مزمزهء طعم رفاقت دور میدان فتح !

سال هشتاد و هشت را با مزمزهء طعم رفاقت تمام کردیم ... با مریم و عباس چرخی زدیم به بهانهء خرید ... بهانه یعنی فرع ... اصلیتش گفتن و خندیدن و سرشار شدن بود فارغ از همهء مشکلات و روزمرگیهای سالی که گذشت و احتمالن سالی که در پیش است ... رفاقت عجیب معجونی ست ... قشنگ بود ... و خوش طعم ...

عینهو جوانک هایی که طفلک ها هنوز هم دور میدان آزادی با موتور و عینک دودی و لباس تکاوری عکس یادگاری می اندازند ما هم دور میدان فتح واستادیم و زیر سایهء هواپیماهای حامل مسافران دوبی و آنتالیا و تایلند با سفرهء هفت سین غول پیکر شهرداری قالیباف جان عکس انداختیم ! ... خدایی اعتراف می کنم که پیشنهاد من بود !

  
نویسنده : محسن باقرلو ; ساعت ٢:٠٢ ‎ق.ظ روز یکشنبه ۱ فروردین ۱۳۸٩
تگ ها :


آهااااااااااااااااااای !

با تک تکتونم !

سال نوتون مباااارک ...

ایشالله سال جدید واستون سرشار از سلامتی و سبزی ، لبالب از لطافت و لبخند ،آکنده از آبی ها و آرامش ، و البت پر از پول و پَلِه باشه !

با تک تکتونم !

مریم ترینم وحید باقرلو حمید باقرلو سید عباس داداش حامد آرش ناجی دکتر صدیق سروستانی دکتر محمد جواد ناطق پور مجتبی افشاری فرهاد صفریان راضیه ایمانی احسان جوانمرد همسر بانوی احسان  آقا طیب شیدایی می نو حسین محسن منوخودم ایرن داداش ایرن مرتضی قاسمی اولد فشن رضا سیرجانی پوریا سوری پریا کشفی مهسا نجاتی شوالیه رعنا بی تا اشمیتزالله آب هونگی احمد مشکلاتی شراره عزیزی نگار زهرا باقری شاد رامین پسر دایی دختر آبان من و من جواد پسرخاله کاغذ کاربن حامد آیلار فاطمه کرمی هومونید سوسن هنرهای تجسمی رژانو واحه پیروز و سعید مجید حمید کپو آذربایجانین عن گوزل قیزی تاتوره الهام فتوغراف چی منحرف ! اشرف گیلانی لیونل مسی ته تغاری ! امیر مرزبان جاناتان ناصر و نادر نامدار احسان پرسا نیک آهنگ کوثر توکا نیستانی بزرگمهر حسین پور تبسم بانو سینا به منش حسن اوجانی نوا امیر اسماعیلی سید هانی رضوی مهدی نقی پور نغمه افشار غزل کریمی بانوی اردیبهشت رویا حامد عسکری جلیل صفربیگی امید نقوی امید بلاغتی حدیث لزر غلامی مهدی موسوی سیامک بهرام پرور عبدالرحیم سعیدی راد نیلوفر نصرتی ماه قبیله یکتا امین کاشانی یواشکی انفرادی محمد رضا نیرو لی لا آبی آسمانی حسین متولیان محسن داودی مریم امیدی سمیرا طلیعه اکبری هدیه ترقی امین بزرگیان محسن فاتحی فاطمه شمس محسن حسام مظاهری فواد دولت آبادی صالح اولاد دمشقیه عباس جان نثاری بابک مینا مجتبی بیات فریق تاجگردون مسعود بُربُر ابن محمود سعید بیابانکی روح ا... نورموسوی سعید کیائی صدف ته مانده های یک مرد  هدا رستمی ابراهیم حیدری کلاغ زرد محمد رضا طاهری سیما احمدی کوچه باغ علیرضا رضائی مهدی یار هفت فلک پیمانه کلاشینکف دیجیتال منصوره معتمدی کاملیا  انتظار تروریست دیجیتال سمیه مسعود شجاعی طباطبائی کاریکاتوریست درک نشده عباس ترکان قاپ قارا نصرا... خان سیزیف شایسته ابراهیمی حسن قریبی تلخابه مستر خالیبند یک عاشقانه آرام امیر سایه های شرجی کرگدنی در عصیان مریم اصغری بهاره شبنم فانی دیوانگی های حامد بهار نارنج کلبه کاریکاتور الهام ( وهم سبز ) سهیل آصفی شادی  زاینده رود کاسنی ایلشن جلاسی غار نشین متمدن علی اصغر شفیعیان هانی شجاعی لیدا خانوم تصویرگر من المثنای منم بیا تا برویم سمیرا نازنین وحید نیک گو  آخرین عکس مهاجر صید قزل آلا در اینترنت تفکرات یک ذهن خراب !  پسمانده های یک ذهن غارت شده پریشان کابوی آلن رانیتیدین الاغی که یونجه رو می فهمید ! وحید سی سی دبلیو ! فرهاد قربان زاده افشین سلحشور احمد نادری رهای سال صفری ! خانوم معلم محبت مهربان بهاربد زهرا کافه مامادو دکتر حسام سیب ... بغض ... هزاره پاییز بلند ایمان آزادی تیتا مثل آب برای شکلات سحر و حمیده پرتره علیرضا آقائی راد زندگی بعد از 50 سالگی موسیو گلابی قصه های عامه پسند باران در دهان نیمه باز راهی به هیچ کجا   از آسمون بارون میاد لی لیا حمید رضا امینی متروی متروک طنز کاغذ قیچی ! عمولی اکبر یاغی تبار فوتو هایکو زندگی با طعم بستنی یه دختر خوب ! سیب زمینی خورها مهدی بشری میثمک ابر و باده سیب گاز زده ( سعید کمالی دهقان ) محمد ناصری عابر پیاده عقاید یک دلقک نیمه جدی هذیان ها مهندس حاج امیر تبریزی نازنین رند خلوت نشین علیرضا سپاهی سخن گاه نرگس درون یخ زده’ فلورا کیامهر مسیح اسماعیلی سمین بهار ( سلام تنهایی ) مست و دیوانه یوتاب ویولت - من و ام اس دختر ورسی مشق شب فرزاد ناتانائیل مکتوب روزهای مائده  قره قوروت یک مهندس خسته کافه’ زیر دریا صهبا حرف اضافه’ محبوبه سهبا با ( سین ) گفت و چای اتوپیای مهدیه آرش برای دخترش هانا زهره’ رویا اینا ! میم غریبه سیروس خسته از همه چیز  خرپ خرپ های مغز یه چپ دست پازل شب نویس یادداشت های یک آدم سی ساله نوید است پگی شیرین نگار فرهمند عکسداستان ناردانه و آگاپه آشوبگر مُدام رختخواب دوشیزگی هانیه و آنیتایش پدربزرگ بوالفضول الشعرا  عرایض خانم سوسک سیاه مامانِ بی تا رند عالم سوز زنجره تشریک آقای زیپ و خانم زیگزاگ نقش و نگار حادثه ی عکس فاطیما یاغی تبار ابله خاتون بوتیمار پیر دختر سبکسر مانی محمودی کاهو سکنجبین تیام رژ لب یادداشتهای پسر یک مزرعه دار گنجشکِ فرزانه ! مینیمال های صهبا وب گپ وحید حرفخونه عاطفه هلیا حنیفی و سایر دوستان و بستگان !

  
نویسنده : محسن باقرلو ; ساعت ٢:۱٤ ‎ب.ظ روز شنبه ٢٩ اسفند ۱۳۸۸
تگ ها :


جهت رویت و رفع نگرانی !

عکس اول جهت رویت روند رشد سیبیل های ما و شمایل پیرهن جدیدمان توسط شماست !

***

و عکس دوم جهت رفع نگرانی آنهایی که سراغ عباس را توی کامنت دونی وبلاگش می گیرند !

  
نویسنده : محسن باقرلو ; ساعت ٧:٠٧ ‎ب.ظ روز جمعه ٢۸ اسفند ۱۳۸۸
تگ ها :


بهار آمده سر خیابان چهل و هشتم ...

می گوید کارمند بنیاد شهید است و ساعت دو به بعد می زند به دل خیابانهای این شهر درندشت برای زن ... برای بچه ... برای قسط ... برای اجاره خانه و هزار تا کوفت و زهرمار دیگر ... توی چهره اش اثری از عید نیست ... از بهار هم ... توو هوای دم کردهء به این گرمی دستکش های کاموایی چرکمردش خود زمستان است ... با آن سیگار بر لب ... عینهو جان بر لب ... لابد اسم این ماشین بغلی را هم نمی داند چه برسد به قیمتش ... می گوید کارمند بنیاد شهید است ولی خودش شهید است طفلک ...

***

بهار آمده سر خیابان چهل و هشتم ... دارم چند ماه پیش همینجا را مجسم می کنم ... قهوه ای مایل به خاکستری ... مثل شیشهء کثیف قهوه خانه ... عین حال و هوای فیلمهای بلوک شرق ... خیلی نگذشته ها ... ولی حالا چه تماشاگهی شده قدرتی خدا ... اعجاز سبزینه ها به شوق زیارت نور ... دخیل امامزادهء باران ... مست از بوسه های لب به لب با شبنم ... با چتری از ابر و ابری از عطر علف بر سر ... بی دلیل نیست خیره ماندن رفتگر پیر به معراج درخت ... بهار آمده سر خیابان چهل و هشتم ... 

  
نویسنده : محسن باقرلو ; ساعت ۱:٠۱ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ٢٧ اسفند ۱۳۸۸
تگ ها :


چیزی نمونده اما ... !

این دومین چارشمبه سوری یی بود که دیر رسیدم خونه ... پارسال دُرُس یادم نیس ولی فک کنم ٩-١٠ بود و امسال ١٢ شب ! ... از دست بوس میل به پابوس و خاک بر سرت ترقّی معکوس یعنی همین ! ... اینجوری پیش بره واسه چارشمبه سوری سالای دیگه باید با خودم لاحاف دُشَک ببرم شرکت ! ... حس خوبی نیست این خر حمالی ها و سگ دو زدنای روزای آخر سال ... یه عالمه کار زمین موندهء دیقه نودی و دو سه روز وخت ... همه مون همینیما ... این روزا هر جا رو نیگا می کنی انگار آب ریخته خدا تو لونهء مورچه های دو پا ! ... داریم با ذوق و شوق و استرس رسمن می لولیم تو هم ! ... حس خوبی نیس ولی خوبه ! ... این وسط فقط امیدِ دو هفته تعطیلی ( یی که عین برق و باد خواهد گذشت ) آدمو زنده نیگر میداره ! ... بعدش دوباره چشم به هم می زنیم و روزای آخر اسفند 89 می رسه ... حتی 99 ام اسفندش خیلی دور نیس ... اسفند دونه دونه ... اونوخ من - اگه باشم - چن سالمه ؟ ... اون ماشین حسابو بدین بیزحمت ! 

پی نوشت :

یاد اون چارشمبه سوری های با سید عباس سینما و خلوت بخیر ... تو کجایی گامبوی رفیق ؟ ... من کجام ؟ ... اینجا کجاس ؟ ... ای بچه رو کی ... ؟!!

  
نویسنده : محسن باقرلو ; ساعت ۱:۱۱ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ٢٦ اسفند ۱۳۸۸
تگ ها :


فتوای حضرت کرگدن علیه السلام !

مقدمه :

واقعن نمی دونم چرا بر خلاف خودم که شدیدن اهل تساهل و تسامح ام و معمولن آدم آروم و صلح طلب و بی حاشیه ای هستم ، این وبلاگ جَلَبم ! همیشه شر درُس می کنه و حاشیه ساز و اختشاشگره !

..........................................

متن :    

برای پست مسخرهء قبل ایرنِ طفلی به شوخی کامنت گذاشته بود که :

( ... راستی شلوار کُردی خیلی بهت میاد ... واقعن میشی شبیه کُردها ... البته کُردهای اصلاح نسل شده ... )

فریق تاج گردون چهرهء خبرساز سال رو به اتمام 1388 ! بعد از خوندن این کامنت رگ ناسیونالیستی پان کُردیسمِش قلمبه شده بود و یه جواب توهین آمیز داده بود به ایرن ... و بعد هم مقابله به مثل توهین آمیز ایرن و همینجور جواب پشت جواب ... موشک جواب موشک !   

راستش دیشب وختی ( نصفه شب با کلی تاخیر ) این جنگ لفظی توهین آمیز و بی ادبانه رو دیدم و خوندم خیلی حالم گرفته شد ... لذا همهء کامنتهای مربوط به این جنگ شیمیایی ! رو پاک کردم ... ولی حالا که محسن که رفیق و عشق و نَفَسمه این آتشنشانی ! ما رو تعبیر به سکوتِ مصلحت آمیز و منفعت طلبانه ! و ایرن هم تعبیر به محافظه کاری ! کرده گفتم یه خلاصه ای از داستان رو بگم ... بعدش دیگه قضاوتش با خواننده های اینجا ...

توی یکی از اون نبردهای کامنتی ایرن توضیح داده بود که :

( ... کُرد اصلاح نسل شده هیچ توهینی نداره به کسی ... فقط یه شوخیه ... )

..........................................

موخره :

صرف نظر از اینکه هر دو طرف کارشون قشنگ نبود و البته این فریق بود که شروع کنندهء این جدل بیجا بود و ایضن صرف نظر از اینکه برای عشق اهالی قبایل مختلف به اصل و ریشه شون احترام قائلم ... منم با این حرف ایرن موافقم ... یعنی یه وختایی یه سری حرفا صرفن شوخی ان و لاغیر ... همین ... هیچ معنی و نیت بد و خبیثانه ای هم توشون نهفته و مستتر نیس والّا ! ... من اصولن از افراطی گری های قومی قبیله ای خوشم نمیاد ... حالا مثلن خود ایران کللهم اجمعینش چه پُخی هست که تازه سر عشیره و قوم قبیله هاش بخوایم بزنیم تو سر و مغز هم ... یعنی واقعن تو یه کامنت این شکلی که لحنش مشخصه شوخیه ، بکار رفتن اصطلاح ( کُرد اصلاح نسل شده ) نشان از تمایلات نژادپرستانهء عمیق نگارنده ش داره و باید برای سر جاش نشوندنش جهاد اکبر کرد ؟ ... خدا وکیلی اینجوری نیس دیگه ...

یه وختایی خیلی سخت می گیریم ... همه چی رو ... هم به خودمون ... هم به دیگران ... کاش اگر اَم حرف و انتقاد و اعتراضی داریم منطقی و معتدل و مودب باشیم ... بد نگیم به هم ... حرمت همدیگه رو و حرمت یه سری چیزا رو نیگر داریم ... حرمت انسانیت و اخلاق رو ... که بنظر من خیلی خیلی بالاتر و والاتر از ملیت ها و قومیت ها و دین و مذهب و اینجور حواشیه ... 

..........................................

پی هشدار نوشت ! :

کامنت های بی ادبانه و توهین آمیز فرررت خواهند شد !

  
نویسنده : محسن باقرلو ; ساعت ٥:۱٧ ‎ب.ظ روز دوشنبه ٢٤ اسفند ۱۳۸۸
تگ ها :


یک عکس و هفت نکته !

١- از همون عنفوان کودکی حالم از خونه تکونی عید به هم می خورد ! ... چه کاریه آخه !

٢- لوازم و سخت افزارهای حمّالی های شب عید از زمان ما تا حالا چه پیشرفتی کرده لامصصب !

٣- هی من میگم نوکیا آشغاله شما بگید نه ، آخه اینم شد عکس جان مولا ؟! ... فقط ال جی کوکی !

4- ببین آخر عمری با این پای لب گور به چه روزی افتادیم خداوکیلی !

5- آنکه شیران را کند روبه مزاج ... و الی آخر !

6- خدا ازمون نگذره که یه بارم از این کارا واسه ننه مون نکردیم !

7- ولی خودمونیم یَک گربه شوری کردم فرشا رو که مسلمون نشنُفه کافر نبینه !   

  
نویسنده : محسن باقرلو ; ساعت ۱:٠۱ ‎ق.ظ روز یکشنبه ٢۳ اسفند ۱۳۸۸
تگ ها :


راستی نادیدنی ها دیدنی ست ...

اولش پیشنهاد زری بوده و بعد پیگیری محسن ...

همین قضیهء عید دیدنی خانهء سالمندان و پرورشگاه ...

جزئیات کامل ترش را توی وبلاگ محسن می توانید بخوانید ...

برای من که تا حالا خانه سالمندان نرفته ام فرصت خوبی ست ... خیلی وختها شده توی اینجور مناسبتهای شاد یاد اینجور جاها و جزیره ها و آدمها و اهالی اش بیفتم که یعنی خدا الان این لحظه دارند چیکار می کنند ... چه حسی دارند ... چه حالی دارند ... به چی فکر می کنند ...

  
نویسنده : محسن باقرلو ; ساعت ٩:٠٩ ‎ق.ظ روز شنبه ٢٢ اسفند ۱۳۸۸
تگ ها :


یه دنیا ممنون ... یه عالم شرمنده ...

این پست هم واسه خودم خیلی جالب بود ... مثل خیلی پست های این شکلی تو این چند سال وبلاگداری ! ... حالا جالب ... و بعدها خاطره انگیز ... 

بازم دور هم صفا کردیم ... خوش گذشت ... یه دنیا ممنون از همهء اونایی که نظر دادن و یه عالم شرمندهء اونایی که چون آدرس و نشونی مشخصی نداشتن رای شون شمرده نشد هر چند که همشون محفوظن و ندزدیدم که باهاش پز بدم و اینا ! ...

خلاصه که نهایتن نتیجه این شکلی شد :

......................

١- کاسنی

٢- موسیو گلابی

3- گفت و چای

......................

پی جددی نوشت :

جناب کاسنی عزیز ، بیزحمت آدرس پستی تونو یواشکی در گوشمون بگید که جایزهء ناقابل وعده داده شده رو ببندیم پای کفتر کاکل به سر های ( 2 بار ) ! 

  
نویسنده : محسن باقرلو ; ساعت ۱:۱۱ ‎ق.ظ روز جمعه ٢۱ اسفند ۱۳۸۸
تگ ها :


جایزه’ سالانه’ آکادمی وبلاگ کرگدن !

یه رسم قدیمیه که آخر هر سال برترین های اون سال معرفی و تحسین و تجلیل بشن ! ... به پیشنهاد محسن ( منوخودم ) می خوام از امسال اواخر اسفند ماه ( حول و حوالی روز تولدم ) یه نظر سنجی کوچیک اینجا را بندازم به این ترتیب که چن تا وبلاگی که به سلیقه خودم و از دید من بین وبلاگایی که می خونمشون بهترین های اون سال بودن رو معرفی می کنم و بعد شما لطف می کنین ( اگه نمیشناسینشون بهشون سر می زنین و یه نگاهی میندازین ) و بهترین رو انتخاب و اعلام می کنید ... واسه این پروسه دو سه روزم وخت میذاریم و بعد من نتیجهء نظر سنجی رو اعلام می کنم و یه جایزهء ناقابل ام واسه برنده در نظر می گیرم ... 

توضیح واضحات : از اونجایی که من کارشناس هیچ فرقه و فقره ای نیستم و سلیقه هم قانون بردار نیست ! لذا تنها قانون امسال اینه که گزینه های منتخبم رو از بین کسانی انتخاب کردم که تا حالا از نزدیک ندیدمشون ! ... اینم لیست مذکور بدون هیچگونه رجحان و اولویت خاصی ! :

 

 

* یادداشت های پسر یک مزرعه دار

واس خاطر زلالی و سادگی روستایی نویسنده ش و در عین حال مدرن و به روز بودنش ...

 

* قدیمی ها

واس خاطر نوستالژیک بودن و احترامش به پیشکوست ها و زنده نگه داشتن یادشون ...

 

* برهنگی در روز آخر ( متاسفانه هک شد )

واس خاطر صداقت خاص ، قلم فوق العاده و دید و نگاهِ جامع و منحصر به فردش به مسائل مختلف ...

 

* کاسنی

واس خاطر طنز رندانه و صریح و قشنگش ... قلم روون و بدون دست اندازش و البت پی نوشت هاش ! 

 

* من و من

واس خاطر جاری بودن زندگی تو این وبلاگ با همه جزئیات و کلیاتش به مفهوم واقعی کلمه ...

 

* فتوغرافچی منحرف

واس خاطر خلاقیت طنزآلودش و البته عدم رعایت شئونات اخلاقی ! ...

 

* رهگذار عمر ( نوید )

واس خاطر شخصیت متین و والای نگارنده ش و عکسها و وقایع نگاری عالی ش از فرنگستون ...

 

* کاریکاتوریست درک نشده

واس خاطر قلم بی نظیر و سبک و ادبیات تلخ وخاص و یگانه ش و البت موسیقی وبلاگش ! ...

 

* گفت و چای

واس خاطر طنز بی حدش و برای تشکر بابت قهقهه هایی که با خوندن خیلی از پُستاش زدم ! ...

 

* یک مهندس خسته

واس خاطر روزنگاری حرفه ای و چیز یاد گرفتن از شخصیت و افکار و عقاید خاص نویسنده ش ...

 

* کلاشینکف دیجیتال

واس خاطر عکسهای نوستالژی باز و نوستالژی سازش و تحلیل های سیاسی بی طرفانه ش ...

 

* ویولت ( من و ام اس )

واس خاطر ... نه گمونم نیازی به توضیح باشه بس که ایشون شهرهء شهرند به عشق ورزیدن !

 

* یادداشت های یک گلابی دیوانه

واس خاطر نگاه ظریف و تیزبین و قلم حرفه ای و طناز صاحبش ...

  
نویسنده : محسن باقرلو ; ساعت ۱٢:۱٢ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ۱۸ اسفند ۱۳۸۸
تگ ها :


فک کن ...

١- فک کن حدود 3 سال ، روزی 10 ساعت این افق دیدت باشه ...

2- بدیهیه که این آپدیت نیس ... اصلن هیچی نیس ... عین خودم ...

3- واسه تا ته کم نکردنِ جسارت آمیز ولوم صدای دوستاس !

4- واسه آرتروز انگشت نگرفتن رفقای با مرامه !

5- واسه خوابوندن کرم کارآگاه خصوصی چاقاله !

6- شاید یه داستان کوتاه بنویسم اینجا ... گفتم شاید !

7- عکسو با گوشی جدیدم گرفتم ( چه جلافتا ! ) ...

  
نویسنده : محسن باقرلو ; ساعت ۱:۱۱ ‎ق.ظ روز یکشنبه ۱٦ اسفند ۱۳۸۸
تگ ها :


تولدت مبارک پسرکِ سیبیلوی غمگین ...

آرام آرام می سوزند شمعهای صورتی سی و چهار سالگی تا بسته شود پروندهء سی و چهار بهار و تابستان و پاییز و زمستان ... و از پشت پنجرهء بخار گرفته ، منظرهء سی و پنج سالگی پدیدار شود آرام آرام ...

بخند دیگه لعنتی ... دیگه چی می خوای ؟ ... مگه نمی گفتی هیچوخ تو زندگی ت از این تولدای سورپرایزی نداشتی که بی خبر از همه جا خسته کوفته برسی خونه و درو باز کنی بعد کلی نازنین که خیلی دوسشون داری از هر گوشهء خونه با سر و صدا بریزن بیرون و دست بزنن و جیغ بکشن و برات تولدت مبارک بخونن و تو کیف به دست ، شوکّه و گیج تو آستانهء در نگاشون کنی با بغض و لبخند ... مگه نمی فهمی که مریم یه هفته یواشکی واسه برنامه ریزی و هماهنگی و تدارک امشب زحمت کشیده ... مگه بچه هایی که تو هیچوخ واسه شون هیچ کاری نکردی برات سنگ تموم نذاشتن ... مگه کلی کادوی خوشگل گیرت نیومده به اضافهء اون گوشی تاچ نقره ای خوشگلی که آرزوشو داشتی ... مگه همه بخاطر توی عوضی جمع نشدن ، این همه راهو نیومدن ... مگه واسه تو و تولدت شاد نیستن و نمیگن و نمی خندن و نمی رقصن ... پس دیگه چه مرگته دیوونه ؟ ... چرا خستگی رو به تن مریم میذاری و زحمت بچه ها رو هدر میدی ... بخند بچه ... بخند بذار از جشن امشب لااقل یدونه عکس با خندهء از ته دل بمونه ازت ...

پی نوشت خطاب به حاضرین و غایبین توی عکس ! :

بچه ها یه دنیا ممنونم از همه تون ... هیچوخ یادم نمیره محبت و لطف و رفاقت و مرامتون ... ببخشید اگه ضد حال بودم دیشب ... هر چند دست خودم نبود ولی خب دیگه ... دم تک تک تون گرم ... خواهش می کنم این پسرک سیبیلوی غمگین رو ببخشید ... نمی خواستم آپدیت کنم ولی فقط و فقط بخاطر تشکر از شما این عکسا رو گذاشتم و این چن خط رو نوشتم که بگم ارزش و قدر و قیمت کارتونو می دونم و خیلی خیلی خیلی دوسِتون دارم ...

  
نویسنده : محسن باقرلو ; ساعت ۱:٠۱ ‎ق.ظ روز جمعه ۱٤ اسفند ۱۳۸۸
تگ ها :


اینم از این ...

سراغ گرفتن دل می خواد ... دیالوگِ پولاد کیمیایی نوجوونه تو سلطان ... ممنونم از همهء دل دار ها ... من خوبم ... ولی از این به بعد کمتر می نویسم ... و کمتر کامنت میذارم جایی ، هر چند که مرتب همه تونو می خونم ... دورهء قشنگی بود این روزنوشت نویسی ... اینو گفتم که به روال قبل سر نزنید شرمنده تون بشم ... 

  
نویسنده : محسن باقرلو ; ساعت ٩:٠٩ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ۱۱ اسفند ۱۳۸۸
تگ ها :


پراکنده نوشت های این وختِ شبی !

پراکندهء اول :

بعد از ظهری دلم گرفته بود ... همینجوری بی دلیل ... انقدر زل زدم به گلای کاغذ دیواری تا بغضم ترکید و بیخودی پقّی زدم زیر گریه ... طفلی مریم هول کرد ... انقدر که در حین پاک کردن اشکام ازم بپرسه : راستشو بگو صُب که رفته بودی دکتر ، جواب آزمایشاتو نشون دادی چیزی بهت گفت ؟!! ...

پراکندهء دوم :

گاهی وختا یه تغییر و تنوع کوچیک می تونه حال آدمو اساسی حوّل حالنا کنه ... گیرم که موقت ... الغرض درست که اکراه داشتم و پاره شدم تا تحت فرماندهی مریم بانو یه اسباب کشی کوچیک درون سازمانی ! انجام بدیم ولی حالا که نیگا می کنم می بینم نتیجه ش حالمو خوب می کنه ... 

پراکندهء سوم :

امشب که دور هم بودیم نمی دونم چجوری حرف کشید به این ( بازی سوال ) که هر کدوممون تو تخیلاتش دوس داشته با کدوم هنرپیشه ، هنرمند یا شخصیت ازدواج میکرده ؟! ... هر کی یه چی گفت ... جوابا جالب بودن ، گفتم از شمام بپرسم ... اگه امنیتِ جانیتون بخطر نمیفته جواب بدید ! 

  
نویسنده : محسن باقرلو ; ساعت ۱:٠۱ ‎ق.ظ روز شنبه ۸ اسفند ۱۳۸۸
تگ ها :


هیچوخت یادم نمی رود ...

 

 

شب نشینی امشبمان تماشای فیلم کتاب قانون است ... دو سه شب پیش حمید سی دی اش را خریده بود برای مریم ... فرصت نشده بود ببینیم ... کاری به خود فیلم ندارم اصلن ... تیتراژ پایانی فیلم دارد می رود ... در زمینهء مشکی یک بیت شعر نوشته شده ...

بشوی اوراق اگر هم درس مایی

که علم عشق در دفتر نباشد ...

زل زده ام به تلویزیون ... به این بیت خواجهء شیراز ... مغزم شروع می کند به تکاپو ... یکی دارد شعر را می خواند توی سرم ... یک صدای گرم با یک ریتم و آهنگ قشنگ ... یک صدای دور ... خیلی دور ... هی فکر می کنم این صدای کیست ... توی اطاق پیش مریم و بچه ها هستم و نیستم ... رفته ام به سالهای خیلی دور و دارم توی گنجهء خاطرات نوجوانی هام میگردم که ببینم این شعر را با صدای کدام خواننده شنیده است محسن باقرلوی نوجوان ... هر چه بیشتر میگردم کمتر می یابم ... تا بلاخره عکس روی جلد کاسِتش خیلی گنگ و محو یادم می آید ... همان که خوانندهء میانسال با یک پالتوی بلندِ تیره ، گیتار به دست لب ساحل قدم میزد - گمانم - رو به دوربین و پشت سرش هم چهار چوب دری بود یکّه میان شنهای ساحل ... می دانم که تلاشم برای به یاد آوردن اسم خواننده تلاش مذبوحانه ای خواهد بود با این حافظهء جلبکی رو به کهولت ! ... لذا بی خیال می شوم و به همین قدر مکاشفه بسنده می کنم ...

مور مور می شوم از لذت ، وختی به آن روزها فکر می کنم که مثل نوجوانهای امروزی غرق نبودیم بین سرسام خروار خروار خواننده و موزیکهای جور واجور ... نه اینترنتی بود و نه فرت و فرت دانلودی ... نه سی دی بود نه دی وی دی ... و نه فلش مموری و ام پی تری پلیر کوچکی که قد صد برابر آرشیو موسیقی هر کدام از همنسلان من را عین آب خوردن توی دل کوچکش چپانده باشد لامصصب ... ولی عوضش مطمئنم ما از همان آرشیو محقرمان صد برابر امروزی ها لذت می بردیم ... برایمان مقدس بودند آن کاستهای مکسل و سونی و گولد استار ... پولمان به کاستهای اورجینال که نمی رسید با هزار خواهش و التماس عکس روی جلد را از آقای تکثیر نواری قرض می گرفتیم برای کپی کردن و بعدش وختی کپی سیاه سوختهء خط خطی را می بریدیم و روی قاب نوار اندازه می کردیم تماشایش توی جانواری چرخانِ 50 تایی عالمی داشت ... هیچوخت یادم نمی رود آن عصرهایی را که جلوی در مغازهء جلال تکثیر نواری یه لنگه پا ساعتها منتظر می شدم تا از بازار برسد با مثلن دو یا سه تا آلبوم جدید ... آن لحظه دیگر اهمیتی نداشت اینکه پول تو جیبی یک هفته ام داشت می رفت پای خرید سه تا نوار با کیفیت جدید ... آن لحظه های نفس نفس دویدنِ فاصلهء تکثیر نواری جلال تا خانه لحظات ناب و رویایی و مقدسی بود ... سرشار و لب به لب از لذت و هیجان ... یادش بخیر ...

  
نویسنده : محسن باقرلو ; ساعت ۱:۱۱ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ٦ اسفند ۱۳۸۸
تگ ها :


 

وبلاگ نگار فرهمند

  
نویسنده : محسن باقرلو ; ساعت ۱٠:٢٢ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ٥ اسفند ۱۳۸۸
تگ ها :


سخت نگیرید دوست من !

برای پست قبل دوست عزیزی کامنت خصوصی گذاشتن که :

بعضی وقتا چرند میگید واقعا . روی بعضی از حرفاتون دقت بیشتری بکنید . با همه چیز نمیشه شوخی کرد .

دوست خوبم ازتون ممنونم که نقد و نظرتون رو اولن خصوصی و ثانین با اسم شریفتون نوشتین ولی کاش اشاره می کردید که کدوم یکی از این ۵٠ مورد شامل اون ( همه چیز ) یه که فرمودید نمیشه باهاش شوخی کرد ... هر چند می تونم یه حدسایی بزنم ... رفیق ، من روزنامه نگار نیستم ... رسانه دار نیستم ... حرف و عقیده م رو از طریق صدا و سیما و رادیو به گوش میلیونها آدم نمی رسونم و بهشون حقنه نمی کنم ... من واسه دل خودم می نویسم این به قول شما چرند ها رو ... منم و این وبلاگ پیزوری که سر جمع خواننده ها و مخاطبای ثابتش ۴٠-۵٠ نفرم نمیشن که تازه خیلی هاشون دوستانم هستن که نه واسه خوندن اراجیف و اباطیل من که واسه چاق سلامتی با خودم لطف می کنن و میان و ناچارن تو رودرواسی می مونن و خونده و نخونده قبل از بستن وبلاگ یه نظری هم میدن ...

شما نگران چی هستید دوست من ؟ ... مطمئن باشید این اطاق کوچولوی زیر شیروونی بلاگستان کسی رو از صراط مستقیم منحرف نمی کنه عزیز جان ... این نظر شماست که می فرمائید با همه چیز نمیشه شوخی کرد ... و البته محترمه ... پس لطفن اجازه بدید اگه من نوعی فکر می کنم میشه ، با همه چیز شوخی کنم ... اونوخ این همه چیز میشه همه چیز از نگاه من ... به سلیقهء من ... از پنجرهء من ... و اگر هم توهینی به ساحت مقدس کسی یا چیزی بشه گناهش به گردن خودمه و لاغیر ... تازه شما از کجا می دونید من خیلی وختا به حرمت این خونه و بیشتر از اون به حرمت مخاطباش ، خودمو سانسور نمی کنم برای شوخی کردن با خیلی چیزا و خیلی آدما ؟ ... در حالی که مثلن در مورد اون چیز یا اون آدم اگه نظرم منفی باشه و بخوام راحت باشم و خودم باشم به بدترین شکل ممکن قهوه ای ش می کنم حتی اگه مقدس ترین چیز ، آدم یا پدیدهء روی زمین باشه ... دیگه چه برسه به امثال مموتی و عماد مقنیه و سید حسن نصرالله و رضا زاده و بذرپاش و سردار زارعی و حتی امام حسن !

عزیز دل ... یه کم دقیقتر که به دور و برتون نگاه کنید می بینید که تو این مملکت خیلی از من داغون تر ها در پوشش خیلی چیزا که نمی خوام بهش اشاره کنم متعالی ترین مفاهیم انسانی رو مستقیم و غیر مستقیم به سخره گرفتن و می گیرن و خواهند گرفت ... لذا اینه که می خوام ازتون خواهش کنم خیلی سخت نگیرید کللن !

  
نویسنده : محسن باقرلو ; ساعت ۱٢:٠٠ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ٤ اسفند ۱۳۸۸
تگ ها :


بازی الهی قربونش برم !

عرض به خدمت پر شوکتتون که از صُب و بعد از خوندن دو سه تا از پست های بازی قربونت برم بچه ها هر چی فک می کنم می بینم اگه معمولی و دلی و عین بچه آدم بخوای بنویسی چن تا زیر شاخه بیشتر وجود نداره واسه این بازی !

اول بستگان خیلی نزدیک و بعد یه کم نزدیک و همینطور الخ ! ... مثل همسر و پدر و مادر و پدربزرگ و مادربزرگ و پدر مادر همسر و خواهر و برادر و خواهر برادر همسر و خاله و عمه و دایی و عمو و سایر بستگان و آشنایان و کسبهء محل !

دوم گداها و دستفروش های حیوونکی و دختران ترشیدهء طفلکی فامیل !

سوم رفقای صمیمی و قدیمی و معاصر و رئیس و معاون و سایر همکاران !

چهارم رفتگر پیر محل و راننده تاکسی و خودِ آدم !

***

لذا ما می خواهیم قربون هیچکدام از این موارد نرویم ، پس :

 

1- قربون زنِ مموتی که یه مستراح سیّار رو تحمل می کنه مدام !

2- قربون آنتونی کوئین که اگه نبود کسی حضرت محمد رو نمیشناخت !

3- قربون کلاغا و کفترا و یاکریما که آدمو مجبور می کنن ماشینشو سالی یه بار بشوره !

4- قربون سِر تیم برنز لی و وینت سرف پدران اینترنت که ما رو اساسی گذاشتن سر کار !

5- قربون هارولد لوید که واسه یه لقمه نون مجبور بود از ساختمون شونصد طبقه بالا بره !

6- قربون صدّام که با خریتش نذاشت حضرات بلافاصله بعد از انقلاب بی دشمن بمونن !

7- قربون محمد رضا گلزار که انرژی دخترای این مملکت رو تخلیه می کنه !

8- قربون محمد علی کلی که واسه سرگرمی امثال ما انقد مشت خورد که آخر عمری لغوه گرفت !

9- قربون امیر کبیر که آروم تو حموم نشست و خلاص تا این مملکت راه اصلی شو بره !

10- قربون صادق هدایت که کتاباش باعث شد ملت بهونه داشته باشن واسه کتاب نخوندن !

11- قربون مجسمهء میدون دربند که یه عمره مرد و مردونه واستاده که واستاده !

12- قربون میر حسین که یاد مردم انداخت هنوز یه نموره زنده ان ! 

13- قربون شهید عماد مقنیه که اوممم ... که چی ؟! ... که هیچی !

14- قربون عزت الله رمضانی فر که هیچوخ هیچی نشد تو سینمای این مملکت !

15- قربون شهرام جزایری که سیصد میلیون پول داد به شیخنا کروبی در راه بسط اسلام و مسلمین !

16- قربون آنتونی رابینز که نشون داد راجع به موفقیت فک زدن هم خودش موفقیت میاره !

17- قربون آنجلینا جولی که باعث شد لب جوب هم سک.سی تلقی بشه !

18- قربون رئیسعلی دلواری که تهیه کننده اصلی دلیران تنگستان بود !

19- قربون جواد رضویان که در راه اعتلای صنعت سینما جهاد می کنه یه تنه !

20- قربون ملا ممد جان که بچه بودم فک می کردم وختی میره به مزار یعنی میره قبرستون !

21- قربون نوازنده های سازهای بادی که از یه جاییشون مایه میذارن واسه لذت سمعی ما !

22- قربون بابای هاکلبری فین که تو نکبت و روی آب رودخونه جون داد !

23- قربون رضازاده که بار آفتابه گرفتن به وزنه برداری و پهلوونی رو یه تنه به دوش گرفت بی منت !

24- قربون نیکبخت واحدی که وختی اوا خواهری حرف میزنه آدم یه جورایی ش میشه !

25- قربون خاویر پرز دکوئیار که من در عنفوان کودکی عاشق تلفظ اسمش بودم !

26- قربون سردار زارعی که در راه ادغام نماز و استریپ تیز مجاهدت ها کرد !

27- قربون ماریا شاراپووا که با هر ضربه ای که میزد تنیس دوستان مذکر رو به وجد میاورد در حد مرگ !

28- قربون سلیم موذن زاده که واسه هر مجلسی که می رفت زیر ده میلیون نمی گرفت !

29- قربون شیخ حسن نصرالله که واس خاطر اسلام و مسلمین زبون کوچیکه و بواسیرش دائم بیرونه !

30- قربون ساکنین برجهای دوقلو که قربونی سیاستها و مطامع آمریکای جهان خوار شدن !

31- قربون آلن دلون طفلک که بعضی قدیمیا صداش می کنن آلن دولن !

32- قربون زرافه که با هزار مصیبت و دولا سه لا شدن می تونه یه قلپ آب بخوره بدبخت !

33- قربون اسکورسیزی که کم مونده بود اسکار نگرفته دار فانی رو سر بکشه عینهو چی !

34- قربون ساندرا بولاک که فک می کنه راحت لخت شدن مهمترین بخش هنرپیشه شدنه !

35- قربون رضا بابک که عاشق صدای خروسکی شم !

36- قربون ساسی مانکن که ککهای خفته و چولسیده در تمبون ها رو دم مسیحایی می بخشه !

37- قربون صاحب فست فود هایدا که خسیس بازی در نمیاره تو کالباس چپوندن لای نون !

38- قربون زکریای رازی که خودش میدونه چه خدمتی به بشریت کرده !

39- قربون سیاوش قمیشی که تو آینه نگا نکرد و با اعتماد بنفس خوند واسمون !

40- قربون مریم حیدرزاده که سوژه و مضمون نامه های عاشقانهء دبیرستانی مدیونشه !

41- قربون امام حسن که چن بار در طول زندگی تمام اموالشو بخشید و باز جمع کرد ماشالله !

42- قربون مسعود ده نمکی که بلاخره آخر عمری فهمید نون و کره تو چیه !

43- قربون بابا لنگ دراز که کلی صبر و استقامت کرد و دندون رو جیگر گذاشت تا به مراد دلش برسه !

44- قربون مایکل جکسون که صورتش تموم نشده رضایت داد به راهی سفر آخرت شدن !

45- قربون مک کالی کالکین که جمبه شهرت نداشت طفلک و زندگی شو به پاکِ فنا داد !

46- قربون خانوم جی کی رولینگ که میلیونها آدم رو منتر خودش و اراجیفش کرد اساسی !

47- قربون پرفسور بالتازار با اون شیکم قلمبه ش و اون موزیک محشرش !

48- قربون فرامرز خود نگاه که خسته نشد بس که آیتما رو یه نواخت عین بچه دبستانیا توضیح داد !

49- قربون بذرپاش که امیدهای جوون ها و خردسالان و نونهالان رو به شایسته سالاری زنده کرد !

50- قربون خودم که می تونم تا صُب همینجوری یه کلّه شر و ور بگم و خسته نشم !! 

***

پی فردا صبحش نوشت ! :

من این ١٣ نفر رو دعوت می کنم به بازی :

وحید داداش - حامد - آرش ناجی - محسن - آلن - می نو - سعید فولادیصهبا - مسی ته تغاری - رعنا - اشمیتز الله - بهاره الف - آرش پیرزاده

از این ١٣ تَن آلِ بلاگ ! هیچکدومشونم بازی نکنن عین خیالم نیست ! ... یعنی که جان مولا کسی تو رودرواسی نمونِ یه وخت ... اسمش روشه : بازی !

فقط اگه خواستید بنویسید حواستون باشه اصل بازی اونیه که مسعود طیب نوشته ...

  
نویسنده : محسن باقرلو ; ساعت ۱٢:۱٢ ‎ق.ظ روز یکشنبه ٢ اسفند ۱۳۸۸
تگ ها :


یه بازی دلی ...

 

 

 

علی الحساب این پستِ مسعود طیّب رو بخونید تا سر حوصله منم بازی کنم ...

 

 

 

 

  
نویسنده : محسن باقرلو ; ساعت ۱٠:۱٠ ‎ق.ظ روز شنبه ۱ اسفند ۱۳۸۸
تگ ها :