خراب ... آباد ...

١-پاری وختها آدمهای خیلی معمولی احساسهای خیلی پیچیده ای را درک می کنند و ذره ذره وجودشان درگیر حس های چند بعدی لابیرنتی ویران کننده و آباد کننده ( توامان ) می شود .. ویران کننده از آن جهت که در کسری از ثانیه سقف - بخشی از - باورهای یک عمر آدم آوار می شود با زلزلهء چشم گشودن به حقایق زندگی روزمرهء ... دننننننگ ... انگار محکم با مغز خورده باشی به دیوار بتنی ... و آباد کننده از آن جهت که این فرو ریختن در بدبینانه ترین حالتش برای کودن ترین و معمولی ترین آدمها هم خواه ناخواه و ناگزیر درس هایی دارد که شخصیتش را محکم تر از قبل خواهد ساخت بی شک ... تجربه لمس تن اینجور حس ها خواب و خوراک را از آدم می گیرد لامصب ... لذت درناک و درد لذت بخشی دارد که نمی دانم برایتان چشیدنش و کشیدنش را آرزو کنم یا نه ...

٢- برای تارک الصیام ها ! قاعدتن ماه رمضان خیلی نباید فرقی با دیگر ماههای خدا داشه باشد اما واقعیتش این است که دارد ... عصر به حمید و وحید می گفتم توی ماشین که اگر المانهای نوستالژیک ماه رمضان از قبیل ربنا و سفره های افطار و سحر و حلیم و شله زرد نذری و زولبیا بامیه ! و چیزهایی از این دست را که علی القاعده باید پوستهء ظاهری این ماه باشد را حذف کنی برای خیلی ها چیزی باقی نمی ماند جز یک ماه محدویت اجباری که شدید روی اعصاب است بعضی قسمتهایش ... نمی خواهم ادای روشنفکرهای نافی همه چیز و همه کس را در بیاورم اما خداوکیلی برای چند درصدمان آنچه که اتمسفر و حال و هوای رمضان را می سازد نفس امساک به قصد قربت و تزکیه است و موجبات تعالی معنوی و پالایش و تصفیهء روحی ؟ ... با همهء این ها رمضان دوست داشتنی ست چون بهانه دست آدمها می دهد که قدمهایشان را کندتر کنند و بعضی چیزها را که غالبن در روزمره شان نمی بینند یا خود را به ندیدنش می زنند - ولو کوتاه و گذرا و گذری و فراموش شونده - ببینند و حس کنند ...

٣- امروز بلاخره بعد از طی یک پروسهء طولانی بابا پیکان قرمز لکنتهء مدل ۵۴ اش را تحویل داد تا انشالله ظرف چند هفتهء آینده یک ماشین صفر تحویل بگیرد ... خودروی فرسوده ( واقعن ) ... اسقاطی ( بیچاره ) ... اتولی که ۵۴ ای بود مثل خودم ! ... پیر و خسته ... رفت که اوراق بشود و احتمالن دل و رودهء داغونش برود توی لوازم یدکی فروشی های شوش و پس کوچه های چراغ برق و خاوران و اطاق چروکیده اش هم توی قبرستان ماشین کهنه ها طعمهء چنگال درندهء چنگک های غول پیکر بی رحم بشود طفلک ... این ماشین را من و اخوی مجید ٧ - ٨ سال پیش شریکی خریدیم ... زمان دانشگاه من ... نصف پولش را مجید همیشه پس انداز دار داد ! ... و نصف دیگرش را قرار شد من ماه به ماه اقساط بدهم که همت نکردم و گند زدم و مجبور شدیم خیلی زود بفروشیمش که بیشتر از آنچه شده بود آبروریزی نشود ! ... بابا پیکان سبز مضمحلش را فروخت ! و ماشین ما را خرید که آنموقع چار ستون بدنش سلامت بود و یلی بود برای خودش ! ... عصر که رسیدم و دیدم دم در نیست دلم گرفت ... انگار که یکی از اعضای خانواده نباشد ... یکجوری شدم ... کلی خاطره هم با آن قرمز خسته رفت و گم شد برای همیشه ... کلی حرف ... کلی صدا ... کلی رفاقت ... کلی خنده ... کلی گریه ... برای منی که این روزها بدجور دمبال نشانه های پیر شدنم بد بهانه ای ست برای دل گرفتگی ... یکی دیگر از نشانه های سالهای سرشار و آفتابگیر جوانی نسخه اش پیچیده شد ...خب این بد است دیگر ... تلخ است ... لااقل برای من !

۴- دم افطار رسیدم ... مریم خانه نبود ... مامان طبق معمول اینطور وختها که حواسش هست من بی آب و دانه نمانم ! مهمانم کرد سر سفره اولین افطاری امسالش ... نشستم ... منتظر بودم ببینم سیمای ضرغامی ربنای استاد را پخش می کند یا نه ... پخش کرد ! ... کوتوله های پرمدعا نتوانستند بگذرند از این نوای بلند جاودانه ... راستش خوشحالم که جنگ شجریان و صدا و سیما را استاد اینجوری برد ... البته صدا و سیما قرار گذاشته امسال ربنا را از رادیو پخش نکند ! ... حکایت آن بنده خدایی ست که با ماتحت می خورد زمین جلوی جمعیت و برای اینکه ضایع نشود تاخانه سینه خیز می رود ! ... شب هم مستر سین داشت توی یک برنامه زنده درفشانی می کرد مکررات یخش را ... یک جمله هم از مقام معظم رهبری نقل کرد ! گفتم لابد تقلید صدای معروف حمیرایش را هم در می کند از خودش که در نکرد ! ... اولین بار بود ماهی صفت را توی یک برنامه زنده تلویزیونی می دیدم ... جل الخالق ! ... عنایت دارید که تحولات را به سمت احسن الحال ؟!

 ۵- محسن یکی از دهها هدیهء قشنگی ست که دنیای مجازی به من داده است ... نازنین بی بدیلی ست این بچه ... به قول مریم زیادی شریف است در این زمانهء بی شرف ... دلش زلال است و قلمش کولاک ... چه وختی که گامهای معلق اش را می نویسد جدی و سنگین و چه حالا که یک وجه دیگر از درونیاتش را توی وبلاگ جدیدش خرمالو به تماشا گذاشته است برایمان ... تقی و پری خله و محسن و نقی و آقا سیروس و آقای اسدی موجودات یلخی و همیجوری و محض خنده ای نیستند ها ... شناسنامه دارند ... هویت دارند ... حرف دارند ... و گمانم سالها توی دنیای ذهنی محسن زیسته اند تا شده اند اینی که حالا هستند ... امثال محسن که نابغه اند و انسان و درد بنی آدم دلشان را به درد می آورد و روحشان را می خراشد در یک مملکت تخمی قضا قورتکی مثل ایران باید با یک سوپاپ های اینچنینی خالی کنند آتشفشان درونشان را تا دلشان نترکد و مغزشان نپکد ... امروز برای اولین پست وبلاگ جدیدش نوشتم :

ایــــــــــــــــــــــــــــول پسر !
پس بلاخره زدی ش ... راش انداختی !
خوش اومدی جیگر طلا !
من قسم می خورم اگه نگارنده’ این وب گشاد بازی در نیاره اینجا کولاک می کنه !
قبول ؟!
خل و دیوونه تو که نمی دونی چی ! چرا می گی قبول ؟!!!

  
نویسنده : محسن باقرلو ; ساعت ٩:٠٥ ‎ب.ظ روز شنبه ۳۱ امرداد ۱۳۸۸
تگ ها :


صالح علا و اسب کل باقر ماست بند و شازده خانوم !!

دارم دو قدم مانده به صبح صالح علا را می بینم ... بعد از آن قضایای تنفیذ ان و آن چهره ها و اسامی محبوب که محبوبیتشان یک شبه در قلب خیلی ها دفن شد برای همیشه و به زعم همان خیلی ها یکجور خود زنی و خود لجن مال کنی تعبیر شد حالا دارم با لجاجتی بچه گانه تلاش می کنم از صالح علایی که همیشه عاشق تن خاص و لرزش دلنشین صدایش و نحوه و سبک ادای کلمات و ادبیات نوستالژیک قشنگش بوده ام بدم بیاید ! ... با بدجنسی سعی می کنم توی ذهنم ایرادهایش را بزرگنمایی کنم ! ... و خودم را متقاعد کنم که ای بابا اصلن تو برای چی این همه سال الکی و گتره ای از این آدم و شعرها و ترانه ها و نوشته ها و اجراهایش خوشت می آمده ! ...

یاد بارها و بارهایی می افتم که با خیلی ها بحث کرده ام که ببین طرف چه می گوید چکار داری ننه بابا و هفت جدش مال کدام آبادی سفلی بوده اند ! ... آدمیزاد همین است دیگر ! ... عینهو آب خوردن تفکر مخالفمان را محکوم می کنیم و طرف را شایستهء شمع آجین شدن می انگاریم و خلاص ! ... بعد هم هر جا می نشینیم زر مفت می زنیم که زنده باد مخالف من و از این شعر جات مطنطن صد من یک اردک ! ...  اصلن تنفیذ رفته که رفته ! ... به فلان اسب کل باقر ماست بند که رفته ! ... گیرم که خرکش و با هل و فشار ! نبرده اندش و اصلن عشقش کشیده رفته ... ما را سنه نه ... خب ما هم تنفیذ نرفتیم و به جایش خیلی جاهای دیگر رفتیم ! ... این به آن در ! ... والا ! ... چکار به چکارش داری ؟! ... برو شازده خانوم را گوش کن و حالش را ببر بابا ! ... نمی روی هم نرو ! ... زنده باد مخالف من !!!

  
نویسنده : محسن باقرلو ; ساعت ۱٢:٢٢ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ٢۸ امرداد ۱۳۸۸
تگ ها :


فعلن ( یا کللن ) بدون شرح ...

  
نویسنده : محسن باقرلو ; ساعت ٩:٤٧ ‎ق.ظ روز دوشنبه ٢٦ امرداد ۱۳۸۸
تگ ها :


ای عاشق وبلاگی ! ... گودری ت مبارک باد !

به همت و لطف مامادوی عزیز لینکدونی ما گودری ( گوگل ریدری ) شد تا هم خودمان ( باشد که رستگار شویم ) و دو نونه لذتش را ببریم ! و هم دوستان مستفیض شوند در حد بنز ! ... به سبک مرحوم جنت مکان بلاگ رولینگ خلد آشیان ! اینجا هم لینکهای به روز شده بولد می شوند و می آیند در صدر مجلس لینکدونی جلوس می فرمایند فرماییدنی ! ... محاسن این داستان که خب بر همگان مبرهن است نافرم ! ... اما معایبی هم دارد منجمله این که آن یکی دو روزی که وخت گذاشتیم و با دقت و وسواس این یک کامیون لینک را اولویت بندی کردیم کشک شد رفت لای دست اجدادش ! ... عیب دیگرش اینکه گرچه اینطوری ملاک برتری انسانها بر یکدیگر صرفن میزان تقوایشان می شود ! اما خب ما و تمام آنهایی که به آن رتبه بندی و آن چیدمان لینکها عادت کرده بودیم حالا باید فانوس بدست دمبال لینک عزیزانمان بگردیم در این شب تیره که معلوم نیست کی قبای ژنده اش را کجا آویزان کرده ! ...

در خاتمه باز هم ضمن ابراز ممنون داریمان خدمت مامادوی گرامی ... حضور دوستان وبلاگی و اولولون دوستان عزیز عرض می کنیم که هر کس از این لینکدونی جدید استفاده مفید فایده خواهد برد لطفن اعلام کند شماره حساب بدهیم یکوخت مدیون ما نشود !!!

  
نویسنده : محسن باقرلو ; ساعت ٩:٢٧ ‎ق.ظ روز یکشنبه ٢٥ امرداد ۱۳۸۸
تگ ها :


به پیری بگو پیری دس نگه دار ...

نظرتونو دربارهء پیری بنویسید برام ... از اون زوایایی که مد نظر منه !

منم می نویسم احتمالن براتون ! ... از اون زوایایی که مد نظر خودمه !!

  
نویسنده : محسن باقرلو ; ساعت ۱٢:۱۸ ‎ق.ظ روز شنبه ٢٤ امرداد ۱۳۸۸
تگ ها :


20 جمله’ قصار کمتر شنیده شده ...

پی بالا نوشت ! :

کامنتهای این پست را که مرور می کنم هیچ مورد و نکتهء خاصی نمی بینم بین نظرات بچه ها ... انگار اکثرن حرمت ریش سفید وبلاگی مان را نگه داشته اند که صاف برنگشته اند بگویند : مردک خزعبل ! این دیگه چه آپدیتیه سر پیری ؟! ... کلی عزت گذاشته اند که چشمی چرخانده اند بر این آپدیت گل منگلی به سبک مجلات زرد ! ... جددن چرا هیچ کس به این فکر نکرده که خب کرگدن چرا یک همچین پستی نوشته ... اینجور جملات که عین چی همه جا ریخته ... تازه خیلی توپ تر و آس تر از اینها را هم می شود پایین اکثر سر رسیدهای سه تا هزار تومانی و توی مجلات شادمنگول خانه و خانواده و بی خانواده ! جست و ورق زد و خواند و کف کرد و تحسین کرد و فراموش کرد ... هیچکس برایش این پست عجیب ننمود به جز پریشان بانو که نوشتند : عجیب بود تو این صفحه این سبک انتخاب و نوشتن ... جالبتر اینکه برای هیچکدام از خوانندگان عزوجل اولولون حتی این سوال هم پیش نیامد که چرا اسامی فرمایشت کنندگان این جملات قصار انقدر ناشناخته و گمنام و حتی یکبار هم نشنیده شده است ؟! ...

القصه اینکه این جملات و اسامی همگی جعلی و ساخته و پرداخته ذهن قازقلنگ کرگدن بود البته با معاونت و همیاری و همکاری غزلخونه و مریم ترین در یک شب نشینی اواسط تابستانی خانوادگی ! ... کللهمشان را هم ظرف کمتر از نیم ساعت از خودمان در کردیم تا هم مزاحی و خوشمزه بازی ای کرده باشیم و هم امتحانتان کنیم ! ... ضمنن گفته باشیم که هر کس بعد از خواندن این چند خط بیاید بنویسد : برووو بابا ! ... بیشین بینیم حال نداری ! ... من از اولش هم فهمیدم اما به روت نیاووردم ! ... تابلو بود بابا ! ... بهم الهام شده بود ! ... شک کرده بودما ! ... یخ کنی گولله نمک خیس خورده ! ... اوا خاک عالم گفتما ! ... و الخ ... الهی کهیر موزامبیکی فرد اعلا بزند !!

امیدوارم این پی بالا نوشت و پرده از این شوخی کوچولوی کرگدنی برداشتن باعث دلخوری آن عده از دوستانی که این جملات را تحسین کرده و خوب و ارزشمند دانسته بودند نشود ! ... ولی بگذارید این دم رفتن ! دو تا نکته را هم اعتراف کنیم ! ... اول اینکه در کردن اینگونه جملات از خویشتن بسیار سهل تر از آنی ست که ما را و یحتمل شما را گمان بود و هست همی ! ... و دوم اینکه خداییش ساختن اسامی خارجکی جعلی از خود جملات قصار سخت تر بود !!!

*********************************************************

١- دنیا برای زیاده خواهان خسیس و برای قناعت پیشه گان دست و دلباز است .

                                                                                        جان فریسک مانوئل

٢- ابرها همیشه خورشید را نمی پوشانند اما گاهی وقتها فراموش می کنند که باید کنار بروند .

                                                                                       فومیسا کازیا

٣- ناکامی سرنوشت محتوم هسته های کوچک سیب بزرگ است .

                                                                                       جک هریسون گیلاردی

۴- بهتر است هر چه زودتر یاد بگیریم که هیچ وقت چیزی یاد نخواهیم گرفت جز همانها که در ابتدای خلقت سهم ذاتمان بوده است .

                                                                                       باربارا مینتاچلی

۵- اگر تمام هفته را گناه کرده اید یکشنبه از در پشتی کلیسا وارد شوید .

                                                                                       اشتفان واندر هوفن

۶- زندگی سه بخش است : کودکی ( فراتر از جوانی ) - جوانی ( فراتر از کودکی ) و پیری ( فراتر از عشق ) .

                                                                                      کوجیمیتسو شیانابه

7- تا می توانید پول جمع کنید تا شما را از روی زمین جمع نکنند .

                                                                                      سامرست بیلی فورد

8- از سیاهی تیرگی بر می خیزد و از تیرگی سیاهی ... پس خاکستری باشیم .

                                                                                     کوانچف لرسای

٩- با مرگ هر گورخر دنیا یک گام به رنگی تر شدن نزدیکتر می شود .

                                                                                     چارلی جویس

10- پروانه ها بیشتر از پرستوها کوچ می کنند اما شهرت آنها را ندارند چون هیچگاه به سرزمین اولشان باز نمی گردند .

                                                                                   جابر نزار البشیری

11- شجاعت هر انسان به بلندای سایه ی اوست .

                                                                                   جی . مایکل اسپرینگز

12- عذاب وجدان برای قاتل مثل بالی سربی برای یک فرشته ی کوچک است .

                                                                              اسقف راماندو فیلیپه گاماتی

13- جنگ های بزرگ همیشه حاصل حماقتهای بزرگ انسان های کوچک است .

                                                                                   آرتانیس جاکاریان

14- آنچه را که در لحظه های کوتاه خواب می بینی در سالیان دراز بیداری نمی بینی .

                                                                           میرزا باقرخان بلخی ابوالمعالی

15- خشونت همیشه محکوم است ولی محکوم همیشه خشن نیست .

                                                                                  دانبارو آلوارز کاستا

16- شاید عجیب باشد اما خودخواهی ریشهء همهء دیگرخواهی های بشری ست .

                                                                                 سر جردن مایر

17- اسباب بازی های کودکیت را دور نریز شاید روزی دوباره به بازی فراخوانده شدی .

                                                                                 فیلیپ وارتون استام

18- زنان کابوس تلخ مردان و مردان رویای شیرین زنان اند .

                                                                                 ماریا سانتا ماریا

19- قلعهء حقیر جسمت که ویران شد به معبد باشکوه روحت پناه ببر .

                                                                                کریشنا سیتارامان

20- افسوس خوردن کار مردان و زنان تقریبا بزرگ است .

                                                                                آنتوان شاتان

  
نویسنده : محسن باقرلو ; ساعت ۱٢:٥٦ ‎ق.ظ روز یکشنبه ۱۸ امرداد ۱۳۸۸
تگ ها :


اعتراف می کنم که سبز رنگ جنگل است ...

" اعتراف مخملی "

بازجو مرا نکش

من برای زندگی نبرد کرده ام

پس برای زندگی

                    اعتراف می کنم ...

 

اعتراف می کنم که اعتراض من

                                      به تقلبت تقلبی ست

( اصلا اعتراف می کنم رقیب هم

                                     به تو رای داده است )

 

اعتراف می کنم از انتخاب تو

نصف نه که کُلّ ملتی

                         شادمان شده ست

( گاه کُلّ دشمنان

                    شاد می شوند )

 

اعتراف می کنم که نام تو

لایق شعارهای ملت من است

                                   ( بعدِ مرگ بر )

 

اعتراف می کنم که خون نجاست است

اعتراف می کنم که من مقصرم

دست های تو اگر نجس شده ست

 

اعتراف می کنم که سبز

                             رنگ جنگل است

و هر آنکه جز به نام تو

رای داده است

کوچک است

               ( ... میرزا کوچک است )

 

من برای زندگی نبرد کرده ام

پس مرا نکش

اعتراف می کنم که انقلاب من

                                    ( مثل گوشهات )

                                                     مخملی ست

 

***

 

شعری از احسان پرسا

  
نویسنده : محسن باقرلو ; ساعت ۱۱:۱۸ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ۱٥ امرداد ۱۳۸۸
تگ ها :


مشروح اعترافات یک شمدوز !!

توضیح ضروری ! : شمدوز مخفف شورت مامان دوز است !

                   ×××

تق تق تق ... دادگاه رسمی ست !

قاضی : آقای شمدوز به جایگاه

( شمدوز وارفته و لنگان و زپرتی خود را به جایگاه می رساند و هنوز درست و حسابی پشت میکروفن قرار نگرفته می گوید : من کللن اعتراف می کنم ! )

( صدای خنده حضار )

قاضی : نکبت شل و ول ! من که هنوز چیزی نپرسیدم که تو اعتراف می کنی !

شمدوز : ( گلهای سبز روی پاچه هایش را می خاراند ) هووم ؟! ... بعععله ... ببخشید !

قاضی : شما به یک هزار و یک جرم متهم اید که یکی یکی رسیدگی می کنیم

شمدوز : ببخشیدا ! باعث زحمت شدیم قربان ! می گم می خواین خودتونو اذیت نکنین ؟! چون من همه شونو قبول دارم دیگه چه کاریه شمام با این حالتون ! ... دو دقیقه اومده بودیم خودتونو ببینیم !

قاضی : ( چشم غرره می رود ) اولین و بزرگترین جرم شما اقدام علیه برادری و عدالت و برابری جامعه و دامن زدن به تبعیض نژادی در بین شورت های کشور سرافرازمان شورتستان است ! ... یعنی شما با اسراف کردن و مصرف بی رویه پارچه و نخ و بقیه مصالح به میزان زیاد ( چندین برابر شورت های نرمال ! ) با ضربه زدن به منابع طبیعی ملی کشور عزیزمان شورتستان ! و عدم رعایت اصلاح الگوی مصرف زیر ساختهای فرهنگی و اقتصادی مملکت را به لرزه در آورده اید ! ... آیا این اتهام را می پذیرید ؟

شمدوز : بعله قربان !

قاضی : همین ؟!

شمدوز : بعله قربان !

قاضی : کوفت و بعله قربان ! ... ( دیگه نگفتیم در این حد که ! ) ... یک توضیحی چیزی ! ... مثل بز صرفن من را نگاه نکنید !

شمدوز : آها ! ... بنده جرم و اتهامم را می پذیرم هر چند که این موضوع بیشتر ژنتیک و ارثی بوده و بنده در روند شکل گیری اش نقشی نداشته ام ! یعنی پدران ممدوز بنده هم همین شکلی بودند و پدران آنها هم ایضن و الخ ! ... که البته در صورت لزوم بنده حاضرم به جای همه اجداد و اسلاف و اخلافم هم اعتراف کنم عینهو باقلوا ! ... ولی خودمانیم جناب قاضی آخه یکی نبوده به اجداد ما بگوید قربانتان گردم مگر اینجا عربستان است که نیاز به اییییین همه فضا باشد !!

( خنده حضار )

قاضی : کوفت !

( حضار اخم کرده و جدی می شوند ! )

قاضی : آیا حقیقت دارد که شما در ( تظاهرات شمدوز های معترض به عدم استفاده بانوان از نرم کننده ! ) بلندگوی سبزی فروشی را به پاچه گرفته و فریاد زده اید که باید تا احقاق کامل حقوق از دست رفته تمام شمدوز ها و نرم شدنشان ! و همچنین نابودی کامل شورت های اسلیپ و نخی و مخملی و توری و خطی و انتگرالی دست از مبارزه بر نداشت ؟! 

شمدوز : خاک بر سرم کنن ! بعله قربان !

قاضی : چرا ؟

شمدوز : چونکه !

قاضی : آهاااا ! پس که اینطور !!

دوباره قاضی ! : در جریان این تظاهرات ها چه شعارهایی می دادید ؟

شمدوز : شعارها خلق الساعه بودند و بستگی به شرایط و موقعیت شمدوزیتمان داشتند ! ... از جمله مثلن اینکه : نترسین نترسین ما همه شمدوز هستیم ! ... یا : اسلیپ برو گمشو ماشین دودی سوار شو ! ... یا : شمدوز به این درازی اسلیپ به چیت می نازی ؟! ... یا : شمدوز با اصالت رقابت رقابت ! ... همینها دیگه قربان !

قاضی : اوووووممممم !

شمدوز : ( ناشیانه می خواهد حرف را عوض کند ! ) قربان حواستان به وخت هست که یکوخت خدای نکرده کم نیاید ؟! می ترسم تمام یک هزار و یک مورد را نرسیم باز کنیم و دور از جان و گلاب به رویتان پس از گذراندن این همه مراحل سیر و سلوک معنوی - کاملن و تا دسته - اعتراف نکرده از این مکان مقدس بروم بیرون !

قاضی : خودتو لوس نکن داغون ! ... آیا می پذیری که در یک همایش فتنه آمیز درباره اسلیپ ها و سایر انواع همنوعای جدید ترت گفتی که کل هیکلشون اندازه فلان ما ام نمیشه ؟!

شمدوز :متاسفانه بعله قربان ! ... پشیمونم ... این چند روزی که تو بازداشت بودم علی رغم برخورد خیلی خوب شورت های جوان شما ! ... کلی با خودم فک کردم و عمیقن به این باور رسیدم که زر داشتم می زدم و دوره ما سر اومده و در کل کوچک زیباست ! ... چه کاریه حالا ؟!

قاضی : درباره ارتباطت با شمدوز های خارج از مرزها بگو

شمدوز : اولن بگم اینکه میگن خارج اصلن شمدوز نداره زر مفته ! ... اوووه ! تا دلت بخواد ! ... ثانین بعله قربان اعتراف می کنم که رابطه داشتیم !

قاضی : چجوری ؟!

شمدوز : ( ادای یکی از ترانه های مبتذل زیرزمینی را در می آورد ) اینجوری ! اینجوری !

( مرررگ حضار از خنده ! )

قاضی : مرررگ !

( حضار اخم کرده و جدی تر از دفعه قبل می شوند ! )

شمدوز : ببخشید قربان ! منظورم این بود که با پاسپورت جعلی آکسفورد ! به کشورهاشون می رفتیم و طی مدت اقامتمون در سواحل دریاهاشون به خدمت رسانی خالصانه به باسن های ایکس لارج اجنبی و در عین حال به چشم چرانی باسن های اسمال اجنبی و عشق و حال از این طریق می پرداختیم ! که هم فال بود هم تماشا ! فالش که همان حالش بود ! تماشایش هم تماشا و آموزش روشهای جاسوسی زیر نظر سازمانهای مخوف جاسوسی آن کشورها بود برای روز مبادا ! ... که امیدوارم شما و هم وطنانم در این دنیا و آن یکی دنیا بنده را ببخشید و بیامرزید !

قاضی : آره ارواح خیک عمه ت ! بیا ا ا ا ه ه !

شمدوز : از بذل توجه و عنایات حضرت عالی خیلی ممنونم قربان !

قاضی : یکی دیگر از اتهامات شما این است که با اندر شدن در لای پای صاحب خود و گیر دادن به آن مناطق موجبات آزار و عرق سوزی اش را فراهم می آوردید ! در این خصوص چه توضیحی دارید ؟

شمدوز : عرض شود که پاچه راست بنده بسیار محافظه کار و مقید به حفظ شئونات بوده و هرگز از این گونه شیطنتها مرتکب نمی شود ضمن اینکه این پاچه یاد شده از بوی گند آن مناطق فوق الذکر حالش به هم می خورد ! اما اعتراف می کنم که پاچه چپ اصلاح طلبم گاه گداری از این شیطنتها انجام می داد که امیدوارم به زمین گرم بخورد جز جگر زده !

قاضی : یک اتهام دیگر شما بر می گردد به شکایت انجمن شوم.بول های آفتاب ندیده ! که معتقدند شما و همدستانتان دنیا را برایشان محدود و تیره و تار کرده بودید !

شمدوز : حق با آنهاست قربان ! ... طفلکی ها دلشان می پوسد خب ! ... ضمن اینکه کمبود ویتامین د می گیرند حیوونی ها ! ... الان که متنبه شده ام از خودم و از این همه بی رحمی و سنگدلی و شقاوت و قساوت خودم تعجب می کنم و شرمم می آید !

قاضی : با توجه به اینکه باقی اتهامات شما هم شبیه همین موارد ذکر شده بوده و الان هم وخت ناهار است ! بنده تشخیص می دهم که از بررسی سایر موارد صرف نظر کرده و سریعن با خودم وارد شور شده و زرررتی حکمتان را اعلام کنم !

شمدوز : چرا قربان ؟! ... تشریف داشتید حالا !

قاضی : خفه عزیزم ! ... با توجه به جمیع جهات و بدلیل حضور هیئت منصفه در مرخصی دائم تعطیلات تابستانی ! شخص خودم همینجا رای صادره را اول صادر و بعد اعلام می کنم ! که عبارت است از اظهر من المشس بودن اثبات مجرمیت شما و محکوم شدنتان به ده سال کار اجباری در تن مردان بوگندوی جاوه و سوماترا ! ... ده سال کار اجباری در تن مردان عرب بادیه نشین زن ندیده ! و پس از آن شستشو و تکه تکه شدن به قصد بازیافت و تبدیل به هفت هشت عدد شورت اسلیپ گل منگلی ردیف ! 

شمدوز : آخه چرا ؟! من که کللن اعتراف کردم که !

قاضی : شات آپ عزیزم ! همینه که هست نکبت دراز شل و ول زپرتی !

شمدوز : لطف عالی مزید قربان !!

قاضی : قابلی نداشت ! بصورت ییهویی و فرررت ختم دادگاه را اعلام می نمایم !

  
نویسنده : محسن باقرلو ; ساعت ۱:۱٤ ‎ب.ظ روز دوشنبه ۱٢ امرداد ۱۳۸۸
تگ ها :


قبول ... همه باور می کنیم ...

این روزها همه اعترافات را باور می کنند ! ... شما چطور ؟!!

  
نویسنده : محسن باقرلو ; ساعت ٩:۳٥ ‎ق.ظ روز یکشنبه ۱۱ امرداد ۱۳۸۸
تگ ها :


خوشبخت بشی شونای مونا !

امشب شب قشنگیه ...

از اون شبایی که خیلی منتظرش بودم ...

امشب عروسی جواد پسر خاله س ...

------------------------------------------------------------------

یک پی نوشت کمی طولانی ! 

الان که نشسته ام به نوشتن این پی نوشت ... چند ساعت بیشتر به مراسم عروسی جواد نمانده ... از دیشب دارم خاطرات پسرخالگی هامان را مرور می کنم ... جددن عمر چقدر زود می گذرد ... جواد ... پسر بچه لاغر و جیغ جیغو و تخس دیروز ... و مدیر شرکت سایبر تک امروز تا چند ساعت دیگر به جرگه مردهای متاهل می پیوندد ! ... کودکی های ما مقارن با جغله گی های جواد و ناصر بود ... با دخترخاله ها تقریبن در یک رنج سنی بودیم و با هم همبازی ... جواد و ناصر و حمید و وحید آن وختها قاطی باقالی ها بودند ! ... بعد ها که دخترخاله ها خیلی زود رفتند خانه شوهر و علی ها ماندند و حوض هایشان ! سرعت رشد ما کند شد ! و از آن طرف سرعت رشد جغله ها شدت گرفت ... یک زمان به خودمان آمدیم و دیدیم قد جواد از ما بلند تر شده و خدای کامپیوتر است و دانشجو شده و چند جا کار کرده و فعال دانشجویی کله قرمه سبزی شده و کلی تجربه های مختلف دارد و کلی سرد و گرم روزگار چشیده و خلاصه برای خودش مردی شده است ...

اوائل بدلیل فاصله سنی کمترشان با مجید نزدیکتر بودند و یار غار هم ... اما بعد از قبولی در دانشگاه که تقریبن با سالهای اول دانشجویی من و رفت و آمدهایمان به دانشکده های یکدیگر همزمان شد به هم نزدیکتر و تو رگی تر شدیم ... و این شروع سالهای خوش و طلایی با هم بودن ها بود ... چه روزها ... چه شبها ... یادش بخیر ... زمین تا آسمان خلقیات و مرام و مسلکمان با هم توفیر داشت و دارد ... اما بی حد دلمان به دل هم راه داشت ... سالهای قشنگی بود که گفتنش برای شمایی که در بطن قصه هایش نبوده اید بی جذابیت و حوصله سر بر است ... از زمین مرغوبکار محل تمرین استقلال گرفته تا جلسات شعر دانشجویی و محفل های شبانه عیش و عشرت ! ... از سایت اینترنت دانشگاه تهران گرفته تا کنار جاجرود ... از بحث های داغ سیاسی تا آن مسافرت فراموش نشدنی شمال ... از پریروز ها تا دیروز ها ...

سالهای کودکی ما در شهرستانی کوچک و دور افتاده به دور از جمع فامیل تهران نشینمان گذشت ... آن سالها تابستان لحظه لحظه انتظار بود تا رنوی حاج وکیلی ( بابای جواد ) از پیچ آخر جاده بپیچد ... آن رنوی سفید رنگ خاطره های بچگی که زیر آن باربند بزرگ با آن حجم از بار و بندیل بلند تر از خودش همیشه کره الاغی را تداعی می کرد که همین حالاست که وا برود ! ... و این درست لحظه شروع دنیا دنیا سرخوشی وصف ناشدنی بود برای مای دور افتاده که هرگز با آن شهرستان کوچک و آدمهایش اخت نگرفتیم و نزدیک نشدیم ... شروع کلی بازی و خنده و سر رفتن ... شروع چند روز روی ابرها بودن ... شیطنتهای تازه پا گرفتهء ناشیانه و معصوم ... دست در دست هم کشف راز های کوچک زندگی ... یاد دادن و یاد گرفتن ریزه کاریهای کودکی ... ما آنچه از ممنوعه های آن شهرستان کوچک آموخته بودیم به پسر خاله ها می آموختیم و در عوض آنها هم از تهران برایمان کلی شادی و هیجان و لذت سوغات می آوردند ... و همیشه لحظه خداحافظی چقدر تلخ و سخت و وحشتناک بود ... وختی رنوی سفید در پیچ جاده گم می شد و گرد و غبارش فرو می نشست انگار دنیا تمام می شد ...

هنوز همهء آن تصاویر برایم زلال و پر رنگ و شفافند ... و بعد تر ها که ما آمدیم تهران و پا به پای هم قد کشیدیم ... چه قصه ها که بر تک تکمان نگذشت ... کنترلچی قطار سرنوشت با بیرحمی تمام هر کداممان را در ایستگاهی پیاده کرد ... آنوخت ما ماندیم با نگاهی اشکبار و دستی که به نشانه وداع با سایر مسافران این قطار تکان تکان می خورد و می وزید مثل پرچم لشکری شکست خورده در باد ... در ایستگاه خلوت جا مانده ... کم کم کلکسیون رفیق های نیمه راه تکیمل شد و هی فاصله و هی فاصله ... هی دور تر و دور تر ... حالا دیگر از آن شبهای پشه بند و تا صبح ریز ریز حرف زدن و خندیدن ها خبری نیست اصلن ... از آن شهر بازی و استخر رفتن ها با پول تو جیبی های کم اما بی نهایت ... از آن شب خانه هم ماندن ها و تا پاسی از شب توی کوچه بساط تخمه و قلیان و بحث علم کردنها ... از آن روی پشت بام رفتن ها و دید زدنهای لبریز و سکرآور ... از شبهای محرم یک خط در میان محل هم رفتن ها ... از قهر و آشتی ها ... از آن نامه های پر از غلط املایی و آن تمبرها و آن کارت پستالهای کلیشه ای نوروزی که با یک دنیا ذوق می خریدیم و می نوشتیم و می فرستادیم به آدرس هم ... از دل طپیدن ها برای آن دیگری ... از آن ساعتها پای درد دل ها و آرزوهای هم نشستن و بی دریغ سراپا گوش شدن ها ...

گله ای نیست از این روند طبیعی زندگی آدم ها ... اینها صرفن گدازه های دل گرفتگی است ... بهانه اش هم عروسی امشب است لابد ! ... بهانه ای برای مرور سالهای رفته و پشت سر ... بگذریم ! ... خیلی خوشحالم برای جوادی که ( علی رغم آن خدا ترم دانشجو بودنش و خیلی دیگر از شاهکارهای دوران جاهلیتش ! و با آن نماد اندر مخ و کله شق بودن و تندیس نگرانی و بحران آفرینی بودنش ) حالا در مدت کوتاهی تبدیل شده است به نماد یک جوان موفق و باعث افتخار ! ... امشب با این مراسم مفصلی که جواد و همت عالی اش ترتیب داده اند قیافهء همهء آنهایی که در طول این سالها به لحاظ شایستهء موفق شدن جواد را آخرین جوان فامیل می دانستند دیدنی خواهد بود ! ... امشب چه شبی خواهد شد ... راستی جای مصطفی خدابیامرز هم امشب خیلی خالی ست ...  

این نوشته پراکنده ادای دین کوچکی بود به یکی از همسفران جاده های آن همه خاطره ...

جواد عزیزم ... از صمیم قلب براتون آرزوی سپید بختی و آرامش و سعادت می کنم ...

------------------------------------------------------------------

ساعت ۴ صبح جمعه است ... پی بعد از عروسی نوشت ها بماند برای فردا ! 

------------------------------------------------------------------

خب ! ... اینجا تهران است منزل کرگدن ! ساعت ۴ و بیست دقیقه بعد از ظهر جمعه و می رویم سراغ پی بعد از عروسی نوشت وعده داده شده !  :

عجب عروسی خاطره انگیزی شد ! ... می گویند هر کس ته دیگ زیاد بخورد شب عروسی اش برف یا باران می آید ! ... تعبیر این عقیده و فرمول فولکلور در عروسی جوادی که در دوران کله قرمه سبزی بودنش تجربه کلی سیاسی بازی دارد و فضای ملکوتی ستادهای انتخاباتی خاتمی و معین را به شدت درک کرده ! این شد که از قضا تالارشان درست وسط معرکه ٨ مرداد قرار داشت ! ... هتل بزرگ تهران تقاطع ولیعصر و تخت طاووس ... آنهایی که دیروز عصر آن حوالی بودند می فهمند این وسط معرکه که گفتم دقیقن یعنی چه ! ... من و مریم و حمید و عباس حدود ساعت هشت بعد از ظهر رسیدیم میدان سلماس و یوسف آباد ... شلوغ بود نافرم ... همه جا آتش و دود بود و بوی گاز اشک آور چشم و دماغ را می نواخت ! ... بعد از کلی بالا و پایین کردن دیدیم نخیر هیچ رقم راه ندارد از خیابان ولیعصر با ماشین رد شویم ! ... از بخت استثنائن خوش ما بین شرکت محل کارم و هتل بزرگ یک کوچه فاصله است ! ... خلاصه روز تعطیل بی اذن و اجازهء سرایدار چپیدیم توی پارکینگ شرکت ماشین را گذاشتیم و پیاده راه افتادیم از وسط دود و آتش و گاز اشک آور به سمت تالار هتل ! ...

فقط مجسم کنید ما چهار نفر بزک دوزک کرده را وسط آن جمعیت خروشان شعار دهنده ! ... عباس که کراواتش را زود در آورد ! ... می گفت شانس نداریم الان هر دو طرف نبرد خفتمان می کنند هر یک به دلیلی و بهانه ای ! ... به هر مصیبتی بود آن فاصله کوتاه را طی کردیم ... در هتل را بسته بودند تا اغتشاشگران ! در حال فرار وارد لابی نشوند ... ناصر برادر داماد به اتفاق چند تا از مسئولین هتل پشت در بودند تا هر کس را که ناصر بعنوان میهمان شناسایی و تایید صلاحیت کرد راه بدهند داخل ! ... فیلمی بود خلاصه ... ما که رفتیم تو جنگ مغلوبه شد و تیر اندازی و ... خیلی از مهمانها نرسیده بودند ... همه چشمشان به در هتل بود و موبایل بدست نگران نرسیده ها ... جواد داشت با مدیر هتل صحبت می کرد که شام را یکساعت دیرتر سرو کنند ... مهمانها به جای اینکه پشت میزها نشسته باشند از پنجره های دوجدارهء کوچک سالن دو نبش هتل بزرگ سرک می کشیدند به تخت طاووس و ولیعصر ... خدمه هتل هم هی خواهش و تمنا که بفرمائید سر میزهایتان اینجوری ممکن است به هتل حمله کنند ! ... وضعیتی بود کللن ! ... اخوی مجید و خانمش که رسیدند خیس عرق بودند و نفس نفس زنان ! ... از چهار راه ولیعصر تا خود هتل دویده بودند از لابلای درگیری ها ! ... بقیه هم کم و بیش با همین وضع رسیدند ... بعضی ها هم تماس گرفتند و عذرخواهی کردند و از نیمه راه برگشتند ! ... جالب بود که جواد می گفت مونا ( عروس خانم ) بابت وضعیت پیش آمده گریه می کند اما خودش عین خیالش نبود ! ... با خنده می گفت خاطره میشه ! ... و جددن هم خاطره شد ...

وختی خواننده ارکستر داشت می خواند و بچه ها می رقصیدند به عباس می گفتم این تضاد فضای داخل و بیرون تالار خیلی جالب و عجیب است ... آخر شب موقع خروج از تالار هم مجسم کنید آقایان کت شلوار کاراواتی و خانمهای هفت قلم آرایش کرده را که با احتیاط از لای فوج نیروهای گارد ویژه و ضد شورش و لباس شخصی ها رد می شدند تا به ماشینهایشان برسند ! ... القصه این که عجب شبی بود و عجب عروسی خاطره انگیزی شد ... 

------------------------------------------------------------------

این هم روایت وحید از عروسی جواد !

------------------------------------------------------------------

  
نویسنده : محسن باقرلو ; ساعت ۱:٥٥ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ۸ امرداد ۱۳۸۸
تگ ها :


رویش ناگزیر دشتی از جوانه ها ...

اسم تو تکثیر می شه تو خیابونا ...

  
نویسنده : محسن باقرلو ; ساعت ۱:۱٢ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ٧ امرداد ۱۳۸۸
تگ ها :


خنکای سایه 64 ساله’ آفتاب سوخته ...

پریشب ساعت ۵/٣ وسط خواب ناز بودیم که حس کردم دارم از گرما خفه می شم ... با وجود اینکه خوابم از خرس هم سنگین تره اما به اینجور تغییرات محیطی مثل پوست نرم سر نوزاد حساسم ! ... پا شدم ... کولر کار می کرد اما باد بی باد ! ... نصفه شبی دور از چشم همسایه های تعصبی و غیرتی مون یه لا قبا و با شورت پاورچین پاورچین رفتم پشتبوم ... بگذریم که اون ساعت هم کلی از همسایه ها بیدار بودن و احتمالن به دعا و نیایش مشغول ! ... فولی دینام به طرز عجیب و محالی دور بر شده بود و یک سومش خوشگل در اومده بود و تو آب خنک کف کولر داشت واسه خودش صفا می کرد ! ... البته قبلش اساسی از خجالت تسمه در اومده بود و آش و لاشش کرده بود ! ... خلاصه ش اینکه تا صبح تو گرما هل هل زدیم و خوابمون نبرد ...

دیروز سعی کردم تلفنی و از توی شرکت یه تعمیرکار تو محل پیدا کنم که بره و درستش کنه که مریم تو گرما نمونه تا رسیدن من ... اما نشد ... چون آقایون کولر ساز در فصل تابستان شان و منزلتی دارن در حد پاپ ژان پل دوم ! و ارج و قربی در حد رئیس جمهور منتخب ۴٠ میلیونی ! و ناز و کرشمه ای در حد سوفیا لورن در سنین نو شکفتگی و جنیفر لوپز در سنین پختگی ! ... لذا بی خیال شدیم و شروع کردیم ساعتها را شمردن تا ساعت بشود ۶ که بزنیم بیرون و خودمان را برسانیم محل برای انجام عملیات امداد و نجات گرمازدگان !

وختی مریم زنگ زد و گفت که دیگه نمی خواد عجله کنی بابا کولرو درست کرده دستشم بریده ... حالی شدم که نگو ... دلم همزمان غنج رفت و گرفت ... بابایی که حالا بعد از یک عمر کار انقدر خسته س که دیگه هیچکدوم از مناسک مقدس و خلل ناپذیر سالهای بعد از بازنشستگی ش رو انجام نمی ده ... بابایی که خیلی وخته سرحالی سحرگاهی و رقص های ناشیانه و خنده های از ته دلش رو ندیدیم ... بابایی که همین چن وخ پیش کولر خراب خودشونو پایهء درست کردنش نبود ... بابایی که ماشین همیشه براقشو حالا دیگه چن روز چن روز خاک می گیره ... بابایی که بعد از فوت ننه خدابیامرز شکست و دیگه هرگز اون بابای قبل نشد ... بابایی که هیچوخت ما رو بغل نکرد اما آغوشی داشت به وسعت حریم خونه ... بابایی که همیشهء خدا سیبیل هایی داشت که خشن تر از اونچه هست نشونش می داد ... بابایی که با سواد پنجم ابتدایی و حقوق کارمندی به قول خودش صد درجه زیر صفری ! لیسانس گرفتن 4 پسرش براش از نون شب واجبتر بود ... بابایی با پیشونی آفتاب سوخته از سی سال رانندگی و پشت و گردن آرتروزی از عرق کردن های همیشه ... بابایی که جوونی شو و زندگی شو و همه چیزشو وقف ما کرد بی حتی یک بار مسافرت تنهایی ... بی یک بار رستوران دو نفره مادام موسیویی ... بی لباس های گرون ... بی تفریح ... بی خوشگذرونی ... بی آسایش ... بی خستگی ... با خستگی ... بی وقفه در حال دویدن و دویدن ... و نرسیدن ... و رساندن ... 

دیشب که با مریم و حمید و وحید زیر باد خنک و دلچسب کولر نشسته بودیم پای رئیس کیمیائی ... هیچکدومشون نمی دونستن که یکسره دارم به خنکای سایهء 64 ساله آفتاب سوخته فکر می کنم و هی بغض دارم ... و هی بغض دارم ... مثل همین حالا که دارم می نویسم ... و هی بغض دارم ...

  
نویسنده : محسن باقرلو ; ساعت ٩:٥٤ ‎ق.ظ روز یکشنبه ٤ امرداد ۱۳۸۸
تگ ها :