لب لعلی گزیده ام که مپرس ...

 

خودکار را گرفته ام دستم ... به رسم همیشه ها روی شکم دراز کشیده ام لخت ... و زل زده ام به سفیدی کاغذ ... خودکار تبلیغاتی یک فروشگاه زیتون در رودبار ... از کجا آمده این خودکار ... ولش کن ... مخت را خسته این چیزهای چرند نکن پسر ... آپدیتهایم را این اواخر معمولن توی همین سر رسید نقره ای ایران خودرو می نویسم بعد تایپ می کنم ... سمت راست صفحه یکسری علامت های کوچک قرمز رنگ هست که هم شکل هواپیمای آتاری ست هم شکل کلاغ قرمز ...

لابد این چند خط را که خواندید دارید شروع می کنید که غر بزنید ... حتمن می گوئید کرگدن باز قاط زده و دارد دری وری می گوید ... گنده بک انگار اسلحه پس کله کچلش گذاشته اند که آپدیت کند و به زور و بلا چراغ اینجا را در این روزهای بی چراغی شیخ ها روشن نگه دارد ... اگر اینطوری ست که نیست و هست و حق با شما نیست و هست ... بی تعارف لطفن ادامه اش را نخوانید ...

اینها که می نویسم صرفن مثل داد زدن در باد است ... مثل قرص خواب آور است ... مثل دستشویی رفتن دقیقه نود قبل از ترکیدن است ... مثل گریه کردن در بغض آلود ترین مدار زمین و زمان ... مثل تا نیمه های شب الکی پرسه زدن در دنیای مجازی سوت و کور ... مثل انگشت توی حلق کردن بعد از یک بدمستی ناب است ... مثل غذا دادن به ماهی های الوان و معصوم آکواریوم ... مثل پیشانی زیر شیر آب سرد گرفتن است بعد از یک سر درد طولانی ... مثل رکورد زدن با هواپیما و زیر دریائی آتاری ... مثل زل زدن توی چشمهای خیس و الماس وار یک توله سگ ... مثل سیگار دود کردن زیر باران ... مثل تمنای لذت رخوتناک خوابیدن از زور خستگی سگ دو زدن های الی الابد ...

مثل بلعیدن کاسه کاسه ماست است در کشاکش یک مسمومیت حاد غذایی ... مثل تخته نرد بازی کردن های پی در پی و بی خستگی با حبیب ... مثل هر گوشه خانه یک زیر سیگاری داشتن ... مثل دندان درد مازوخیستی لذت بخش ... مثل بوی یاس است حین رانندگی وختی چشمهایت را می بندی گور بابای صدای بوق و بوق ... مثل ساندویچ جگر مرغ و اولویه پنجشمبه ها ... مثل تماشای چندین و چند باره شب یلدا و سلطان و مادر ... مثل وختهایی که خجالت می کشی و سرخ و سفید می شوی درست جایی که باید وقیح باشی ... مثل بزرگوارانه رضا دادن به خیلی کمتر از حق و سهم خودت ... مثل سکوت بعد از هیاهو ... مثل بی بهانه لبخند زدن به عابری که حتی نگاهت هم نمی کند و هیستریک با خودش حرف می زند و تند تند راه می رود تنه زنان به عالم و آدم ...

مثل طعم کالباس نیمه شب است با آب معدنی تگری ... مثل شاید این جمعه بیاید شاید مرحوم آغاسی پر شور ... مثل عکس برگردان آدامس های ترکیه ای روی در کمد نوجوانی های خیلی دور ... مثل بوسیدن لبهای خدا که می شود لب لعل گزیدن ... مثل نفس نفس زدن و لرزش توامان دست و سیگار در حال عصب ... مثل بستنی یخی پرتغالی در زمستان ... مثل یاد نازنین مادربزرگ مو حنایی که همیشه خدا بوی گل محمدی و ملکوت می داد ... مثل جیغ زدن در تونل تاریک و نمور ... مثل فکر کردن به ده سال رفاقت عباس ... مثل طعم شیر موزهای شبانگاهی مریم بانو ... مثل بوی مست کننده عود و بنزین ...

مثل طعم هندوانه خیلی شیرین محبوبی ... مثل غلت زدن توی برف پا نخورده و پا نداده به تمدن ... مثل بوی خاک باران خورده کوچه های دهاتمان ... مثل مستی و راستی و بغض و اشک بی دلیل ... مثل قصه تعریف کردن های اسد عمو زیر کرسی زمستان های بی رحم زنجان با نور چراغ زنبوری ... مثل دیوانه وار گاز دادن توی خیابانهای نیمه شب تهران ... مثل دراز کشیدن با عباس روی چمن خیس کوی دانشگاه تا دم دمای سحر ... مثل یک خیابان فرصت عاشقی داشتن ... مثل موتور سواری در جاده چالوس با تیشرت آستین کوتاه ... مثل حرف زدن با احسان جوانمرد از دل شب تا وختی آفتاب بزند ...

مثل لحظه قدسی سال تحویل ... مثل فندک اتمی و چاقوی دسته شاخ گوزن کار زنجان ... مثل قایق سواری ماه عسل دریا رویایی ... مثل تیله های سه پر بچگی های شور و شیطنت ... مثل قهقهه تا سر حد اشک و دل درد ... مثل وسطی بازی کردن کودکی ها با دخترهای نو رس و تازه بالغ فامیل ... مثل طعم ترخون و چای شیرین با هم ... مثل صدای برگهای پاییزی بلوار کشاورز زیر پاهای زوجهای سالم سرشار ... مثل حرف زدن با آرش ناجی و حسن اوجانی ... مثل خنکای خیس کولر در یک صلات ظهر تعطیل تابستان ... مثل اولین روزهای درک احساس بلوغ ... مثل لذت خریدن و پوشیدن کفش و جوراب نو بی هیچ مناسبتی ... مثل کودکانه حرف زدن های مریم ترین ... مثل واو به وا ترانه های فرامرز اصلانی و شهیار قنبری باشکوه ... هوووووو ... هوووووو ... لبخند ناز تو کو ... شبیه خاطره نیستی ... حوصله سر نمی بری ... صاحب کندوی عسل ... کندو ... کندو ... آی کن دو ... وی کن دو ...

مثل خاطره آب بازی های ظهر های عاشورا و طعم بی بدیل قیمه نذری و تخم شربت و زعفران و بوی اسفند ... مثل پریدن ... بلند ... از روی کپه های نور ... مثل فکر کردن به آدم های خوب دور و برم ... مثل تماشای رقص دسته کبوترها در عرصات گنبد طلا ... مثل تلاش برف پاک کن ماشین در یک باران شر شر ... مثل پشت خونه هاجر و عروسی و دمب خروسی اش ... مثل فوتبال شبهای ماه رمضان ... مثل کارت پستالهای از سر بی پولی ... مثل نوشتن روی بخار شیشه دلتنگ ... مثل کاست جدید خواجه امیری ... مثل تماشای ستاره های هفت آسمان ... مثل یله دادن به شعر ها و صدای حسین پناهی یادش بخیر ...

مثل حس کیسه آب گرم روی تیره کمر ... مثل صدای رسول نجفیان ... مثل لمس تن نور و غزل ... مثل دعوت به ضیافتی نطلبیده که مراد است مثل آب ... مثل بالماسکه ای که هیچکس لباس ترسناک نمی پوشد در آن ... مثل تحریک و تحرک و متحرک ... مثل نفس نفس زدن ... مثل حرف نزدن ... مثل آفتابگردان ... مثل دعا ... مثل سفر به اهرام ثلاثه مصر فرعونهای بزرگ ... مثل هر چی آرزوی خوبه مال من ... مثل من او ... مثل من تو ... مثل توی من ... مثل نیمه غایب ... مثل روی ماه خداوند را ببوس ... مثل طعم طالبی بستنی و دلستر و هات قاچ ساندی ... مثل حرف و حرف و حرف ... مثل برف و برف و برف ... مثل خواب و خواب و خواب ... مثل خوب و خوب و خوب ... مثل تیر کشیدن لذتبخش قلب ... مثل بوسیدن لبهای خدا که می شود لب لعل گزیدن ...   

****************

پی نوشت یک :

وختی شروع کردم قصدم نوشتن مطلبی بود بلکل متفاوت از این چیزی که حالا نوشته ام ! ... نفهمیدم چی شد که همچی شد ! ... ترسیدم زیادی چرت باشد ... می خواستم پاره اش کنم ... دادم مریم و حمید وحید خواندند ... شکر خدا تایید صلاحیت شد ! ... لذا مصدع اوقات شدیم این مدلی !

پی نوشت دو :

کاریکاتور را از وبلاگ سوسن بانوی عزیز برداشته ایم ... کار میران اسوالدو میراندای برزیلی ست .

پی نوشت سه :

ببخشید که طولانی شد ... هر کس نخوانده شانس آورده و سر سوزنی چیزی را از دست نداده به جان خودم ! ... هر کس هم خوانده ممنون دارش هستم خیلی ... ایشالله عروسی بچه هاتون جبران کنیم !

  
نویسنده : محسن باقرلو ; ساعت ۱:٤٥ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ۳۱ اردیبهشت ۱۳۸۸
تگ ها :


خوبم ...

خوبم ...

می نویسم ...

یکی از همین روزا ...

ولی همه تونو مرتب می خونم ...

  
نویسنده : محسن باقرلو ; ساعت ۱٠:٢۳ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ٢٩ اردیبهشت ۱۳۸۸
تگ ها :


اعتراف ...

اعتراف می کنم که خیلی وختها ... هم شدید لبریزم و دوست دارم اینجا بنویسم ... هم بدجور حالم بهم می خورد که اصلن یک همچین جایی هست ... مثل همین روزها ... لابد دلیل دارد ... ولی حوصله توضیح دادنش را ندارم ... پس مهم نیست ...

**********

مریم بانو با محصول مشترک ایران و ژاپن به روز تشریف دارند !

آپدیت های محسن و ایرن را بخوانید .

  
نویسنده : محسن باقرلو ; ساعت ٩:٤٢ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ٢٤ اردیبهشت ۱۳۸۸
تگ ها :


مطرب نوایی خوش بزن ...

پیش نوشت یک :

٢٠ اردیبهشت تولد سید عباس است ... تولدت مبارک رفیق من ... تاواریش من ... عباس گامبالوی من ... یار غار و دوست سالهای جوانی من ... عزیز من ... برادر من ... تولدت مبارک هزار تا ... هر چی آرزوی خوبه مال تو ... تو بی نظیری داداش عباس ... شاهکاری پسر ...

ضمنن رعنا توی وبلاگش برای عباس یک جشن تولد تصویری باحال گرفته که حتمن ببینید !

پیش نوشت دو :

رضا سیرجانی عزیز در یک اقدام خلاقانه و قشنگ متن کارت عروسی اش را به مسابقه گذاشته است ... تازه سکه هم جایزه می دهد ! ... کاش من برنده می شدم ! ... نه بخاطر سکه ... بخاطر خود رضا که نازنینی ست این بچه ... به پای هم پیر شوند الهی آمین ...

***************************************

١- شمبه همیشه فاجعه است ! و ایضن فشار و پارگی در مراجعه است ! ... هر چقدر هم پنجشمبه و جمعه خوش گذشته باشد این شمبه لعنتی انقدر خارمادراندر هست که بتواند بلکل همه اش را از دماغ آدم در بیاورد بی دسمال کلینکس ! ... شمبه گشاده اسم با مسمایی ست برای آقا یا خانوم شمبه که به شدت کابوس کارمند جماعت بوده از قدیم الایام و هست و خواهد بود ! ... لازم به ذکر است که همین ما ! الان که این اراجیف و اباطیل را مرقوم می فرمائیم تقریبن نیمه خواب نیمه بیداریم ! ... البته اگر از احوالات اینجانب خواسته باشید خدا را شکر خیلی حالمان از دو ساعت پیش که با لیفتراک از تخت کنده کاری کردیم خودمان را ! و یکساعت پیش که جای دوستان خالی پشت فرمان چرت تپلی زدیم تا شرکت بهتر است ! 

٢- احوالات شریف ؟! ... ( این مدل احوالپرسی لفظ قلم تازه افتاده تو دهنمان ! )

٣- بعد از دو پست غمگین انگیز جناب مستطاب کرگدن بنظر می رسد قاطبه بلاگستان نافرم تریپ افسردگی برداشته و نیاز به تمدد اعصاب و یک پست شادمنگول کرگدنی دارند ! ... ( دقت کردید که خودمان را مترادف و هم شاءن روسای قبیله و نقطه پرگار وجود و سوراخ مرکز کائنات و بابا تو دیگه کی هستی و تو آخرین امیدی برای خستگی هام و رئیس جمهور منتخب و قرص اکس شادی آور و فیروز کریمی و جری لوئیس و غیره در نظر گرفتیم ؟! ) 

۴- لذا اسم و موضوع پست بعد ( اختراعات مورد نیاز ) است ! از آنجایی که مخترعین خیلی به فکر ما عوام الناس نیستند و معمولن تمام هم و غم و انرجی خود را معطوف و مصروف اختراعات پیچیده بدرد نخور نمایشگاه پر کن چشم دشمن در آر می کنند ! بر آن شدیم تا لیستی از اختراعات کاربردی مورد نیازمان را تهیه و برای ( معاونت محترم سازمان حمایت از مصرف کنندگان عوام نیازمند اختراعات جدید و کاربردی وزارت صنایع ) ارسال کنیم تا هم ارسال کرده باشیم هم دور هم کمی بخندیم و صفا کنیم ! 

۵- از آنجا که اینجانب نگارنده این سطور مشوش ! شهره شهر بوده و هست به عشق ورزیدن به بندگان خدا ! و تنها خوری در مرام و مسلکش محلی از اعراب و فتحه و کسره و ضمه ندارد لذا شما دوستان جان هم می توانید اختراعات مورد نیازتان را - طنز و جد قاطی ! و کللن هر جور که دل تنگتان خواست و عشقتان کشید ! - به آدرس پستی تهران دست چپ شهرک ولی عصر دست راست ! ارسال نموده و یا راس ساعت ٩ در بسته بندی بهداشتی و مناسب بگذارید دم در تا بدستمان برسد و ضمیمه درخواست خودمان کرده و بفرستیم برای هماهنگی های لازم و دستورات مقتضی و اینا !

۶- بشتابید که غفلت موجب پریشانحالی و پشیمانگالی ست ! 

٧- اما شلوغ نکنید لطفن ! ... یکی یکی ! ... آقای عزیز خانوم گرامی هل نده پلیز !

٨- بیزحمت همینجوری گتره ای و شرتی شیمبلی جواب ندهید ! ... اول یک کم فکر کنید ... و خوب نیاز سنجی کنید خودتان را ... پیشنهادات داده شده پس داده نمی شود ها ! ... کمی هم طنازی و خلاقیت چاشنی اش کنید تا هم دو زار گیر بقیه ای که می خوانند بیاید ! ... هم جلوی ( معاونت محترم سازمان حمایت از مصرف کنندگان عوام نیازمند اختراعات جدید و کاربردی وزارت صنایع )  آبروداری نموده و سربلندمان کرده باشید !

  
نویسنده : محسن باقرلو ; ساعت ۱٠:۱٤ ‎ق.ظ روز شنبه ۱٩ اردیبهشت ۱۳۸۸
تگ ها :


پیمان ... ابدی ...

ساعت حدود یک نیمه شب است ... حمید تازه از سر کار آمده ... طبق معمول شبهای دیگر مریم یکربع زودتر اس ام اس داده که بیداریم بیا بالا ... مهمان چای و سیگار و تخته نرد نیمه شبهای ما ... فیلم کنعان تازه تمام شده ... تیتراژ پایانی اش دارد می رود و هنوز در حس و حال و فضای فیلم هستیم ... مریم خوشش آمده از فیلم من نه خیلی ... حمید فیلم را توی سینما دیده ... خیلی هم خوشش آمده ... می خواهد که سکانس دعوای فروتن و ترانه علیدوستی توی ماشین را دوباره ببیند ... امشب شیر توت فرنگی جایگزین شیر موز شده ... با اکراه لب می زنم ... طعمش را دوست ندارم ... بی خیالش می شوم ... سیگاری می گیرانم و به معدود لحظه ها و صحنه های فیلم که خوشم آمده فکر می کنم ... و به مانی حقیقی که آدم خاص و جالبی ست و ...

حمید بی مقدمه و بی هوا می گوید پیمان ابدی هم مردا ... من و مریم تقریبن جیغ می زنیم از شدت شوک این خبر وحشتناک ویران کننده نیمه شبانگاهی ... چنان که انگار حمید خبر مرگ عزیزی را داده خدای نکرده ... داغون می شوم شدید ... یک آن هزار و یک فکر از سرم می گذرد ... غریبه بود ... هیچکس ما نبود ... در این سینمای در پیت زهوار در رفته خیلی هم معروف و محبوب نبود آن طور که شایسته اش بود و لیاقتش را داشت ... فقط در این حد می دانستیم که بدلکار کبری 11 بوده ... در کارش نامبر وان بوده ...و اینکه بعد از سالها آمده ایران و حالا به هر دلیلی ماندگار شده ... بهانه اش هم این بوده که بدلکاری بیاموزد به هموطنان علاقمند به بدلکاری اش و تجربیات گرانبهایش را توی خاک خودش خرج کند ... اصلن به من چه که آدمی در این حد موفق چرا و با چه فکر و حسی تمام نظم و نظام و ناز و نعمت و پول و شهرت و خوشی و رفاه آن سر دنیا را ول کرده و برگشته به مملکتش ... الان دیگر اینها مهم نیست اصلن ... فقط دردم گرفت ... خیلی زیاد ... خیلی تلخ است خبر ... خیلی دردناک و زخم زننده ... حمید توی سایت عصر ایران خوانده ... می آیم پای نت که خبرگزاری ها را چک کنم ... و متاسفانه خبر درست است ... اما نمی دانم چرا هر کار می کنم باورم نمی شود ... نمی توانم قبول کنم ...  

«پیمان ابدی» بدلکار سینما جان باخت
پیمان ابدی بدلکار ایرانی سریال تلویزیونی «هشدار برای‌ کبری‌ 11» بر اثر سانحه رانندگی هنگام فیلمبرداری درگذشت.
           
 

به گزارش باشگاه خبرنگاران،ابدی بدل کار مشهور ایرانی بعد از ظهر امروز به هنگام بدل کاری در صحنه ای از فیلم چشم های نامحسوس در جاده امامزاده داود(ع) جان باخت.
این حادثه زمانی رخ داد که مرحوم ابدی از اتوبوس اتش گرفته و بی راننده خود را به جای بازیگر فیلم به بیرون پرت کرد اما متاسفانه در این لحظه فرمان اتوبوس می پیچد و اتوبوس به روی بدلکار می رود که باعث کشته شدن وی می شود.
تصویربرداری فیلم چشم های نامحسوس به تهیه کنندگی علی اصغر صادقی از اواخر فروردین ماه امسال برای نمایش در شبکه اول سیما اغاز شده بود.
این فیلم اولین تجربه دکتر محسن موسویان به عنوان کارگردان فیلم است و از مضمونی پلیسی برخوردار می باشد.
پیمان ابدی 37 ساله در سال 1351 در محله یوسف اباد تهران متولد شد و عضو گروه "اکشن کانسرت" یکی از 4 تیم مهم بدلکاری در شهر کلن المان بود.
او بدلکار مجموعه های تلویزیونی" هشدار برای کبری 11 " و" پلیس موتور سوار" بود.
ابدی به زبانهای المانی، ایتالیایی، اسپانیایی و انگلیسی تسلط داشت و در رشته روانشناسی ورزشی تا مقطع دکترا تحصیل کرد و همچنین تحصیلات تخصصی در رشته سینما به ویژه کارگردانی داشت.

  

همین ؟

جددن همین ؟

یعنی به همین راحتی یک  آدم به این بزرگی برای همیشه می پرد ... می میرد ... می رود ...

لابد از فردا هم هزار جا می نویسند و مصاحبه های منتشر نشده رو می کنند و گلو پاره می کنند و تحلیل می کنند دلایل بروز این فاجعه را و بت درست می کنند از پیمان ابدی طفلک و داد سخن می رانند از اینکه چه اسطوره ای بود و چطور سینمای بی بضاعت آماتور داغونمان و زیر ساخت های فلانمان و سیستم مدیریتی بهمانمان و غیره های فلان فلان شده مان یک حرفه ای درجه یک ... یک نخبه باشکوه وطن پرست نازنین را دستی دستی به کشتن داد ... آدمهای درگیر قضیه و مسئولان ذیربط هم حتمن هی گردن یکدیگر خواهند انداخت و همان حدیث مکرر همیشگی و الخ ...

ولی همه این حرفها که زده خواهد شد مثل همیشه دردی از هیچ کس و هیچ چیز دوا نخواهد کرد ... باد هوا ... دری وری های صد من یک غاز بی فایده ... کاش می شد اینجور وختها کسی زر زر الکی نکند ... بهتر و سنگین تر است که همه تقصیر ها را بیاندازیم گردن پیشانی نوشت و تقدیر و اجل و اینها ... اوهوم ... گمانم اینجوری خیلی بهتر است ...

پس فقط ... لطفن سکوت ...

به احترام یک مرد بزرگ ...

برای آمرزش روح پیمان ابدی که برای همیشه سفر کرد ...

روحش شاد ... خلاص .  

  
نویسنده : محسن باقرلو ; ساعت ٢:٢٠ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ۱٧ اردیبهشت ۱۳۸۸
تگ ها :


بی هیچ دست آشنایی ...

معمولن ماهی یکی دوبار برای کار شرکت می روم سازمان زیباسازی ... بالاتر از میدان ونک نرسیده به سر میرداماد ... نمی دانم چرا موقع رفتن نمی بینمشان ... شاید چون از تاکسی پیاده نشده سیگاری می گیرانم و با قدمهای کند و سنگین مثل آدمی که برای هیچ چیز هیچ عجله ای ندارد می پیچم توی کوچه دامن افشار ... اما همیشه موقع برگشتن چشمم می افتد به دیوار نرده ای سبز رنگ شیرخوارگاه آمنه و آن تابلوی باریک و درازی که غبار سالیان را به خود گرفته و روی ش یک ردیف عکس پرسنلی از نوجوانهای معصومی ست که از زادگاهشان - شیرخوارگاه - بی نگاه نگران و اشکبار بدرقه کننده های قرآن و اسفند به دست به جبهه رفته اند و هیچوخت برنگشته اند ... شهدای شیرخوارگاه آمنه ... زیر عکسشان هم درشت نوشته شده :

اینان که نه پدری داشتند و نه مادری ، مظلومانه شهید و غریبانه تشییع شدند و هیچ دست آشنایی اینان را به خاک نسپرد

دیوانه کننده است ... همیشه موقع برگشتن از زیباسازی داغونم ... دلم شکسته و سخت گرفته است ... ویران و خرابم ... بغض غریبی گلویم را وحشیانه چنگ می زند و دلم را ریش ریش می کند بد مصب ...

این دیگر نهایت تلخی سرنوشت یک انسان است ... یک آدم ... که تنها آدم از نوع خودش است انگار ... یک گونه نادر هماره رو به انقراض ... بی هویت و ریشه و پشتوانه ... بی گذشته و آینده ... یک درخت همیشه نهال ... یک تکه رها شده از یک پازل لعنتی گم و گور شده ... این دیگر نهایت نامردی است که روی این کره خاکی نکبت کثافت عوضی حتی یک نفر را نداشته باشی برای خود خودت ... که حس مالکیت و تعلق کنی نسبت به یک موجود زنده دیگر ... حتی تصورش هم تن آدم را می لرزاند ... فکرش را بکن ... نوزادی را که رد می کنی ... در آستانه مواجهه شگرفت با دنیای کودکی ... در پله اول نردبان مسخره ای که اسمش بعدها می فهمی زندگی ست چشمت باز شود به یک هیچ بزرگ ... یک خالی بی خلل ... به وسعت بی انتهای تنهایی ... تنهایی ازلی و ابدی لایتناهی ... تا چشم کار می کند تنهایی ... برهوت ... خودت هستی و خودت ... وختی برای اولین بار می فهمی سهمت از این دنیای به این بزرگی همین قدر بوده ناچیز ... چه حالی می شوی ؟ ... چقدر می شکنی ؟ ... چطور می شکنی و در خود بی هیچ کست فرو می ریزی ؟ ...

غرورت از سنگ و ساروج هم باشد لابد کم کم نرم می شوی زیر این فشار ... زیر فشار این همه بی کسی ظلمات گونه ... و رضا می دهد دلت به لبخند زدن و جست و خیز مصنوعی در سیرک آدمهای مهربان کمی پولدار ... برای جلب توجه ... برای جلب ترحم ... برای مرهم ساختن از خرده ریزه های احساسات غریبه ترین های جایگزین ... برای پر کردن چاله های فضایی فضای خوره مانند درون ترک خورده ات ... یاد می گیری در مقابل الطاف بیکران آنها که سر زدن به شیرخوارگاه ها و خانه های سالمندان هم یکی از روزمرگی ها و طاعات پنجگانه یومیه شان است سر تعظیم فرود بیاوری ... یاد می گیری که چطور در ساعتهای کوتاه ملاقات خیرین خیره خیره محبت و مهر نداشته مادری و پدری و خواهری و برادری و عشق و لبخند گدایی کرده را ذخیره کنی برای ساعتهای طولانی سرد و نمور بی همنفسی ... بی کسی ... بی دسترسی ...

آخر چطور می شود باور کرد اوس کریم انقدر فرق گذاشته باشد بین تخم و ترکه های آدم و حوا حضرات ... لابد این هم حکمتی دارد خب ... آدم این همه دوست و فامیل و عزیز دارد نسبی و سببی و بی سببی ... خونی و درونی و بیرونی ... باز خیلی وختها حس می کند چنان گم شده که پیدا شدنش محال است ... حس می کند الان است که مچاله شود و بشکند و تکه تکه بریزد و از هم بپاشد زیر بار حقارت و تنهایی اش در هیاهوی این کائنات درندشت بی در و پیکر ... حس می کند عالم و آدم تنهایش گذاشته اند و به حال بی حال خودش وانهاده اندش بدجور ... خستگی چیره می شود بر بند بند ادعاهای پرمدعای گوش فلک کر کن اشرف مخلوقاتی اش ... حس می کند از خود دگم و مغرور و لجباز و عوضی اش بی حد خسته است ... اصلن از همه چیز و همه کس خسته است و بدش می آید و حالش به هم می خورد ... و دلش می خواهد فرار کند به یک جایی که نمی داند کجاست و اصلن مهم هم نیست که کجاست ... فقط بگریزد به هر قیمتی ... اما حس می کند توان ندارد ... نا ندارد برای قدم از قدم برداشتن و دلش عمیقن می خواهد که یکجور درست و درمانی کلکش کنده شود ... خودش خودش را و این بازی مسخره را تمام کند ... تن بدهد به جریان بی جریانی و برود یک جایی که دقیقن هیچ کجاست برایش ... شاید البته ... نمی دانم ...

آن وخت فکرش را بکن ... این طفل معصومها چه می کشند ؟ ... اینها چه می کشند ؟ ... اینان به کدامین امید لبخند می زنند و ادای زندگی کردن را در می آورند ؟ ... 

اینان که نه پدری دارند و نه مادری ، و هر ثانیه صد بار مظلومانه شهید و غریبانه تشییع می شود روحشان و دست آخر هم هیچ دست آشنایی اینان را به خاک نمی سپرد ...

مخلص کلام اینکه گمانم خیلی وختها ما خیلی ناشکریم رفیق ... همین .    

 

  
نویسنده : محسن باقرلو ; ساعت ۱٠:٥٤ ‎ب.ظ روز دوشنبه ۱٤ اردیبهشت ۱۳۸۸
تگ ها :


کرگدن دوستان افراطی ! و ابر چند ضلعی ...

همه آنهایی که وبلاگ نویسی و وبگردی کمی از حد معمول برایشان جدی تر است حتمن با این حس آشنا هستند که وختی صفحه وبلاگشان را باز می کنند از بین لینکهایشان یک تعدادی ناخودآگاه و بدون توجه به اولویت بالا و پایین قرار گرفتن لینک به چشمشان بولد می آیند ... یعنی تو چشم تر هستند و در اولویت کلیک ! ... برای من که خیلی اینجوری ست ... یعنی سر زدن روزانه به یکسری از وبلاگها برایم یک کار اتوماتیک و غریزی شده است ! ... حتی بعضی هایشان از این حد هم برایم فراترند و خواندن و دمبال کردن کامنتهایشان هم از واجبات و اصول دین است شدید ! ... این مقدمه را گفتم تا بگویم لابد لینک کرگدن هم برای لااقل معدودی از دوستانش این حکم را دارد که من از این معدودی هزار تا ممنونم و خیلی جیگرشان را سیخ سیخ به قول محسن داداش ! ... من که علم غیب ندارم و توی مخ و مخچه و هیپوتالاموس دوستان دنیای مجازی ام نیستم که بدانم به چشم کدامهاشان بولدم ! اما می توانم با توکل به خدا و ائمه جماعات ! و اعتماد و استناد به کانتر پرشین استیت و آمارهایش بگویم که که این نازنینان ( یا مخاطبان وبلاگشان ) بیشتر از بقیه کرگدن را دوست دارند و احوالپرس خودش و نوشته هایش هستند :

١- فرزام ................................................ با ٣٢۵ بازدید 

٢- یکارمندانشجو ...................................... با ٢٩٩ بازدید

٣- ایرن .................................................. با ٢۴٩ بازدید

۴- سید عباس ........................................ با ٢١۶ بازدید 

۵- شیدایی ............................................ با ١٩٠ بازدید   

۶- شوالیه .............................................. با ١٨٩ بازدید 

٧- میرزا قلمدون ....................................... با ١٨٠ بازدید 

٨- مریم ترین ........................................... با ١٧٨ بازدید 

٩- دکتر صدیق ......................................... با ١۶٢ بازدید 

١٠- مهسا ( افقهای درهم ) ........................ با ١٠۴ بازدید 

١١- کلاشینکف دیجیتال ............................... با ٩٢ بازدید 

١٢- بی تا ................................................. با ٧٩ بازدید 

١٣- محسن منوخودم ................................... با ٧٧ بازدید 

١۴- مسی ته تغاری .................................... با ۶۴ بازدید 

15- رژانو ................................................... با ۶٣ بازدید 

١۶- فرهاد صفریان ....................................... با 59 بازدید 

17- کاغذ کاربن ........................................... با 52 بازدید 

18- سعید و پیروز ......................................... با 40 بازدید 

19- مژگان بانو ............................................. با 38 بازدید 

20- امید نقوی ............................................. با 29 بازدید 

21- نوا ....................................................... با 28 بازدید 

22- کلاسور ................................................. با 27 بازدید 

و الی آخر ...

افراد حاضر در عکس به سبک تیمهای فوتبال محلات و زمین های خاکی ! ردیف پایین نشسته از راست محسن منوخودم جیگرکی ! - حمید باقرلو ی سابق و ابر چند ضلعی فعلی ! - حامد برادر زن جان ! و ردیف بالا باز هم نشسته ! از راست کرگدن بزرگ ( صرفن بلحاظ ابعاد ) ! - سید عباس گامبالوی همیشه رفیق ! و حاج وحید باقرلو ی ته تغاری !   

حمید به نوعی می شود گفت عجیب غریب ترین و خاص ترین کیس اخوان باقرلو ست ! ... افکار و عقاید متفاوتی دارد و حال و هوای معمولن نیمه ابری اش علی رغم اینکه ممکن است گاهی وختها خودش را اذیت کند جالب و دوست داشتنی ست ... ذهنیات و خلقیاتش غالبن با نرم های جامعه فاصله دارد اما خب از آن دسته آدمها هم نیست که این فاصله را داد بزند یا الکی تشدیدش کند ... و خوشبختانه هر چه بزرگتر شده پخته تر شده و به تبعش سعی کرده برای قابل تحمل تر کردن شرایط  نامطلوب دور و برش همزیستی مسالمت آمیز تری با دنیای اطرافش - که خیلی دوستش ندارد - ایجاد کند ... اعتراف می کنم آنطور که باید خیلی با هم دوست و به هم نزدیک نیستیم ... و این خیلی بد است ... و در این فقره جرم من به عنوان برادر مثلن بزرگتر و فرزند ارشد خانواده خیلی بیشتر و نابخشودنی تر است ... البت هیچوخت برای هیچ چیز دیر نیست کللن ... از صمیم قلب کرگدنی ام برایش سبد سبد آرزوهای سپید و قشنگ دارم که لیاقتش را دارد ... این دنیای کثیف و زپرتی هر چند نمی فهمد و در حقشان ظالم است و نامهربان اما به امثال حمید خیلی نیاز دارد ... خیلی برایش خوشحالم که این روزها حمید دوستی نازنینی چون سید عباس را دارد که کیمیاست و نعمت و غنیمتی بزرگ در برهوت رفیق ها و تاواریش های ناب ... اصرار من برای اینکه این بچه وبلاگ بزند بیشتر از اینکه از روی خودخواهی و برای خودم باشد که لااقل از پشت این پنجره شیشه ای بیشتر بشناسمش ... برای خودش بوده و هست ... که جایی را داشته باشد که راحت افکار و عقایدش را و درونیاتش را بیرون بریزد ... حرف بزند تا کمی خالی شود ... کمی سبک شود ... و خیلی امیدوارم که چنین شود ... 

پی نوشت یک :

آقا چه مصیبتی کشیدیم تا برای وبلاگ نو رسیده حمید اسم انتخاب کردیم ! ... ما یک غلطی کردیم قبلن ها به جنابشان گفتیم اسم وبلاگ و تک بودن و خاص بودنش خیلی مهم است و ال و بل و جیمبل ! ... ولی دیگر نه در این حد حمید خان ! ... اجدادمان در مقابل دیدگانمان تردد نمودند تا بلاخره میل ملوکانه شان بر تایید اسم ابر چند ضلعی قرار گرفت !  

پی نوشت دو :

گزارشهای رسیده از خبرگزاری های بزرگ و غول های رسانه ای دنیا حاکی از این است که در پی وبلاگ دار شدن پرزیدنت حمید باقرلو که دامن کوتاشون ایجوره ! موجی از شادی و پایکوبی و دست افشانی و سماع و بشکن و بالا بنداز و نیناش ناش و اینا در بین هواداران و دوستداران و مریدان آن حضرت براه افتاده که بیا و ببین ! به عنوان مثال اینجا و ایضن اینجا !     

پی نوشت سه :

عکس مربوط به مهمانی دیشب منزل محسن و ایرن بانوست که با یک تیر دو نشان و دو فیلم با یک بلیطش کردیم و جشن تولد سید عباس و وبلاگ دار شدن حمید را هم توامان همانجا برگزار کردیم و چقدر هم خوش گذشت جای همه دوستان خالی ! 

پی نوشت چهار :

عکس جدید پروفایلمان هم ایضن !  

  
نویسنده : محسن باقرلو ; ساعت ۱٢:۱٩ ‎ق.ظ روز شنبه ۱٢ اردیبهشت ۱۳۸۸
تگ ها :


حدس بزن چه کسی برای پست بعد می آید ؟!!

 

عنوان پست بعدی ما این است :

کرگدن دوستان افراطی !!!

فکر می کنید کللن قضیه چیست باشد آیا همی ؟!

به ١٣٨٨ نفر از دوستانی که داستان را درست حدس بزنند جوایز ارزنده ای به ارتفاع برج میلاد اهدا خواهد شد !!

پی نوشت :

لطفن لبخند بزنید ! چون خودمان هم آگاهیم که این یک جو گیری مطلق است ! یعنی کارمان به جایی رسیده که امر بهمان مشتبه شده انقدر مهم و بوهوکیم در دنیای مجازی که از این ور برای پست هایمان پیش پست هم برویم و از آن ور به چاپ دوم و سوم برسیم !!!

  
نویسنده : محسن باقرلو ; ساعت ۱٠:٢٧ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ۸ اردیبهشت ۱۳۸۸
تگ ها :


آبی تر از همیشه ...

لینکهای مرتبط :

وحید باقرلو

محسن منوخودم

الهام خاتون

  
نویسنده : محسن باقرلو ; ساعت ۸:٢٧ ‎ب.ظ روز یکشنبه ٦ اردیبهشت ۱۳۸۸
تگ ها :


سبکی تحمل ناپذیر گریه در پنج اپیزود !

 

 

نویسنده: فرزام

سه شنبه 1 اردیبهشت1388 ساعت: 16:24

روزای کانون چقدر فرق داشتیم محسن. چی شد بعدش؟

 

***

نویسنده: کرگدن

چهارشنبه 2 اردیبهشت1388 ساعت: 17:9

روزای کانون چقدر فرق داشتیم محسن. چی شد بعدش؟
روزای کانون چقدر فرق داشتیم محسن. چی شد بعدش؟
روزای کانون چقدر فرق داشتیم محسن. چی شد بعدش؟
روزای کانون چقدر فرق داشتیم محسن. چی شد بعدش؟
روزای کانون چقدر فرق داشتیم محسن. چی شد بعدش؟
روزای کانون چقدر فرق داشتیم محسن. چی شد بعدش؟
روزای کانون چقدر فرق داشتیم محسن. چی شد بعدش؟
روزای کانون چقدر فرق داشتیم محسن. چی شد بعدش؟
روزای کانون چقدر فرق داشتیم محسن. چی شد بعدش؟
روزای کانون چقدر فرق داشتیم محسن. چی شد بعدش؟
روزای کانون چقدر فرق داشتیم محسن. چی شد بعدش؟
روزای کانون چقدر فرق داشتیم محسن. چی شد بعدش؟
روزای کانون چقدر فرق داشتیم محسن. چی شد بعدش؟
روزای کانون چقدر فرق داشتیم محسن. چی شد بعدش؟
روزای کانون چقدر فرق داشتیم محسن. چی شد بعدش؟
روزای کانون چقدر فرق داشتیم محسن. چی شد بعدش؟
روزای کانون چقدر فرق داشتیم محسن. چی شد بعدش؟
روزای کانون چقدر فرق داشتیم محسن. چی شد بعدش؟

 

***

نویسنده: کرگدن

چهارشنبه 2 اردیبهشت1388 ساعت: 17:12

کی فکرشو می کنه محسن که بشه با همین یه جمله یه کرگدن پشت میز کارش بغض کنه در حد گریه ... تازه هیچی توش نیست این جمله ... کاری ندارم کی گفته و قصه ش چیه ها ... منو گرفت ... حالمو دگرگون کرد ... شاید یاد یه چیزایی افتادم تو کتاب زندگی خودم ... دارم شلوغش می کنم ... نه ؟! ... بی خیال ... گمونم ... نه ... نمی دونم چی شد یهو ...
مهم نیس چقد احمقانه س این حس الانم ... فقط گفتم بدونی ... همین ...
خیلی نوکرتم ... بازم همین .

 

***

نویسنده: کرگدن

چهارشنبه 2 اردیبهشت1388 ساعت: 17:30

محسن ... محسن ... محسن ...
محسن و فرزام لعنتی ! هم لعنت به جفتتون هم دمتون گرم !
بگم بترکی از خنده ! ... بعد کامنت قبلی بغضم ترکید ! آی گریه کردم ! آی گریه کردم ! چه هق هقی ! ولی آی حال داد ! محشر بود ... اصلن من اینجوری ام همیشه ... چن وخ یه بار دمبال بهونه ام واسه یه دل سیر گریه کردن ... 90 درصد وختا ام بهونه قشنگم یاد مادربزرگمه ... این بار شد همین ( چی شد بعدش؟ ) این کچل اوزی ! ولی خیلی حال داد محسن ... از اون گریه های خوب ... از اون سبک کننده های بی نظیر ... از اونایی که بعدش حس سبکی و رخوت و آرامش دیوانه کننده ای داری ... مثل اینکه تو یه روز تعطیل برفی دوش بگیری بعد لخت بیای لم بدی پشت به بخاری و سیگار بکشی و دودشو فوت کنی تو هوا و زل بزنی بهش ... خیلی حال داد ... خیلی حالم خوبه الان ... عالی ام حالا ... رفرش رفرش ...
فقط عهد وسط هق هق مریم زنگ زد ! افتضاح شد ! هم حسم و حالمو به هم ریخت ... هم خود طفلکش سکته کرد تا بتونم هق هقمو جمع کنم و براش توضیح بدم که چی شده !

 

***

نویسنده: کرگدن

چهارشنبه 2 اردیبهشت1388 ساعت: 17:42

ای بابا !
بیا ! دیدی چی شد ؟
چاییم یخ کرد !!!

 

*********************************************

پی نوشت یک :

این کامنتها مال همین چند دقیقه قبل است ... داغ و تنوری ... در وبلاگ محسن که خیلی دوستش دارم خودش را و رفاقت زلال و محشرش را و ایرن بانوی نازنینش را و خیلی بیشتر از دوست داشتنم مخلصشان هستم ...

پی نوشت دو :

قابل توجه احسان جوانمرد ... بیا لک بزرگ ! راحت شدی ؟! اینم آخرین گریه ما !!

  
نویسنده : محسن باقرلو ; ساعت ٥:٤٦ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ٢ اردیبهشت ۱۳۸۸
تگ ها :