد که یک مشتشان قاطر ده بالا را بدل به خرچسونهء ده پایین می کند ! ... اینکه بگویم چون اولین غزلم را از روی دست یکی از غزلهایش کپ زدم و وختی برایش خواندم نه تنها توی پرم نزد بلکه با تشویقها و راهنمایی هایش در غزلگویی مصمم ام کرد پس به همین خاطر دوستش دارم و جزو این لیست می گنجد بی انصافی و اراجیف است ! ... احسان نماد یک انسان شریف و یک رفیق ناب است ... حضورش و دلقک بازی هایش و جدی حرف زدنهایش و غم و شادی اش و چشمهای عمیقش و دغدغه های انسانی اش ملغمه ای از او ساخته که لبریزت می کند از هر چه حس خوب ... در قحطسال آدمهای شریف مثل احسان ها را باید با طلا قاب گرفت و با میخ زد به دیفال ! ... می دانم او هم من را دوست دارد اما به جان خودم غلط کرده اگر یک صدم آنقدر که من دوستش دارم دوستم داشته باشد !

11- مهدی قهاری :

آن سالهای کودکی که شهرستان بودیم تنها تفریح و عشق و حالمان فوتبال بود با بچه محل ها ... همه هم تقریبن در یک سطح گاگول بودیم در بازی ! ... تا وختی مهدی و خانواده اش از تهران آمدند و آنجا ساکن شدند ... اوائل بازی اش نمی دادیم ... دور از جانش مثل بچه یتیمها می آمد کنار زمین می ایستاد و تماشا می کرد ... گوگولی و بچه خوشگل بود ! ... بچه تهران بود خب ! ... با آن موهای رودگولیتی و لباسهای شیکش ... چند وخت گذشت تا یک روز من واسطه شدم تا بازی اش بدهیم ... وختی آمد توی زمین و با همان اولین توپی که زیر پایش آمد مثل مارادونا همه را دریبل زد و توپ پلاستیکی را کرد توی گل همه چارشاخ بریدند ! ... یک پا دوپا های عجیبی می زد که مهار نشدنی بود ... اصلن مهدی سطح فوتبال شبه جزیره را ارتقاء داد خداوکیلی ! ... طوری که بعد از آن سر مهدی دعوا بود ... بچه با مرامی بود و شدید اهل رقابت و در هر زمینه ای همه را به جنگیدن وا میداشت خیلی جنتلمنانه ... توی درس هم با هم کل داشتیم ... یکجورهایی بت و الگوی کرگدن کوچولو بود ! ... حتی بخاطر مهدی و تحت تاثیرش به پرسپولیس پشت کردم و استقلالی شدم و ماندم تا همین حالا ! ... از چشمهایش معلوم بود که آدم حسابی می شود و شد ... جزو رتبه های برتر کنکور شد ... الان اینگیلیس زندگی می کند ... مهندس نخبه ای شده ... هر جا هست خدا حفظش کند ...

12- دکتر صدیق سروستانی :

به عمرم آدم به متواضعی و خاکی بودن ایشان ندیده ام ... البته این حرف را باید با توجه به شان و منزلت اجتماعی و رتبه علمی و جایگاه رفیع این جامعه شناس بزرگ و منش انسانی و روح بلند آزادی خواه و عدالت محورش دید و سنجید و ارزش گذاری کرد ... در بین اساتیدِ - با عرض معذرت - فسیل و بی انگیزه و بی تعهد و از روی کتاب و جزوه طوطی خوان و طوطی پرور معلوم است که استاد از جان مایه گذاری که سعی می کرد در همان 2 ساعت قد 20 ساعت علم ناب جامعه شناسی کاربردی توی مخ بچه ها بکند و در کنارش هم درس زندگی یادشان بدهد جواهری بوده که درخشش اش هیچگاه از یاد و ذهن و دل و جان نرود ... کلاس دکتر جدی ترین و خشک ترین و با دیسیپلین ترین و در عین حال کویت ترین و بامزه ترین و شادترین و جمعه به مکتب آور ترین کلاسها بود ! ... می پرسید چطور ممکن است ؟! ... بروید سر یکی از کلاسهایشان بنشینید تا جوابتان را بگیرید !

13- آقای غفوری :

دبیر ادبیات دبیرستانمان ... مرد عجیبی بود ... کل ادبیات ایران را در حافظه داشت به اضافه آموزه های مکاتب عرفان شرقی را که آن وختها برای مخ جلبکی بچه های زاقارت شهرک ولیعصر و یافت آباد و امامزاده حسن و فلاح یک چیزی در مایه های خرگوش از توی کلاه درآوردن بود این حرفها ! ... همان قدر عجیب و خنده دار ... یوگا و ذن را تا ته رفته بود ... مرتاض بود ... و اگر مراعات ما را نمی کرد حتمن می توانست معجزات کوچکی هم رو کند در همان کلاسهای داغون دلگیر ... اما کفایت می کرد به همینکه ما بچه های شر و شرور و بی خیال درس که معلم و دبیر را به فلانمان هم حساب نمی کردیم را با حرفهای گیرا و شعرها و حکایت های نابش 2 ساعت میخکوب کند طوری که پلک نزنیم و آرام نفس بکشیم ... خودش کم معجزه ای نبوده ! ... بالای 50 سال داشت اما مجرد بود ... قیافه اش هندی می زد  ... اسمش را گذاشته بودیم هاپو کومار ! ... خدا ما الدنگ ها را ببخشد ! ... جرقه های علاقه ام به شعر و داستان و کللن ادبیات را او زد و از این بابت ممنون دارش هستم همیشه ... نمی دانم چرا اما تنها دبیری بود که کادوی روز معلم قبول نمی کرد مودبانه ... هر جا هست خدا سلامت بداردش که نازنینی بود ...

14- آقای شفق :

خیاط خیابان احمد حسینی ... ما بیشتر برای کوتاه کردن قد شلوار و آستین پیراهن پیشش می رفتیم که همیشه هم یک پاچه یا یک آستین را کوتاه تر در می آورد ! اما باز هم می رفتیم پیشش ... می رفتیم که وختی با آن عینک ته استکانی اش فس و فس کنان و طولانی و با وسواس کار می کرد برایمان یک ریز حرف بزند ... با حسین ( دوستم ) می رفتیم ... کشتی گیر قدیمی بود و قد کوتاهی داشت آقای شفق عزیز ... تپل با سبیل بزازی خنده دار ! ... حرفهایش معجونی بود از شوخی های صحنه دار ! و درسهای عمیق زندگی که توی هیچ مدرسه و کتابی نبود ... عارفی بود برای خودش ... خاطره های جوانی اش هم تاپ و آس بودند همه .. حواسش بود که حرف تکراری نزند که ما دست پر برگردیم ... یک ساعت اگر می نشستیم وختی می گفت بفرما پسرم این هم شلوارت انگار پنج دقیقه گذشته بود ... غصه مان می شد موقع خداحافظی ... همیشه هم باید چانهء برعکس می زدی با پیرمرد سر قیمت ... کار 1000 تومانی را می گفت 300 تومان زیر بار هم نمی رفت ! ... این چشم و دل سیری و لوطی گری اش اعصاب آدم را خرد می کرد ! ... سالهای آخری که مغازه اش را یک خط در میان باز می کرد پیرمرد بیشتر وختش را مشغول پرستاری همسر مریضش بود ... از عشق باشکوهشان می گفت و چشمهایش می خندید و خیس می شد ... همین یک درس کافی نیست تا جزو آدمهای تاثیر گذار زندگی ام باشد ؟

15- زن شوهر دار همسایه :

دوم یا سوم دبیرستان بودم ... تازه داشت پشت لبم سبز می شد ... هنوز هم نمی فهمم چرا من را برای دوستی انتخاب کرده بود ... پسر بزرگش را می خواباند و پسر کوچکش را بغل می گرفت و سر قرار می آمد با آن عطر همیشگی مست کننده اش در آن روزهای سرد برفی و بارانی ... قدم می زدیم و حرف می زدیم طولانی ... خسته می شد با آن هیکل لاغر خوش تراشش ... در آن سرما عرق می نشست روی صورت قشنگش ... اما بچهء تخسش اخم می کرد به من و بغلم نمی آمد ! ... از گذشته می گفتیم و از آینده ... از علائق و سلائق و آرزوهایمان ... پاک و بی آلایش حرف می زدیم ... مثل خواهر برادر ها ... از هیچ خط قرمزی رد نمی شدیم ... حتی همدیگر را لمس نمی کردیم ... پولی هم نداشتم که برایش خرج کنم ... اما باز دفعه بعد می آمد درست سر موقع ... یک شال گردن مشکی کاموا هم برایم بافته که هنوز به یادگار دارمش ... شوهرش دو شیفت کار می کرد و به خرج زندگی و اجاره خانه نمی رسید بیچاره ... لابد خلاء یک همدم و همصحبت را با من پر می کرد ... انصافن من هم دست از پا خطا نکردم در تمام مدتی که با هم بودیم ... ساعتهای لذتبخشی بود برای جفتمان ... یک تجربه خاص و مخفیانهء هیجان انگیز ... امیدوارم حالا هرجا هست اوضاع زندگی اش روبراه شده باشد و همصحبت و همپای قدم زدنهایش شوهر زحمتکشش باشد ... 

16- ابراهیم تاتلیسس و تارکان : 

بخندید! ... مسخره کنید و بگویید اییییششه! ... این کرگدن چقدر چیپ است! ... عیبی ندارد! ... اما اینها بت بودند ... عشق بودند ... نوجوانی من با نفس این دو اسطوره در هم آمیخته است ... اولی صدایش از زمین و آسمان عبورم می داد و به عرش می رساند ... و دومی تجسم و نماد تمام دست نیافتنی های زندگی ام بود ... برق چشم های رنگی اش و آن رقص خاصش جادویم می کرد لعنتی ... هنوز هم دوستشان دارم ... امیدوارم آنها هم هنوز من را دوست داشته باشند !!!

1٧- اولین بچه مان ! :

قطعا یکی از سخت ترین و زیباترین و باشکوه ترین لحظات زندگی ام لحظه تولد اولین فرزندمان خواهد بود ... گذشته از این که من و مریم چقدر باید در زندگی اش تاثیرگذار باشیم بی شک حضور او هم خیلی در زندگی من و مریم تاثیرگذار خواهد بود از همه نظر ... مریم از همین حالا سعی دارد که وخت و بی وخت و به هر بهانه ای به من یاد بدهد که مثلن در فلان موقعیت باید چجور پدری باشم ! اما خودش هم می داند که دارد آب در هاون می کوبد! من خیلی هنر کنم می توانم سعی ام را بکنم تا کرگدنکمان انسان بار بیاید! خودش کم چیزی نیست انصافن! ... اینکه بار می آید یا نه با این اوضاع و شرایط تخمی روزگار با کرام الکاتبین است !

1٨-گوگوش :

یک اسطوره دیگر ... این یکی را اتفاقن نه بخاطر صدایش دوست دارم نه آهنگها و ترانه های شاهکارش که میراث جاویدان موسیقی و هنر این مرز و بوم است و نه حتی بخاطر اینکه در همه چیز بیست سال از زمان خودش جلوتر بوده ... گوگوش از این جهت تاثیرگذار بوده برایم که همیشه ذهنم مشغول زندگی خصوصی اش بوده است! ... همیشه به طرز دیوانه کننده ای کنجکاو بودم که بدانم زندگی شخصی یک چنین اسطوره ای چطوری بوده است ... کاش روزنوشت های زندگی اش را چاپ می کرد حالا چه با سانسور چه بی سانسور که البت دومی باحال تر می شود خب ! ... همیشه در ذهنم نماد آدمی که همه چیز را تا دینش تجربه کرده گوگوش بوده است! ... یک ابرموجود ... یک بزرگ باشکوه ... یک فرا انسان ... می دانم هیچکدام اینها نبوده ها ... می دانم و نمی دانم ... شاید زیادی کودنم! ... شاید اینجور جاها دمبال چیزی می گردم ... مثلن یک تکه هایی از پازل خودم ... گفتم که می دانم و نمی دانم ... در هر حال بابت همین تخیل ها و لذت هایی که از این افکار باب میلم در خلوتم برده ام مدیونش هستم ...

19-یکی که هیچی راجع بهش نمی تونم بگم ! :

ها؟! چی؟! منتظر چی هستید فضولچه ها ؟! ... گفتم که هیچ چیز نمی توانم بگویم درباره اش ... فقط همین قدر بگویم که یکی دو سال از سالهای نوجوانی ام - ذهنی و جسمی - درگیرش بودم ... این رابطهء عجیب که آمیزه ای از واقعیت و تخیل بود حالا که نگاه می کنم در بزرگ شدن جسم و روحم بی تاثیر نبوده است ... همین !

20-شخصیت سلطان در فیلم سلطان کیمیایی :

فریبرز عرب نیا به گمانم اگر همین یک فیلم را هم در طول عمرش بازی می کرد برای هفت پشتش بس بود ... سلطان با آن طرز غریب نگاهش و آن سبک حرف زدن و آن مدل یگانهء عاشقیتش شاهکار مسلمی بود لااقل برای کرگدن جوان ... دهها بار فیلم را دیدم و ده ها بار هم فیلم نامه اش را خواندم ... بی اغراق هنوز هم برایم تازگی همان بار اول را دارد ... نمی دانم در وجود این مرد بریده از جامعه چه چیزی تا این حد من را می کشد و با خود می برد آن دور دورهایی که دوست دارم ... شرافت ذاتی ... مردانگی ... یاور بیچارگان بودنش ... انسانیت از سکه افتاده اش ... غم بزرگ توی چشمهایش ... مظلومیتش ... صداقتش ... نمی دانم ... گمانم خود کیمیایی هم نداند ...

21-حسین قزلباش :

دوست دوران دبیرستانم ... نوجوان بود اما مثل مردها بود ... خرج خودش را در می آورد و به خانواده اش هم کمک می کرد ... همیشه شنگول و بگو بخند بود زیر بار سختی ها و مصائب و ناملایمات زندگی اش ... همه کار می کرد اما تخصصش نانوایی بود ... وخت هایی که با ابی (دوست مشترکمان) می رفتیم دم نانوایی ای که کار می کرد حس می کردم خجالت می کشد اما می انداخت به مسخره بازی و به رویش و به رویمان نمی آورد ... بچه گربه های لوس مطبخ گرم بابا و مامان چه می فهمیدند لقمه نان از توی تنور آتش درآوردن یعنی چه ؟ ... الگوی خستگی ناپذیری و روحیه داشتن بود برایم ... هرچند من همیشه همان گشاد آب هندوانه ماندم! و حسین وختی عاشق دختری شد که از دید خانواده اش عشق ممنوعه محسوب می شد طردش کردند طوری که انگار از اول نبوده است ... مامان من همراهش رفت خواستگاری و ازدواجشان سر گرفت ... از زیر صفر شروع کردند حسین و فاطمه ... شاید به حق اسمها و دلهایشان خدا هوایشان را داشت ... حسین دو شیفت و سه شیفت جان کند مثل همیشه خستگی ناپذیر و باروحیه ... فاطمه هم در حد توان خودش زحمت کشید ... حالا یک پسر تپل خوردنی دارند ماشالله ... یک خانه یک ماشین یک موتور و مخلفات ! خدا را شکر ... خانواده اش را هم بخشیده و دوباره سر می زند به خانه پدری ... عجب روح بزرگی دارد این بچه ... شاهکار است ... سرش سلامت ...

22-آرش ناجی (میرزا قلمدون) :

راستش هنوز هم درست و درمان نمی دانم آرش باقالی چه حسی به من دارد! ... اصلن چه اهمیتی دارد ؟! من خیلی خاطرش را می خواهم ... این دمب اسبی سابق و کچل فعلی که توی جمع دلقک بازی و کمر به پایین حرف زدنش می چربد به حرف حساب زدنش ... توی جمع های خودمانی و خلوت تر تبدیل می شود به یک مرد سرد و گرم چشیدهء 50-60 سالهء بیشتر جددی که بی تعارف کلی درس زندگی می توانی در محضرش بیاموزی ! ... خیلی وخت ها ویرانی هایم را سرش خراب شده ام که مدیون خودش کرده من را با تمام راهنمایی ها و رفاقت هایش ... خیلی وخت ها هم سعی کرده و خودش را جر داده تا به پشتوانه تجربیاتش یک چیزهای مهم و حیاتی را توی مخ گچی من فرو کند و موفق نشده و آی حرص خورده در حد تیم ملی ! ... بابت اینگونه لحظات شرمنده خود نازنین و آنجای جر خورده اش هستم شدید ! ... برای او هم بهترینها را آرزو می کنم منتها از زاویه دید خودش ... فقط همین .

 23-حسن اوجانی :

در مورد او هم توی این وبلاگ خیلی نوشته ام ... از او هم خیلی یاد گرفته ام و لحظات ناب و خاص و غریب زیادی با هم داشته ایم در عین کوتاه بودن و دیر به دیر بودن دیدارهایمان ... فقط خود حسن می داند که من چقدر دوستش دارم و چقدر نگرانش بودم و حالا که سر به راه شده و شکر خدا سر و سامان گرفته چقدر برایش خوشحالم و چقدر بغض می کنم بغض خوشحالی ... وختی آرام و با لبخند غیر هیستریک می بینمش کنار نازنینش روی مبل خانه ما لم داده و چای می نوشد و سیگار هم نمی کشد و زر زیادی هم نمی زند!

24-آقای نصرتی :

سال هایی که شهرستان زندگی می کردیم همکار و دوست بابا بود ... یک دست و دلباز لایتناهی ... می گفتی لباست را در بیاور و ببخش می بخشید ... گذشت و بخشیدن توی تک تک سلول هایش رخنه کرده بود ... روح بلندی داشت ... حرص و خودخواهی برایش معنی نشده بود ... خیلی ها از قِبَل او به خیلی جاها رسیدند که متاسفانه بعدها که زمین خورد و اوضاعش ناجور شد حتی یادش هم نکردند به سلامی و احوال پرسی خشک و خالی ای ... در اداره برای خودش کسی بود آن سالها ... این اواخر شنیدیم توی بیابانهای ورامین سرایدار یک کارخانه نیمه متروک است ... دلم گرفت ... دلم شکست ... اسطوره بخشش بی دریغ آخر و عاقبتش این باید باشد خدا جان ؟

25-پسر کتابخانه امام زاده زید :

شیک و جنتلمن بود ... یک هفته ای آمد و پا به پای ما برای کنکور درس خواند ... یک انرژی خاصی داشت حضورش ... دیوانه اش شده بودم! هی پا به پا کردم که بروم و پیشنهاد دوستی بدهم که خاک بر سرم کنند آخرش هم نرفتم و حسرتش به دلم ماند! و البته تاثیر همان حضور کوتاه اما پررنگش هم ...

  
نویسنده : محسن باقرلو ; ساعت ۸:٢٥ ‎ق.ظ روز شنبه ٢۱ شهریور ۱۳۸۸
تگ ها :


یکی از همین روزا ...

چه طلسمی شده نوشتن این بازی ها ... اول کامپیوتر خونه و اوضاع کار شرکت و ... حالا هم که مریضی نافرم مزید بر علت شده ... تب و لرز - استخون درد - سرگیجه - سرفهء شدید - نفس تنگی و سایر مخلفات با منوی کامل ! ... اگر عمرمان به دنیا بود به زودی در خدمتیم !!

  
نویسنده : محسن باقرلو ; ساعت ٩:٤۳ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ۱۸ شهریور ۱۳۸۸
تگ ها :


تهران در کف‌‌ دست !

١- از کامنت تاییدی متنفریم ... بعد از ده سال وبلاگ داری این آخر عمری ! مجبورمان کردند !! ... ما که کاری به کار کسی نداریم ... نشسته ایم یک گوشه داریم ماستمان را می خوریم ! ... پس امیدوارم آن دوستان عزیز بی خیال شده باشند تا با روال مالوف قدیم ادامه بدهیم !!

2- کی حاضر است فردا جای من امتحان شهرشناسی بدهد ؟! ... عجب سرطانی شده این قضیه ! ... نکند باید مثل امتحان رانندگی این یکی را هم 7 بار رد بشویم و بار هشتم به فیض عظمای وصالش نائل شویم ؟!! ... ضمنن ادعای الکی پذیرفته نبوده و از داوطلبان مدعی تهران شناسی 12 سوال امتحان دفعه قبلی که رد شدیم پرسیده می شود ها !

3- بازی ها را هم می نویسیم همین زودی ها ! ... قول !!

4- دیدن دوستان قدیم در افطاری دیشب خوب بود ... مرسی شرر بانو .

5- هیچچی ... فعلن هیچچی !

  
نویسنده : محسن باقرلو ; ساعت ۱٠:٤٩ ‎ق.ظ روز دوشنبه ۱٦ شهریور ۱۳۸۸
تگ ها :


بازی ها به روایت مریم بانو ...

رضا و مهسای عزیز ! اگر از احوالات اینجانب خواسته باشید ! به جان جفتتون هنوز وخت نکردم متن بازی هاتونو بنویسم ! ... ولی دارم سعیمو می کنما ! امید است که به زودی زود دیدارها تازه و بازی ها میسّر گردد !! 

----------------------------------------------------------------

اما انگار بازی هاتون انقدر جذاب بودن که بتونن سکوتِ مریم بانو رو بشکنن ! و وادارش کنن بعد از مدتها در حالی که خسته و کوفته از سر کار رسیده خونه ، بشینه و دست به قلم ببره ... البت اصرار ما مبنی بر بازگشائی وبلاگ تعطیل شده ش با این 2 نوشته که نسبت به قبلی ها کمتر دچار خودسانسوری شدن بی فایده بود و فعلن رضایت دادن که نوشته شونو همینجا آپدیت کنم ! ...

----------------------------------------------------------------

١٠ تا آدم تاثیر گذار در زندگی ام :

١-مادرم ؛ همیشه از دیدن مهربونی های بی دریغش در حق همه و فداکاری های بزرگش برای بچه ها و شوهرش شوکه می شدم و از بچگی آرزو می کردم مثل مادرم مهربون و خوش قلب باشم ... تصمیمی که شاید خیلی هم تو انجامش موفق نبودم اما تاثیر دیدن خوبیهاش همیشه توی زندگیم مشهود بوده و هست . امیدوارم که خدا حفظش کنه برام .

٢-پدرم ؛ که دست و دلبازیهاش و لوطی و مشتی بودنش بهم احساس افتخار میداد و همیشه و همیشه سعی میکنم ببخشم بدون فکر کردن قبلی و بعدی و مشتی باشم و شیک رفتار کنم حتی توی خلوتم و تنهاییهام . احساس میکنم اگه پدرم یه آدم خسیس یا نفهم بود هیچ وقت نمیتونستم دلمو به چیزی تو زندگی خوش کنم . تکیه گاهی که لطف و کرمش تمومی نداره و همیشه شامل حالم میشه و میدونم که همیشه یه قلب برام می تپه ... خیلی احساس لذت بخشیه این دونستن .

٣-محسن باقرلو ، عشقم ، همسرم ... باعث شده که برای ٣ سالِ تمام آرامش رو به معنای واقعی تجربه کنم ... بزرگواری و بخشش این دریا دلِ آرام ، آرومم میکنه...و بی دلیل چشم پوشی کردنهاش از رفتارهای دیگران در حقش ، سایه ای از خداوندگار رو در ذهنم تجلی می بخشه ... بی اغراق نمیدونم چطور میشه یه آدم انقدر راحت ، در همه ی شرایط آروم باشه و ببخشه دیگرانی رو که همیشه هم خوب نیستند . یه جورایی آرام بودن زندگیم و روح و روانمو واقعاً مدیون محسن هستم ... و این آرامش گرفتن از طرف همسر آدم خیلی خیلی خیلی محشره ... که هر کسی شانس چشیدن این احساسو نداره ...

4- خاله زری عزیزم ... که برام یه بت بزرگ بود ... بتی که خوش پوش و جذاب و خوش صحبت و رک بود ... که راحت حرفشو میزد و چیزی برای غیبت کردن از دیگران باقی نمی گذاشت . سرشار لذت می شدم وقتی میگفتن به خاله زری ش رفته... هر وقت چشم باز کردم و دیدم چیزی نشدم ، خودمو شرمندهء خاله زری م دیدم که همیشه نگران خودم و آینده م بود ... یعنی یه جورایی اعتماد به نفس و عدم اعتماد به نفسم رو مدیون خاله زری م هستم ...

5- می نو ... همیشه حرف زدن و بودن باهاش رو زندگیم اثر مستقیم یا غیرمستقیم داشته ... گاهی وقت ها می دونستم ... گاهی وقتها نه! ... اما همیشه از تاثیرگذاریش لذت بردم ... داشتن یه دوست خوب که تاثیرگذار هم هست، خیلی می چسبه ... خوب یا بد هیچ وقت جلوی تاثیرگذاشتنهاشو نگرفتم ... گذاشتم مثل خونم ، بره توی چونم و جریان پیدا کنه و از این مورمور لذت بردم ...

6-محسن ... دوست پسر پولدار و مهربونم ... که اگه باهاش آشنا نمی شدم هیچ وقت انقدر از مادیات جدا و دور نمی شدم ... نمی فهمیدم که پول داشتن همه چیز نیست با اینکه پول نداشتن اصلا خوب نیست ... مطمئنم اگه نمی دیدمش توی اون برهه ی حساس ، آدم دیگه ای می شدم... انقدر خوب بود و هوامو داشت که هنوزم خودمو نمک گیرش می دونم ... اگه نبود... اگه ندیده بودمش ... اگه احساس خیلی مرفه بودن رو تجربه نکرده بودم شاید هیچ وقت با محسن باقرلوی عزیزم ازدواج نمی کردم . فکر کنم بیشتر از هر آدم دیگه ای تو سرنوشتم تاثیر داشته .

7-عاطفه ... لطیف ترین و پرعاطفه ترین و مهربون ترین دختری که تو عمرم دیدم ... اصلا این بشر انگار بدی نداره ... فکر کنم خدا موقع تقسیم احساس بین بنده هاش ، بدذاتی و بدجنسی رو فراموش کرده تو وجود نحیف این دختر بذاره ... خوبیهای بی دریغش در حقم که همیشه شامل حالم میشه ، بزرگترین احساس سرشار بودن رو بهم می ده ... مخلص خود خودشم تا آخر عمر ...

8-ناهید جون ... مامانِ عاطفه ... عاقل و بالغ بودن و فهمیدگی رو به عینه با ناهید جون تجربه کردم ... در عین مومنی، شیک و شاد و سبکباله ... ایمانش و باحال بودنش و زیرک بودنش معجون شیرینیه که طعمش هیچ وقت فراموشم نمیشه ...

9- اسکارلت اوهارا ... شخصیت رمان بر باد رفته ی مارگریت میچل ... با بازی زیبای ویوین لی ... نمی تونم منکر تاثیر بی نهایت زیاد این شخصیت در ناخودآگاه وجودم بشم ... وقتی خوب فکر می کنم ، می بینم همیشه دوست داشتم اسکارلت اوهارای جذابی باشم که خیلی خوشگل نیست ... بی شرم و حیا و پر روئه ... راحته ... رودرواسی نداره ... خودشه ... بعضی وقتها یه دختر تمام عیاره و اکثر وقتها از هر مردی مردتره ... قویه ... به کمک کسی نیاز نداره ... عاشقه ... حسوده ... خیلی وقتها احمقه ... خیلی وقتها هم زرنگ ... متوجه کوچکترین جزئیات میشه و کوچکترین مسائل فراموشش نمیشه ... با مردها رابطه ش بهتره تا همجنساش ... شکموئه ... عاشق تجملات و لباسهای قشنگ و زیورآلات پر زرق و برقه ... شیطونه و برق شیطنت چشمهاش همه رو خیره می کنه ... و در آخر عاشق مردهای جذابه ... مثل رت باتلر نازنین با بازی کلارک گیبل عزیزم .

١٠- بی تا ... عشق و رفیق قدیمی محسن عزیزم ... دوست تازهء خودم ... آشنا شدن باهاش ، نگاه تازه ام رو به جهان و اطرافیانم شکل داد ... فکرشم نمی کردم یه دختر انقدر باحال و مرد باشه و پرم کنه ... مخصوصاً اگه اون آدم عشق معشوقم بوده باشه برای ٣ سال و نیم ... بودن باهاش انقدر پرم می کرد که حتی گذشت ساعتها رو حس نمی کردم ... دوست عزیزی که نبودنش تو ٢ ماه اخیر ، داغونم کرده ... دامن زده به هر چی افسردگیه ... جای خالیش با هیچ چیز و هیچ کس پر نمیشه ... عجیبه ... اما احساس من اینه ...

----------------------------------------------------------------

١٠ تا چیزی که دوس دارم و می میرم براشون ! : 

١- سیگار ESSE سبز و فندکِ شیک و زیرسیگاری قشنگِ کنارش .

2- س.ک.س و شیطونی !

3- مشروب و مستی کرخت کننده ش .

4- مردهای جذابِ عوضیِ خوب ، دقیقاً مثل رت باتلر تو فیلم بربادرفته .

5- خوابیدن روی موجهای دریا زیر آفتاب سوزانِ تابستون با چشمهای کاملاً بسته ! 

6- سورپرایز ، حالا هر سورپرایز جذابی که باشه ... می تونه یه هدیهء غافلگیر کننده باشه !

7- فضایی که وقتی واردش می شم از عطر خوش بوش و رنگهای شاد و دلبرش و موسیقی گوش نوازش مست و از خود بیخود بشم .

8- شعر ، در اصل غزلهای عاشقانه ی معاصر سرشار از احساس و تصویرهای زیبا و ناب .

9- تن پوش های رنگارنگ ( البته بنفش و سبز رو مسلماً ترجیح میدم ) و قشنگ ... که این تن پوش شامل همه نوع لباس و کیف و کفش و زیورآلات و ... میشه .

10- فیلم و کتاب های خوب که انقدر جذبم کنن که نتونم قبل از تموم شدنشون از جام تکون بخورم .

  
نویسنده : محسن باقرلو ; ساعت ۳:٤٧ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ۱٢ شهریور ۱۳۸۸
تگ ها :


بازی بازی !

 

فعلن علی الحساب اینجا را ببینید و ایضن اینجا را !

دو تا بازی ست که من را هم دعوت کرده اند ...

اولی اگر نبودندِ رضا سیرجانی و دومی آنچه که دوست می دارمِ مهسا ...

گفتیم ذهنیت داشته باشید شاید خدا زد پس کله مان و نوشتیم و بازی کردیم !

پی نوشت :

ما چون خودمان اصولن در هیچ موردی دوست نداریم خِرکش بشویم ! و توی رودرواسی کسی بمانیم در اینجور بازی ها هم معمولن کسی را خفت نمی کنیم و توی امپاس نمی گذاریم اما حالا که خودشان خواسته اند نگار و می نو و ایرن محکم و به قول مسعود علیه الرحمه ! با رسم شکل و نمودار ! دعوتند به هر دو بازی ... بدیهی ست که حتی برای غیر فضولچه ها هم جالب است بدانند که چه کسانی توی زندگی دوستانشان تاثیر گذار بوده اند یا دوستشان چه چیزهایی را دوست دارد شدیدناک ! ... لذا ( ایضن این سه دوست فوق الذکر ! ) الباقی دوستان هم اگر عشقشان کشید تعارف نکنند که نافرم مدیون صاحبخانه می شوند !! 

  
نویسنده : محسن باقرلو ; ساعت ٥:۳٤ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ۱٠ شهریور ۱۳۸۸
تگ ها :


یه لحظه یک رویا ... یه لحظه یک دنیا ...

دیشب بعد از خیلی وخت منزل عمه بودیم ... بعد از فوت مادربزرگهایم عمه بزرگِ فامیل هر دو طرف است ... انقدر خاطرهء خوب دارم از عمه مقدس که حد ندارد ... انسان شریفی ست ... بیش از حد مهربان و مهمان نواز ... تمام عمرش را کار کرده و زحمت کشیده ... انقدر که حالا زانوهایش با نامردی و بی معرفتی تمام گاهی وختها ادا در می آورند به این بهانه که توان کشیدن جسم نازنینش را ندارند ... خدا حفظش کند ... من که فرزند ارشد تنها برادرش باشم را بینهایت دوست داشت و دارد ... انقدر کودکی ها و نوجوانی هایم قایمکی پول توی جیبم گذاشته است ... آنوختها با خودم می گفتم بزرگ که شدم و سرِکار رفتم حتمن رابراه برای عمه کادوهای خوب خوب می خرم که ( به خیال خودم ) جبران کنم محبت هایش را ... راستش بزرگ هم شدیم اما هیچ پخی نشدیم و هیچ غلطی نکردیم کللن ! ... خدا سلامت بداردش این مهربانی بی دریغ غیر قابل جبران را ... آدم می ترسد که اگر این نسل شریف تمام بشوند زندگی های مدرن تو خالی چقدر خاکستری و گند و زمهریری خواهند شد ... بگذریم ...

داشتم می گفتم که دیشب بعد از خیلی وخت منزل عمه بودیم ... ستارخان خیابان شادمان ... افطار همراه و پا به پای روزه داران محترم خوردم ردیف ! ... مریم سرِ کار بود ... باید یک بهانه ای جور می کردم جلوی مامان و بابا تا بزنم بیرون برای سوخت گیری نیکوتینی ! ... پا شدم سوئیچ را برداشتم ... هنوز تو فکر بودم که بابا گفت : می ری به ماشین سر بزنی ؟ ... با ذوق گفتم : آره آره ! ... رفتم توی خیابان فرعی سوت و کور جلوی منزل عمه ... انگار هنوز هم بعد از افطار سریالها مردم را میخکوب می کنند ! ... سگ پر نمی زد توی خیابان ! ... سیگاری گیراندم و با ولع شروع کردم به پک زدن ... از کمی دورتر دو تا پیرزن کوتاه قد سایه هایشان کشیده شد کف خیابان ... نگاهم را دوختم به مسیر آمدن و گپ زدنشان ...

منظرهء قشنگی بود ... خیلی پیر بودند اما سر حال ... با لباسهای شیک ... تقریبن شانه هایشان را یله داده بودند به هم ... انگار که دوقلوی به هم چسبیده باشند ... ریز ریز حرف می زدند و ریز ریز می خندیدند آن وخت شب دو تایی توی آن خیابان خلوت ... همین تصویر کوتاه مرا برد تا آن دور دورها ... هزار تا دوست جوان را مجسم کردم در دوران پیری ... با هم ... کنار هم ... یله داده به شانه های پیر و دیر آشنای هم ... با خنده های ریز ریز بعد از افطار در یک خیابان خلوت فرعی ... روحم شاد شده بود ... سیگارم تمام شده بود که از مقابلم گذشتند ... صدایشان را آرام تر کردند و زیر چشمی با لبخند نگاهم کردند و رد شدند ... برگشتم سمت خانه و زنگ در را زدم ... فکر کنم خیال کردند رفتم داخل ... عمه که اف اف را زد صدای آوازی خیابان سوت و کور را نوازش کرد ... یک تصنیف آرام قدیمی ... چقدر هم قشنگ می خواند ... برگشتم وسط خیابان و از دور نگاهشان کردم ... پیرزن سمت چپی بود که می خواند ... انگار وجودم را حس کردند پشت سرشان ... برگشتند و نگاهم کردند ... خجالت کشیدند ... پیرزن سمت راستی نیشگونی گرفت بازوی پیرزن آوازه خوان را و چیزی گفت که نشنیدم از آن فاصله ... کمی بلندتر از ریز ریز خندیدند و تقریبن دویدند ! ... مثل دختر بچه های شیطان و خجالتی ... پیرزنانه دویدند و از پیچ خیابان پیچیدند و گم شدند توی تاریکی ...

شاید کل قصه ای که گفتم برای شما هیچ چیز نباشد و هیچ چیز نداشته باشد ... اما برای من دنیایی بود ... دیوانه کننده بود ... شبم را به غایت قشنگ کرد ... محشر بود همین تصویر کوتاهِ کارت پستالی ... خیلی محشر بود ... خیلی ... همین !

...................................................................................................

پی نوشت یک :

کامپیوتر خونه پکید به سلامتی ! ... تو شرکت هم این اواخر یکسری معذوریت ها و محدودیت هایی دارم که بماند ! ... این است که اگر یک مدت کوتاهی حضور شکوهمندم در بلاگستان کمرنگ شد به پررنگی خودتون ببخشید ! ... هر چند واضح و مبرهن است که عمل من تو وبلاگ بازی سنگین تر از این حرفاس که به این راحتیا بی خیالتون بشم و برعکس !!

پی نوشت دو :

دیگه لینک دوستانی که آپدیت می کنن رو تو مسنجر سند تو آل نمی کنم ... خودتون هر روز با زبون خوش بیاید تر و تازه هاشو سوا کنید جدا کنید ! ... پس لینکدونی گوگل ریدری ساختم واسه چی ؟! ... یه کم هم بکشید خب !!

پی نوشت سه :

تا پست بعد احتمال دارد پی نوشت های دیگری هم اضاف کنیم ! ... شاید هم نکنیم !!

  
نویسنده : محسن باقرلو ; ساعت ۸:٥٩ ‎ق.ظ روز شنبه ٧ شهریور ۱۳۸۸
تگ ها :


سفالآدمگری !

این را به حساب شعر نگذارید ... توی شرکت حین کار انگار یکی توی گوشم زمزمه اش می کرد ... خودم می فهمم بی سر و ته است .. ایرادات وزنی اش را هم به بی وزنی مغز شاعرش ببخشید ! ...

 

خدا عمری میونِ کارگاهش ، همش آدم می ساخت انبار می کرد

می دید این آدمه آدم نمیشه ، بازم رو ساختنش اصرار می کرد !

 

شبا از خواب بلند می شد میومد ، درِ کارخونه رو محکم می کوبید

می گفت یالاّ ملائک وختِ کاره ، همه پرسنلو بیدار می کرد !

 

آدمهایی که اینجور وختا می ساخت ، یه جاشون نقصِ فنی داشت حتمن

به یکّی دل میداد هم قدّ دریا ، یکی رو نقطهء پرگار می کرد

 

یکی رو سبز می کرد و اون یکی سرخ ، به اون لبخند به اینم هاله می داد !

یکی رو عشقِ خاص و عام می کرد ، یکی رو بنجلِ بازار می کرد

 

یه وخت آمادگی ش در اوج بود و ... آدم می ساخت بدون عیب و ایراد :

برد پیت ، جورج کلونی ، رستم و زال ... یکی که باقلوا رو خوار می کرد !

 

یه وختا هم خودش سرحال نبود یا ، گِلاش در حد استاندارد نبودن

و بعد اون آدمِ در حال تولید ، یا زشت می شد و یا بد کار می کرد !

 

گِلِ پنج تا رو با هم قاطی می کرد ، باهاش دو تّا دو ایکس لارجش رو می ساخت !

می دید جالب نشد مینداخت تو آشغال ، و این کارش رو هی تکرار می کرد

 

ازش هم که می پرسیدن دلیلو ، یه کم فکری می شد و بعد میگفت :

بیا ابلیس ببر کهریزک اینو ! ( سوالای کمی دشوار می کرد ! )

 

خودش ترجیح می داد که مرد بسازه ، به غیر از بعضی اوقاتِ فراغت

که با خرده گِلا « زن » چن تا می ساخت ، و البت بعدش استغفار می کرد !

 

می شِست شبها جلو LCD عرش ، کارای بنده هاشو LIVE می دید !

می خندید و خجالت می کشید و ... به این که ناقصن اقرار می کرد

 

یه عده از قدیمی های برزخ ، می گفتن اوس کریم جون بی خیال شو !

می گفتن : این شبیهِ بازیه ها ... ولی ایشون شدید انکار می کرد !

 

می گفتن آدمت آدم نمیشه ، می خوای جمعش کنی و جمع نمیشه

خدا اصلن به اونها گوش نمی داد ... خدا داشت تو اطاق افطار می کرد !

 

خدا تو فکر شب بود تا دوباره ، بره کارخونه و آدم بسازه

بسازه ... له کنه ... بازم بسازه ... خدا این بازی رو بسیار می کرد ... 

  
نویسنده : محسن باقرلو ; ساعت ۱۱:٢٥ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ٤ شهریور ۱۳۸۸
تگ ها :


سفری از ابر به رنگین کمان ...

بی دلیل دلم گرفته است ... هیچکس نمی تواند واضح بگوید ( دلش گرفته است ) یعنی چه ؟ ... یعنی دقیقن دلش چه حالتی دارد ؟ ... چه درد و مرضی دارد ... چه بلایی سرش آمده است ... همیشه این جمله سه کلمه ای را که می شنوم یاد تخلیه چاهی ها می افتم با آن فنر دراز پر سر و صدا و وول خورندهء متصل به آن دینام کوچکشان و یک موتور سیکلت کهنه و داغون و کثیف ... فکرش را بکن ... مثلن اگر می شد از روی راهنمای همشهری شمارهء یکی شان را در بیاوری و زنگ بزنی و با ١٠ - ١۵ هزار تومان بیایند آن فنر را از ماتحت بکنند اندرونت ! دستگاه را بزنند به برق و دکمه روشنش را فشار بدهند ... دلت را حسابی وا کنند و پول را تا عرقشان خشک نشده بگیرند و بروند یک جای دیگر این کلان شهر خاکستری عوضی سراغ یک نفر دیگر که دلش بی دلیل بدجور گرفته و با چنته و بادکش هم باز نمی شود ! ... 

خودم می دانم که گوشهء این شرکت نیمه تاریک ... این دفتر کوچک دلگیر با این دیوارهای شیری رنگ چرکمرد ... با یک عالمه کار تکراری دارم می پوسم ... دارم فسیل می شوم ... قیافه ام لابد شده شکل کارمندان میانسال زیرزمین بایگانی های اداره های بزرگ ... معمولی و عینکی ... طاس با شکم برآمده ... با یک چهره مات که شفافیتش در طول سالیان به یغما رفته ... با چشمهایی بدون برق و دستانی که شروع به چروکیدن کرده اند ... یخ زده و چندش آور ... حتی جای آن مربع از پارکتهایی را که موقع راه رفتن توی این شرکت پایم را رویشان میگذارم حفظم ... رکود و سکون بیداد می کند ... من شاخ ندارم ... برای اکثر کارمندها همین است ... غیر از پنجشمبه ها که امید تعطیلی گند جمعه ها کمی قلقلک می دهد پوست ضخیم روزمرگی و جمود را ... و روز آخر هر ماه که قرار است حساب و کتاب کنی و حقوق بگیری برای صاف کردن چاله چوله ها و گودال ها و دره ها و گراند کانیون های همیشگی ... و باز روز از نو و شب از نو ...

دلم می خواهد همین الان می زدم بیرون بی آنکه در شرکت را قفل کنم ... بی آنکه تلفن ها را روی گوشی م دایورت کنم ... از پله ها می رفتم پایین ... بدون کیف ... جیبهایم را هم خالی می کردم ... بدون کارت سوخت و کارت ملی و هر کارت دیگری ... حتی سویچ ماشین را هم می گذاشتم بماند روی میزم ... درب پراید یار غارم را مثل دزدها باز می کردم ... سیمهای سوئیچ  را یکسره می کردم ( فرض می کنیم بلد بودم این کار را بکنم ) ... ماشین را روشن می کردم ... کلید سفر به گذشته اش را می زدم و راه می افتادم ... می رفتم به بابلسر ماه عسلمان ... می رفتم به روز و شب عروسی مان ... می رفتم به دوران طلایی دوستی و نامزدی مان ... می رفتم به سالهای سبز دانشکده علوم اجتماعی ... می رفتم به افسریهء سالهای ولنگار سربازی ... می رفتم به آموزشی اهواز ... می رفتم به پیش دانشگاهی نزدیک میدان فلسطین که اسمش یادم نیست ... می رفتم به چهار راه یافت آباد دبیرستان آیت الله غفاری ... می رفتم به روزهای سرد و برفی خرمدره ... می رفتم به خیابان شهید کاظمی ... پارک می کردم و از ماشین پیاده می شدم ... در می زدم و داخل می شدم و یکراست می رفتم اطاق ننه خدابیامرز ... مهم نبود که زبان روزه با آن چادر نماز سفید گل گلی اش در سجده است ... گیج و مست از عطر حنا و گل محمدی صدایش می زدم ... آنقدر صدا می زدم تا نمازش را بشکند و برگردد در آستانهء در نگاهم کند ... آغوشش را که باز می کرد آرام آرام می رفتم جلو و در مقابلش زانو می زدم ... ابرهای بغضم را می خوردم در مواجهه با رنگین کمان لبخندش ... سرم را می گذاشتم توی دامنش و همانجا سیر می خوابیدم ...

  
نویسنده : محسن باقرلو ; ساعت ۳:٠۱ ‎ب.ظ روز دوشنبه ٢ شهریور ۱۳۸۸
تگ ها :