خانه بی تو خانه نیست ...

بعد از اون سفر نیمه کاره شمالت توی این دو سال و نیمی که هم سقفیم این اولین شبیه که کنار هم نیستیم مریمی ... نمی خوام نصفه شبی الکی شلوغش کنما با این هیکل گنده بکم ! ... فقط می خوام حال همین لحظاتمو برات بنویسم که بمونه ... تو خیال کن یه نامه س حاصل خواب از سر پریدگی یه کرگدن کچل چاق مسخره ... از وختی عباس قلیونشو کشیده و رفته جا انداختم و دراز کشیدم اما هنوز خوابم نبرده ...باورت میشه ؟! ... خنده دار و جالب و عجیب نیست که محسن باقرلو خوابش نبره ؟! ... منی که به قول تو پیرمرد همیشه خوابالو ام ! ... منی که سرمو رو بالش نذاشته اپیزود پادشاه ششم ام رد کردم ! ... یه چی بگم کپ کنی ؟! ... بدون زور و اخم تو عین بچه آدمیزاد حتی رفتم دوش ام گرفتم !! ... ولی افاقه نکرد ... خودمو لوس نمی کنم ولی قبول کن که یه کم غیر عادیه دیگه !

اینکه آدم قدر هر چیزی رو وختی می فهمه که ازش دور باشه کلیشه ای هست ولی عین واقعیته به جان خودم ! ... حتی خونه مون انگار همون خونهء دیشبی و هر شبی نیست ... هواش خفه س ... لابد چون تو توش را نرفتی و نفس نکشیدی و لبخند نزدی امشب ... همش فک می کنم سقف و دیوار نداره ... انگار همه همسایه ها دارن منو می بینن ... حتی رختخوابمونم به اون راحتی هر شب نیست ... انگار تو مسافر خونه ام ... نگفتم هتل که راستشو گفته باشم ! ... آخه من تا حالا هتل نرفتم ... بهت گفته بودم اینو ؟ ... مثل خیلی جاهای دیگه ای که نرفتم و خیلی کارای دیگه ای که نکردم ... مثل کیش ... مثل تخت جمشید و سی و سه پل ... مثل اسکی و بیلیارد ... مثل رستوران شیک و گرون ... مثل آب گرم ... مثل سفر با هواپیما ... مثل سرعین و دریاچه ارومیه ... مثل کنسرت ... مثل تئاتر ... بازم بشمرم ؟ ... بی خیال ! ... اوووه ... کللن مثل خیلی چیزا دیگه ! ... اما چه خیالیه ؟ ... همه این جاها رو با هم می ریم ... اینجوری کیفش صد برابره عسل پری ...

می دونم که ساعت دو و نیم ام گذشته و فردا فلانم پاره س موقع بیدار شدن ! ... و تمام روز تو شرکت باید چرت بزنم ! ... ولی گفتم اینارو ننوشته نخوابم ... دمبال اون غزل نیمه کارهء چن روز پیش ام گشتم که تمومش کنم و باهاش آپدیت کنم که سورپرایزت کنم و ذوق کنی اما پیداش نکردم ... چه توقعایی از خودم دارم ! ... منی که بی تو سر شام پارچ آب رو پیدا نکردم ! ... واسه عباس تو اون میوه خوری سبزه آب یخ درس کردم ! ... واسه خودم ام تو اون ظرف غذاهه نوشابه ریختم ! ... ولی عباس بچه پر رو جای چایی رو پیدا کرد ! ... جات خالی چه چایی مشتی ام شده بود ... سیگار ام کم کشیدم امشب ... نمی چسبید ... می دونم باورش سخته اما ماهواره رم روشن نکردم ! ... راستی بعد از دو سال و نیم چه موقعی ام عکسای ماه عسلمونو زدی رو در یخچال ! ... هزار تا امیدوارم امشب کنار می نو بهت خوش بگذره ... حتمن ام میگذره ... لابد کلی ام غیبت من و حسین طفلی رو می کنین نصفه شبی و ریز ریز می خندین و حالشو می برین ! ...

چراغ هالو روشن گذاشتم ... راستش اعتراف می کنم که تنهایی خوف داره یه نمه ! ... دارم همون آهنگ کلیسائیه رو گوش می دم ... و به این فک می کنم که اگه الان بودی رومو می کشیدی با اصرار که : دم صب سرد می شه قربونت برم ... بعدم آروم بوسم می کردی و به شوخی جدی در گوشم می گفتی : بابایی پس کی برام میمون یا سگ می خری ؟! ... منم واسه این که حواستو پرت کنم می گفتم اینجا تهرانه یعنی شهری که ! ... بعد تو دوبله قربون صدقه م می رفتی و جدی می شدی و با یه کم مثلن عصبانیت می گفتی : بگیر بخواب دیگه بچه ساعت دو شد ! ... منم تو تاریکی زل می زدم به برق چشات و می گفتم شبت بخیر ... خوب بخوابی خانومی ... 

پی نوشت یک :

هی بهت گفتم رو سی دی های عکسامون بنویس عکسا مال کی و کجاس ! ... عکس دو نفره خوب پیدا نکردم ! 

پی نوشت دو :

می خوای تا پول خریدن میمون و خونه ای که بتونیم توش سگ نیگر داریم جور شه بریم یکی از همین گربه های دم خونه خاله بی تا اینا رو بیاریم ؟!

پی نوشت سه :

کاش الان بودی شیشه آب یخو می آوردی بالا سرم ... چراغ و کامپیوتر ام خاموش می کردی ! ... امضا : تمبل خان الدوله !

پی نوشت چهار :

 هیچوخت امشبو که جلو خونه می نو اینا تو خیابون جلو ملت متعجب سفت بغلم کرده بودی رو فراموش نمی کنم مریم ...

پی نوشت پنج :

کللن مرسی ... خیلی دوستت دارم ... 

پی نوشت شیش :

شبت بخیر  ... خوب بخوابی خانومی ...

  
نویسنده : محسن باقرلو ; ساعت ٢:۱٧ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ۳۱ تیر ۱۳۸۸
تگ ها :


کامینگ سون به مولا شاید !

 

آن (( تغییر )) را بی خیال شدیم !

امشب می نویسیم ...

این یکی اگر سقط نشود به ماشین ربط دارد !

حدس بزنید نمنه !

هر چند ... عمرن اگه بتونید !!

  
نویسنده : محسن باقرلو ; ساعت ٩:٢٤ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ۳٠ تیر ۱۳۸۸
تگ ها :


من نماد تغییرم ارواح خیکم !

یا ایها الذینی که گمان می کنید بعد از ده سال ممارست و دود چراغ مجازی خوردن و مقاومت و انتفاضه در برابر مصائب وبلاگ داری ! استمرار حضور شکوهمند کرگدن بلاگستان به فلانی بند و است و به بهمانی پیوند ! همانا که سخت در اشتباه و گمراهی و ضلال مبین و اندی و معین هستید ! باشد که از برکات معجزات دولت دهم مستقیمن و بدون دخالت دست ! به راه راست هدایت شده و رستگار شوید ! الهی آمین مرگ بر منافقین و صدام ! ... ( کتاب دهم عهد عتیقه ! بخش نصایح سفلا ! آیه من در آووردی دوازدهم بعلاوه یک ! )

دیشب حوالی همین لحظات ملکوتی بود که این عکس را گذاشتیم که تحتش چند خطی برایتان مطلب پرتاب کنیم از خودمان منباب (( تغییر )) و یکسری چیزهای فلسفی کلی از دهانمان گنده تر ! که ییهو چشممان افتاد به ساعت مانیتور که نشان از گذشتن زمان از ساعت صفر مرزی داشت ! لذا عینهو مار گزیده ها یاد قولی که به خودمان داده ایم و عهدی که با مریم بانو بسته ایم افتادیم که از این قرار است : ( منبعد به جای تا صبح الکی پای مجله و ماهواره و اینترنت بیدار ماندن و صبح خمیازه کشان و سرگران سرکار رفتن ... عینهو بچه آدم قبل از دوازده جیش بوس لالا باشیم ) ! ... این به اضافه این که تمام امروز اینترنت شرکت قطع بود و دایال آپ هم ضد حال بود باعث شد که ساعاتی چند در خدمت اسلام و مسلمین نباشیم و موجبات نگرانی خلقی را فراهم آوریم که از این بابت شرمنده شما و اعضای شورای نگهبان و مجلس خبرگان و شورای شهر ممسنی و هیئت گنابادی های مقیم مرکز هستیم به شدت !

چقدر زر زدیم تا بگوئیم داستان این عکس چی بود کللن ! ... کاش همان دیشب مطلب ماتحتش را هم نوشته بودیم و خلاص ! ... حالا دقیقن حکایت ما حکایت یک آدم اره در فلان است ! ... یعنی نه راه پیش داریم نه راه پس و پیش ! ... چون نه حال داریم آن مطلب را بنویسیم نه دلمان می آید ننویسیم ! ... الان هم که ساعت از صفر مرزی گذشته و ما طبق عهد مرسوم منعقده و رسم مالوف معتقده می رویم که به مسواک و آفتابه و بالش و متکا سلامی دوباره کنیم ! 

  
نویسنده : محسن باقرلو ; ساعت ۱٢:۳٠ ‎ق.ظ روز شنبه ٢٧ تیر ۱۳۸۸
تگ ها :


اگر می دانست ... این قدر ارزان نمی گرفت ...

شیفته آن لحظه نابی هستم که تاکسی ِ در ترافیک مانده گریزی میزند به کوچه و پس کوچه . میانبر میزند و مرا میبرد به سرزمینهای ناشناخته . خانه هایی که ندیده ام و مردمی که به این گاه و بی گاه رج زدن تاکسی چی ها عادت دارند . کودکانی با لُپ آب دماغی که در کوچه ها ، جلوی خانه هایشان بازی میکنند و زنانی که دَم در با چادر گل گلی نشسته اند و غیبیت میکنند انگار . پیر مردانی با زیر پوش سفید سوراخ دار و پیژامه راه راه و عینک ، کوچه را با شیلنگ آب میدهند  ، خاک را خیس میکنند و بوی خاک و کلن هر چه بو که مرا میبرد به جاهایی که باید ببرد. دکانهایی که در آن خیابانهای فرعی زندگانی می کنند.. و گاهی اوقات کلیسای نیمه متروک که دلم ضعف میرود وقتی از کنارش رد می شویم و آن خانه چسبیده به کلیسا که از این گیاهان پیش رونده دارد .گیاهانی که از میان خانه به کلیسا رفته و آمده به خانه همسایه و دوباره برگشته سر جای اولش و پیراهنی شده برای این سه خانه و من . تاکسی مرا میبرد به پشت مبل خانه مان ساعت 3 عصر و ضبط صوت سیاه بزرگ که نوار قصه پخش میکند و چشمان خیس ، چشمان نگران ِ از دست دادن مادر. میرویم تا 13 سالگی  تا پوستر بروسلی تا فیلم ترمیناتور 2 تا  " گلسار کوچه 96 " تا دستکش دروازه بانی تا فهمیدن راز بزرگ عاشقیت خواهر تا خودکشی ِ  نافرجام ِ .... ، تا شرم نگاه دختر همسایه تا پاتال و آروزهای کوچک تا زلزله رودبار تا ارتحال امام تا صورت زخمی از رنگ آلبالوی باغچه تا حسودی به ماشین کنترل از راه دور پسر همسایه، تا پرتاب کردن ته خیار میان جمعیت ِ تولد تا دیروز تا دیروز ...

آوخ اگر راننده تاکسی می دانست تا کجا مرا میبرد این قدر ارزان نمی گرفت .

.....................................................................................................

پی نوشت یک :

کاش این را من نوشته بودم ... یعنی کاش می توانستم چنین چیزی بنویسم ... اما قلم ما کجا از این عرضه ها دارد ... متن بالا آخرین پست وبلاگ ( کاریکاتوریست درک نشده ) است به قلم فوق العاده آقای علی تجدد ... چند وختی ست که وبلاگشان را مرتب می خوانم و بی حد لذت می برم ... معمولن نوشته هایشان شاهکار است ... کم پیش می آید که وختی توی بلاگستان چرخ می زنم یک نوشته ای انقدر به دلم بنشیند که آرزو کنم کاش من نوشته بودمش ... این دلیلش البت خودشیفتگی نیست که یعنی قلم خودم خیلی کولاک است و هیچ نوشته ای را در حد اراجیف و اباطیل خودم نمی دانم و من آنم که رستم فلان و اینا ... دلیلش گمانم برگردد به اینکه کمتر نوشته ای انقدر به روحیات و درونیات آدم نزدیک است که حس کنی دقیقن حرفهای خود توست که از زبان و قلم دیگری جاری شده است ... حس کنی لازم بوده که این حرفها را تو می زدی که خالی شوی ... که سبک شوی ... اما خب ... نزده ای ... نتوانسته ای ... نگاهش را نداشته ای ... جهان بینی اش را نداشته ای ... قلم و سواد و توانایی و بلدیت ابرازش را نداشته ای ... این حسرت نیست ... تشکر است ... ممنون داری ست ... بابت لحظه های سرشار از لذت نابی که میهمان نازنین ناشناسی بوده ای که گوشه ای از حرفهای دلت را به قشنگترین شکل ممکن زده است ...

* اگر روی لینک وبلاگشان کلیک کردید حتمن اسپیکرتان را روشن کنید و بعد از اینکه اساسی لذت بردید به مای کم سوات موسیقیائی هم بگوئید که این نغمه جادویی مال کدامین حاج خانوم است ! اصلن خواننده دارد یا از همین نغمه های کلیسائی جنرال است ؟!

* ایضن اگر آن طرفها رفتید حتمن پست ( قبول ، فحش کشدار بدهیم ) شان را نخوانده برنگردید منزل !

.....................................................................................................

پی نوشت دو :

 عباس خیلی رفیق است ... خیلی خوب و نازنین است ... عزیز دل من است ... خیلی مدیونش هستم ... ١٠ سال است که با وجود یک سال صغر سنی نسبت به کرگدن ! برایش جددن حکم برادر بزرگتر را دارد ... اوووه ... انقدر آوار شده ام سرش که خدا می داند ... اینها را زیاد گفته ام اینجا و هر جا ... اما این فقط حرف من نیست ... هر کس که این بشر را دیده می داند که این حرفها نه تعارف است نه اغراق ... خدا حفظش کند ... از پل گیشا و دانشکده علوم اجتماعی اش همین یک قلم هم می ماند ما را یک دنیا بود ... که هست ... این چند خط را نوشتم منباب تشکر بابت رفاقت و رفیق نوازی دیشبش که یک و نیم نصفه شب زنگ زد به گوشی مریم به این بهانه که می خواستم با یکی حرف بزنم و دیدم  این ساعت فقط تو بیداری ...

و لابد من هم باید باور کنم که ( ارواح شکم گنده اش ! ) تماس بی وخت عباس هیچ دخلی به احوالات این روزهای مریم و آپدیت آخرش ندارد ... صدای ( به قول خودش ) عنو عباسش مریم را هوایی کرد و پا شدیم نصفه شبی شال و کلاه کردیم ... از من بعید بود اما رفتیم ! ... چهل دقیقه بعد توی خانه با صفای سید عباس اینا نشسته بودیم ... تنها بود ... پذیرای ما و خستگی ها و دلتنگی های ما شد تا خود صبح ... حیاطشان باغ دارد ... درختهای انار و انگور و کلی میوه دیگر ... خنکای هوای نیمه شبانگاهی ... تخت های چوبی وسط حیاط آب پاشی شده ... مست از عطر سبزه و خاک خیس ... بساط چای و قلیان و حرف و خنده و درد دل ... تازه من که خوابم برد دیوانه ها دو تایی ماشین هپلی ام را شسته بودند و کلی آب بازی کرده بودند ! ... صبح به طرز تابلویی مریم خیلی سرحال تر از تمام صبحهای این اواخر بود ... رفرش ... برگشتنی توی ماشین آرام و با لبخند لم داده بود ...گیرم که موقت اما انگار خستگی ها و دلتنگی هایش را زیر یکی از درختهای باغ چال کرده باشد ... در این زمانه بی قیمت است اینجور محبتها ... اینجور دوستهای منقرض شده ... تازه ما که خداحافظی کردیم طفلک رفت که بخوابد تا ظهر برود سر کار ... ممنون عباس گامبالوی من ! ... کللن قد ١٠ سال ممنون تاواریش ...  

  
نویسنده : محسن باقرلو ; ساعت ۱:۳٥ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ٢٤ تیر ۱۳۸۸
تگ ها :


یک فقره فتوغراف بدون شرح !!!

  
نویسنده : محسن باقرلو ; ساعت ٩:٤٢ ‎ق.ظ روز دوشنبه ٢٢ تیر ۱۳۸۸
تگ ها :


پوریا و من و بهانه ...

دیدم امروز یک هفته است که چیزی ننوشته ام ...

دیدم حرف درست و درمانی هم ندارم که بزنم ...

دمبال بهانه بودم که نفسی چاق کند پست طولانی قبل ...

و برود برای آرشیو و زباله دانی تاریخ و استراحت ...

بهانه ام و بهانه اش شد آپدیت بعد از مدتهای پوریای عزیزم ...

یک نامه است و یک غزل ... خیلی تلخ است اما حتمن بخوانید ...

.............................................................................................

پی نوشت :

پوریا بعد از سالها که اولش مرتب و بعد کم کم کجدار و مریض وبلاگ زمستان است ش را می نوشت حالا یک وبلاگ جدید زده با نام طرف ما ... در قسمت معرفی ...زیر عکس مکش مرگ مایش ! نوشته :

یک روزهایی به این فکر می کنم که استراحت زیاد هم ... حرفه روشنفکرانه ایست/ اما من روزنامه نویسم / یعنی همان هایی که شما با آن شیشه هایتان را تمیز می کنید را شاید من می نویسم/ امیدوارم از کیفیت کار ما راضی باشید.
با احترامات فائقه. پوریا سوری

پاراگراف آخر اولین پستش هم نوشته :

بعدالتحریر: سلام... می خواهم خاطرات و نوشته های طرف ما را در طرف ما بنویسم... زمستان است برای این قرتی بازی ها زیادی پیر شده ... می گذارم او با شعر نفس بکشد و این نورسیده... نونوشته ها را سامان دهد... فعلا که حس خوبی نسبت به این حرکت دارم... تا بعد چه می شود  خدا داند. اولین نوشته که برای آزاده بوده و سابقا که زمستان نرسیده بود در روزنامه اعتماد چاپ شده بود را تقدیم می کنم به مسعود باستانی و مهسا امر آبادی که اوین را خوشنام تر کرده اند.

  
نویسنده : محسن باقرلو ; ساعت ۱٠:٥۱ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ۱٦ تیر ۱۳۸۸
تگ ها :


پرپراکنده نوشت های محسن ...

١- چند روز است می خواهم بنویسم اما نمی خواهم بنویسم !

٢- محمد رضا جلایی پور را از زمان دانشکده می شناسم ... دورادور و در حد همان سلام و علیک های معمول هم دانشکده ای توی حیاط و سلف ... ساده و مومن و مثبت ... همیشه با لبخند ... جدی و شریف ... نخبه و با شخصیت ... خونگرم و خاکی و زلال ... باور کنید نمی خواهم حالا که در بند است از اویی که خودم اولش گفتم خیلی کم می شناسمش بت بسازم اما آنها که از نزدیک او را دیده اند این صفات او را تایید و تصدیق می کنند حتمن ... واقعن چرا ؟ ... چیزی ندارم بگویم مثل همان وختها که بهنام و امین و دیگران را به جرم های واهی گرفتند و بردند و وختی عشقشان کشید رها کردند ... چیزی ندارم بگویم الا اینکه برای سلامتی و رهایی اش دعا می کنم بیشتر بخاطر مادر و همسرش که فقط خدا می داند این روزها و شبها چه کشیده اند ... نامه احسان جوانمرد به محمد رضا و فاطمه را بخوانید و ایضن نامه فاطمه شمس به قاضی مرتضوی را ...

٣- امروز موقع برگشتن از سر کار بعد از برپایی آئین سنتی بستنی یخی خوران روزانه با حمید و وحید ! ... به حمید می گویم : شهر رو می بینی ؟ انگار نه خانی اومده نه خانی رفته ... سکوت می کند ... وحید هم روی صندلی عقب سرش را تکیه داده و ظاهرن خوابیده ... هیچوخت از پشت عینک دودی اش نمی توانی بفهمی خواب است یا بیدار ... می گویم : اتفاقات و تصاویر دو هفته قبل و دو هفته بعد از انتخابات به یک اندازه عجیب و باور نکردنی اند ... عین خواب ... مثل رویا ... مثل کابوس ... سر تکان می دهد و تایید می کند حمید ... یاد حرف مصطفی می افتم که می گفت ای بابا ... این ملت حافظه تاریخی ندارند که ... اما نه گمانم چنین باشد ... لااقل اینبار چنین نیست به نظرم ... البت شاید هم حق با موسیو مصطفی باشد ... نمی دانم ...

۴- دلخورم از آن دوستان وبلاگی ام که این روزها را به سکوتی محض سپری کردند و لام تا کام نه حرفی نه حدیثی نه تکانی نه واکنشی ... انگار نه انگار که این اتفاقات و احوالات این آدمها همین بیخ گوششان در حال رخ دادن بوده به اشد وضع ... با چند نفر هم صحبت کردم در این فقره و اکثرشان نهی ام کردند از بروز این دلخوری ... بیشتر از این بابت که تو را سنه نه مردک ! ... چهار دیواری شان اختیاری و الخ ... چند بار هم متقاعد شدم و منصرف ... اما حالا که خودکار دستم است دلم نمی آید بگذرم از کنار بی تفاوتی بی حد و آزار دهنده بعضی هایی که بیشتر می شناسمشان و با افکار و عقایدشان تا حدودی آشنا هستم و به همان میزان هم از ایشان انتظار داشتم  ... خود من هم خیلی ننوشتم چون این روزهای تلخ دست و دل هیچ کس به هیچ کاری نمی رفت ... نه اینکه آنها که نوشتند خیلی صدایشان به جایی رسید و خیلی شاخ غول شکستند اما حداقلش این بود که نظرشان را گفتند ... و در حد وسع دل و قلمشان ابراز همدردی کردند با یکسری انسان دیگر به جهت التیام آلامشان ...

گیرم که این دوستان کاملن ساکت اهل هزینه کردن نباشند ... گیرم که با مناقشات سیاسی کاریشان نباشد و حتی رای هم نداده باشند که حالا بخواهند کسی رای شان را پس بگیرد یا پس بدهد ! ... گیرم که پرچمشان به باد هیچ سمت و لشگر و قشونی نرقصیده باشد هرگز ... گیرم که همه چیز را بازی بدانند و از وخت بازی کردنشان هم گذشته باشد ! ... گیرم که حتی اخبار وقایع اتفاقیه این ایام پر تلاطم را نیز نه از رسانه ملی و نه از بلندگوهای بیگانگان دمبال نکرده باشند ... گیرم که همه این داستانها به یک ورشان باشد فارغ از اینکه آن یک ور چپ باشد یا راست ! ... اما بلاخره آدم به صرف آدم بودنش با دیدن یک صحنه هایی دلش می شکند یا نه ؟ ... نگران می شود یا نه ؟ ... غصه اش می شود یا نه ؟ ... حرص می خورد یا نه ؟ ... اعصباش خرد و خراب و داغان می شود یا نه ؟ ... نوشتن در حد دو خط و دو کلام با این مضمون که (( بسمهی تعالا ... بنده نگران هموطنان و همنوعانم هستم )) که دیگر نه درد دارد نه هزینه ... مخلص کلام اینکه دلخورم از دست بعضی از دوستان مجازی و حقیقی ام با اینکه می دانم و می دانند که به من ربطی ندارد .

در همین راستا این نوشته رویا خانم دلشاد را هم بخوانید که همین حرفهای الکن ما را خیلی قشنگتر و روان تر زده اند .

5- نازنینی در همان اوج و بحبوحه شلوغی ها سرحال و لبخند به لب می گفت زندگی ادامه دارد ... معتقد بود که اعتراض و دمبال حق خود و عدالت جامعه بودن منافاتی با روحیه داشتن در زندگی روزمره ندارد ... آن روز خیلی نفهمیدم و موافق نبودم اما حالا بیشتر درک می کنم منظورش را ... چه طرز تفکر جالبی .

6- این روزهای طوفانی هم می گذرند و بعد هرکدام از ما کلی وخت داریم که در خلوت به عملکرد خودمان در این برهه از تاریخ این مملکت حسابی بیندیشیم و به خودمان منصفانه نمره بدهیم ... از آن صاحب منصبان عدالت گستر و بالابالایی های از ما بهترانی گرفته تا ماهای پایین دستی معمولی ... از آنها که کتک زدند بگیر تا آنها که کتک خوردند ... از آن وری ها تا این وری ها ... بماند که آیندگان هم حتمن در مورد آنها و ماها قضاوت خواهند کرد و نمره ای خواهند داد که انشالله تعالا نمره قبولی باشد به حق همین شب عزیز ! ... البت حالا که اینطور شد پس خدا هم حق دارد که در کارنامه همه ما یک واحد فوق العاده بگنجاند و نمره اش را هم در معدلمان دخیل کند خب !

7- مایکل جکسون هم که باشی بلاخره یک روز می میری ... به همین سادگی ... اینکه زندگی شخصی اش چه حواشی عجیب و غریبی داشت چیزی از اسطوره بودنش کم نمی کند ... دنیا پر از آدم است ... سوزن بیندازی به زمین نمی رسد از ولوله این چند میلیارد بشر وول خورنده توی هم ... و در این عرصات محشر زمینی در هر قرن فقط یکی می شود مایکل جکسون ... به قول آن خبرنگار نمی دانم کدام شبکه : مرگش هم مثل زندگی اش باور نکردنی ست ... روحش شاد ... از صمیم قلب امیدوارم آنجا خدا هوایش را داشته باشد به پاس آن همه روح و رنگی که او به تنهایی به بعضی لحظه های میلیونها انسان دمید و کشید ...

8- در پاراگراف آخر دو پست قبل ترم نوشته بودم دختر سرایدار ساختمان شرکت سوار بر دوچرخه سبز کوچکش حیاط را می چرخد و می خندد و ... اعتراف می کنم که دروغ گفتم ... دوچرخه اش سبز نیست ... کاملن بنفش است ... در حال و هوای رنگی آن روزها خواستم نوشته ام استعاری تر شود و بیشتر به دل بنشیند و تاثیرگذارتر باشد ... جددن معذرت می خواهم ... خدا مرا ببخشد ... شما هم .

9- در خبرها خواندم که یک مفتی مصری که از اساتید برجسته دانشگاه بزرگ و بین المللی الازهر مصر است فتوا داده که بوسیدن دختر و پسر جوان ( همی یکدگر را ! ) در اماکن عمومی حلال و بلامانع است ! ... که کلی هم جنجال به پا کرده این فتوا ... در ادامه خبر هم آمده بود که صدور فتاوی جنجال برانگیز از سوی مرکز الازهر که عمدتن با قصد سازگاری بین دین و دنیای جدید صورت می گیرد، اخیرن افزایش خاصی پیدا کرده است، بطور مثال اخیرن دکتر عزت عطیه استاد و رئیس بخش حدیث در دانشگاه الازهر گفته بود که برای جلوگیری از خلوت یک زن و یک مرد نامحرم در محل کار، "زن می تواند به همکار مرد خود شیر بدهد تا آنها باهم محرم شوند !!!

در تصویر فوق یکی از نوزادان مصری را ملاحظه می فرمائید که از همین عنفوان نونهالی در حال تمرین روشهای بهینه ایجاد محرمیت اداری و بوروکراتیک تشریف دارند ! البته خبرگزاری ها تاکنون از علت ناراحتی و دپرسی آقای توی عکس هیچگونه گزارشی مخابره نکرده اند !!

پیرو خواندن این خبر شاخ درآر ! اینها به ذهن ناقص و خبیث و منحرفمان رسید که :

الف - کاش به جای یوسف آباد در یکی از شرکتهای مصری کارمند بودیم !!

ب - کللن چرا بعععضی شرکتها کارمند خانم ندارند ؟! ( دور از چشم مریم بانو ! )

جیم - آن وخت کارمندان محترم مصری کی به کار ارباب رجوع ها برسند ؟!

دال - حدود و صغور و میزان مجاز محرمیت و سرانه مصرف روزانه شیر را کدام مرجع و چگونه تعیین می کند آن وخت ؟!

ه دو چشم - اگر یک کارمند مصری شیر دوست نداشت و یا اصولن به شیر و لاکتوز و سایر فرآورده ها و مشتقاتش آلرژی داشت چه خاکی به سرش بریزد ؟!

کاف - کارخانجات شیر پاستوریزه و پگاه و کاله مصر بروند غاز بچرانند دیگر ؟! 

چ - تکلیف کارمندان بازنشسته بدشانس بدبخت بداقبال با عطف به ماسبق نشدن قانون چه می شود ؟!

لام - لا اله الا لله ! دهان آدم را باز می کنند ها !!

میم - اگر ارباب رجوع هایی که شغل آزاد دارند و خیلی سال پیش از شیر گرفته شده اند ! و از این نعمت محرومند با دیدن صحنه فرآیند محرم شدن کارمندان جان بر کف و زحمتکش اداره جات مصر نفسشان کشید و دلشان خواست چه ؟!

گاف - آیا بعد از اتمام پروسه محرمیت ایجاد کنون ! و صرف سهمیه شیر روزانه ... خواباندن فرد شیر خورده و به پشتش زدن جهت بادگلو در کردن به لحاظ شرعی مجاز و مباح است ؟!

ف - عجب زمانه ای شده است ها ! تا می گویی ف همه می روند فرحزاد کباب و ریحان و دوغ را می زنند توی رگ بعدش هم یک قلیان تپل و بر می گردند !!

قاف - استغفرالله توبه ! هیچی بابا ! بگذریم !!

واو - این شماره 9 را در راستای تحقق شماره 5 نگاشتیم ! باشد که رستگار شویم !

10- ببخشید اگر پرپراکنده های محسن زیادی پرپراکنده بود اینبار ... همین ... والسلام .

  
نویسنده : محسن باقرلو ; ساعت ۱۱:٥٦ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ٩ تیر ۱۳۸۸
تگ ها :


آهها در سینه ها گم کرده راه ...

در حال و هوای ابری این روزهای خراشیده و نخراشیده ... سر بر شانه لالایی مشترک اخوان ثالث فقید و شهرام ناظری بزرگ گذاشتن مرهم کوچکی ست که می چسبد عجیب :

 

موجها خوابیده اند ، آرام و رام
طبل توفان از نوا افتاده است
چشمه های شعله ور خشکیده اند
آبها از آسیا افتاده است


در مزار آباد شهر بی تپش
وای جغدی هم نمی آید به گوش
دردمندان بی خروش و بی فغان
خشمناکان بی فغان و بی خروش


آهها در سینه ها گم کرده راه
مرغکان سرشان به زیر بالها
در سکوت جاودان مدفون شده ست
هر چه غوغا بود و قیل و قال ها


آبها از آسیا افتاده است
دارها برچیده خونها شسته اند
جای رنج و خشم و عصیان بوته ها
پشکبنهای پلیدی رسته اند


مشتهای آسمانکوب قوی
وا شده ست و گونه گون رسوا شده ست
یا نهان سیلی زنان یا آشکار
کاسه ی پست گداییها شده ست


خانه خالی بود و خوان بی آب و نان
و آنچه بود ، آش دهن سوزی نبود
این شب است ، آری ، شبی بس هولناک
لیک پشت تپه هم روزی نبود


باز ما ماندیم و شهر بی تپش
و آنچه کفتار است و گرگ و روبه ست
گاه می گویم فغانی بر کشم
باز می بیتم صدایم کوته ست


باز می بینم که پشت میله ها
 مادرم استاده ، با چشمان تر
ناله اش گم گشته در فریادها
گویدم گویی که : من لالم ، تو کر


آخر انگشتی کند چون خامه ای
دست دیگر را بسان نامه ای
گویدم بنویس و راحت شو به رمز
تو عجب دیوانه و خودکامه ای

 
من سری بالا زنم ، چون ماکیان
ازپس نوشیدن هر جرعه آب
مادرم جنباند از افسوس سر
هر چه از آن گوید ، این بیند جواب


گوید آخر ... پیرهاتان نیز ... هم
گویمش اما جوانان مانده اند
گویدم اینها دروغند و فریب
گویم آنها بس به گوشم خوانده اند


گوید اما خواهرت ، طفلت ، زنت... ؟
من نهم دندان غفلت بر جگر
چشم هم اینجا دم از کوری زند
گوش کز حرف نخستین بود کر

 
گاه رفتن گویدم نومیدوار
و آخرین حرفش که : این جهل است و لج
قلعه ها شد فتح ، سقف آمد فرود
و آخرین حرفم ستون است و فرج


می شود چشمش پر از اشک و به خویش
می دهد امید دیدار مرا
من به اشکش خیره از این سوی و باز
دزد مسکین برده سیگار مرا


آبها از آسیا افتاده ، لیک
باز ما ماندیم و خوان این و آن
میهمان باده و افیون و بنگ
از عطای دشمنان و دوستان


آبها از آسیا افتاده ، لیک
باز ما ماندیم و عدل ایزدی
و آنچه گویی گویدم هر شب زنم
باز هم مست و تهی دست آمدی ؟


آن که در خونش طلا بود و شرف
شانه ای بالا تکاند و جام زد
چتر پولادین ناپیدا به دست
رو به ساحلهای دیگر گام زد


در شگفت از این غبار بی سوار
خشمگین ، ما ناشریفان مانده ایم
آبها از آسیا افتاده ، لیک
باز ما با موج و توفان مانده ایم


هر که آمد بار خود را بست و رفت
ما همان بدبخت و خوار و بی نصیب
زآن چه حاصل ، جز دروغ و جز دروغ ؟
زین چه حاصل ، جز فریب و جز فریب ؟


باز می گویند : فردای دگر
صبر کن تا دیگری پیدا شود
کاوه ای پیدا نخواهد شد ، امید
کاشکی اسکندری پیدا شود
 

                                 

  
نویسنده : محسن باقرلو ; ساعت ۱۱:٤۸ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ۳ تیر ۱۳۸۸
تگ ها :