سالوتا !

این الام منم !!!

  
نویسنده : محسن باقرلو ; ساعت ۱۱:۱۱ ‎ب.ظ روز جمعه ۳٠ بهمن ۱۳۸۸
تگ ها :


مرسی پابلو جان ! ... مرسی احمد آقا !

یادم می یاد اون سالای اول وبلاگ نویسی بود که وختی برای اولین بار این غزل محشر ( پیاده آمده بودم پیاده خواهم رفتِ ) محمد کاظم کاظمی رو شنیده بودم رفتم تو کامنتای فری و با کلی ذوق و شوق گفتم : وای فری یه غزل شنیدم کولاکه ! شنیدی ش ؟! و بعد گمونم اونجا نوشتم غزل رو ! ... که فری ام نامردی نکرد و اومد جواب داد که : محسن جان این غزلِ قدیمی و خیلی معروفیه ! ... آی کِنِف شدم ! ... دقیقن مثل این بود که واسه یه فوتبالدوستِ حرفه ای که شونصد ساله دوشمبه شبا تا خروس خون مشتری فردوسی پوره با حرارت و هیجان بگی که : وای پسر اگه بدونی ، تلویزیون جدیدنا ! یه برنامه ای نشون میده به اسم 90 !! ...

حالا گمونم ( مجدد ) حکایت ما و این شعر دیوانه کنندهء پابلو نرودا با ترجمهء شاملوئه ! که امروز برای اولین بار تو بلاگ مسعود طیب خوندمش ... لابد ( باز ) روی کرهء زمین آخرین شنوندهء این شعر منم ! ... ولی مهم نیست ... مهم خود شعره که شاهکاره بنظر من ... منی که خیلی وخته به آرامی آغاز به مردن کردم متاسفانه ... واسه همین خیلی چسبید ... واسه همین خیلی نشست به دلم و خیلی را رفت و دُوید و بپر بپر کرد و خودشو به در و دیوار زد تو مغزم ... لذا مرسی پابلو جان ! ... مرسی احمد آقا ! 

 

به آرامی آغاز به مردن می‌کنی
اگر سفر نکنی
اگر کتابی نخوانی
اگر به اصوات زندگی گوش ندهی
اگر از خودت قدردانی نکنی ...

به آرامی آغاز به مردن می‌کنی
زمانی که خودباوری را در خودت بکشی
وقتی نگذاری دیگران به تو کمک کنند ...

به آرامی آغاز به مردن می‌کنی
اگر برده‏ی عادات خود شوی
اگر همیشه از یک راه تکراری بروی
اگر روزمرّگی را تغییر ندهی
اگر رنگ‏های متفاوت به تن نکنی
یا اگر با افراد ناشناس صحبت نکنی ...

تو به آرامی آغاز به مردن می‏کنی
اگر از شور و حرارت
از احساسات سرکش
و از چیزهایی که چشمانت را به درخشش وامی‌دارند
و ضربان قلبت را تندتر می‌کنند
دوری کنی ...

تو به آرامی آغاز به مردن می‌کنی
اگر هنگامی که با شغلت یا عشقت شاد نیستی آن را عوض نکنی
اگر برای مطمئن در نامطمئن خطر نکنی
اگر ورای رویاها نروی
اگر به خودت اجازه ندهی
که حداقل یک بار در تمام زندگی‏ات
ورای مصلحت‌اندیشی بروی ...

امروز زندگی را آغاز کن
امروز مخاطره کن

امروز کاری کن !
نگذار که به آرامی بمیری
شادی را فراموش نکن ...

  
نویسنده : محسن باقرلو ; ساعت ۳:٠۳ ‎ق.ظ روز جمعه ۳٠ بهمن ۱۳۸۸
تگ ها :


حکایت آن آینهء بزرگ ...

( توی تاکسی )

راننده از توی آینه زیر چشمی مسافران صندلی عقب را می بیند و می شنود ... آینه بیش از حد معمول بزرگ است ... انگار که آینه کامیون را گذاشته باشی روی مینی ماینر ! ... تمام تفریحش در سگ دو زدنهای طول روز همین است ... ( یکی از مسافرها علت بزرگی بیش از حد معمول آینه را با پر رویی تمام سوال می کند ) ... راننده جواب میدهد : ماشینو تازه از کارخونه تحویل گرفتم ، همین روش بود واس خودمم تعجبی بود ! ... همان مسافری که سوال کرده شروع می کند به بیربط حرف زدن ... ( جوانک لاغر فَشِنی ست با مچ بند سبز نازکی که مدام سعی می کند از زیر آستینش نزند بیرون ، مچ بند با گذشت ایام کدر و تیره شده ) ... جوانک مو سیخ سیخی می گوید : آقا مردمو دس انداختن به جان خودم ... همه این جوون مَوونا سر کار بودن این همه وخت ... موسوی الان کجاس ؟ ... اینا همش کشکه ... قصه س ... فقط مردم بدبخت بودن که لت و پار شدن که اونم حقشون بود ... چرا ؟ ... چون از اوّلم عقلشون نرسید حق کیه و باطل کدوم وَره ... به قول آقا آب ریختن به آسیاب دشمن ... راننده که بوضوح تعجب کرده از توی آینه زل می زند به چشمهای جوانک ... خانم بغل دستی که تا حالا ساکت بوده طاقت نمی آورد انگار و شروع می کند ... ( خانم چادری و لاغر اندامی ست که از بس رو گرفته فقط نوک بینی اش پیداست ) ... با صدای جیغ جیغی اش بلند بلند می گوید : لابد حق با ا.نِ و باطل جوونای آزادی خواه با غیرتی ان که واسه هدفشون رفتن سینه دادن جلو چوب و چماق و چاقو ؟ ... چن وخت دیگه که از گرونی و گرسنگی شیکم طرفداراشم چسبید به پشتشون دوس دارم ببینم باز همین حرفا رو می زنن و پلاکارد بدست میریزن تو خیابون یا واسه هفت جدش هر روز صبح و ظهر و شب صلواتِ معکوس میفرستن ؟ ... راننده متعجب تر از قبل یک چشمش به خیابان است و یک چشمش به آینه ... حالا آقایی که کنار شیشه نشسته هم با همهء خونسردی و خودداریِ تاکنونش مثل راننده چشمهایش گرد شده ... ( مرد چاقی ست با موهای  

*

*

*

پی نوشت :

شرمنده که نمی تونم تمومش کنم ...

امشب حسّش نیست ... لذا کللن بی خیال ...

راستش دلم نیومد پاکش کنم ... ایده ش جددن خوب بود ...

قرار بود آینهه نقطهء عطف داستان باشه که نشد ... اینم یه مدلشه دیگه !  

  
نویسنده : محسن باقرلو ; ساعت ۱۱:۱۱ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ٢۸ بهمن ۱۳۸۸
تگ ها :


اصلن باقیشو خودت بگو ...

ویژه ... یاد اُشنو ویژه میندازه منو ... و اونم مستقیم یاد سرطان ... یاد مرگ ... ( اگه کاری از دستت بر میاد بکن دادا ) ... اینجوری نگو دیگه ... اصلن من کی باشم ... اینجا ، این وبلاگ ... سر جمعش چی هست که نشه یه پُستشو گذاشت دربست واسه دل دریایی تو و دریای طوفانی یه غریبهء دردمند ... همین چایخونهء کوچیکِ کنار جاده که صاحابش یه روز در میون به فکر تعطیل کردنش می افته بس که خره بس که بی مصرفه ... بذار واسه خود خودت خصوصی و درگوشی بگم که ماها فک می کنیم که زندگی مون بالا پایین زیاد داشته ... به جان عزیزت فقط فک می کنیم ... بی ادبانه ش میشه زر می زنیم ... ادعامون میشه سرد و گرم چشیدیم از فنجون روزگار ولی مرگ خودم همش آب پرتغال خنکی بوده که کنار تخت یا رخت خواب دادن دستمون بعد از مسواک و شب بخیر کنار شومینه یا حالا بخاری ، اگه نخوایم خیلی شورش کنیم ... زندگی مسخره مون عین نوار قلب یه جنازه س ... صاف و بی تکون ... هیچی به هیچی ... صفر صفر به نفع داور یا دادار یا هر اسمی که تو عشقته ... ولی کللن هیچ تضمینی واسه هیچی نیست هیچوخ ... هیچ بعید نیست فردامون این شکلی بشه که گلریزون لازم بشیم دادا ... بعید نیست یعنی خیلی ام قریبه ... عینهو آب خوردن ... عینهو همون آب پرتغاله ... عینهو همین سر درد پس کله م که مرض دارم هی ربطش بدم به تومور در حالی که می دونم مال کم خوابی و زیاد بلاگریه ! ... ولی از شوخی گذشته به چی بندیم ما آخه ؟ ... هیچی به مولا ... رو هوائیم ... ما ز بالائیم و بالا می رویم یعنی همین دیگه ! ... چی میگفتم ؟ ... پرید دیگه ... بس که پابرهنه با همون لباس سفید احرامت میای وسط حرفم بچه ... قبول کن که بعضی حرفا رو امثال من بگن قشنگ در نمیاد ... یکی مثل خودت باید بگه ...

اصلن باقیشو خودت بگو ...  

  
نویسنده : محسن باقرلو ; ساعت ۱۱:٢۳ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ٢٧ بهمن ۱۳۸۸
تگ ها :


لحظه هایی که حیف است خالی بگذرند ...

آخرین روز از تعطیلی های به ظاهر طولانی ای که از ماه ها قبل منتظرش بودم و حالا عین برق و باد آمده و تمام شده بی آنکه کار خاصی کرده باشم ... نزدیک ظهر بیدار شده ام و نانی خورده ام به عشق سیگار بعدش ... مریم بانو بخاری را خاموش و پنجره را باز کرده است به قصد میزبانی از آفتاب اواخر بهمن توی اطاق سه در چهار پرده پوش همیشه سایه مان ... بوی بهار بغل بغل می ریزد توی دامن اطاق ... بهار در اواخر زمستانی که فقط اسمش زمستان بود و نه رسمش ... کوچه گیج و مست از عشقبازی آفتاب و صدای گنجشکهای معصوم است ... و ایضن لبالب از صدای شادِ بازی بچه ها و بچگی های بازیگوش ... دست خودم نیست ، شده ام کودکی ده دوازده ساله و بی حد حس عید دارم ... حس نوروز ... حس روز نو ... حس روز اول دوم عید با آن شور و شوق کم نظیر و کمیابِ ازلی ابدی اش که سن و سال نمیشناسد ...

دلم می خواهد لباس سبکی بپوشم و بزنم بیرون به قصد هر جا و هیچ کجا ... به هوای آفتاب ... دمبال ردِ صدای گنجشکها ... انقدر بروم تا برسم به پیاده روی یک خیابان خلوتِ پر از دار و درخت و بعد با ذهنی خالی از فکرهای آزار دهنده و خسته کنندهء روزمره ، خیلی آرام در آرامش بی نظیرش ساعتها قدم بزنم ... مریم هم همراهم باشد که چه بهتر ... روی جدول ها نامتعادل راه برویم و ترانه هایی که نصفه نیمه بلدم را بخوانم و مریم بخندد که باز داری گند می زنی به ترانهء مردم ... و هی لابلای ترانه خوانی ها دست توی دستهای عاشق مریم سرم را بالا بگیرم و از لابلای شاخه های نیمه عریان درختها زل بزنم به لباس آبی کمرنگ دختر آسمان و بیخودی لبخند بزنم ... هی برگردم و با سایه هایمان که یواشکی دارند تعقیبمان می کنند حرفهای خنده دار بزنم و دوباره به قدم زدن ادامه بدهیم شانه به شانه و نفس به نفس و دل به دل ...  

  
نویسنده : محسن باقرلو ; ساعت ۳:۳۳ ‎ب.ظ روز دوشنبه ٢٦ بهمن ۱۳۸۸
تگ ها :


از آنسوی مانیتور تا خانهء کرگدن !

هی به ما می گویند کرگدن جان خودت را زیادی آلودهء وبلاگ کرده ای ها ! ... خوب نیست اینجوری توی هپروت و دنیای مجازی زندگی کردن ! ... خوب نیست ( به قول سیدنا و مولانا سید عباس گامبو ! ) هی پشت این شیشهء خسیس نشستن و چشم به دنیای دروغین صفر و یکی دوختن ! ... خوب نیست دل به شهروندان مکتوب این دنیای الکی بستن و دل به دل آدمهای نادیدهء پشت این ویترین هفت خط هفتصد رنگ دادن ! ...

هی اینها را به ما می گویند و ما نشنیده می گیریم و کار خودمان را می کنیم ... دلیلش هم واضح است ... شاید آنها که این حرفها را می زنند و به نظرشان هم ایمان دارند ، تجربهء اینکه از اعماق گنگ این دنیای مجازی دوستی و دوستان زلالی پا به دنیای واقعی شان گذاشته باشد را نداشته اند ... ولی من داشته ام خب ... خیلی هم داشته ام ... آخرینش همین مهمانان عزیز امشب کلبهء درویشی کرگدن ... نگار بانو و مادر نازنینش ...

جمع گرم و شب قشنگی شد ... و من در طی این سالها از این دست لحظات لبریز از عطر رفاقت و لبخند زیاد داشته ام از صدقه سری همین وبلاگ پیزوری ! ... در سرسام این روزگار اسیر روزمرگی که خیلی آرام آرام و تدریجی باعث و بانی قحطسال آدمهای سر به تن ارزنده شده ، موهبت بزرگی ست اینکه اول چند صباحی قلمیجات و درونیات یکی را بخوانی و نقب کوچکی بزنی به دنیای بزرگش و بعد با خودش از نزدیک آشنا بشوی ...

***

پی نوشت یک :

این تابلوی زیبا کادوی نگار بانو ست که مریم خانم هم داغ داغ و فی المجلس الصاقش کردند سینهء دیفال ! ... خدمت خودشان هم عرض کردیم اینکه این هدیهء قشنگ را از هزار کیلومتر آنطرف تر آورده اند به قصد ما ، ارزشش را صد چندان می کند برایمان ...

پی نوشت دو :

در اثنای مهمانی ، ابر چند ضلعی در حرکتی خبیثانه با اصرار و ابرام و انواع ترفندهای بلاگری و لطایف الحیل میزبانانه از مادر نازنین نگار قول گرفت که ایشان هم یک وبلاگ احداث بفرمایند لذا امید است که بعد از مراجعت به وطن سر قولشان بمانند !      

  
نویسنده : محسن باقرلو ; ساعت ۳:٠۳ ‎ق.ظ روز دوشنبه ٢٦ بهمن ۱۳۸۸
تگ ها :


بدون شرح ...

همایش بین المللی دکترین مهدویت ... ستاد مراسم اعتکاف ... بنیاد پژوهش های اسلامی آستان قدس رضوی ... همایش سرود و تواشیح اسلامی ... بنیاد نخبگان مداحی ... دبیرخانه مسابقات بین المللی حفظ و قرائت قرآن کریم ... کنفرانس تشیّع و ظهور ... بنیاد شیعه شناسی ... دبیرخانه مناسبتهای آئینی مذهبی ... موسسه تحقیقاتی حضرت ولی عصر ... همایش شناخت اخلاق و آداب رضوی ... همایش بین المللی امام سجاد ... ستاد مراسم پر فیض دعای کمیل ، دعای توسل و جوشن کبیر ... جشنواره ایران ام القرای جهان اسلام ... بنیاد دائره المعارف اسلامی ... پایگاه شیعه آنلاین ... سازمان فرهنگ و ارتباطات اسلامی ... بانک مقالات جهان اسلام ... مدرسه علمیه اسلام شناسی حضرت زهرا ... پژوهشگاه علوم و فرهنگ اسلامی ... دفتر تبلیغات اسلامی حوزه علمیه قم ... جامعه الزهرا قم ... مرکز اسلامی امام علی ... موسسه تحقیقات و نشر معارف اهل بیت ... موسسه دار الحدیث شهر قم ... رونمایی از دانشنامه امام حسین ... مدرسه علمیه امام حسن عسگری ... نمایشگاه زندگینامه اصحاب امام حسین ... موسسه قرآنی امام حسن مجتبی ... موسسه فرهنگی منتظران منجی ... مرکز تحقیقات رایانه ای امام سجاد ... مرکز ارتباطات دولت و روحانیت ... موسسه فرهنگی نجم الهدی ... همایش بزرگداشت وکیل امام زمان ... پایگاه اطلاع رسانی طاووس بهشت ... بنیاد دعبل خزاعی ... کنگره شعر عاشورایی ... کنگره سراسری شعر اهل بیت ... کانون گفتمان قرآن ... رونمایی از جامع ترین نرم افزار پیرامون پنج تن آل عبا ... نخستین فراخوان سبک های سینه زنی و نوحه سرایی ... موسسه فرهنگی قرآنی بیت الاحزان ... خبرگزاری قرآنی ایران ... کنگره سراسری آفتاب هستی ... موسسه آموزشی پژوهشی مذاهب اسلامی ... همایش تجلی کوثر ... کانون قرآن و عترت ... نمایشگاه تخصصی هنر اسلامی و چهارده معصوم ... کنگره هزاره نهج البلاغه ... کانون قرآن و نهج البلاغه ... طرح جامع آموزش حفظ و مفاهیم قرآن کریم ... موسسه فرهنگی قرآنی شیفتگان وحی ... انجمن قرآن و نهج‌البلاغه ... موسسه قرآنی بشارت ... مرکز علوم قرآنی دارالتحفیظ ... موسسه قرآنی معجزه ماندگار خاتم ... دانشگاه علوم اسلامی رضوی ... دفتر فرهنگستان علوم اسلامی ... دانشکده علوم حدیث قم ... سمینار بین المللی ایران و اسلام ... همایش بین المللی قرآن و روابط بین الملل ... مجمع احیای فرهنگ اسلامی ... مرکز بررسی های اسلامی ... مرکز تحقیقات دارالحدیث ... مجمع جهانی اهل بیت ... شبکه جهانی نور ... پژوهشکده باقر العلوم ... مرکز احیای میراث اسلامی ... شبکه جهانی اطلاع رسانی امام مهدی ... مرکز دائره المعارف بزرگ اسلامی ... مرکز تحقیقات حکومت اسلامی ... مجمع جهانی تقریب مذاهب اسلامی ... موسسه تبلیغ و انفاق امام زمان ... دانشنامه جهان اسلام ... پایگاه استنادی علوم جهان اسلام ... مرکز گفتگوی ادیان ... مرکز جهانی نشر فرهنگ و معارف اسلامی ... کتابخانه تخصصی تاریخ اسلام ... مرکز ترجمه قرآن مجید ... مؤسسه مجمع الفکر الاسلامی ... مجمع جهانی فقه اهل بیت ... مرکز پژوهشهای اسلامی صدا و سیما ... پایگاه اطلاع رسانى سراسرى اسلامى ... پژوهشکده فلسفه و کلام اسلامى ... دفتر فرهنگستان علوم اسلامى ... ستاد تفسیر قرآن کریم ... مرکز آموزشى تخصصى مبلغان خارج از کشور ... مرکز تحقیقات اسلامى جانبازان ... مرکز جهانى اطلاع‏رسانى آل البیت ... موسسه امام شناسى و نشر آثار حجة ... موسسه دفاع از حریم اسلام ... مجمع جهانی صلح اسلامی ... اجلاس زنان پیرو اهل بیت ... اجلاس دو سالانه بررسی ابعاد وجودی حضرت مهدی ... مرکز فعالیتهای قرآنی دانشجویان ایران  ... رادیو معارف ... رادیو قرآن ... جامعه الرسول الاکرم ویژه مذاهب اسلامی ... رادیو اینترنتی مهدویت ... مؤسسه پژوهشی شیعه ­شناسی ... مرکز انتشارات دفتر تبلیغات اسلامی ... پژوهشکده بین المللی علوم اسلامی بشیر ... بنیاد معارف اسلامی قم ...

***

پی نوشت :

این لیست تمامی ندارد ... 

  
نویسنده : محسن باقرلو ; ساعت ۳:۳۳ ‎ق.ظ روز یکشنبه ٢٥ بهمن ۱۳۸۸
تگ ها :


سفرنامه و حذرنامه !

١- آقا ما هر سایتی رو که انتخاب می کنیم واسه آپلود کردن عکسامون چن وخ بعد خار مادرش سرویس میشه و فیل.تر میشه و به پاکِ فنا میره چرا ؟! ... ضمنن برای این پست منتظر عکسی از کرگدن در سفر و در ولایت نباشید چون ما به این نتیجه رسیدیم که این اواخر در سوء استفادهء ابزاری از تمثال مبارک خودمان زیاده روی کرده ایم !

2- سفر کوتاه دیروز خیلی خاص بود از سه جهت ... اولی و دومی رو نمیتونم بگم چون بعضی از بستگان اینجا رو می خونن ! ... و سومی تلخی بی حدِ به وضوح درک کردن گذشت زمان بود ... دیدن آدمهای میانسالِ سالیان دور که حالا پیرمرد و پیرزنهای فرتوت و داغونی هستن و نوجوانهایی که مردی شدن برای خودشون باعث شد حالا با دقت بیشتری به تصویر خودم تو آینه زل بزنم ... و از همه مهمتر و تاثیر گذارتر دیدن کاظم - دوست دوران کودکی م - بعد از حدود 25 سال بود ... ازدواج کرده و یه دختر چهار سالهء ناز داره ... تناقض غریبی حاکم بود بر لحظاتی که با هم گذروندیم ... از طرفی قد یه دنیا حرف داشتیم با هم و از طرف دیگه زبونمون انگار قفل و زنجیر خورده بود ... 25 سال زمان کمی نیست ... یه عمره لامصّب ...

3- شنیده بودم که تو مراسم ختم و احسانِ روستاها کُل ده میان ولی باور نمیکردم تا دیروز که به چشم خودم اون چند هزار نفر مهمون رو دیدم ! ... هم خوب و قشنگه این همدردی و همدلی و صمیمیتِ صاف و زلال و هم بده چون بلحاظ مادی و معنوی ! هفت جد صاب مراسم میاد جلوی چشمش واقعن !

4- روستا چقدررر پیرمرد و پیرزن داره ! ... زندگی سالم و سخت کوشی نسل گذشتهء روستایی ها از طرفی ضامن طول عمرشونه و از طرفی باعث کلی بیماری و درد و مرض برای خودشون و بچه هاشون ... خدا میدونه من دیروز چن تا پیرمرد و پیرزن مریض و چن تا بچه و نوجوون معلول دیدم ...

5- دیشب تصاویر حضور مردم تو راهپیمایی رو که میدیدم کپ کرده بودم ... و بعد وختی داشتم لینکای بالاترین رو که عمومن حاوی یاس و سرخوردگی و احساس شکست سبزها و تلاش - متاسفانه - مذبوحانه شون برای حفظ روحیه و امید جمعی بود رو می خوندم ، این کپ کردن تبدیل شد به یه بغض و غم وحشتناک ... ساده لوحی مفرطه اگه بخوایم تمام این خیل عظیم جمعیت رو منتسب کنیم به اتوبوسهای سازماندهی شده ... باید قبول کرد که جامعه علیرغم همهء مصائبی که دچارشه هنوز آمادگی تغییر ساختاری رو نداره و قاطبهء مردم در چشم بهم زدنی فریب بازی های کثیف رجّاله هایی رو می خورن که از آخور آمیزش دین و سیاست ارتزاق انگلی می کنن ... و آرش پیرزاده برای دختر خردسال نازنینش هانا چقدر خوب اما تلخ نوشته که :

نمی دونم چرا ... ولی وقتی سیل عظیم از انسانها رو در خیابان در روز ٢٢ بهمن دیدم ... وقتی دیدم رسانه ها با چه ظرافتی دین رو با اهداف سیاسی قاطی می کنند ... به خورد مردم میدند و مردم بعد از سی و یک سال باور میکنند ... وقتی دیدم میلیون ها جوان در جنگی کاملا سیاسی از کشورشون دفاع کردن ولی با نام دین ... وقتی با مادران و پدران زیادی برخورد میکنم که فکر میکنند اگه رژیم برگرده دینشون بر میگرده و اسلام از بین می ره ... به حال خودم و این مردم اشک در چشمانم حلقه زد ... بابا جان هانا ... من نمی دونم وقتی این نوشته را می خوانی در کشور ما هنوز این رژیم حکومت میکنه یا نه ... من مخالف این رژیم نیستم چون معتقدم این شعور سیاسی مردمه که پائینه ... با این مردم قهرمان پرست و خرافه پرست که همیشه منتظرند کسی بیاد نجاتشان دهد ... هر رژیم دیگری بیاید همین آش و همین کاسه است ... ولی راجع به دین اسلام بدان در آن خرافه بیداد میکنه ١۵٠٠ سال از این دین برای پیش برد اهداف سیاسی استفاده کردند الان هم در روزگار اینترنت و ماهواره هنوز هم ازش استفاده سیاسی میکنند ... بدان بعضی کارها که به نام دین است اساسا اشتباه است کما اینکه میلیونها نفر آن کار را انجام دهند هیچوقت کثرت عظیم مردم گولت نزند ... انسانها در مقیاس میلیونی هم میتوانند گول بخورند ...    

  
نویسنده : محسن باقرلو ; ساعت ٤:۱٦ ‎ب.ظ روز جمعه ٢۳ بهمن ۱۳۸۸
تگ ها :


با کاروان ولایت !

خدا اموات شما را هم بیامرزد ...

ما دوباره عازم سفری یکروزه هستیم به ولایت اجدادی مان ...

لذا آبروداری کرده و یک فردا را بچه های خوبی باشید ! ... امشب هم جیش ، مسواک ، بوس ، شب بخیر به والدین و متعاقبن لالای به موقع فراموش نشود ! که بتوانید فردا آفتاب نزده صبح علی الطلوع ، دست و صورت شسته و صبحانهء مقوّی توی رگ زده ، قبراق و سرحال برای شرکت در راه پیمایی دشمن شکن ٢٢ بهمن پای اتوبوسها آماده باشید !  

  
نویسنده : محسن باقرلو ; ساعت ۱٢:۱٢ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ٢٢ بهمن ۱۳۸۸
تگ ها :


این پست یک کامنت است !

سر در وبلاگ آقا طیب نوشته است :

قلب تو کلیسایی ست خلوت و آرام

قلب من امامزاده ای پر زائر

امام زاده یک شنبه ها تعطیل

اوائلی که بلاگر شده بودم مثل همهء تازه کارهای این وادی دوست شدن با کله گنده ها و پرطرفدارهای بلاگستان برایم غرور آفرین ! و هیجان انگیز بود خب ... یکی از همینهایی که گفتم وبلاگ آقا طیّب بود ... خدایی کلی برو بیا و مرید و حواری و فدایی داشت برای خودش ... با آن نگاه زلال و آن قلم شاهکار و بی نظیر ... کامنت دونی اش همیشهء خدا غلغله بود و جای سوزن انداختن نبود ... هیچ یادم نیست چجوری و از چه طریقی با هم آشنا شدیم ... کات ...

قصه از آنجایی یادم می آید که حمید تصادف کرده بود و با پای گچ گرفته توی خانه دراز بود ! ... و یکروز بعد از ظهر قرار گذاشتیم و آقا طیب با تاکسی دربست و یک جعبه شیرینی آمد خانهء ما ... گمانم تا آن روز هیچ عکسی هم ندیده بودم از مسعود ... شاید مثلن همان تصادف بهانهء اولین قرارمان شده بوده ... عصرش هم زدیم بیرون ... نم بارانی می زد که باحال بود ... رفتیم قهوه خانه و بعدش هم پیاده کلی راه رفتیم و حرف و حرف و حرف ... و از همان روز شدیم رفیق ... رسمن ! ... و بعد هی خاطره روی خاطره ... تا امروز که دوست خانوادگیه هم هستیم ... راستش خیلی عشق کردم با حال و هوا و مرام و خلقیات این بچه ... در عین پسر حاجی بودن زیادی از جنس خودمان بود و این یک دنیا می ارزید ... روحش شاعر بود و اگر ولش میکردی دستهایش میشد بال ... معرفت را از زمینهای خاکی شروع کرده بود ! ... تمیز و شیک و جنتلمن بود اما پایهء قهوه خانه های کثیف ... حرف که می زدی حرفهای هنوز نزده را هم می خواند و به سبک خودش پاراف می کرد ... خلاصه که یک طیب مدرن بود ...

پست امشبش برای منی که روانی خاطره بازی ام بدجور ویران کننده بود ... از اون ویرانی های قشنگ ولی تلخ ... خودتون بخونید ...

***

پی نوشت یک :

تو هنوزم واسه من طیّبی بچه ... هنوز ... و همیشه ...

پی نوشت دو :

مسعود ... دیدی بلاخره این عکسه رو گذاشتم تو وبلاگ ؟!

پی نوشت سه :

تیترو خوندی مسعود ؟ ... قبول کن تو کامنت جا نمیشد ... نمی گنجید یعنی ...

  
نویسنده : محسن باقرلو ; ساعت ۱:۱۱ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ٢۱ بهمن ۱۳۸۸
تگ ها :


کرگدن ورژن اواخر بهمن !

  
نویسنده : محسن باقرلو ; ساعت ۱:۱۱ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ٢٠ بهمن ۱۳۸۸
تگ ها :


توی ماشین کناری ...

هوا تازه تاریک شده ... به سختی اوائل خیابان جویبار جای پارک پیدا می کنم ... ماشین را خاموش نمی کنم چون هوا خیلی سرد است ...درها را از داخل قفل می کنم ... بخاری روی آخرین درجه ... صندلی را کمی می خوابانم و صدای ضبط را زیاد می کنم ... ترافیک بدی دارد جویبار ... طوری که ماشین ها کیپ به کیپ و شانه به شانهء هم سه لاین و چار لاین دارند می خزند به سمت بلوار کشاورز ... لاین آخر سمت چپ با فاصلهء ده سانت از ماشین من در حرکت است آرام ... بعضی ها حتی نزدیکتر هم می آیند ، انقدر که آینه به آینهء لکنتهء من می سابند ... و هر کدام چند ثانیه ای درست بغل به بغل من متوقف می شوند ... در نزدیکترین فاصلهء ممکن ... طوری که فقط شیشه ها حائلند برای در هم نیامیختن حریم های شخصی مان ... انقدر نزدیک که می توانی صدای فک کردنش را بشنفی ... می خواستم بخوابم ولی منصرف میشوم ... صندلی را نیم خیز می کنم و یکوری میشینم به سمت ماشینها ... هر کدام که می ایستند کنار ماشین من زل می زنم به راننده یا بغل دستی اش یا سرنشینان صندلی عقب ...

هزار شکل ... هزار قیافه ... هزار حالت چهره ... هزار حس ... هزار دنیا ... دنیاهای غریبی کنارم در جریان است که بیا و ببین ... هر کدام برای خود عالمی دارند و قصه ای ... هر کدامشان در همین لحظه چشم انتظاری دارند یا خود عجله دارند برای سر آوردن لحظه های انتظار یکی دیگر یک گوشه از همین شهر درندشت ... یکی خوشتیپ و عصا قورت داده با پیراهن و کت اطو خوردهء آویزان به دستگیرهء صندلی عقب آن یکی داغون و وارفته و چرکمرد ... یکی خوشحال و شنگول آن یکی افسرده و پژمرده ... یکی جدی و فکری آن یکی بی خیال دنیا و مافیها زده زیر آوازی که حبس شده توی اطاقک ماشینش و تو نمی شنوی ... یکی پیر و زمان از کف داده و آخر خط آن یکی نوجوانی با موهای سیخ سیخ و کله ای که تکان تکان می خورد لابد با ریتم یک آهنگ مزخرف رپ ... یکی لاغر با چشمهای گود رفته آن یکی چاق انقدر که فرمان گیر می کند به نافش موقع چرخاندن ... یکی در حال مشاجره با بغل دستی اش آن یکی در حال قربان صدقه رفتن علنی و ور رفتن های یواشکی ... یکی مرد آن یکی زن ... یکی تنها آن یکی با خانواده ... یکی تو آن یکی من ... همینطور بشمار تاااا ... 

  
نویسنده : محسن باقرلو ; ساعت ۱۱:٤٦ ‎ب.ظ روز یکشنبه ۱۸ بهمن ۱۳۸۸
تگ ها :


به احترام یاغی غزلکوچه های اقاقی ...

پیش نوشت یک :

اصولن من عاشق آدمهای صادق ام و دیوانهء جنون صداقت ... مدیون اید اگر فکر کنید خودم را از سلالهء صداقت پیشگان این روزگار دروغ و دروغگو پرور می دانم ... فقط 34 سال سعی ام را کرده ام که از گرد پایشان عقب نمانم و ممبعد هم سعی خواهم کرد چنین باشم و باشد ... خلاصه در زمانه ای که آدمها کوچکترین بدی ها و اشتباهاتشان را هفت تا سوراخ قایم می کنند طبیعی ست وختی یکی خودش را و بیراهه رفتن هایش را بی کم و کاست ، صادقانه و جسورانه می ریزد روی داریه باید ایستاده تحسینش کرد و بعد به احترامش کلاه از سر برداشت و سر تعظیم فرود آورد در مقابل روح زلال و همت بلندش که تکیه گاه اراده اش شده برای برگشتن از جهنم ...

پیش نوشت دو :

اکبر یاغی تبار را تا حالا از نزدیک ندیده ام ولی خیلی وخت است که دورادور میشناسم ... از همان زمان آشنایی با فرهاد و مرتضی ... یاغی همدانشکده ای شان بود ... قبل از شروع دوستی ما درسشان تمام شده بود و یاغی برگشته بود به زادگاهش بابلسر ... آن روزها که نان و آب و عشقمان غزل بود فرهاد و مرتضی هر روز یک آس تازه از غزلسرای بی نظیری به اسم اکبر یاغی تبار رو می کردند یکی از یکی شاهکار تر ... گواهش هم اینکه فرهاد و مرتضی که خودشان بی تعارف یلی بودند توی غزلسرایی و غزلشناسی همیشه اعتراف میکردند که غزلهای یاغی چیز دیگری ست ... اصلن گواهش همان غزل آس های یگانه و یاغیانه ... اگر زمانه و خود اکبر بد تا نمی کردند با یاغی ، قطعن امپراتور باشکوه و جلال و جبروتی میشد در مُلک غزل معاصر ... کما اینکه به زعم من همین حالا هم هست ... برای اینکه بیشتر بشناسیدش می توانید اینجاها را بخوانید و لذت هم ببرید :

کالبد شکافی شعر یاغی به قلم مهدی آذری    

ادای دین به یاغی به قلم علی اصغر احسانی

ویژه نامه یاغی تبار به قلم محمد اسماعیل زاده ( بوتیمار )

مطلبی در مورد جوانمرگنامه به قلم سیامک بهرام پرور

***

اصل مطلب نوشت :

اما در این پست (‌ در مورد یاغی ) - به سلیقهء شعری من - خدایگان غزل بودنش حاشیه است و اصل مطلب چیز دیگری ست ... امروز برایم کامنت گذاشته بود که : سلام محسن جان دوست دارم این پستم را بخوانی ... و خواندم ... باور نمی کردم اینها را نوشته باشد و اینطوری صاف و زلال نوشته باشد ... در مقدمه مطلبش نوشته است : فرض کنید داستان است و واقعی نیست ... نمی دانم چرا خوش کرده ام این ناگفتنی ها را بر دایره بریزم اما شاید گفتن این دردهای کهنه به درد کسی که هنوز مبتلا نشده بخورد ... و بعد از شرح قصهء تلخ آن درد کهنه ، در موخره اش نوشته است : هر کی نیاید به ما تبریک بگوید باهاش قهر میکنیم . و ازش می رنجیم ... خط به خط و سطر به سطر بغض کردم و فرو دادم تا تمام شد ... یعنی تمام که نشد ، شروع شد ... شروع رقص آبی ها در مهتابی ها ... شروع رویش یاغیانهء اقاقی ها در رواق خانه ای که از نو ساخته خواهد شد ... برای تحسین معمار این خانهء نو ، نوشتن این پست کمترین کاری بود که از دستم بر می آمد ... برایش کامنت گذاشتم که :

سلام یاغی عزیز ...
نه ... اصلن بذار این دفعه باهات خودمونی تر باشم ...
سلام اکبر جان ...
مبارکا باشه حاجی ... مبارکا باشه داداش ...
قصه شو دورادور می دونستم و باورم نمیشد ...
می دونم یا باور نمی کنی یا سخت باور می کنی اگه بگم من واست غصه هم خوردم ... بغض ام کردم ... می دونی ... خیلیا تو این بازی می افتن و دار و ندار می بازن ... ولی باختن و ریختن بعضیا تلخ تر و دردناکتره ... استخون سوز تره ... داغش داغ تره ... یکی از اون بعضیا تویی ... تو که اکبر یاغی تباری ... تو که صاحب اون همه غزل شاهکار و بی نظیری ... یگانه هایی مثل تو چون کمن و نادر ... پس درد و دریغ پرپر شدنشون زیاده ... واسه یکی مثل من که حتی انقد اراده نداره که سیگار یا عادت پرخوری شو ترک کنه دم از اراده زدن زر مفته ... ولی خب انقد می فهمم که وختی یکی از جهنم برگرده یعنی کی بوده و کی هست ... یعنی همّتش تا کجای آسمون بلنده و روحش تا کجای دریا زلال ... اکبر جان ... رفیق نادیده’ نازنینم ... به موت قسم که همین حالا که دارم اینارو برات تایپ می کنم بغض دارم و چشام پرپر می زنه پشت پرده’ اشک ... خدا رو شکر داداش ... فقط جان مولا ... جان فاطیمات ... جان کوچولوی گلت ... جان غزلهای نابت ... نذار دیگه هیچوخ برگردی به اون جهنم ...
خیلی نوکرتم ...
بهت افتخار می کنم ...
و از همین راه دور پیشونیتو می بوسم تاواریش ...

***

پی نوشت :

متن یاغی رو اینجا نمیذارم ... اگه دوس داشتید خودتون برید بخونید و بهش تبریک بگید ...  

  
نویسنده : محسن باقرلو ; ساعت ۱۱:٢۳ ‎ب.ظ روز شنبه ۱٧ بهمن ۱۳۸۸
تگ ها :


دور باطل یعنی این ...

معمولن شبا تا صبح خواب می بینم یکسره ... درست از لحظه ای که سرمو میذارم رو بالش تا لحظه ای که زنگ ضدحالِ موبایل جیغ میکشه تو مخم ... مطمئنم که همه اینجوری نیستن ... بنظرم خواب دیدن ام حدی داره ... انقدش دیگه نرمال نیست ... اذیت کنه ... باعث میشه صب جای اینکه خستگیتو در کرده باشی با خواب ، از دیشب و ساعتای قبل از خوابت ام بیشتر خسته باشی و بیشتر داغون ... لااقل ذهنی ... که خب ماشالله به مدد فعالیت شبانه روزی و لاینقطع دانشمندا حالا دیگه ثابت شده که با خستگی جسمی ارتباط و بده بستون مستقیم داره ... اونوخ این خستگیای تو در تو به اضافهء چاقی و سیگار ضربدر سگ دو دمبال روزمرگی و اوضاع شیر تو شیر مملکتِ گه مال سرجمعش میشه یه آدم صد و ده کیلوئی دائمن خستهء بی حس و حال که عشقش خوابه و خواب ... خواب واسه جبران اینهمه کسر خوابِ لابد خودخواسته ... که باز تو همین خوابا هی خواب ببینه و صب عینهو یه پیت حلبی کج و کولهء پر از سنگ و سیمان چش بسته بگرده پی گوشی موبایل فکستنی ش و کورمال کورمال ده بار زنگشو موقت خاموش کنه که بلکم سر خودشو شیره بماله که هنوز کلی وخ داره واسه خوابیدن ... می بینی ؟ ... اینو میگن دور باطل ... اینو میگن چرخهء معیوب ...

آها ... داش یادم می رفت که اصلن چرا این مقدمهء مطوّل رو نوشتم ! ... امروز ظهر که بیدار شدم بر خلاف همیشه خوابای دیشبم خیلی واضح یادم بود ... چهار تا خواب با چهار تا لوکیشن مجزّا ... که زماناشون تو هم چیز میشد ! ... از اینا میشد ! ... دیزالو میشد ! ... از تهرانِ خیلی قدیم درشکه و دیوارای کاه گلی و درای چوبی کلون دار بگیر تا شیکاگوی 1920 و بعدش دوباره تهران اما اینبار زمان ورود متّفقین ... چهارمی رو حتی تیترش ام یادم نیست ... یعنی ظهر بعد از بیدار شدن یادم بودنا ... همشون ... انقد واضح که اگه همون موقع می نوشتم میشد یه داستان محشر تخیلی چند بعدی ... ولی حالا که رفتیم مهمونی و برگشتیم هیچچی ش یادم نمیاد ... دقیقن هیچچی جز همین قدش که گفتم ... مثل همیشه که صب بلافاصله بعد از بیدار شدن ، خوابام زلال و شفاف یادمن ولی کمی بعدش دیگه حتی یه سکانسشون ام یادم نمونده ...

اصلن بهتر ... شاید خوابها نباید نوشته بشن ... نباید مکتوب بشن و بمونن ... شاید اینجوریه چون در اینصورت زندگی تلخ تر و سخت تر میشه واسه آدم ... واسه آدما ... شاید برای همینه که با این همه پیشرفت سرسام آور تکنولوژی دانشمندای همه فن حریف و علاف هنوز نتونستن خوابهای بشر رو ضبط کنن ...        

  
نویسنده : محسن باقرلو ; ساعت ۱۱:٢۳ ‎ب.ظ روز جمعه ۱٦ بهمن ۱۳۸۸
تگ ها :


کوتاه از دیروز ...

١- مرسی علی دایی ... آفرین کریم باقری ... چطور اگر استقلال می برد قطعن یک پست بترکان آبی می زدیم اینجا ، خب حالا هم مثل جنتلمن ها تبریک می گوئیم به فاتحین و خسته نباشید به مغلوبین ... فقط : آخه چرا سید صالحی ؟!

***

٢- دیروز و دیشب چه خبر بود توی بلاگستان ؟! ... هیچوخت دنیای مجازی را تا این حد تعطیل و سوت و کور ندیده بودم ! ... چیزی شده ؟! ... به ما ام بگید ... من طاقتشو دارم !

  
نویسنده : محسن باقرلو ; ساعت ٩:٠٩ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ۱٥ بهمن ۱۳۸۸
تگ ها :


باشه بهش میگم !

روزنامهء اعتماد دیروز تو صفحهء آخر - ستون اخبار ویژه - به نقل از سایت «آینده» بودجهء سال ٨٩ برخی سازمان ها و وزارتخونه ها ، مراکز امنیتی ، فرهنگی و خدماتی رو به شرح زیر منتشر کرد : 
۱- وزارت اطلاعات 670 میلیارد تومان 
۲-نیروی انتظامی 2300 میلیارد تومان 
۳-وزارت دفاع 6700 میلیارد تومان
۴- ارتش 2300 میلیارد تومان
۵- سپاه 5800 میلیارد تومان
۶- ستاد کل نیروهای مسلح 5 میلیارد تومان 
 که مجموع بودجه نظامی، انتظامی و امنیتی کشور را به حدود 18 هزار میلیارد تومان می رساند. 
۷ -کمیته امداد 1700 میلیارد تومان
۸- سازمان تبلیغات 37 میلیارد تومان 
۹ -دفتر تبلیغات حوزه علمیه 47 میلیارد تومان 
۱۰-شورای عالی حوزه علمیه 191 میلیارد تومان
۱۱- مرکز خدمات حوزه علمیه 114 میلیارد تومان 
۱۲-و شورای عالی حوزه 6 میلیارد تومان
۱۳- قوه قضائیه 1300 میلیارد تومان 
۱۴- وزارت خارجه 425 میلیارد تومان
۱۵ -  دیوان عدالت اداری 13 میلیارد تومان
۱۶ - سازمان بازرسی کل کشور 34 میلیارد تومان  
۱۷ - سازمان میراث فرهنگی و گردشگری 353 میلیارد تومان
۱۸ - وزارت ارشاد 660 میلیارد تومان
۱۹ - وزارت آموزش و پرورش 11800 میلیارد تومان
۲۰- بنیاد شهید 3100 میلیارد تومان 
۲۱- صداوسیما 650 میلیارد تومان 
۲۲ - وزارت مسکن 590 میلیارد تومان
۲۳ - وزارت نیرو 6300 میلیارد تومان

.

.

.

***

پی نوشت 1 :

می دونم همتون خوندید و شنیدید ... همینجوری خواستم یه دور ام با هم مرور کنیم !

پی نوشت 2 :

امیدوارم اجرایی شدن طرح هدفمند کردن یارانه ها بتونه با بیرون کشیدن لقمه های اضافی از حلقوم خوشه ها به تامین بودجه های فوق کمکی هرچند مختصر بکنه !

پی نوشت 3 :

پریروز وختی داشتیم از سر کار با بچه ها بر می گشتیم خونه ، نزدیکای محل یکی از همسایه ها رو سوار کردیم که یه عکس رادیو گرافی تو دستش بود ... تعریف کرد که داشته از سر کار بر میگشته که ماشین زده بهش ... داشت از بیمارستان می اومد ... گفت که نسخه شو برده داروخونه گفتن 5000 تومن میشه ... اونم نگرفته که فردا پس فردا با دفترچه بیمه بگیره ...

پی نوشت 4 :

خندهء تلخ من از گریه غم انگیز تر است ...

پی نوشت 5 :

الملک یبقی مع الکفر و لا یبقی مع الظلم ...

پی نوشت 6 :

باشه بهش میگم !   

  
نویسنده : محسن باقرلو ; ساعت ۱٢:۱٢ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ۱٤ بهمن ۱۳۸۸
تگ ها :


سکته - تونل - گربه !

١- از ظهر سرم حالات عرفانی عجیبی دارد ! ... راستش عرفانی را همینجوری الکی گفتم ! ... سرم درد می کند ... درد هم که نه ... بیشتر گیج می رود ... وختی می گیرد حس می کنم یک توپ بولینگ توی کله ام دارد بزرگ و بزرگتر می شود و الان است که بپکاند جمجمه ام را ... یا مثل این است که سرم را گذاشته اند لای یکی از این گیره های بزرگ آهنگری و دو تا مرد قوی هیکل عین این دزدان دریایی کله تاس ریش بُزی ١۵٠ کیلویی با بازوهای تنومند خالکوبی شده دارند اهرمش را می چرخانند ! ... مثل بچه کوچولو ها به این فکر کردم که حالا شانس تخ.می ما بزند تومور باشد و با همین درد بمیرم ! ... چه مرگ دراماتیکی می شود ! ... حتمن بعدش می گوئید چه حیف ! ... تازه تازه داشت راه می افتاد اینجا ! ... روزنوشت نویسی اش دم کشیده بود و جا افتاده بود و کم کم کار و کاسبی مجازی اش رونق گرفته بود ! ... امشب قبل از خواب یادم باشد حتمن پسوورد جدید وبلاگم را برای مریم بنویسم که راهم را ادامه بدهد !  

٢- آقا چشمتان روز بد نبیند چه دهنی از ما صاف شد امروز موقع برگشتن از سر کار ! .. . مسیر هر روز ما از میدان جمهوری و نواب می گذرد و امروز عصر به لطف افتتاح تونل توحید ترافیکی را توی نواب دیدیم که مسلمان نشنود کافر ملاحظه نکند ! ... به قیافهء راننده ها و سرنشین های ماشین های بغل دستی که نگاه می کردی به وضوح مشخص بود که همه کُپ کرده اند طفلکی ها ! ... حق هم داشتند ( داشتیم ! ) ، چون کسی به عمرش نواب را اینطوری احمدی نژاد تو احمدی نژاد ندیده بود خب ! ... انشالله تعالی که این وضعیت فقط حاصل ذوق زدگی مفرط شهروندان تهرانی برای گردشگری در تونل و حوالی اش باشد و لاغیر ! ... این لاغیر یعنی کار کارشناسی غلط و نتیجهء معکوس و اینا ! ... لذا چند روز صبر می کنیم ببینیم چطور می شود ، فقط امیدوارم تشکرات فائقه ( غیر آتشین ) مان ! در پست تونل خوب تونل بد هدر نرفته باشد !

3- خدا عمر و عزتش بدهد این mbc پرشیا را ! ... که حتی آدمهای تمبلی مثل ما را هم که حس و حال فیلم دیدن ندارند بصورت یهویی خفت می کند و می تمرگاند پای جعبهء جادو ! ... عصر که به مرحمت افتتاح تونل توحید داغون و جنازه بعد از دو ساعت ترافیک نوردی رسیدیم منزل هنوز از چای و سیگار اول فارغ نشده بودیم که زن گربه ای هالی بری شروع شد ... ما هم نشستیم پاش ! ... پای فیلم را عرض کردیم دلبندان شیشه خورده دار من ! ... والّا ما که آخرش هم نفهمیدیم این گربه های حال بهم زنِ زشت و لاغر مردنی خارجی چیچی از همنوعان وطنی شان بیشتر دارند که اینطوری توی بوق و کرنا می کنندشان ! ... کاری هم نداریم که اربابان هالیوود چجوری با هیچ چی ما را در حد بنز سرگرم و مبهوت می کنند تا مثلن لوگوی اپل پشت لب تاپ خانم بازیگر را بکنند توی حلق ذهنمان ... حتی به این هم کاری نداریم که چرا در طول فیلم سینه های خانم گربه از خودش جلوتر وارد کادر آقای فیلمبردار میشد ! ... فقط آخر فیلم داشتیم به این فک می کردیم که زنها همینطوری ش گربه هستند حالا جهش ژنتیکی هم بکنند ! ... فک کن ! ... چه شود !  

  
نویسنده : محسن باقرلو ; ساعت ۱۱:٢۳ ‎ب.ظ روز دوشنبه ۱٢ بهمن ۱۳۸۸
تگ ها :


بازینظرسنجی !

ابر چند ضلعی نشسته فکر کرده که چجوری در دام ( به قول خودش ) دوست داشتنی وبلاگ نویسی افتاده ! ... بعد ( باز هم به قول خودش ) حس فضولی اش گل کرده که بداند بقیه چجوری آلودهء این اعتیاد جذاب شده اند ! ... در آخر هم یک سوال اشانتیونی طرح کرده ... خلاصه همهء اینها را توی یک پست نوشته ولی از آنجایی که هیچ کار این شبه بشر به آدمیزاد معمولی نرفته ! فِرتی برداشته به فاصلهء یکساعت یک آپدیت دیگر کرده و بازی را ناتمام و نظرسنجی را عقیم گذاشته ! ... لذا ما بر آن شدیم که راه برادر شهیدمان را ادامه بدهیم تا سر منزل مقصود اینا ! ... اسمش را هم می گذاریم بازینظرسنجی ... عشقتان کشید جواب بدهید بیزحمت ! :

1- چن وخت پیش و چرا وبلاگ ساختید ؟

2- احیانن تشویق فرد ضالّه ای دخیل بوده در این ضلال مبین ؟!

3- با وبلاگ کرگدن از چه طریقی آشنا شدید ؟ ... ( واه واه چه خود شیفته ! ) ... ضمنن چون بانی مجلس ابر چند ضلعی بوده ! جهنم و ضرر می توانید سوال 3 را در مورد این بندهء شرمندهء خدا هم پاسخ بدهید !

4- اگر قرار بود اینترنت برای همیشه قطع بشود و شما فقط اندازهء یک کامنت فرصت داشتید ، آن یک کامنت را برای چه کسی میگذاشتید ؟

( چون میشناسمتون که زرتی همون اولِ کاری میگید اگه راس میگی خودت جواب بده ببینیم ! ... لذا جوابهای شخص شخیص خودمان به شرح ذیل ایفاد میگردد ! : )

1- سال 78 یا 79 شایدم 80 ! ( قربون حواس جمع ! ) ... چرا وبلاگ ساختم ؟ ... اوممم ... آخی به تو چی ؟! مرتیچه مجی تو دامپزشجی ؟! ... از شوخی گذشته چون از همون اول نوشتن رو دوس داشتم ... همدانشکده ای ها یادشونه که بُرد ستون آزاد طبقهء سوم چجوری در سیطرهء اراجیف و خزعبلاتِ از هر دری سخنی ما بود ! ... و جالب اینکه چقدر هم خاطر خواه داشت ( اوووغ ) !! ... و اینکه چن بار همون نوشته های زپرتی جنجال به پا کرد ! ... اصلن من از اولش کله م تاغار قرمه سبزی بود ! ... گفتم نوشتن رو دوس داشتم اما خب نه هر نوشتنی رو ... نوشتنی که در تمام طول پروسه ش از ایده یابی تا نگارش و دیدن و خوندنِ بازخورداش تا حد امکان رها باشی از قید و بندهای لعنتی دست و پاگیر ... بتونی خودت باشی با همهء خوبی ها و بدی هات ، با همهء قوّت و ضعف ها و عیب و ایراد هات ... ( هات نه ها بی تربیت های منحرف ! ) ... و خب وبلاگ دقیقن یه همچین جایی بود ( لااقل واسه من ) ...

2- بله بوده خوبش ام بوده ! ... حاج سید جواد الدین وکیلی مد ضلّه العالی ، پسرخالهء گراممان ! ... وختی دیدیم اصرارهایش دارد به ارعاب تبدیل می شود تسلیم شدیم ! ... و خدایی از این تسلیم شدن بسی خوشنودیم و ممنونش هستیم تا همیشه ...

3- اگر چه حیوان حیوان است ! ولی کرگدن دیگه کدوم خریه ؟! ... من از این وبلاگای دری وری عمرن نمی خونم ! ... وخت و چش و چالمو از تو جوغ آب نجستم که !

4- راستش از صُب دارم به این سوال حمید فک می کنم ... آخرش به این نتیجه رسیدم که با عرض شرمندگی در یک چنین شرایط خاص و داغونی آخرین کامنت رو قطعن واسه خودم میذارم !

***

بسم ا... نوبت شماس !

  
نویسنده : محسن باقرلو ; ساعت ٩:٢۱ ‎ب.ظ روز یکشنبه ۱۱ بهمن ۱۳۸۸
تگ ها :


برای بابا ...

امروز بابا سرزده آمد شرکت ... خیلی وخت بود میگفت یکروز که راهم افتاد آنطرفها حتمن باید بیایم ببینم پسر ارشدم کجا کار می کند ! ... جالب اینکه آدرس دقیق هم نداشت ... شاید مثلن همینطوری توی حرفهایم شنیده باشد حدود محل کارم را ... ولی ماشالله بی تلفن و راهنمایی صاف آمده بود دم شرکت ... زنگ که زدند از چشمی نگاه کردم ... بابا بود با یک جعبه شیرینی ... در را که باز کردم بغلم کرد و سه بار من را بوسید ... راهنمائی اش کردم و نشست ... برایش چای ریختم ... داغ بود ولی یکنفس تمامش کرد ... لابد چسبید آن چای وسط روز ، بعد از رانندگی ...

یاد سالهای دور افتادم ... زمان دبستان و بعدتر دبیرستان و خیلی بعدترش دانشگاه ... بابا عادت داشت سر بزند به مدرسه و من آنوختها خجالت می کشیدم جلوی همکلاسی هام ... حس بچه ننه بودن می کردم شاید ... شاید هم خجالت می کشیدم چون دلم می خواسته که بابای خوش تیپ تر و با کلاس تری می داشتم ... الان مسخره و شرم آور بنظر میرسد ولی خب عالم بچگی و نوجوانی ست دیگر ... اما امروز بعد از اینکه به رئیسم معرفی اش کردم بغض قشنگی داشتم ... دوست داشتم همانجا جلوی آقای اسودی دست و پایش را ببوسم و با افتخار فریاد بزنم که این پیرمرد خسته پدر من است ... بابای مهربان و زحمتکش من که یک عمر روی آسایش و استراحت و تفریح را ندید تا آب توی دل ما تکان نخورد ... کارمند ساده ای که زندگی و اندک دارائی ذره ذره اندوخته اش را وقف بچه هایش کرد ... روستایی زادهء شریفی که با دست خالی آمد به تهران و سخت کار کرد و تلاش کرد تمام دیروز هایش را برای فردای ما ...

دلم می خواهد بداند که چقدر دوستش دارم و چقدر به وجودش افتخار می کنم ... دلم می خواهد محسن باقرلوی کودن آنوختها را ببخشد بابت تمام اذیتهایش و تمام ملامتهایی که توی دلم کردمش چون بی منطق و احمقانه فکر می کردم برایم هیچ کاری نکرده است ... دلم می خواهد بداند حالا که مثلن برای خودم مردی شده ام می فهمم که با آن همه ادعا و اهن و تلپ از خیلی نظرها انگشت کوچیکهء همین پیرمرد روستایی زاده هم نشدم ... دلم می خواهد در آن روزهای تلخی که ناگزیر خواهند رسید ... روزهای سردی که فقط قاب عکسش را خواهم داشت ، از من راضی باشد ...

پی نوشت یک :

خدا وجود نازنین همهء بابا ها و مامان ها را سلامت بدارد ... الهی آمین ...

پی نوشت دو :

عکس مال وختی ست که داشتیم آماده می شدیم برویم خواستگاری مریم ترین بانو جان ! 

پی نوشت سه :

چه زود 4-5 سال گذشت مریم ... عین برق و باد ... واقعن مثل چشم به هم زدنی ...

  
نویسنده : محسن باقرلو ; ساعت ۱۱:٢۳ ‎ب.ظ روز شنبه ۱٠ بهمن ۱۳۸۸
تگ ها :


تونل بد تونل خوب !

ظهر رفتم دمبال آرش که بیاورمش برای ناهار ... مهمان به این پر رویی نوبر است واللا ! ... که جمعه صبح کلهء سحر ( ساعت ده ! ) اس ام اس بدهد که : پس کدوم گوری هستی ؟! ... یا حالا مضمونی شبیه به این ! ... خلاصه منی که دمبال بابام هم نمی روم و اصولن عادت به جابجائی و حمل و نقل مهمان جماعت ندارم ! با وقاحت جناب ناجی از رو رفته ، شال و کلاه کردم و راه افتادم ... جمعهء شلوغ و پر ترافیکی بود لامصّب ... چهل و پنج دقیقه بعد اطراف میدان منیریه مثل این دختر فراری ها سوارش کردم ! بلافاصله بعد از مراسم آئینی سلام و احوالپرسی و ماچ بازی گفت : ( ای .......... تو این شهرتون ! ) ... و ادامه داد : (خداوکیلی کل تهران شده یه پارکینگ بزرگ ) ... می گویم ( آرش اینو کجا خوندی ؟! ) ... ابرو درهم می کند و با تعجب می پرسد چطور ؟ ... می گویم (خب این جمله رو روزی شونصد بار تو روزنامه ها و مجلات و رادیو تلویزیون میگن ! ) ...

واقعیتش این است که در این فقره و کلی فقره جات دیگر حال تهران وخیم است ... انقدر که حتی آرش هم این را می فهمد ! ... ما عادت کرده ایم به همزیستی مسالمت آمیز با غول ترافیک و ساعتها وسط بیشمار ماشین و بیشمار آدم کنسرو شده چرت زدن و هی دنده کلاچ کردن ولی باید قبول کرد که جددن تهران این اواخر در آستانهء تبدیل شدن به یک پارکینگ بزرگ است ... این یعنی که به آرش طفلک و سایر روستایی هایی که به تهران مسافرت می کنند اصلن حرجی نیست ! 

بهانهء این چند خط اتفاق بزرگی ست که تا سه روز دیگر در تهران خواهد افتاد ... یعنی افتتاح تونل توحید ... به مثابه این مثل که می گوید : عیب آن جمله بگفتی هنرش نیز بگو ! ... و از آنجایی که لم یشکر القالیباف و لم یشکر العموزنجیرباف ! ... لذا علیرغم اینکه من نه سر پیاز و نه قسمت تحتانی اش هستم ! خواستم تشکر کنم اول از کارگرهای زحمتکش بعد مهندس ها و آخر سر هم از مسئولینی که با تلاش دو سال و نیمهء شان باری از دوش این ابر شهر خسته برداشتند و نفس گرفته و رو به بند آمدنش را چاق کردند ... امیدوارم باقی مسئولین هم یاد بگیرند که به جای باز کردن تونل مردم بدبخت ! می توان برایشان تونلی باز کرد ! ... شاعری هم در همین زمینه بصورت خیلی بیربط فرموده است : بیایید به هم تونل نزنیم ، با هم تونل بزنیم !!  

  
نویسنده : محسن باقرلو ; ساعت ۸:٠۸ ‎ب.ظ روز جمعه ٩ بهمن ۱۳۸۸
تگ ها :


آدمی زاد ...

بی ادبی می شود به ساحتتان ولی باور بفرمائید که ...

بعضی وختها آدم مثل سگ قفل می کند !

فرق نمی کند برای چه کاری ...

هر کاری ... هر چیزی ...

برای رفتن ... برای ماندن ...

برای بودن ... نبود شدن ... خاصه در بهار ...

حتی برای روزنوشت های بی سوژه و دری وری نوشتن ...

  
نویسنده : محسن باقرلو ; ساعت ۳:۳۳ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ۸ بهمن ۱۳۸۸
تگ ها :


انشای یک خوشه سومی عصبانی !

 

( اثر حسین صافی )

از خدا پنهون نیست از شما چرا باشه ؟! ... لذا عرض می کنیم که ما هم فرم اطلاعات خانوار رو پر کردیم همون موقع که این بازی چندش آور تحقیر آمیز شروع شد ... امروز هم به شمارهء ٣٠٠٠٠٠ اس ام اس دادیم و جواب آمد که شما خوشهء سوم محسوب می شوید ! ... از آنجایی که ما روستایی الاصل و دهقان زاده هستیم آنهم از تبار زنجانیان که مهد انگور است ولایتشان ، ولی با این وجود قدِ بُز هم با امورات کشاورزی آَشنایی نداریم خیلی ملتفت نشدیم که این خوشهء سوم یعنی چی ! ... بعد که کمی توی نت چرخ زدیم ملتفت شدیم که خوشهء سوم همان قشر مرفه بی درد و از خدا بی خبر جامعه میباشند که توی پول غلت می زنند و بالشت متکاهاشان هم پر از سکه و اشرفی و تراول بوده و طبیعتن هیچ نیازی به صدقهء دولت مهر ورز نداشته و یارانه برایشان از گوشت سگ هم حرام تر است !

خوشهء سوم یعنی همانهایی که رئیس مرکز آمار ایران در موردشان فرموده :درآمدشان به اندازه درآمد کل جامعه است ! ... عجب ! ... یعنی ما انقدر قارون صفت و راکفلر منش بودیم و خودمان خبر نداشتیم ؟! ... البته ایشان این را هم فرمایش فرموده اند که میانگین درآمد اهالی خوشهء سوم 450 هزار تومان است ولی اشاره ای نکرده اند که وختی بانک مرکزی خط فقر را حدود 700 هزار تومان تعیین می کند چطور یک بشری که 450 هزار تومان درآمد دارد بالای این خط بوده و جزو خرده بورژواها محسوب می شود ؟! ... البته این مساله در مملکتی که خیلی ها به خیلی چیزها اشاره نمی کنند زیاد هم باعث تعجب نیست ! ...

***

این اراجیف را نوشتم که عصبانیت ام بخوابد ... داشتم کظم غیض می کردم خیر سرم ولی فایده نداشت ! ... حرامزاده ها رسمن ملت را مثل خودشان خر فرض کرده اند ... تاریخ را که نگاه کنی پر است از این بازی های چندش آور و بلاهای حرامیانه که سر این مردم بیچاره درآورده اند ... از آن سلاطین و شاه ها و خان های مادر قح.به بگیر تا این رجّاله های یقه بستهء پیشانی داغکوب رذل و کثافت که معلوم نیست نطفه هایشان در کدام شبِ به قول خودشان حرام بسته شده که اینجوری حلال و مباح است برایشان توی شیشه کردن خون هموطنان بدبختشان ... همان دمل های چرکین گردن کلفت و شکم گنده با آن لبخند های کریه و شیطانی که انگار برایشان سخت ترین کار عالم است تصور کردن احوالات آن کارگر یا کارمند یا معلم یا بازنشستهء بدبختی که امروز دارد با 300 هزار تومان هم اجارهء 300 هزار تومانی می دهد و هم یکجوری با شعبده بازی زنده است با صورتی زخمی و خون آلود از سیلی های صورت سرخ کن ... جوری که خیال کند دارد زندگی می کند ... و هم او فردا روز باید کمر تا زمین خمیده اش از وسط بشکند زیر بار هزینه های جدیدی که به اسم عدالت و هدفمند کردن یارانه ها و طرح تحول اقتصادی و توزیع عادلانهء ثروت در بین دهک های جامعه و این قبیل مهملات مادر بخطایانهء سراسر دروغ و دغل و لجن حضرات بر گُرده اش اضافه خواهد شد ... بنظر شما چقدر وقاحت می خواهد قبض آب و برق و گاز و تلفن سر جمع مثلن 200 هزار تومانی دست چنین آدمهایی دادن ؟ ... خداوکیلی چقدر ؟ ... 

جددن اینها چه پدر کشتگی ای با من و تو و ما دارند ؟

اینها کی هستند و از کجا آمده اند ؟ 

اینها چرا اینطوری اند ؟ 

  
نویسنده : محسن باقرلو ; ساعت ۱٢:۱٥ ‎ق.ظ روز دوشنبه ٥ بهمن ۱۳۸۸
تگ ها :


مثل وزیدن نسیم در گندمزار ...

نوجوان که بودم اگر یکی به من میگفت یک روزی که خیلی هم دور نیست ساعتها با لذت می نشینی و شجریان و ناظری و سراج و بسطامی گوش می کنی ، اگر با کلّه نمی رفتم توی صورتش ! ، اقلّکمش این بود که هر هر به حرفش می خندیدم ! ... ولی حالا آن روزها رسیده است ... بی هر هر خندیدن و بدون اینکه با کلّه توی صورت کسی بروم ! ... آرام و بطئی ... بی آنکه حس کنم گذشت سالها و تغییر عقاید و سلائقم را ... اعتراضی هم ندارم ... خیلی وختها لذت هم می برم از محسن باقرلویی که حالا هستم ... جان مولا دوباره این حرفها حمل بر این نشود که فی المجلس من یک جوان دلمُردهء داغون هستم که مدام سعی می کند داد بزند که آهای ملّت ، من پیر شده ام و کولی بازی و اینها ! ...

یکی دیگر از سلائقی که تحت تاثیر تغییرات فوق الذکر ! قرار می گیرد سلیقهء بصری و فیلمی آدم  است ... مثلن اگر همین فیلم why did i get married که امشب با دیدنش غرق لذت شدم را سالهای نوجوانی برایم می گذاشتند خیلی بعید بود پاش بنشینم و بیشتر از یکربع دوام بیاورم ! ... علی الخصوص که صحنه هم اصلن نداشت !

خیلی جالب است که به تبع آرامتر شدن دریای طوفانی جسم آدم ، روحش هم از خر شیطان پایین می آید و سر به زیر می شود ... حالا دیگر فیلمهایی به مذاقم خوشتر می آیند که خالی و عاری از گره ها و حادثه ها و هیجان های غیر متعارف باشند ... فیلمهایی که حس و حالشان مثل وزیدن نسیم لابلای موهای دختر گندمزار ، پلکهای روحم را ببندد برای اندیشیدن و لذت بردن و لبریز شدنی نرم و لطیف ... و البته حتی الامکان یاد گرفتن ... که مثلن یاد بگیری در زندگی ات مواظب قانون ٨٠ به ٢٠ باشی ! ... فیلمهایی که حین دیدنشان هم از ته دل بخندی و هم چشمهایت تر شود ...

فیلمهایی مبتنی بر نگاه هنرمندانه به روابط انسانی و تعاملات اجتماعی ... فیلمهایی که ادعای فیل هوا کردن ندارند و بدون ژست های چپرچلاغ روشنفکری ، رفتارهای عادیِ آدمهای معمولی را در شرایط مختلف بازآفرینی ، بررسی و ریشه یابی می کنند و در حد بضاعت سازندگانشان راهکار ارائه می کنند برای قشنگتر کردن زندگی ... برای انسانی تر زیستن ... برای آدم تر بودن ...

***

پی نوشت یک :

این پاراگراف آخر لامصّب چقد قلبمه سلمبه شد !

پی نوشت دو :

از اینجور فیلما دیدید بیزحمت ندا بدید ما ام ببینیم !

پی نوشت سه :

کتاب معرفی نکنین چون همچنان کلّه توی صورت و اینا !

  
نویسنده : محسن باقرلو ; ساعت ۱:۱۱ ‎ق.ظ روز یکشنبه ٤ بهمن ۱۳۸۸
تگ ها :


یک پستِ حمومی !

١- آقا وختی حموم انقد حال میده ! چرا بععععضیا در حد مرگ سختشونه و انقد دیر به دیر و با جِزبلا و جون کندن میرن حموم ؟! ... عین اون سکانس فیلم مادر خدابیامرز علی حاتمی که محمد علی کشاورز داره خِرکش اکبر عبدی رو میبره حموم !

2- بنظر شما یکی که حمومش چار ساعت طول میکشه اون تو چیکار می کنه ؟! ... البته مبرهن است که اون یکی خودمون نیستیم ، همینجوری خواستیم نظرتونو بدونیم !

3- بعد از سی و چار سال تازه کشف کردیم که وختی ( مثل هنرپیشه های توی فیلمها ) موقع دوش گرفتن آدم جفت دستاشو بذاره رو دیوار خیلی حال میده ! ... حالا اینکه دلیل علمی و متافیزیکالش چیه الله اعلم !

4- یاد حموم عمومی حسن آقا بخیر ... جالب بود کنار یه گلّه آدم رنگ و وارنگ با قیافه ها و سایزهای متفاوت ، النظافتُ من الایمان کردن !

5- همیشهء خدا اون گوشهء سقفِ بلند حموم عمومی پنجا شص تا سوسک در حال برگزاری کنفرانس مبارزه با آدمیزادهای نظیف بودن ! و من تو عالم بچگی عین چی می ترسیدم و چار چشمی مراقب بودم که تغییر موضع ندن خدای نکرده !

6- چقد حسرتِ اونایی رو می خوردم که عین هنرپیشه های زن فیلمای پور.نو طاقباز و دراز به دراز می خوابیدن ! و پیرمرد دلاک می شستشون و خودشون اصلن دس به سیا و سفیدشون نمی زدن نامردای مرفه بی درد !

7- لحظه ای که مَش ممّد دلاک اون کیسهء پارچه ای بزرگِ آغشته به صابون رو باد میکرد و عین شعبده بازا از توش یه کامیون کف در می آورد و می ریخت رو سر و کلهء همون آقا مرفه بی دردا آخ که چقد باحال و فانتزی بود !

8- یادمه آمار همهء دوش ها رو بلحاظ میزان تمیزی و شدّتِ آب دهی و سالم بودن درشون داشتم ! ... ایضن کمد های قسمت لباس کنی را هم ! 

9- من موندم بعضیا تو حموم چجوری سیگار می کشن ؟! ... اوووووووووغ ! 

10- اون وختا خیلی به این فک میکردم که کاش انقد پول داشتم که یه مقدارشو میدادم به مَش ممّد دلاک که بره خونه ش استراحت کنه و خستگی یه عمر سابیدن کثافتای مردم رو در کنه از تن رنجور و دست و پای از ریخت افتاده و تغییر شکل داده ش ... گمون نکنم حالا دیگه زنده باشه ... خدا ایشالله اون دنیا یه دلاک اختصاصی تو بهشت نصیبش کنه ، که البته ترجیحن مرد هم نباشه !

11- یاد کوکاکولا و کانادا های تگری بعد از حموم هم بخیر ... تنها چیز مطلوب در این پروسهء زاقارتِ شدیدن ضد حال بود !

12- و ایضن یاد اولین باری که یواشکی تیغ با خودم بردم و تو حموم نُمره صورتمو زدم ! ... زدم که نه ! ... بیشتر شخم زدم ! ... انقد ناشی بودم که وختی برگشتم خونه ، مامان ترسید و هول برش داشت ! ... جدی فک کرده بود تو خیابون بزن بزن کردم ! ... جای خط ریشام که یه هفته طول کشید خوب شه ! ... گمونم تیغو افقی کشیده بودم !

13- جددن چرا اون وختا معمارها و بساز بفروشا و مهندسا به مُخشون نمی رسید حمومُ تو اطاق خواب بسازن ؟! ... مگه قدیمیا دل نداشتن ؟!

14- چی میشد اگه خدا آدمو یه جوری می آفرید که احتیاج به حموم رفتن نداشت ؟!

15- شاید به یاری حق یه روزی برسه که قرصش در بیاد ! ... یا آمپولش ! ... یا مثلن ماکروفرش ! ... چه می دونم ... بلاخره باید یه کاری کرد دیگه ! ... تا کی آخه ؟!      

  
نویسنده : محسن باقرلو ; ساعت ٤:٤٤ ‎ق.ظ روز جمعه ٢ بهمن ۱۳۸۸
تگ ها :