بیابان را ... سراسر مه گرفته ...

لحظه لحظهء این چند روز ملتهب و تلخ و دردناک لبالب از ضجه و لبریز از بغض بوده ام مثل هر انسان انسانی ... اما لال ... لمس ... خفه خون گرفته ... کامنت ها را هم بسته بودم تا نشنوم بیشتر از این ... کفایت است ما را همین قدر ... هنوز باورم نشده خیلی از دیده ها و شنیده هایم را ... تصاویر کابوس وار تهران و ایران این چند روز برای باور کردن نبوده ... برای شوکه شدن ... چشم مالیدن ... و آنگاه خون گریه کردن و درد کشیدن بوده ... هی به خودم می گویم لعنتی حرفی بزن خب ... یک چیزی بگو ... اما دستم فلج است ... به نوشتن رضا نمی دهد ... اصلن بنویسم که چی ... گوشهایم حتی در خلوت و سکوت هم پر است از همهمه و صدای شعار و فریاد و نالهء شوم آمبولانس های مکرر ... دست و دلم دست و دلی نیست که به هیچ کاری و حرکتی برود ... سیگار پشت سیگار ... از این شبکه به آن شبکه و از این سایت و وبلاگ به آن دیگری ... قد تمام فیلمهای جنایی عمرم خون دیده ام ظرف همین چند روز ... عکسها و فیلم ها آنچه را که با چشمهای خودم دیده ام تکمیل می کنند و زخم را با ناخن می تراشند و عمیق تر می کنند بدجور ... نوشته ها و حس و حالها همه از جنس خونابه و خاکستر ... نسل ظاهرن سرخوش و بی دغدغهء ساسی مانکن و حسین تهی بعد از آن شور بی سابقه حالا بهت زده و ناباور در ضیافت گازهای اشک آور زل زده است به چکاچک باتوم ها و چماق ها و زنجیرها و لوله های تفنگ برادران بزرگتر خود ... حالا دیگر اصلن مهم نیست که حق با که بود و قصه چه بود ... بلاخره هر قصه ای را پایانی ست ... فردا روز که مه بیابان آرام بگیرد ... فردا روز که غبار معرکه بنشیند ... ما می مانیم و یکسری صدا و عکس و فیلم در آرشیو وجدانمان ... ما می مانیم و آه مادران و پدران داغداری که به مولا هرگز مسببان ریش شدن دلشان را نخواهند بخشید ... ما می مانیم و ننگ و داغ این خواهر کشی و برادر کشی تلخمان تا ابد بر پیشانی ...  

عصر دلگیری ست ... خسته از کار روزانه می نشینم پشت فرمان و استارت می زنم ... از پشت شیشه شکسته ماشین به کودک سرایدار ساختمان شرکت نگاه می کنم که فارغ از همه زنده بادها و مرده بادها موهای طلایی اش را سپرده دست امواج نارنجی خورشید نیمه جان عصرگاهی و سوار بر دوچرخه سبز کوچکش حیاط را می چرخد و می خندد و می چرخد ... با اینکه اهل دعا نیستم بی ربط ته دلم دعا می کنم که فردای این کوچولوها قشنگ باشد ... پنل ضبط را جا می زنم که تا رسیدن حمید و وحید حوصله ام سر نرود ... صدای هاتف ماشین را پر می کند :

عصر ما عصر بلا ... عصر لمس انتها
عصر فقدان حقیقت ... عصر انکار خدا


عصر تشویش و گله ... عصر پاپوش و تله
عصر افعی عصر گرگ ... معصیت های بزرگ


عصر خواری عصر ذلت ... دورهء کوچ عصر هجرت
موسم بی اعتنائی ... عصر زندان نه رهائی


عصر دفن واژهء عشق ... عصر تهمت عصر بحران
عصر کشتار خلایق ... عصر شک به عرف و ایمان


روی امتداد این عصر ... ما فراموش شدگانیم
نابجا فرمان بریم و ... پند و اندرز نستانیم


بطن امتداد این عصر ... ناخلف از خود رهائیم
جانب ما را که دارد ... عنصر بی اعتباریم


عصر بی هویت من ... سر بلندی اراذل
جزوه های تکه پاره ... قوم رنجیده و غافل


عصر بغض و عصر کینه ... عصر قداره و سینه
قامت انسان به دار ... کل سهم ما همینه

........................................................

پی نوشت : این پست پی نوشت ندارد ...

  
نویسنده : محسن باقرلو ; ساعت ۱٢:٤٥ ‎ق.ظ روز دوشنبه ۱ تیر ۱۳۸۸
تگ ها :


روزهایی برای به یاد نیاوردن ...

 

و چه تلخ است ...

برادر ...

در مقابل برادر ...

  
نویسنده : محسن باقرلو ; ساعت ٥:٥٢ ‎ب.ظ روز یکشنبه ٢٤ خرداد ۱۳۸۸
تگ ها :


همگی خسته نباشید واقعن !!!

الان همه تو شوکیم ... باید بذاریم کمی آروم تر شیم بعد شاید بهتر بتونیم حرف بزنیم و منطقی تر تحلیل کنیم و ببینیم اصلن چی شد و چرا اینجوری شد ... من کی ام ؟ اینجا کجاس ؟! این بچه رو ... ؟!!!

  
نویسنده : محسن باقرلو ; ساعت ۱٠:۱٢ ‎ق.ظ روز شنبه ٢۳ خرداد ۱۳۸۸
تگ ها :


فردا ... سیلی بزرگ ...

وحید نیک گو

کار آقای نیک گو خیلی چکیده و گویاست ... اما من هم خیلی حرف دارم با اینکه کللن آدم باحالی هستم و حررررف ندارم ! ... اگر وخت کردم و حال داشتم عصر از منزل در خدمت اسلام و مسلمین هستم ! ... اگر هم نشد ... تا فردا ... تا سیلی بزرگ ... سیلی را دو جور می شود خواند ... هر جور حال می کنید و راحتید بخوانید دلبندان من !  

***************************

مهمان داشتیم ... نشد بنویسم ... ساعت نزدیک 3 صبح است ... تا چند ساعت دیگر اولین سکانس یکی از تاریخی ترین و پرهزینه ترین و پرفروش ترین فیلمهای ایران کلید خواهد خورد ... دلم نیامد قبل از نوشتن این چند سطر بخوابم ... قبل از این که بگویم از همان یکی دو هفته پیش که موج سبز در حال سترون شدن بود ایمان داشتم که میرحسین همان دور اول با اختلاف فاحش پیروز خواهد شد ... با چند نفر حتی شرط هم بسته ام سر این موضوع ! ... همه دیدیم که چه محشر کبرایی بر پا بود این چند روز و چند شب ... همه دیدیم که خانواده بزرگ ایران چه لحظات پر تب و تاب و پر التهاب و غریبی را تجربه کرد ... صحنه هایی که رقم خورد هرگز سابقه و نظیر نداشت در حافظه تاریخی این ملت معمولن منفعل ... حالا دیگر درک اراده و خواست اکثریت این مردم کار سختی نیست ... اراده ای که با رساترین صدا و از اعماق حنجره اش آنچه را که می خواست و آنچه را که نمی خواست به روشنی فریاد زد و تکلیفش را با همه چیز و همه کس یکسره کرد ... آمارها ممکن است دروغ بگویند اما چشمها و قلبها هرگز اینکاره نیستند ...

با این حد از اطمینان از پیروزی فاحش میرحسین حرف زدن نه نشان از آگاهی سیاسی من دارد که قد بز هم از آرایش نیروها و احزاب سیاسی و موازنه ها و لابی های قدرت سر در نمی آورم ! نه گواه اطمینان قلبی ام به حقانیت موج سواران موج سبز است ... تنها به این دلیل بر این باورم که معتقدم حتی اگر فردا احمدی بای بای نکند و برای چهار سال دیگر هم میهمان خانه دلهای بیقرار و جانهای شیفته مان باشد ! نه خودش نه اطرافیان و هوادارانش را یارای انکار صحنه هایی که دیده اند نیست ... به هر حال یک چیزهایی ظرف همین چند روز عوض شد ... تغییر کرد ... چیز شد ! ... خوب شد ... بد شد ... نمی دانم ... یک برگهایی ورق خورد که برگشتنش به صفحات قبل حتی در بدبینانه ترین حالت هم محال است ... بدنه مردم از یک مرزهایی رد شدند و یکسری خطوط قرمزی را درنوردیدند که عطف به ماسبق نشدنی ست ... و این همان پیروزی با اختلاف فاحش نه میرحسین که همه آنهایی ست که سبز نماد و اونیفرم همدلی و همدردی و اتحادشان در راه رسیدن به حداقل حقوق انسانی شان شده است ...

حرف ماقبل آخر اینکه اگر میر حسین پیروز این بازی تاریخی شد لطفن یادمان نرود که اینجا ایران است صدای جمهوری اسلامی ایران ! ... یادمان نرود که تا همین یکماه قبل اصلن اسمی از میرحسین نبود ... یادمان باشد به سرنوشت خاتمی دچارش نکنیم و نکنند ! ... یادمان نرود که با ساختارهای موجود اصولن و کللن قرار نیست اتفاق محیر العقولی بیفتد در هیچ فقره ای ! ... یادمان باشد که به بضاعت جیبش نگاه کنیم و توقعات بیجا نداشته باشیم از پدر خانواده تا ناغافل نخورد توی برجکمان ! یادمان باشد که میرحسین بتمن و سوپرمن نیست و چنین ادعایی هم نکرده است هیچ جای رزومه اش ! ... یادمان باشد که اندازه طول و عرض گلیممان را فراموش نکنیم ! ... یادمان نرود که روز اولی که اسم میرحسین را شنیدیم چه توقع و انتظاری از آمدنش داشتیم و دیشب در وسط آن معرکه و محشر کبری چه توقع و انتظاری ! ... یادمان نرود که سنگ بزرگ علامت چیز زیادی خوردن است خیلی وختها ! ... یادمان باشد که اگر 4 سال یا 8 سال بعد خواستیم میرحسین را توی یک دانشگاهی همایشی کوفتی به فحش ببندیم قبلش حتمن به خودمان فحش بدهیم که انصاف را رعایت کرده باشیم ! ...

حرف آخر هم اینکه مرغ اگر برای پریدن تلاش کند ولو اینکه نتواند مثل بچه آدم ! پرواز کند اما همینکه یک وجب از زمین کنده می شود خوب و قیمتی است ... حالا که یک وجب کنده شده ایم از زمین ... پس قطعن لایق روزهای بهتر و قشنگتری هستیم همه مان ... 

  
نویسنده : محسن باقرلو ; ساعت ٩:٥٩ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ٢۱ خرداد ۱۳۸۸
تگ ها :


چه بر سر ما چه می آورند ؟ یا چه بر سر خود می آوریم ؟

 

می توان فریاد این جوانها را نشنیده و نادیده گرفت ... موجودیتشان را به هیچ انگاشت ... و حرکات و رفتارهای به شدت آرمان گرایانه شان در این روزها و شب های پر التهاب را صرفن شور و جذبه ای توخالی و ناشی از جو زدگی و از روی احساسات قلمداد کرد ... می توان مدام لبخند و تایید دروغین تحویلشان داد و هیچ وخت به حرفشان گوش نداد ... می توان دل به دلشان نداد و دستانشان را پس زد ... اصلن می توان از بیخ منکر شد بودن آتشفشانی شان را ... خواسته هایشان را ... نیازهایشان را ... و حتی بد تر از آن ... می توان در اوج لحظات قلیان شور و هیجان و از خود بیخود شدنشان از آنها عکسهای بی حجاب شکار کرد و بر علیه کاندیدای رقیب و در جهت تخریب موج سبزش بهره برداری کرد ... می توان زمین و زمان را برای اثبات حقانیت خود به هم دوخت و از آن ردایی ساخت لایق آنچه خود هستیم ... می توان هنگام ارائه آمار عملکرد اقتصادی در مقابل دوربین نمودارها را سر و ته به دست گرفت ... می توان میلیونها آدم را تحمیق کرد و به راحتی آب خوردن به کلهم اجمعینشان دروغ گفت و فریبشان داد ... می توان از یک سو پاسخ انتقادات کارشناسان خبره و دلسوز را حوالت داد به اجتماع چند هزار نفری مستقبلینمان در سفرهای استانی و از آن سو گله ها و انتقادات همان مردم از کژی ها و کاستی ها را ساخته و پرداخته و طرح ریزی شده یک مشت غیر خودی ناآگاه و غرض ورز جلوه داد ... می توان پشت سنگر واژه هایی همچون امام و ارزشها و شهدا و رهبری و غیره پنهان شد و همه منتقدین را عوامل خرابکار و جیره خور و مواجب بگیر آمریکا و اسرائیل تلقی و معرفی کرد ... می توان با پنبه هایی در گوش خود را به خواب زد ... و خیلی کارها کرد ... و ایضن خیلی کارها نکرد ...

می گویند آن را که خواب است می توان بیدار کرد اما آن را که خود را به خواب زده هرگز ... حالا حکایت ماست از هر دو سو ... هم کاندیداها ... هم خودمان ... تعجب می کنم از هواداران دو آتشه و افراطی  کاندیداها که سعی در ارشاد و اصلاح و اقناع طرف مقابل دارند در حالی که من بعد از یکی دو هفته بحثهای پراکنده نتوانستم پدرم را قانع کنم که اگر به میر حسین رای نمی دهد لااقل به احمدی نژاد هم رای ندهد ! ... والله که من طرفدار هیچکدام از این حضرات نیستم ... حتی میرحسین که بر خلاف اکثریت سیاستمداران و سیاست بازان این مرز و بوم به دور از شعار زدگی های مرسوم هنوز اندکی رنگ و بوی صداقت و سلامت و انسانیت در نگاه و کلامش پیداست ... اما با همین یک اپسیلون شعور ناقص و عامی ام می توانم تشخیص بدهم که انتخاب مجدد یک آدم ستیزه جوی سنتی بی اخلاق بی تخصص امتحان پس داده با امید های واهی برای بالاترین مرجع و مسند اجرائی یک مملکت دقیقن عینهو دوبار گزیده شدن از یک سوراخ است ... آنچه در همه شئونات این مملکت جاری ست نیازی به آمارها و نمودارهای رنگ و وارنگ و ضد و نقیض و خلاف واقع آقایان ندارد ... همه چیز عین روز روشن است برای مردم ... و اتفاقن با علم به همین موضوع است که تعجب می کنم از این خیل عظیم انکارناپذیر هواداران سینه چاک آقای هاله و هولوکاست ... و البت همچنان معتقدم همه آزادند آنگونه که باور دارند عمل کنند همانطور که چهار سال قبل خود من هم مثل خیلی ها برای نه گفتن به هاشمی رای به احمدی نژاد دادم و حالا سخت پشیمان و نادم ام ...

این چهار روز هم می گذرد و آن اسم اعظم از صندوق های رای بیرون می آید ... تا چشم به هم بزنی چهار سال دیگر هم می گذرد و باز روزهای روزنامه و ستاد و پوستر و پلاکارد و شب های مناظره و مصاحبه و فیلم مستند و نیمه شبهای تجمعات پرشور خیابانی و میدانی از راه می رسد ... آن وخت می توانیم لختی تامل کنیم ... نفسی چاق کنیم ... نگاهی به پشت سرمان بیندازیم ... و ببینیم آیا راه را درست آمده بودیم یا بیراهه رفته بودیم ... ولی در کل اتفاق مهمی نیست که بابتش خون خودمان را کثیف کنیم ... چهار سال که چیزی نیست ... خب دوباره از نو شروع می کنیم ... آن چهل سالی را هم که بابت این چهار سال عقب افتاده ایم در همه فقره ها زیر سبیلی رد می کنیم ... شتر دیدی ندیدی ... اوووه ... انقدر از این چهار سال و چهل سال ها در این مملکت داشتیم و خواهیم داشت که بیا و ببین ...

به زعم من این باور غلط که نتیجه انتخابات ها را دستهای قدرتمند پشت پرده رقم می زنند همواره باعث عدم مشارکت اکثریت خاموش و صرفن منتقد و معترض ( و اتفاقن بعد از هر انتخاباتی حق به جانب و طلبکار ) شده است ... علی رغم اینکه متاسفانه صفحات شناسنامه ام نشان از تعلقم به همین اکثریت خاموش و منفعل دارد اما عمیقن به این موضوع که رای مردم هرگز در هیچ انتخاباتی دستکاری نشده و نمی شود و نتیجه حاصله از انتخاباتها - خوب یا بد - بلا شک خواست و تصمیم و اراده همین مردم است باور دارم ... بنابراین نتیجه این انتخابات مهم و سرنوشت ساز هر چه باشد دستپخت خودمان است ... پس نوش جانمان ... همین ... خلاص .  

****************************************** 

گزارش تصویری قلم نیوز از زنجیره سبز انسانی حامیان میرحسین از راه آهن تا تجریش

******************************************     

پست جدید دکتر صدیق عزیز را که خواندم بغض کردم ... هم دلم سوخت برای خودمان و هم دلم طپید و ذوق کرد ... بی اختیار اشک شوق توی چشمانم جمع شد ... خواستم لینکش را توی پی نوشت بگذارم ... دلم نیامد ... با اجازه استاد کل مطلبشان را همینجا می گذارم که بخوانید : 

میر حسین همین الان هم پیروز است !!

باور کنید آن چه من امروز ( دوشنبه 18/ 3 /88 ) در خیابان ولی عصر در حرکت زنجیره سبز انسانی حامیان جناب مهندس میر حسین موسوی ، با چشم های خودم دیدم و با گوش های خودم شنیدم ،بسیج سبز و شاد و شیرین و خود گردان جماعت عظیمی بود که در عمرم ندیده بودم .

دیده بودم که مردم چگونه جمع شدند و نام آن مرد بزرگ را از تپه های عباس آباد ( مصلای بزرگ تهران ) تا بهشت زهرا بر سر و سینه ی خویش کوبیدند ، اما امروز چیز دیگری بود .

دیده ام ، ده ها بار هم دیده ام ، با چشم های خودم هم دیده ام ، در مشهد ، قم ، شیراز و تهران  دیده ام که مردم چگونه در روزهای عزای سیدالشهدا در خیابان ها جمع می شوند و حسین حسین می کنند ، اما امروز چیز دیگری بود .

آن جاها و آن روز های تلخ ، مردم برای  آن چه و آن که از دست رفته بود ، سیاه پوشیده  و بر سر و سینه  خود می زدند و حسین حسین می گفتند .

اما امروز همه به امید آن چه به دست می آید و به حمایت از آن که آن را وعده می کند ، سبز بودند ، شاد بودند ، دوست بودند ، دست در دست بودند و میر حسین میر حسین می گفتند .

امروز خیابان ولی عصر ، بوی خوش امید می داد ، بوی سبز امام زمان می داد که نور امید است ، بوی صلح و دوستی و آشتی می داد، شور شادی همه جا را فرا گرفته بود ، همه لبخند می زدند ،  دو انگشت دستشان را به علامت پیروزی نشان می دادند ،  بوی اعتماد می آمد ، بوی محبت می آمد ، انگار یک روبان سبز لازم بود تا یک بار دیگر همه با هم  یکی شوند .

روبان سبز ، توانسته است این همه انرژی مثبت ایجاد کند ، این همه رفاقت و شباهت ایجاد کند ، این همه هیجان و علاقمندی تولید کند ، این همه علاقه یه وطن ، علاقه به ملت سبز ، علاقه به دولت امید  و علاقه به آینده ی سپید تولید کند .

در خیابان ولی عصر ، مردم از میدان تجریش تا میدان راه آهن ، سبز در سبز ، شکوه همبستگی یک ملت  را به نمایش گذاشتند . آن چه بیش از همه ، چشم های جان آدمی زاد را در این دریای جانان به هم پیوسته و یکی شده   ، نوازش می داد ، تابلوی زیبای  “”  دروغ ممنوع  “” بود که در دست همه بود .

آن چه روح جوانی را در من زنده می کرد ، تلاش سبز و خود جوش مردم بود برای مشارکت در فستیوال عظیم و شاد و شیرین امید . شور و شوقی که در پیادگان و سوار گان بود و همراه با متانت و با رفاقت بود ، این جشن ملی را خیلی خیلی با شکوه تر جلوه می داد .

کاش می شد که نگویم تنها تاسف من این است که سوگیری و ناجوانمردی صدا و سیما ، این دستگاه عظیم ملی را به خساست کشانده و این واقعه ی بزرگ تاریخی را نشان نمی داد و نمی دهد . باور کنید ، هر جای دیگر دنیا چنین گرد هم آیی عظیم و خودجوشی از مردم روی می داد ، تمام رسانه ها ی آن جا هم بسیج می شدند و این بزرگی و عظمت را با آب و تاب تما م نشان می دادند.

اما ، اما ، چه صدا سیما بخواهد و چه  نخواهد ، چه رقیب بخواهد و چه نخواهد ، میر حسین پیروز این میدان است . میر حسین همین الآن هم پیروز است . آن که این همه شور و شوق وهیجان و امید و سبزی و شادابی در مردم ، در دل مردم ، در ذهن مردم ، در چشم مردم  ، در صدا و سخن مردم و در جان مردم ایجاد کرده ، همین الآن هم پیروز است .

میر حسین  پیروز این میدان است ، چه صندلی را بگیرد و چه نگیرد .

آن که بهانه ی سبزی شده ، آن که بهانه ی نشاط و شادی مردم شده ، آن که جوانان را ازخمودی و دل مردگی به در آورده ، آن که جوانه ی صلح و دوستی را دو باره سبز کرده ، آن که بهانه ی پاره شدن پوسته ی زمخت  سیاهی و نفرت و انزجار و خصومت و خشونت و اتهام و دروغ و نفاق و بی شرمی و تبعیض شده ، همین الآن هم پیروز است ، چه کار به دستان دولت رای او را بخوانند و چه کس دیگری را از صندوق در آورند.

میر حسین همین الآن هم پیروز است

یا علی مدد     

  
نویسنده : محسن باقرلو ; ساعت ۱:۱٥ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ۱٩ خرداد ۱۳۸۸
تگ ها :


دلایل یک کم شوخی برای یک تصمیم کاملن شوخی !

این بنده حقیر بعنوان یک شهروند معمولی با سایز دو ایکس لارج دولت و نظام جمهوری اسلامی اینا ! پس از گفت و گو های بسیار با شخص شخیص خودم ! ( در مقام یک نامطلع سیاسی ! ) و رایزنی های گسترده باز هم با خودم ! ( این بار در مقام یک شهروند گوگولی موثر در سرنوشت ایران و حومه ! ) تصمیم گرفته ام به آقای محمود احمدی نژاد فرزند باباش رای بدهم ! ... لذا به جهت اینکه این وبلاگ نصب العین و مرجع و الگوی خیل کثیری از رهگذران دنیای مجازی نبوده ! و مطالب مندرج در آن بصورت مستقیم و مورب و کات دار در نتیجه انتخابات تاثیر گذار نمی باشد ! جهت الگو برداری نسل جوان و میانسال و رو به موت ! اهم دلایل خود را به شرح ذیل روشن می فرمایم ! :

1- عکسهای بالا ... وسط و پایین ! و ایضن خلوص نیت و شور و شوق فرا زمینی حاضرین در عکس ها نخسوزن عکس اولی که تبارک الله الی احسن الخالقین الهواداران الکاندیدایون !

2- الله اکبر ... باغت آباد احمدی ! ... و ایضن : بابا ما دیگه کی هستیم وختی که بابا تو دیگه کی هستی !

3- ای کسانی که اگر خورشید را در قسمت راستتان و ماه را در قسمت چپتان بگذارند باز هم روز روشن را منکر می شوید ! آیا شما را هم مثل ما همین عکسها کفایت نمی کند برای ایمان آوردن به کاریزمایی همچون محمود بزرگ ... پدر مادی و معنوی این سرزمین ؟! 

4- خب لاید یه چیزی هست دیگه بابا ! ... گیرم که تو این ۴ سال چیز نشده باشه !

5- با خاک یکسان شدن حیوونکی میر حسین در مناظره دیشب !

6- خونه دار و حق رای دار ! ... بدو بدو آتیش زدم به اونجام !

7- چون در خبرها خواندیم که امروز در مراسم سالگرد امام ... آقای هاشمی رفسنجانی با محمود دیدار کوتاهی داشته و ضمن کشیدن لپ چپش در گوش راستش گفته : ای ناقلا ! با ما ام ؟!

8- چون رئیس جمهور هاله دار خیلی باحاله ! ... خداوکیلی به نظر شما یک پرزیدنت هاله دار بهتر از گونه بی هاله اش نیست ؟! 

9- چون سیب زمینی کوبیده با کره را خیلی دوست داریم !

10- عاشق بچه کوچولوهای خودساخته ای هستیم که با کمترین امکانات در زیر زمین خانه شان انرژی هسته ای در می کنند از خودشان فطیر !

11- چون دلمان می خواهد مجامع بین المللی از حالت خشک و رسمی در آمده و دور هم کمی بخندند همه و شاد باشیم و شادیهایمان را از وسط قسمت کنیم ! 

12- تغییر دو سوم کابینه یک رئیس جمهور برای ملت بی سوژه و تفریحات سالم به نظر شما سرگرم کننده و موجب انبساط و تفرج خاطر نیست کللن ؟!

13- دلمان برای دوران جنگ تحمیلی و همرزم هایمان تنگ شده است ! ... چه معنی می دهد کشور آدم با همه کشورها در صلح و صفا سیتی باشد کل یوم ؟!

14- عاشق کاریکاتور چهره هستیم !

15- چون خودمان هنوز نیم میلیون به دانشگاه فخیمه تهران بدهی داشته و مدرکمان را نمی دهند بعد از 5-6 سال ... و بارها در موقعیت های استخدامی مختلف به فکر جعل مدرک افتاده ایم لذا با امثال کردان طفلی همذات پنداری عمیق حس می کنیم در اعماق ته مان !

16- چون میر حسین قیافه اش زیادی مهربان و لطیف است و معلوم و مبرهن است که به درد سیاست نمی خورد با آن رهنوردش ! کروبی هم که لر است و اگر رای بیاورد هی برایش جک درست می کنند سرخورده می شود و در عنفوان پیری دپرس می شود ! رضایی هم که بی خود بی جهت می خواهد با دولت ائتلافی اش اقتصاد ایران را نجات بدهد در حالی که دو دقیقه دور هم نشسته ایم حالا چه کاری ست شما با آن حالتان !

17- دلمان نمی خواهد چهار سال بعد بابت اشتباه چهار سال قبلمان مثل حالا مدام اجدادمان در مقابل دیدگانمان در محدوده طرح زوج و فرد تردد نمایند !

18- چون با هزار زحمت و زور و بلا فرم اطلاعات خانوارمان را پر کرده و تحویل دولت داده ایم و حوصله و ماتحت پر کردن فرم های جدید را نداریم ! ... ضمنن از میزان سهمیه بنزینمان هم راضی هستیم مثل چی !

19- عمیقن بر این باوریم که جمع کردن گندی که طی این چهار سال زده شده از توانایی یک بشر خاکی خارج است ! ... از این رو چه کاری ست که یک بنده خدای دیگر را بیندازیم توی هچل و امورات ماله کاری و گندزدایی ؟!

20- چون یک کاپشن کرم رنگ داریم که خیلی دوسش می داریم !

21- کللن علی رغم ظاهر جدی و داغون و اخمو و معمولن بد عنقمان آدم شوخ طبع و مسخره ای هستیم و از هر نوع طنزی در هر فقره ای استقبال می کنیم ! 

پی نوشت قبل از سفر :

دست کم می خواستیم چهل پنجاه تا دلیل ردیف کنیم که اساسی قانع بشوید ! اما ساعت چهار دقیقه به چهار صبح است و تا دو ساعت دیگر به همراه مریم بانو و حاج وحید عازم ولایت زنجان هستیم جهت عیادت از یکی از بستگان که چند روزی است در بیمارستان بستری هستند و در حال کما (خدا شفا بدهد عمو را ... الهی آمین ) ... لذا وخت و حال نداریم دلایلمان را بیشتر باز کنیم برایتان ! ... شاید کاملش کنیم بعدن ولی راستش گمان نکنیم ! چون فردا شب هم که خسته کوبیده چنجه شیشلیک بر می گردیم از سفر یک روزه و یحتمل این پست را باید به بزرگی خودتان همینجوری نصفه نیمه از ما قبول کنید ! ... باشد که رستگار شویم و شوید و شوند !

پی نوشت پس از مناظره :

خلاقیت و طنز ما ایرانی ها کولاک است ... این نقاشی را توی فیس بوک دیدم ... گمانم از لینکهای ارسالی آدمک بود ... نتیجه ارائه آماری که علنن و با وقاحت تمام مملکت را به قول کروبی گلستان گزارش می کند در حالی که داریم با چشمهای باباقوری مان می بینیم چه خبر است قطعن چنین هجوی را هم به دمبال دارد دیگر ...

زیرش هم جمله ای با این مضمون نوشته بود که : بچه ها جونم شما هم نقاشی های خوشگلتونو به آدرس تهران میدان آرژانتین برامون بفرستین !!!

  
نویسنده : محسن باقرلو ; ساعت ۳:٢٩ ‎ق.ظ روز جمعه ۱٥ خرداد ۱۳۸۸
تگ ها :


هذیان دری وری های نصف شبانه !

آقایون ! خانومون ! شما کار و زندگی ندارید که مردم را از کار و زندگی می اندازید ! گفته باشم که آن دنیا سر پل صراط سوارتان می شوم ها ! منظورم این است که خرتان را می گیرم ها ! خرتان را نه ! خرتان را ! ... ااااه ! آخرش هم جای فتحه و کسره کیبورد را یاد نگرفتم ! ... خواب و خوراک برایمان نگذاشته اید مومن خدا ها ! مومن های خدا منظور بود ! ... اساسی معتادمان کرده اید ... هی جنس خوب ... هی زغال مرغوب ... هی رفیق بدخوب ! ... اولن که ماشالله خدا زیادتان کند ! دویست و خرده ای لینک ! دویست و خرده ای آدم ! دویست و خرده ای بشر ! ... بعدش هم اینکه چرا انقدر تند و تند آپدیت می کنید نامسلمان ها ! ... تا وختی گوگل ریدر نداشتیم گمانمان این بود که از بین لینکهایمان نهایتن ماهی دو سه نفر به زور به روز می شوند اما حالا می بینیم روزی ١۵ - ٢٠ تایتان فوران می کنید خودتان و قلم مبارکتان ! ... کار تمام وختمان شده دید و بازدید و یه لنگ پا از این وبلاگ به آن یکی صله رحم در کردن ! ... اعصاب معصاب برایمان نمانده ! ییهو دیدی یک طناب انداختیم گردن جناب گوگل ریدرمان و با لقد خلقنا الانسانی محکمناک زدیم زیر صندلی زیر پایش ها ! ... یک کم جمبه داشته باشید خب ! ... حالا وبلاگ و مجازستان مجانی ست اما نباید که خودتان و خودمان و خودشان را خفه کنید که ! ... کاه مال خودتان نیست کاهدان که مال شخص شخیصتان است ! ... دو روز است می خواهیم آپدیت کنیم ... کلی هم سوژه توی مخ و مخچه و لوزالمعده و هیپوتالاموسمان قلمبه شده ! اما وختی می نشینیم پای کامپیوتر موقع بلند شدن می بینیم فقط رسیده ایم آپدیتی های اخیرمان را از بولدی در بیاوریم فقط ! ... خودمان متوجه شدیم که این جمله آخری هم اولش فقط داشت هم آخرش ! نیازی به یادآوری و مچ گیری نیست نابغه های گرام ! اولن عشقمان کشید ثانین خواستیم امتحانتان کنیم ! ... دست از سر این چشم و گوش و مخ های مجانی بردارید یک کم ! ... امان بدهید قلم بدستان و سوژه در تمبانان عزیز ! ... خلاصه که این کارها خوبیت ندارد ! ... بچسبید به نان که خربزه را دیگران قبلن چسبیده اند و طرفی نبسته اند کللن در هیچ زمینه و فقره ای دلبندانم !!

پی نوشت یک :

خودمان هم می دانیم که این نوشته آپدیت نبوده و نیست ! ... و اصولن هیچ چی نیست ! اما دست خودمان نیست ما هم مثل همان عده کثیر معلوم الحال که ذکرشان رفت عادت کرده ایم به وراجی های زود به زود و مستمر و مستدام ! ... آپدیت کردن من قبل الیکهفته برایمان شده عینهو آب برای عروس دریایی !

پی نوشت دو :

تو فکر یک پستیم ! ... یه پست بی روزن ! ... یه پست پر روغن ! پستی برای تو پستی برای من ! ... چون کلی فضای خالی آنجا داریم توی مغز نداشته مان ! لذا همانجا هم داریم می پروریمش ... اگر بیاید روی کاغذ چیز خوبی می شود احتمالن ... اصرار هم نکنید که سوژه اش را لو بدهیم چون خودمان هم هنوز خیلی در جریان نیستیم !

پی نوشت سه :

می گویند فلانی خیلی خوش فلان است جلوی باد هم وای میستد ! ( نگارش را حال کردید ؟! فرهنگستان مری اینها را از ریشه به فنا دادیم در کسری از سه سوت ! ) ... حالا حکایت ماست که عین چی توی همین وبلاگ لکنته مانده ایم با این حال داریم در مقابل وسوسه عضویت در فیس بوک شیطان رجیم تسلیم می شویم !

پی نوشت چهار :

پولهایمان را جمع کردیم و طی یک اقدام انقلابی یک کفش مردانه اسپرت برای حضرت خودمان ابتیاع کردیم در حد بنز ! ... قیافه اش با مزه است ! نمی دانم چرا آدم را یاد گیوه می اندازد ! قسمت عرشه اش انقدر پهن است که کاملن مرغابی را تداعی می کند ! تلفیق هنرمندانه ای ست از صندل آخوندی و تیمبرلند و گیوه و نایک و کفش های مخصوص معلولان ذهنی حرکتی !!!

پی نوشت پنج :

همینجوری بی خود بی خود ناغافلی دلمان برای وبلاگ آقا طیب تنگ شد یهو ...

پی نوشت شش :

شما هم چه بیکار تشریف دارید ها که نشسته اید دارید این اراجیف و اباطیل نصفه شبانگاهی ما را واو به واو و با وجدان کاری مفرط می خوانید قربان دل شادمنگولتان برود کرگدن !

پی نوشت هفت :

بنظر شما میر حسین زبل تر است یا جت لی و جکی چان ؟! ... کروبی می زند یا آرنولد ؟! ... محسن رضائی جنگاور تر است یا رستم ؟! ... اوووومممم ... اون چهارمیه اسمش چی بود ؟!!!

پی نوشت هشت :

ای کسانی که ایمان آورده بودید قبلن ! ... باز هم بیاورید بیزحمت !!

پی نوشت نه :

لذت نوشیدن آه باران شجریان و آهنگ ۴ آلبوم جدید مختاباد را از دست ندهید جددن ... بر خاکیان جمال بهاران خجسته است ... بر ماهیان طپیدن دریا مبارک است ... نقشی که رنگ بست از این خاک بی وفاست ... نقشی که رنگ بست ز بالا مبارک است ... دل را مجال نیست که از ذوق دم زند ... جان سجده می کند که خدایا مبارک است ... دیوانه کننده ست ...

پی نوشت ده : 

می خواستم حسن ختام و آخرین پی نوشت هم چرت باشد و طنز ... اما دارم همان آهنگ مختاباد را گوش می کنم ... نمی شود ... نشد ... بهتر ... بی تعارف ببخشید که وختتان را گرفتم ... همین ... تا بعد .

  
نویسنده : محسن باقرلو ; ساعت ۱٢:۱٧ ‎ق.ظ روز یکشنبه ۱٠ خرداد ۱۳۸۸
تگ ها :


میلی کمین گرفته پلنگانه در دلم ...

کارهای اول وختم را انجام داده ام ... سیگار صبحگاهی ام را کنار پنجره اطاق پشتی شرکت ... رو به یوسف آباد نیمه ابری دم کرده کشیده ام ... و نشسته ام پشت میزم ... پای سیب مانده و خشک شده را به زور فرو داده ام ... باد زیادی خنک کولر ... بخار لیوان نسکافه داغ تلخ و سیاه را مرئی تر می کند ... سیب نقره ای کوروش کبیر را پلی کرده ام از آدرس جدید ایران ترانه ... جسمم اینجاست و روح لامصبم چند سال پرواز کرده به عقب ... به سالهای زلال کوی دانشگاه ... به شبهای خیس چمن کوی ... و گیتار نیمه شب آن دانشجوی بی خواب با آن صدای حزن آلود که حتی صورتش را هم درست ندیدیم من و عباس ... خدا رحمت کند حسین منزوی باشکوه را ... چقدر گذشته از آن سالهای سالم سرشار که انقدر دور و دیر به نظر می رسد ؟ ...  

***

دیروز از صبح این چند کلمه توی ذهنم می چرخید ... من گور ندارم که کفن داشته باشم ... مطمئن بودم که جایی ... تو یه غزل شنیدمش ... مصرع بعدش رو هم اینجوری گفتم ... فریاد ندارم که دهن داشته باشم ... خیلی فک کردم اما یادم نیومد تو کدوم غزل شنیدم و مال کی بوده ... عصر برگشتنی تو ماشین از وحیدم پرسیدم ... نمی دونست ... یه بیت دیگه تو راه گفتم ... شب به حسن اوجانی اس ام اس دادم و پرسیدم ... با اینکه حافظه ش بی نقصه و کلی هم شعر از عالم و آدم شنیده و خیلی هاشو حفظه ولی نمی دونست ... انداخت به شوخی و چرت و پرت که تخصصشه ! ... بعد از چند دقیقه اس ام اس داد که فریاد ندارم که دهن داشته باشم ... واو به وا عین همون که خودم گفته بودم ... کفم برید از این همه شباهت ... چند دقیقه بعد یک بیت دیگه فرستاد ... فهمیدم که خوشش اومده و گرفتتش و درگیرش شده ... بهش گفتم حسن دیگه نفرست برام ... بشین بگو منم می گم ... بعد جفتشو می ذارم تو وبلاگم ... عین اون قدیما ... غزلهای مشترک ... یادش بخیر ... خیلی استقبال کرد ... آخر شب برام ایمیلش کرد ... عاشقانه قشنگی شده بود ... تو همین وبلاگ و خیلی جاهای دیگه بارها و بارها تحسین کردم قدرت شاعرانگی این بچه رو ... دست مریزاد داره کارش ... ذوق داشت که بعد از خیلی وخت یه غزل گفته ... منم ذوق کردم و ممنونشم ... به رسم میزبانی و مهمون نوازی بذارین اول غزل حسن رو با همون فونت و نگارشی که برام فرستاده بخونیم :

 

من گور ندارم که کفن داشته باشم

فریاد ندارم که دهن داشته باشم 

 

روحم به تو خو کرده که در بند خودش نیست

اصرار ندارم که بدن داشته باشم 

 

چون "پای" سفر دارم و "تخت" است خیالم

دیگر چه لزومیست "وطن" داشته باشم؟ 

 

انصاف نبود اینکه تو دریا شوی و من

من،این من کم عمق،لجن داشته باشم! 

 

تقدیر من این است که عادت به شما و...

این عشق جگرسوز خفن داشته باشم! 

 

من سیب پلاسیده ی باغ غزلم،کاش

شایستگی چیده شدن داشته باشم   

 

3خرداد 88

***

این هم غزل خودم :

من گور ندارم که کفن داشته باشم
فریاد ندارم که دهن داشته باشم
 
یک عمر در این دربدری ها سپری شد
من خانه ندارم که وطن داشته باشم
 
چون از ملکوت آمده ام غیر طبیعی ست
عادت به همین خاک لجن داشته باشم ؟
 
لبخند به بی غیرتی ام می زنی اما
 آدم - پدرم - داشت که من داشته باشم ؟!
 
خوش باورم و ساده که من سهم خودم را
در این خفقان این قدغن داشته باشم
 
اما بزند کاش کمی نم نم باران
تا روح به تابوت بدن داشته باشم
 
این شعر بهانه ست که در لالی مفرط
آن شاعری ام را مثلن داشته باشم
 
حرف دل تنگ است که جوشید و غزل شد
بی آن که تمایل به زدن داشته باشم 

***

پی نوشت یک :

بیت چهارم غزل خودم از پایه وامدار این مصرع اکبر یاغی تبار است که می گوید :

بی غیرتی علامت اولاد آدم است ...

پی نوشت دو :

فرهاد عزیز تذکر داد که اکبر یاغی از سروده های ١٢ سال پیشش غزلی دارد با این مطلع :

من میل ندارم که وطن داشته باشم.....یا خانه درآغوش چمن داشته باشم

که با ( من گور ندارم که کفن داشته باشم ) به پایان می رسد ... پس با همین حافظه داغونم درست فکر می کردم که قطعن این مصرع را جایی شنیده ام !

هر چند عرصه سیمرغ نه جولانگه مگس است اما از روی دست اکبر یاغی تبار شعر گفتن هم افتخاری ست بی تعارف ... بس که شاهکار است این بشر ... کاش سرد نمی شد شعله های آتشفشانی قلم و طبع باشکوهش ... خدا حفظش کند هر جا که هست .

پی نوشت سه :

بهت افتخار می کنم حسن ... فقط خودت می دونی چقدر دوستت داشتم و دارم همیشهء خدا ... خیلی با عشقی بچه ... و خیلی تر احترام قائلم برای روح بزرگت ... زر زر زیادی ام بکنی حالتو می گیرم ! ... تو فک کن جو گیر شدم ... ولی باور کن همین حالا که می نویسم بغض دارم عوضی ! ... از صمیم قلب کرگدنی م امیدوارم خوشبخت بشی پسر ... هیچی ... همین دیگه .

  
نویسنده : محسن باقرلو ; ساعت ۱۱:٤٠ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ٥ خرداد ۱۳۸۸
تگ ها :