نامه ای به ابر چند ضلعی ...

سلام حمید داداش ...

بذار این سیگارو خاموش کنم و این بغضو قورت بدم بعد برات میگم ... آماده ای ؟ ... بریم ؟ ...

قبول ... درست حدس زدی بچه ... آره ... برای من وبلاگ زندگیه ... کار خوبی می کنی که به خوب یا بدش کار نداری ... چون همه کار دارن ... نمی دونم چرا ... ولی یه وختایی مسخره م می کنن ... یعنی این ( همه ) تمام این سالها بودنا ... طوری که انگار هیچ کدوم تو زندگی شون کار ظاهرن عبثی که بهش اعتقاد داشته باشن و حالشونو خوب کنه نکردن ... ببین حمید من ... بذار راحت بگم برات ... من صبح پا میشم داغون و خوابالو ... ولی تقریبن سر ساعت ... چرا ؟ ... چون محسن باقرلوی روی ابرای اون وختا که فک میکرد زندگی خیلی سهل تر از ایناس حالا مسئولیت یه زندگی روی دوششه ، اون حالا نه شاعره نه نویسنده نه کاریکاتوریست نه گرافیست ... و نه هیچ پخ دیگه ای ... فقط یه کارمند معمولی و به قول باباش صد درجه زیر صفره که زندگی ش خرج داره ...

صبحا با تاکسی ش سرویس میبره و اون یه تیکهء میرعماد تا یوسف آباد رو تخت گاز میره که تاخیرش نزنه بالای ده دقیقه ... بعدم میشینه پشت یه میز شیری رنگ خاک گرفته و تا عصر تلفن جواب میده و تایپ می کنه و بعضی وختا ام طراحی و بانک و ارشاد و عکاسی ... انقد یه بند میشینه و زل میزنه به مانیتور که هر روز قوز پشتش کمونی تر و شکمش برآمده تر میشه ... اونوَخ عصر که داره بر میگرده خونه ش با اینکه کار فیزیکی خاصی نکرده اما طوری زیر بار روزمرگی له شده که جون نداره از اون ساعت به بعد رو عین آدم حسابیا زندگی کنه ... جون نداره فک کنه ... تحلیل کنه ... کتاب بخونه ... موسیقی گوش کنه ... فیلم ببینه ... کاریکاتور بکشه ... حرف بزنه ... شعر بگه ... و مهمتر از اینا ... بخنده ... بخندونه ... عشق بورزه ... حتی جون نداره حالا که عرضه نداشته برای شریک زندگی ش پول و زندگی و تفریح و خوشی ردیف کنه لااقل مرد خوش اخلاق و قابل تحملی باشه ...

پس وبلاگ براش زندگیه ... خود خودش که نه ... یه ماکت از زندگی ای که وختی بچه بوده تو مخش نقاشی ش میکرده ... واسه همینه که براش مهمه ... که حرمت داره ... که همینجوری نیس ... جدیه ... با همه جفنگیات و مزخرفاتی که توش می نویسه و خیلییاش دوزار ام نمی ارزه ... چون نفس نوشتنه مهمه و حرمت داره ... نفس خط به خط زندگی کردنه ... و با نوشته های مجازی حس های واقعی رو تجربه کردنه س که قشنگ و لذتبخش و با ارزشه ... تازه همین نیست ... از اینم اونور تره ... از توی وبلاگ و دنیای مجازی ش دوستای واقعی و محشری پیدا کرده این محسن باقرلوئه ... یکی مثل فرهاد صفریان ... یکی مثل مسعود طیب ... یکی مثل آرش ناجی ... یکی مثل همین محسن که به قول تو بامعرفت و فهمیده اس ... و اووووه ... خیلی های دیگه که اسم نمی برم چون خودت میشناسی و می دونی ... می بینی ؟ ... کم چیزی نیست ... واسه همین چیزاشه که میشه عزیز ... میشه خاطرهء مدام ... 

آره ... درست حدس زدی بچه ... مجبور شدم اینجوری راه به راه آپدیت کنم تا همه بیخیال بشن و اون نوشته ها بره تو خاطره ها و دوباره دوستامو کنار هم ببینم ... چون تو همین دو سه روزه کلی چیز یاد گرفتم ... گنده ترینش اینکه درست موقعی که فک کنی عددی هستی و محاله که اشتباه کنی روزگار و اتفاقاتش همچین میذاره تو کاسه ت که قشنگ لمس کنی و بفهمی که هیچچی نیستی ... حامد راس میگه که ( چی میشد همه ی اونایی که اشتباه کردن این چند روزه اول یه نفس عمیق می کشیدن ... همه ی همه ... بعد شروع می کردن به تایپ کردن ... ) واسه همینه که میگم با همهء بدی ش تجربهء خوبی بود ... برای همه مون ... آره تو درست حدس زدی ... فقط یه جاشو اشتباه کردی داداش کوچیکه ... شیرازه این خونه قدیمی هیچوخ از هم نمی پاشه ... یعنی من نمیذارم که بپاشه ...

این چند خطو برات نوشتم چون نصفه شبی خیلی حال کردم با کامنتهای اعتراف گونهء در این حد صادقانه ت ... نمی خوام بزرگش کنم و بگم اذعان به اشتباه و پشت بندش عذرخواهی ، اونهم توی جمع شهامتی می خواد که معمولن هر کسی نداره و اینا ... فقط میگم قشنگه دیگه ... یا بهتره بگم من خیلی دوس دارم ... ادای آدمای دنیا دیده رو در نمیارما ... ولی قبول کن که یه آدم سی و پنج ساله که به خیلی از آرزوهاش نرسیده و گمونم نمی کنه که دیگه برسه ، می تونه و جا داره که مثل پیرمردا با یه لحن حزن آلود خنده داری به جوونترهایی که دور و ورشن بگه که زندگی واقعن خیلی خیلی کوتاه و در پیته ... چشم بهم بزنی کارت تمومه و کلکت کنده س و میبینی دارن صدات می کنن ... پس فارغ از شعار ، واقعن هیچی ارزش اینو نداره که واس خاطرش انسانی و آدم وار زندگی کردن آدم خدشه دار بشه طوری که در ظاهر به روش نیاره ولی تو خلوت شرمندهء خود خودش باشه که دلی رو شکسته ، حالا خواسته یا ناخواسته ... بقول مریم : ها ؟! تو چی میگی ؟! ...

خلاصه که آره اخوی ... اینجوریاس !

  
نویسنده : محسن باقرلو ; ساعت ۱:۱۱ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ۱ بهمن ۱۳۸۸
تگ ها :


یه نفس عمیق لطفن ...

  
نویسنده : محسن باقرلو ; ساعت ٩:٢۱ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ۳٠ دی ۱۳۸۸
تگ ها :


ذو محسِنین !

( دو روز گذشته از این داستانها و من هنوز زنگ نزده ام به محسن ... به مولا امروز از صبح تو فکرش بودم ولی فرصت نشد بس که سرم عین چی شلوغ بود ... حالا که دارم از عکاسی بیلبورد تجریش خسته و جنازه بر میگردم توی این ترافیک سگی بهترین فرصت است ... قفل گوشی را باز می کنم و می زنم ... m ... o ... h ... s ... اسمش می آید جزو باقی محسن ها ... هنوز هم به همان اسمی که اولین روز سیو کردم که با بقیهء محسن ها قاطی نشود مانده ... محسن ( بلاگ ) ! ... البت دیگر حالا محسن بلاگ نیست و دوست نازنین همیشه و همه جاست ... درست وختی می خواهم دکمه تماس را بزنم اس ام اس می رسد ... با خودم می گویم اول ببینم اس ام اس از طرف کیست بعد زنگ می زنم به محسن ... اس ام اس را باز می کنم ... باورم نمی شود ... فکّم می چسبد زمین از این همه حلال زادگی و تِلِه پاتی و تله فاطی ! ... محسن است ! ... نوشته : هرچی چاقاله ! ... زنگ می زنم ... و حالا ادامهء ماجرا ! :

زمان : ساعت ۵/۵ عصر سه شنبه ٢٩ دی ١٣٨٨

مکان : توی ترافیک خیابان جردن

من : سلام جیگر !

محسن : سلاااااااااام باقالی !

من : چطوری تو ؟ ... ایرن خوبه ؟

محسن : قربونت ... تو خوبی ؟

من : دلم برات تنگ نشده بودا ! ... توی ترافیک حوصله م سر رفته بود زنگ زدم !

محسن : اتفاقن منم دیشب تو حموم به یادت بودم !

من : ............................. !

محسن : .............................. !

من : ............................. !

محسن : .............................. !

من : دیوانه چرا ........ ؟

محسن : گمشو ! ... آخه تو ام آدمی بچه ... !

من : به مولا محسن ..........

محسن : ولش کن ... بی خیال ... بعدن که همو دیدیم حرف می زنیم ...

من : خونهء جدید خوبه ؟ ... جابجا شدید ؟

محسن : آره شکر خدا ... خیلی خوبه ...

من : ایشالله اولین فرصت میایم می بینیمتون تو خونهء جدید ...

محسن : ایشالله ... در خدمتیم ...

من : خیلی نوکرتم ... می بوسمت ... به ایرن ام سلام برسون ...

محسن : فدات دادا ... تو ام ... خدافظ ...

***

( گوشی را می گذارم توی جیب کاپشنم و با لبخند کش و قوس می دهم به بدنم ... تا حد ممکن فرو می روم توی صندلی تاکسی ... جوری که انگار تمام خستگی یک روز کاری شلوغ و عکاسی و ترافیک و هزار اعصاب خوردی و فکر و خیال و کوفت دیگر از تنم به در شده باشد توی چشم بهم زدنی ... )

 

 

 

 

 

  
نویسنده : محسن باقرلو ; ساعت ٢:٠٢ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ۳٠ دی ۱۳۸۸
تگ ها :


معذرت می خوام محسن داداش ...

...

محسن عکسداستان را تعطیل کرد ...

منی که تولد عکسداستان را با ذوق و شوقی بی حد جار زدم با عکسی شبیه همین بالایی ، حالا چطور می توانم خوشحال باشم از خاموشی این فانوس خیال ؟

این را در جواب وحید می گویم که نوشته است : عکسداستان تعطیل شد . دلم گرفت . البته واسه من که تا حالا یه داستان هم توش ننوشتم زیاد فرقی نمیکنه ولی جالب نیست دیگه . خسته نباشید کلا !

این ( خسته نباشید کلا ! ) از دید من خیلی معنی دارد ... یعنی که محسن باقرلو ... کرگدن آشغالِ عوضی ... تو مقصری ... همهء آتیش ها از گور توی لعنتی بلند می شود ... حالا دلت خنک شد ؟ ... الان خوشحالی ؟ ...  بنظر من که دقیقن این معنی را می دهد !

وحید عزیزم ، خدا می داند که من پیش و بیش از همه از این اتفاق ناراحت و غصه دار شدم و دلم گرفت مثل همان صبح جمعه ای که عکسداستان ساخته شد و حالم برعکس حالایم بود باز هم پیش و بیش از همه ...

نمی دانم ... شاید شناخت من از محسن خیلی کمتر و ناقص تر از آنی بود که خیال می کردم ... ولی دیگر نه انقدر ... حدس هم نمی زدم که سکوت معنا دارش در این چند روز با یک ضربه و حادثهء ناخوشایندِ این شکلی شکسته شود ... که برایم بنویسد :

سلام رفیق
گفته بودم شدم عینهو ماهی؟
گفته بودم؟
لیز میخورم تندی و میرم؟
آره بابا گفته بودم...
 

و بعدش بردارد بعنوان آخرین پستِ عکسداستان بنویسد :

بازی تمام شد .

پیرمرد از توی سطل آشغال برنجی پیدا کرد و با برنج های دیگه اش سر هم کرد و گذاشت تو گونی و رفت ...

***

برای من مهمتر از حذف آن داستانی که این مسائل را رقم زد ، بی تفاوتی و بی پاسخ گذاشتن و بدتر از آن حذف اعتراضهای بعدش بود ... دست خودم نبود ... این نگاه حذفی رفت روی مخم ... اذیتم کرد ... همین ... ضمنن نه خوشم می آید و نه در حدی هستم که این موضوع کوچک را تعمیم بدهم به دیکتاتوری و الخ ... فقط انقدر برایم آزار دهنده بود که درباره اش یک پست بنویسم و اصلن هم از نوشتنش پشیمان نیستم ...

***

فقط از محسن عزیزم که امیدوارم بداند چقدر خاطرش را می خواهم و چقدر مخلص مرام بی نظیر و کیمیایش در این زمانهء گند هستم ، هزار بار معذرت می خواهم اگر دل زلال و نازنینش را ناخواسته آزردم ...

ولی دروغ چرا ، از امثال عباس حسین نژاد تا آن سر دنیا هم عذرخواهی نخواهم کرد ! 

  
نویسنده : محسن باقرلو ; ساعت ۱:۱۱ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ٢٩ دی ۱۳۸۸
تگ ها :


خدا منو ببخشه ...

منم مثل همهء آدما پر از عیب و ایرادم ...

منم جمبه های حقیر و پلیدِ رو نکرده زیاد دارم ...

منم از سادگی اطرافیانم سوء استفاده می کنم ...

منم به دوستا و رفیقا و عزیزام نارو می زنم ...

منم پاش بیفته همه تونو می پیچونم ...

منم بلدم خودمو قدّیس جلوه بدم ...

منم دروغ گفتن برام مثل آب خوردنه ...

منم بازی کردن با احساسات آدما رو فوتِ آبم ...

منم می تونم نقش تو نقش بازی کنم ...

منم روشهای فریب دادن و دغل بازی رو می دونم ...

منم گنجیشکو رنگ می کنم جای قناری می چپونم ...

منم یه بشر عقده ای خودخواه و منفعت طلبم ...

منم تا وختی کسی مُچمو نگیره ادامه می دم ...

***

الان فک می کنید دارم شوخی می کنم ؟ ... یا دارم شکسته نفسی می کنم ... یا یه چیزی تو این مایه ها ... ولی هر چی گفتم همش عین حقیقت بود ... می تونم براتون مثال عینی بزنم ... با اینکه خیلی سخته گفتنش ... سخت و دردناک و تحقیر آمیز ... چون نمی دونم بعد از اینکه بفهمید من باهاتون چیکار کردم چجوری درباره م فک می کنید ... ولی باید بگم تا سبک شم ... باید بریزم بیرون و خودمو خالی کنم ... تحمل عذاب وجدانش داره داغونم میکنه ... ازتون خجالت می کشم ... از خودم بدم میاد ... چطوری حاضر شدم با شما که انقد نازنینید اینجوری تا کنم ؟ ... شما که به من بدی ای نکرده بودید ... جددن چرا ؟ ... ولی کاریه که شده دیگه ... هر چه باداباد ... میگم ... به ساعتِ آپدیتهای اخیرم نگاه کنید ... نمی دونم چجوری ازتون معذرت بخوام ! ... ولی هیچکدوم از اونها ساعت واقعی لحظهء ارسال مطلب نیستن ... همه شون رُند شدن ... زیباسازی شدن ! ... حتی همین پستِ حاضر هم ... خدا منو ببخشه ... تازه اگرم ببخشه با حق الناس چیکار کنم ؟!

  
نویسنده : محسن باقرلو ; ساعت ۱:٠۱ ‎ق.ظ روز دوشنبه ٢۸ دی ۱۳۸۸
تگ ها :


خلاصه که این راهش نیست اخوی !

پیش نوشت :

این پستی که الان می خواهم بنویسم را دوست ندارم ... یعنی کللن از گله گذاری خوشم نمی آید ... لذا این چند خط را ( به قول سید عباس موسوی ) به چشم یک اعتراض مدنی بخوانید !

وبلاگ عکسداستان را محسن یک صبح جمعه ای که شبش خانهء ما بودند ساخت ... ایده و کار قشنگی بود ... مطمئن بودم که تماشای نگاههای متفاوتِ آدمهای مختلف به یک عکس یکسان و مشترک خیلی باید جالب و جذاب باشد که همینطور هم بود ... اینکه هر کسی از ظن خود می شد یار آن تصویر و آن لحظه ، خیلی لذتبخش و در عین حال تامل برانگیز بود ... و خود محسن چقدر خوب همین را کوتاه و موجز شرح داده توی پروفایل وبلاگ که : دریچه‌ها... دریچه‌هایی متفاوت... اتفاقاتی که رخ می دهد و اتفاقاتی که رخ نمی دهد... شاید خیال... شاید حقیقت... زندگی این است... داستان زندگی این است... و چه تفاوت های شگفت آوری‌ست میان دریچه‌هایی که از آن به زندگی می‌نگریم... 

استقبال اولیهء بچه ها هم عالی و فوق تصور بود ... هر چند که به مرور تعامل ضعیف عکسداستان با مخاطب هایش که دلیل عمده ش گرفتاریهای محسن بود باعث شد این استقبال بی نظیر اولیه کمتر و کمتر بشود ... اما من دوستش دارم ... و هنوز هم معتقدم می تواند محل و محمل خیلی خوبی باشد برای ( لااقل یک کوچولو ) تمرین دیگر گونه و از دریچه هایی تازه و متفاوت به زندگی و اتفاقات اش نگاه کردن ...

برای پست آخر عکسداستان ، فریق تاج گردون یک داستان کوتاه نوشته بود که بنظر من نه تنها هیچ مورد منکراتی حاد و خفنی نداشت ! بلکه خیلی هم خاص و متفاوت و البته واقعگرایانه و قوی بود ... پشت بندش من نوشتم : ایول فریق ... ! یعنی که مرسی ، خیلی خوب بود ... اما بعد در کمال تعجب دیدم هم داستان فریق و هم تعریف و تحسین من از توی کامنتها حذف شده است ! ... فریق چند تا کامنت گذاشته بود و با کمی عصبانیت علت را جویا شده بود ... من هم چند تا کامنت گذاشتم و با در نظر گرفتن اینکه صاحب وبلاگ اختیار چهار دیواری اش را دارد ، اعتراض کردم به این کاری که از نظر خودم غیر منطقی و توهین به مخاطبی بود که برای عکسداستان ارزش قائل بود و برایش وخت گذاشته بود ... با شناختی که داشتم بعید می دانستم محسن همچین کاری بکند ولی باز با اینحال به محسن و ایرن هم اس ام اس دادم که هر دو اظهار بی اطلاعی کردند از موضوع ... حدس زدم که باید کار عباس حسین نژاد ( دوست صمیمی محسن و عکاس عکس همان پست ) باشد ... هر چند که من فکر می کردم آقای حسین نژاد پسوورد وبلاگ را فقط برای طراحی و عوض کردن قالب دارند و نه سانسور محتوای داستانهای ارسالی !

تا اینجای کار هم قصد نداشتم بردارم یک پست انتقادی اعتراضی بنویسم ! ... ولی شب که دیدم حتی همان کامنتهای اعتراضی من و فریق هم حذف شده است راستش خیلی دلخور شدم ... چون بنظرم این مدل و با این شدت سانسور کردن ، چیزی از ممیّزی های بنی اسرائیلی حضراتِ پیشانی داغکوب وزارت ارشاد کم ندارد ! ...

 آقای حسین نژاد عزیز ! یعنی با همان داستان چند خطی تا این حد به حرمت و قداست و حریم قدسی و ساحت مقدس عکستان اهانت شده است ؟ ... لااقل از شما که هنرمندید ... از شما که عکاس و نویسنده و اهل قلم و فرهنگ و کمالات اید بیشتر از اینها توقع می رود عزیز جان ! ... عکسداستان یک وبلاگ گروهی و یک کار جمعی محسوب می شود ... و چقدر بد و تلخ است که ما انگار هیچوخت قرار نیست یاد بگیریم به تفکر و سلیقه و اندیشهء جمع احترام بگذاریم ... چقدر بد و تلخ است که ما انگار هیچوخت قرار نیست یاد بگیریم که به هیچوجه حق نداریم به جای جمع تصمیم بگیریم ... آن داستان مورد داشت ؟ ... گیرم که اینطور بود ... باشد قبول ... اما اجازه میدادید مخاطبان وبلاگ خودشان بخوانند و در مورد خوب و بد بودنش تصمیم بگیرند و اگر دوست داشتند اظهار نظر کنند ... اینکار را نکردید ؟ ... باشد قبول ... اما لااقل می رفتید توی وبلاگ فریق و قد دو خط توضیح به خودتان زحمت می دادید ! ... بگذریم ... خلاصه که این راهش نیست اخوی ! ... اینطوری  قشنگ نیست ... اینطوری هزار سال دیگر هم همینجایی هستیم که حالا ایستاده ایم !

پی نوشت :

از محسن خواهش می کنم که یکوخت خدای نکرده پسوورد اولولون را به آقای حسین نژاد ندهد چون ممکن است این پست را هم بزنند از بیخ پاک کنند و شاید هم کل وبلاگ را !!

  
نویسنده : محسن باقرلو ; ساعت ۱٢:۱٢ ‎ب.ظ روز یکشنبه ٢٧ دی ۱۳۸۸
تگ ها :


جمعععععععععععععععععععه ( 2 ) !

١- عکسداستان به روز شد ... فقط من موندم تو کفِ خستگی ناپذیری و چند ساحتی و بیش فعال بودن این محسن ! ... جددن کِیس نادریه این بشر ! ... فک کن ... استادتو کشتن ... درگیر اسباب کشی و دنگ و فنگاش هستی ... هزار تا چیز دیگه ام واسه فک کردن و درگیری ذهنی داری ... عصر یه جمعهء دلگیرم هست ... بعد تو که یه وبلاگ داری به اسم عکسداستان میای میشینی و آپدیتش می کنی با عکس ... ها ؟! ... چه عکسی ؟! ... نمیگم ! ... خودتون برید ببینید خب ! ... تا کی من باید جور شماها رو بکشم ؟! ... چرا دست از سر من ور نمیدارید ؟! ... چی از جون من می خواید آخه ؟!! 

٢- از خواب بیدار می شوم ... جمعه روز عین اسب آبی تا لنگ ظهر خوابیدن و اِشّشک کِیفی ! است ... البته در اینکه لنگ ظهر دقیقن کجایش می شود بین علما و فقها و شعرا و رقبا و رفقا اختلاف هست ! ... بگذریم ... مهمانِ از شب مانده ! داریم لذا این تو بمیری دیگر از آن تو بمیری های جمعه های قبل نیست و مجبوریم تُمبان به بر کرده و بزنیم بیرون برای انجام رسالت عظیم نان آور خانه بودنمان ! ... صبح قشنگی ست ... و من کلی ذوق دارم که بعد از مدتها صبح یک جمعه را هم می بینم ! ... ( اجازه بدهید یکبار دیگر تاکید کنم ! که ) صبح قشنگی ست ... بابا حیاط را آبپاشی کرده و درخت خرمالو و گلدانهای دور باغچه را شبنم باران کرده ... دو تا گنجشک که احتمالن با هم نسبت دارند گوشهء حیاط از چاله ای دارند آب می نوشند ... صحنهء شاهکاری ست ... هوای خنک و آفتابی ... آسمان آبی و آدمهای خوشحال از بیکاری و بیعاری جمعه گاهی که مست از خانه برون تاخته اند یعنی چه ؟! ... یعنی که بروند خرید ... یعنی که قدم بزنند و چند تا آدم جدید ببینند غیر از آن تکراری هایی که هر روز در محل کارشان به حد انزجار می بینند ... یعنی که ژیگول منگول کرده اند بروند صله رحم و چتربازی و سقوط آزاد و بانجی جامپینگ ! ... یعنی که عشقشان کشیده در این هوای محشر خیابان گردی کنند تنها یا با زنی بچه ای دوستی چیزی ... با این اضافه وزن فزاینده مسافت منزل تا نان فانتزی عین از تهران تا کهکیلویه و بویر احمد بنظر می رسد ! ... بوی نانهای پخته و به کمال رسیده ! را از دور عین کارتونها مثل یک ردّ پیچ در پیچ سفید رنگ می شود توی پیاده روی خیابان اصلی دید ... توی صف کوتاهِ نان از نفر جلویی می پرسم : آقا ببخشید ساعت چنده ؟ ... حدس خودم ٨-۵/٨ است یا دیگر نهایتن ٩ ... آقاهه قفل گوشی اش را باز می کند ، از بالای عینکش نگاه می کند و جواب می دهد : 5/12 ! ... زرشششک ! ... شما را نمی دانم ولی من که وا رفتم بعد از اطلاع از ساعت دقیق و تمام بافته ها و یافته ها و حس های خوب و قشنگم از یک صبح دل انگیز جمعه به پاکِ فنا رفت ! ... بنظرم شما هم اگر این چند خط را خوانده اید می توانید الان شدیدن احساس مغبونیت کرده و از نگارنده و راقم این سطور تقاضای خسارت و ادعای حیثیت و خیار غبن و اینها بکنید !!   

  
نویسنده : محسن باقرلو ; ساعت ۸:٢٠ ‎ب.ظ روز جمعه ٢٥ دی ۱۳۸۸
تگ ها :


جمعععععععععععععععععععه ...

 

جمعهء خمیازه های موزی کشدار ...

انگار هیشکی مثل فروغ جمعه رو نشناخته بوده ...

  
نویسنده : محسن باقرلو ; ساعت ٤:۱٦ ‎ب.ظ روز جمعه ٢٥ دی ۱۳۸۸
تگ ها :


20 بازی کاملن محرمانهء مردانه !

در طول این سالهایی که وبلاگ صاحاب ! بوده ایم گلاب به روی ماهتان خیلی سرد و گرم و ولرم چشیده ایم ! و بازی های وبلاگی زیادی را دیده ایم و خوانده ایم ... از بازی های کاملن بازی تا بازی های کاملن جدی ! ... زنونه مردونه بچه گونه همه رقم ! ... ولی این مدلی اش را دیگر ندیده بودیم ! ... همین یکی دو تا بازی مخفیانه ای که اخیرن جماعت نسوان بلاگستان راه انداخته اند را عرض می کنیم ... که بصورت کاملن محرمانه و سکرت و فراماسونری همدیگر را دعوت می کنند ! و کلی هم شرط و شروط برای دعوت شونده میگذارند که اگر خدای نکرده بازی را به دشمن ! لو بدهد خونش مباح است و اینها و بعد می بینی طرف اسم یک رنگ را می نویسد ، یا یک کلمه یا یک شکلک و دیگر هیچ ! ... از آنجایی که توی کامنتهای بعضی از این دست پُستهای خبیثانه و فتنه انگیزانه ! کنجکاویِ در حد فضولمرگی بعضی آقایانِ ضعیف النفس و خائن به آرمانهای والای مردسالارانهء جامعهء ذکور ! را ملاحظه فرمودیم و قلبمان جریحه دار شد ! بر آن شدیم که فی البداهه چند تا بازی مردانهء مخفیانه رو کنیم و در ملاء عام به نمایش بگذاریم تا ضعیفه گان دنیای مجازی را معلوم شود که ما آقایان انقدرها هم که خیال می کنند ببو گلابی نبوده و در مواقع لزوم خیلی هم تیز و زبل ایم !

بازی اول :

 در زمینهء دوستی همزمان با چند تا دختر ، رکورد المپیکی تان چه رقمی ست ؟! 

بازی دوم :

آخرین شورتِ اسلیپی که خریدید چه رنگی بوده و چند روزه فرسوده شد ؟!

بازی سوم :

حاصلضرب تعداد دوست دخترهایتان در تعداد بوسهای گرفته شده بر چه عددی بخش پذیر است ؟!

بازی چهارم :

آخرین رُژ لبی که خوردید چه طعمی داشت ؟! ... ( از جوابهای تابلو پرهیز کنید ! )

بازی پنجم :

تا حالا چند بار توی دلتان قیافه و مخصوصن دماغ عملی دوست دخترتان را مسخره کرده اید ؟!

بازی ششم :

کللن لباس چند تیکه را بیشتر می پسندید ؟! ... ( صفر و هیچ قابل قبول نیست ! )

بازی هفتم :

در صورتیکه متاهل هستید دوست دارید همسرتان در چند سالگی به رحمتِ خدا برود ؟!

بازی هشتم :

در صورت رحمتِ ایزدی فوق الذکر دوست دارید همسر بعدی تان چند ساله و چند کیلو باشد ؟! 

بازی نهم :

اولین کلمه ای که بعد از دیدن یک خانم با سینه ها و باسن گنده به ذهنتان می رسد چیست ؟!

بازی دهم :

در طول عمرتان چند بار دلتان خواسته کلهء یک بانوی محترم تو مخی را محکم به دیوار بکوبید ؟!

بازی یازدهم :

در مواقع هیجان زده شدن و سرمای شدید نوک ممه هایتان چه قدّی و چه رنگی می شود ؟!

بازی دوازدهم :

روزی چند بار تمام اس ام اس ها و کال لیستتان را پاک می کنید ؟!

بازی سیزدهم :

آخرین بار چند دقیقه بلا انقطاع توی یک سایت پور.نو چرخ زدید و چند کالری سوزاندید ؟!

بازی چهاردهم :

تا حالا از زیبائی چند تا دختر زاقارتِ ساده لوح ، در حد سوفیا لورن تعریف و تمجید کرده اید ؟!

بازی پانزدهم :

روی هم رفته تا حالا چند بار یواشکی قربان صدقهء لبهای آنجلینا جولی + باسن جنیفر رفته اید ؟! 

بازی شانزدهم :

مادرتان را چند برابر همسر یا دوست دخترتان دوست دارید ؟!

بازی هفدهم :

 از نظر شما بیشتر از چند تومان بالای یک ادکلن زنانه سُلفیدن ، حماقت محض است ؟!

 بازی هجدهم :

 آخرین باری که به حرفهای یک زن اعتماد کرده اید چند سال پیش و در چه سنّی بوده ؟!

 بازی نوزدهم :

بنظر شما دیهء زن باید چند چندم دیهء کامل باشد ؟! ... ( عدد اعشاری قابل قبول نیست ! )

بازی بیستم :

در روز اول خلقت دوست داشتید کدام عضو بدنتان را می دادید اما زن نمی شدید ؟!

و الی آخر ... ! و قنا عذاب النار ! ... جمیعن ولا تفرقوا ! ... سیبیل بابات میچرخه نمی دونی تا کجا میره !

  
نویسنده : محسن باقرلو ; ساعت ٩:٢۱ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ٢۳ دی ۱۳۸۸
تگ ها :


ده حسرت معمولی !

دوست عزیزمان نگار فرهمند ما را به یک بازی وبلاگی دعوت کردند ... بازی پنج تا از کارهایی که دوست داشتم انجام بدهم و نتوانستم ... به چشم بازی نگاهش نمی کنم و می نویسم ... هم اجابت دعوتِ دوست نسبتن جدیدی ست که برای خودش و قلمش احترام قائلم و هم می شود یک پست باشد خب ... ولی فکر کنم از ۵ تا بیشتر بشود ! ... بس که از این حسرتها و دریغ ها زیاد دارد آدمی ... 

١- دلم می خواست مادربزرگهایم را می بردم زیارت ... فرقی نمی کرد کجا ... ولی مشهد بهترین انتخاب بود ... سه تایی می زدیم به جاده و توی یک مسافرخانهء معمولی نزدیک حرم اطاق می گرفتیم و روزی چند بار می بردمشان زیارت و شبهای آن چند روز می نشستم بینشان و سر می گذاشتم روی زانوهای خسته و پیرشان و برایم از قدیم ندیم ها می گفتند ... حیف که هیچوخت نشد ... و پر کشیدند هر دو قبل از مرد شدن من ...

٢- عاشق اینم که آشپزی بلد بودم ! ... نه از این آشپزی های معمولی مردان مجرد کمی از آماتور بالاتر ها ! ... آشپزی حرفه ای ... همهء غذاهای حتی سخت ... و در حد عالی ... یک کم بهتر از سامان گلریز و ساناز مینایی ! ... اعتراف می کنم که در این فقره نافرم به عباس حسودی م می شود ! 

3- آرزوهای دست نیافتهء شغلی م گرافیست طراز اول و طراح جواهر آلات بود ... و هست با پر رویی تمام ... اولی عشق و لذت داشت و هنر ... و دومی عشق و لذت داشت و هنر به اضافهء پول !

4- دلم می خواست مو داشتم ! ... و هر چند وخت یکبار یک مدل جدیدی می زدم ... بینشان حتمن دم اسبی و فرفری و الکسی هم می بود قطعن ! ... البته خب این کاری نیست که دوست داشته باشم انجام بدهم و بیشتر یک حسرت بزرگ و ابدی ست ! ... شاید قبل از میلاد باشکوهمان والدین گرام باید کاری می کردند !

5- دلم می خواست ایران را بگردم ... تمامش را ... جهانگردی و خارج اصلن ! ... اصرار نکنید ! ... حیف نیست چند صباح دیگر بمیرم در حالی که هیچ جای همین ایران خودمان را ندیده ام ؟!

6- دوست داشتم نواختن یک ساز را در حد حرفه ای بلد بودم ... هر کوفتی می خواهد باشد ! ... حتی ساز دهنی ! ... حتی هر چی !

7- کاریکاتور ... عشق ناکام و نافرجام من ! ... هنوز هم مزهء آن سالهای دیوانه وار کاریکاتور جمع کردن زیر زبانم هست ... طنز و کاریکاتور عجیب غریب جواد علیزادهء نازنین ... اولین شمارهء کیهان کاریکاتور حرفه ای ... کارهای کینوی باشکوه و موردیلوی بزرگ ... و سایر غولهای آرژانتینی ! ... راستی توی هنرها داستان نویسی را هم دوست داشتم و دارم ... و هنوز هم روی آن 14-15 تا داستان کوتاهی که نوشتم تعصب دارم !

8- این یکی را کاش مریم نخواند که عاشق سگ است و فکر می کند من از حیوانات متنفرم ! ... دوست داشتم امکاناتش را داشتم و توی خانه مان حیوان نگه میداشتیم ... خیلی هم توفیری ندارد چه جانوری باشد ... حیوان حیوان است دیگر !

9- دوست داشتم هیچگونه محدودیت مادی و معنوی ! نداشتم برای رانندگی خرکی و ایضن موتورسواری خرکی و حسابی در این زمینه می ترکاندم ! ... لابد خدا خر را شناخته که شاخش نداده چون احتمالن در اینصورت روزی دو تا ماشین داغون میکردم !

10- مسیحی بودن ... دلم می خواست مسیحی بودم ... و هر یکشمبه کلیسا می رفتم و به اراجیف پدر روحانی گوش میدادم ! ... و به نوای جادویی موسیقی کلیسایی ... آنوخت چه حالی میداد کریسمس ! ... البته این هم مثل مورد 4 کار نیست و آرزوست بیشتر ! ... نمی دانم شاید اصلن از بیخ اشتباه بازی کردم ! ... که اگر اینطور است شرمندهء نگار فرهمند عزیز هستم که بازی اش را خراب کردم !

----------------------------------

پی نوشت یک :

بخواهم بشمرم زیاد می شود ، چون تداخل نامحسوسی دارد کارهای نکرده و نتوانسته با آرزوهای حسرت نشان ... لذا همین کفایت است ! 

پی نوشت دو :

شرمنده اگر همهء این موارد را دربارهء ما می دانستید و خیلی معمولی بودند و چیز جدیدی نداشت این پست برایتان !

پی نوشت سه :

رسم این قبیل بازیها این است که آخرش چند نفر را دعوت کنی ... اولش می خواستم مثل معدود دفعاتی که در اینجور بازیها شرکت کرده ام کسی را دعوت نکنم برای ادامهء بازی ولی پشیمان شدم ! ... ضمن اینکه نمی خواهم کسی را توی امپاس قرار بدهم ... لذا مریم و وحید و حمید را و آرش و احسان جوانمرد را دعوت می کنم که خیلی هم اسباب زحمت دوستان نشویم با این حالشان ! ... حتی همین نامبردگان هم اگر حال بازی نداشتند سر سوزنی دلخور نمی شویم به مرگ آرش !

پی نوشت چار :

با اینحال هر کس دوست داشت می تواند چه توی وبلاگ خودش و چه توی کامنتهای همین پست بازی کند ، ما که بخیل نیستیم !

  
نویسنده : محسن باقرلو ; ساعت ۱۱:٠٠ ‎ب.ظ روز دوشنبه ٢۱ دی ۱۳۸۸
تگ ها :


برای آوازهای پیرمرد کوچهء بن بست ...

ماشین را توی ادوارد براون پارک کرده ام و دارم قدم می زنم به سمت آن لباس فروشی مهجور ته پاساژ که همیشه شلوارهای شیک و خوبی دارد برای کینگ سایز من ! ... بعد از یکماه وخت کرده ام بروم برای خرید شلوار ! ... اوباما هم انقدر سرش شلوغ نیست که من یک لا قبا ! ... تازه باز همت خودم نیست و توفیق اجباری تایم کلاس آلمانی مریم باعثش شده ... بعد از مدتها دارم توی پیاده روهای خیابان انقلاب قدم می زنم آرام و بی دغدغه و سر حوصله ، همانجوری که دوست دارم ... اسلوموشن و نخورده مست ... مردم را تماشا می کنم و شلوغی شب شهر را ... شلوار را می خرم و طبقهء بالای پاساژ روبرو می دهم به خیاط پیر که کوتاهش کند ... یک ساعت وخت دارم که بروم مریم را بردارم و برگردم برای گرفتنش ...

موقع برگشتن به سمت ماشین اول کارگر شمالی پیرمرد شیک پوش خیلی پیری صدام می زند ... با خجالت خواهش می کند که اگر مسیرم سمت بالاست در حمل نایلون های خریدش کمکش کنم ... دروغ چرا اولش با بی میلی قبول می کنم و همراه می شویم ... پیرمرد یکریز حرف می زند ... از پیری ... از گرانی ... از جوانی ... از دو تا پسرش که در جوانی پر کشیده اند ... خلاصه از همه چیز و همه جا ... بنظرم می رسد که دارد سرم را گرم می کند تا برسیم و در نیمه راه رهایش نکنم ... از شغلم می پرسد و از کار خودش می گوید که تعلیم آواز است ... طفلک فکر می کند حق دارم که باور نکنم از این نای خسته نوایی برخیزد ، پس سعی می کند و اصرار و تکرار ... و تا بپیچیم توی آن کوچه بن بست هی نشانی می دهد از سالهای توی رادیو خواندنش و همدوره هایش ...

همیشه به چهرهء پیرها که نگاه می کنم غرق می شوم توی تخیلم که بر اینها چه گذشته و چه روز و روزگاری داشته اند ... و اینکه هر کدام برای خودشان کسی بوده اند یک زمانی ... کسی و کاره ای ... اثر انگشت خیلی هاشان پای طومار زمانه هست و مانده ... گیرم کمرنگ ... ولی هست ... روی کاغذ های زرد و کاهی و بید زده ... اما با ارزش ... اصل ... اصیل ... همین آدمهای ناتوانی شان حالا قابل دلسوزی و رفتارهایشان حالا مایهء خنده ، شاید زمانی چرخش کائنات متاثر بوده از جذبهء نگاه و حضور و شور و شعورشان ... اینجور فکرها را خیلی دوست دارم ... سرشار لذتم می کند ...

  
نویسنده : محسن باقرلو ; ساعت ۱٢:۳۳ ‎ق.ظ روز دوشنبه ٢۱ دی ۱۳۸۸
تگ ها :


جددن تعطیلیم ها ...

( اثر کنستانتین سیوسو از رومانی )

امروز رکورد زدم مدت زمان از شرکت تا خانه رسیدن را ... ۴۵ دقیقه ... حیف حمید نبود ببیند و کفش ببُرد و ذوق کند ! ... آخر شما که نمی دانید چقدر دور است محل کارمان تا خانه و البته بلعکس ! ... توی آن ساعت از شلوغی و ترافیک عصرگاهی واقعن تایم و رکورد شگفت انگیزی ست به جان خودم ! ... بچه ها نبودند امروز ... تنها بودم ... تنهای تنها ... من و سیگار و موزیک و رانندگی و نسیم خنک ... آهنگهای محشر مسعود امامی ... به تبع ریتم آهنگها گاهی تند و خرکی می راندم و گاهی آرام و پیرمردی ... و هی چشمم به ساعت ماشین بود ...

چند وخت پیش توی ماشین به حمید می گفتم که ... می بینی ؟ ... هر روز داریم این مسیر تکراری را رج می زنیم واو به واو ... مو به مو ... عین روز قبل ... عین روز بعد ... عین سال قبل ... عین سال بعد ... یک روز زیر یکساعت می رسیم و خوشحالیم از این رکورد شکنی و روز بعد عین چی می مانیم توی ترافیک سگی و بالای یکساعت و نیم طول می کشد رسیدنمان و حالمان گرفته می شود از این مغبون شدن الکی ... فرداش باز روز از نو روزگار از نو ... پس فرداش هم ... و اصلن حواسمان نیست به چروکهای پیشانی و دور چشممان ... نیست به خدا ...

جددن تعطیلیم ها ... شبیه گوسفند نفهمی که از برق تیغهء کارد سلاخی خوشش آمده باشد و برقصد و پای بکوبد و پشگل بریزد و صفا کند ... انگار حواسمان نیست اینها که میشمریم و دور می ریزیم منجوق های رنگی پیراهن عمرمان است که دارد کهنه و مندرس می شود کم کم ... هی چرخش سرگیجه آور عقربه ها را میشماریم برای ثانیه ها و دقیقه ها و ساعتها و روزها و هفته ها و سالهای پیش رو ... به طرز احمقانه ای عجله داریم برای تمام شدن همه چیز از جمله خود احمقمان ... خنده دار است ... نه ؟! ... بیشتر گریه دار است البته ...   

 ...............................

 پی نوشت یک :

این پست به شدت و نافرم مستعدِ کامنتهای کلیشه ای و از هضم رابع گذشته است !

پی نوشت دو :

اگر می خواهید چیزی یا کسی را به آسانی فراموش کنید این پست می نو را بخوانید !

پی نوشت سه :

مریم عزیزم ، ساعتِ این پست با همان لحن معصوم کودکانه تقدیم به تو که عشقی ...

  
نویسنده : محسن باقرلو ; ساعت ۱٠:٢٢ ‎ب.ظ روز شنبه ۱٩ دی ۱۳۸۸
تگ ها :


آه ای عشق نوجوانی تا پیری من !

اکثر پسرها وختی کم کم سر از تخم در می آورند خیلی زود کشف می کنند که عشق سرعت هستند ! ... حالا بعضی ها موتور بعضی ها ماشین و بعضی بچه پُر روها و جلَب ترهاشان هر دو ! ... منتها به مرور که بزرگ میشوند و سنشان می رود بالاتر این عشق کمرنگ و کمرنگ تر میشود تا جایی که حال و هوای موتورسواری به کل از سر اکثرشان می افتد و ماشین را هم صرفن جهت قضای حاجت سوار میشوند و می رانند ! ... دروغ چرا ما هم از این قاعدهء در نوجوانی شیفته و والهء موتورسیکلت بودن مستثنا نبودیم ! ... تا اینجای کار روالِ عادی و نُرمی ست ، مشکل اینجاست که ما هنوز هم آتش عشقمان به این ارابهء آتشین مثل همان وختها سوزان و هات و دوطرفه است ! ... و هنوز هم به محض دیدن یک موتور خوشگل که لامصب اینروزها زیاد هم شده دست و پامان عین چی میلرزد ! ...

هیچوخت تا آخر عمر یادم نمی رود سال دوم دبیرستان را که با بدبختی و زجر دادن خودم و مامان یک مقدار ناچیزی پول جمع کردم و با حسین دوستم رفتیم گمرک یک موتور گازی پژوی فکستنی که در چشم ما مثل موتورهای رالی پاریس داکار بود ! معامله کردیم ... سه هزار تومن کم داشتیم ! بیعانه دادیم به یارو و آمدیم که تا شب آن کسر بودجهء سه هزار تومنی را تامین کنیم ! ... حسین آنوختها نانوایی کار میکرد ... از صاب کارش کمی قرض گرفت من هم سشوارم را که خیلی هم دوستش داشتم فروختم و خلاصه جور شد ... نمی دانستم آن شب را از ذوقم چجوری بخوابم ! ... سر سفرهء شام مامان به بابا گفت محسن با پولهایی که خودش جمع کرده رفته گمرک و یک موتور معامله کرده و بیعانه داده و ... وااای ... آقا چشمتان روز بد نبیند ! ... بابا مثل آتشفشان فوجی یاما منفجر شد ! و زمین و زمان را بهم دوخت که خیلی بیجا کرده ... چه غلطهای زیادی ... خیلی سرخود شدی و اینا ! ... خلاصه شانس آوردم که مامان کنترل و آرامََش کرد وگرنه حتمن آنشب کتک ردیفی خورده بودم ! ... فردا هم با کلی شرمندگی و حال تو قوطی رفتگی ! عین ذلیل مرده ها رفتیم پیش یارو و بعد از کلی التماس و خواهش تمنا پولی را که دودستی تقدیمش کرده بودیم با منّت انداخت جلومان و دست از پا درازتر برگشتیم با آرزوهای بر باد و رویاهای به فنا رفته اما از دل و جان نرفته تا هنوز و همیشه ! ...

حالا هم بعد از گذشت اینهمه سال از آن روزهای عشق و فراق و حسرت ، که بابا دیگر نمی تواند از کاری و چیزی مَنعم کند و بلحاظ پولی هم خریدن یک موتور معمولی برایم خیلی سخت نیست ، مریم فوجی یاما تر از بابا اجازه نمی دهد ! با این استدلال که دوست ندارد ( لااقل به این زودی ها ! ) شوهرش را افقی ببیند ! ... هل من ناصرن ینصرنی ؟! ... این رعنا کجاست که به مریم بگوید من چقدر موتور سواری ام خوب و پرفشنال است ؟! ... ای خداااااااا ! ... آه ای آفریدگار زمین و آسمان و مخلفاتش ،  آخه من دردمو به کی بگم ؟!!    

  
نویسنده : محسن باقرلو ; ساعت ٤:۱٦ ‎ب.ظ روز جمعه ۱۸ دی ۱۳۸۸
تگ ها :


هاتلاینارشادولنتاینبرداشتخصوصی !

١- بعد از گذراندن چند ساعتِ خسته کننده در ادارهء الدنگِ ارشاد زنگ زدم هات لاین غذا آورده اند ( هات لاین ! چه اسم محرک و اشتها برانگیزی ! ) ... زنگ در شرکت دو بار صدا می کند ... در را که باز می کنم تصویر کات می خورد به چهرهء خسته و نزار پیکِ هات لاین ... با آن بادگیر کثیف همیشگی و دستهای تقریبن پینه بسته از آفتاب و سرمای موتور سواری های مدام ... در حالی که دارم پول غذا را حساب می کنم دارم می میرم که از مرد جوان که خیلی شکسته تر از سنش نشان می دهد بپرسم خودتان هم از این غذاها می خورید یا آخر وخت ، ته ماندهء ارزان ترین غذاهای رستوران سهم شماست ؟ ... مرد بادگیر پوش خسته که خداحافظی می کند من مطمئنم که این غذای لعنتی تا لقمهء آخر کوفتم خواهد شد ...

2- ارشاد ... اداره کل ارشاد اسلامی استان تهران ... چه پر طمطراق ... آفتابه لگن هف دست شام و ناهار ارباب رجوع زهرمار و مال خودشان مرغ و مسما ... داستان حسین کرد شبستری می شود اگر هر بار که راهم می افتد به این لش خانه بخواهم همه اش را بنویسم پس بی خیال ... فقط مورد امروز را کوتاه می گویم ... در اطاق تبلیغات منتظر امضای مجوز طرح بیلبوردهای مشتری جدیدمان هستم دست به سینه و عینهو بچه یتیم ها ! ... منتظرم صحبت دخترک ارباب رجوع قبل از من تمام شود ... تیپش خیلی مناسب ارشاد آمدن نیست و این نمی دانم عمدی ست یا سهوی ، چون هر خری می داند که وختی می خواهی بروی یک اداره ای که خانمهایش شبیه خانم جلسه ای ها و آقایانش شبیه حداد عادل هستند و تازه مجوز هم بگیری ! باید یک لباس نسبتن مناسب بپوشی نه اینکه تیریپ فشن بزنی و دست به کمر وسط اطاق معرکه بگیری و لوندی کنی و آب از لب و لوچه و جاهای دیگر خلق الله را بندازی ! ... بعد جالب است که با این منظره و شکل و شمایل و سبک و مدلش ، پشت چشم نازک و خود چشم را و ایضن صدایش را خمار کرده ! و دارد در خصوص گرفتن مجوز یک NGO ی جدید سخن سرایی می کند که هدف اصلی اش مبارزه با فرهنگ غربی علی الخصوص روز وارداتی ولنتاین و جا انداختن سپندارمذگان و از این اراجیف است ... حالا این ان جی اوی کوفتی چه نانی برایش دارد الله اعلم ... انقدر عصبی می شوم از طرز حرف زدنش که دلم می خواهد هُلش بدهم وسط اطاق با کو.ن ( فیکون ! ) بخورد زمین و بعد سرش داد بزنم که آخه دخترهء عوضی تو یکی دیگه زر نزن ...

3- خوب یا بد این زود به زود نوشتن کم کم دارد عادت می شود برام ... اما راستش دوست ندارم از این ( تقریبن ) هر روز نوشتنم اینطوری برداشت شود که یک اسلحه روی شقیقهء خودم گذاشته ام و مجبور می کنم خودم را به نوشتن ولو با هر سوژه ای و به هر قیمتی ... طوری که انگار تمام طول روز مشغول شکار سوژه و موضوع هستم که نصفه شب هنگام ! آنها را نخود لوبیای آش شله قلمکار آپدیتهای آبکی ام کنم و به خوردتان بدهم ... هر کس اینطوری فکر می کند دلخور می شوم اگر صِرف عادت و احترام و رودروایسی سر بزند و خودش را خفت کند برای کامنت گذاشتن و اینها !

4- جان مولا اگر کامنت خصوصی میگذارید یک راهنمایی ، فلاشری ، بوقی چیزی بزنید ! ... ما نه اینکه کللن با خصوصی سازی مخالفیم ! و مثل تاکسی و مترو و بی آر تی عمومی هستیم ! لذا عادت به چک کردن خصوصی جاتمان نداریم و اینطوری شرمندهء بعضی هایتان می شویم خب ! 

  
نویسنده : محسن باقرلو ; ساعت ٢:٢٠ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ۱٧ دی ۱۳۸۸
تگ ها :


متخصصِ فکر کردن به مزخرفترین مسائل عالم !

عصرها ساعت کاری من تا شیش است ... اوائل اضافه کاری وامیستادم معمولن اما حالا دیگر خیلی وخت است که حس و حالش را ندارم و عادت کرده ام به سر ساعت پر گشودن به سمت اتول لکنته و آتیش کردن به عشقِ مریم و منزل ! ... لذا خیلی وخت بود که آخرین نفر نشده بودم که برای بیرون زدن از شرکت خاموش بودن همه چیز و بسته بودن در و پنجره ها و شیر گاز و سایر نکات ایمنی را در تنهایی و سکوت محض چک کنم و بعد آخرین چراغ را خاموش کنم و در اصلی و در فلزی را قفل کنم و از پله های طبقه سوم سرازیر شوم ... تا امروز که بعد از مدتها همهء این کارها را مثل مناسک حج با دقت و وسواس و خلوص نیت مرحله به مرحله انجام دادم ! ...

حس خیلی خاص و غریبی ست ... همان دفتری که تمام روز پُر بوده از صدای زنگ تلفن و موسیقی و حرف زدن ... و خلاصه یک مدلُ سبکِ خاصی از زندگی توش جریان داشته حالا چنان در سکوت غرق شده که اگر بخواهی زوم کنی ، صدای چکهء شیر ظرفشویی آبدارخانه و وز وز موتور یخچالش قشنگ دیوانه ات می کند ! ... چنان ساکت که انگار هرگز هیچ انسانی در این فضا نفس نکشیده تا حالا ... همان دفتر روشن و معمولی حالا در بازی نور چراغهای خیابان با سایه های وسائلش ، مرموز و وهم آلود و ( اعتراف می کنم ! ) کمی ترسناک بنظر میرسد ... طوری که فکر می کنی به عمرت اینجا نبوده ای ... پر از زوایای مجهول برای کشف شدن توسط چشمهای حالا انگار دقیق تر و تیزبین تر از معمول ...

همیشه تجربهء این موضوع برایم جالب بوده ... مثل سالهای دانشکده که معمولن من و عباس جزو آخرین نفراتِ به خدا سپارنده ! و ترک کنندهء محوطهء دانشگاه بودیم قبل از آن که نگهبانها با لقد ( خلقنا الانسان ! ) بیندازندمان بیرون ! ... اینکه آدمها و نفَس و دَمشان رنگ و روح و اعتبار می دهند به ترکیبِ بی روح چند تا در و پنجره و دیوار همیشه برایم سوژهء لذت بخش و جذابی بوده است در خلوتهای فکر کردن هایم به مزخرفترین مسائل عالم ! 

  
نویسنده : محسن باقرلو ; ساعت ۱:٢۱ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ۱٦ دی ۱۳۸۸
تگ ها :


احتمالن خوشحالم !

 

١- دیروز می خواستم برای چندمین بار اینجا را از بیخ با آرشیو و مارشیو بزنم بتترکانم و از صفحهء روزگار محو اش بکنم و یک مدت مرخصی بدهم به مخ نیمه تعطیلم ... راستش الان خوشحالم که نزدم و نکردم و ندادم ! ... ولی تجربه نشان داده که خوشحالی آدمیزاد جماعت هم معمولن خیلی بادوام نیست چه برسد به کرگدن ها !

٢- دیشب بعد از قرنها ساعت ده خوابیدم ! ... هنوز خودم هم باورم نشده !

٣- ای خار سایتها و سرورهایی که عکسها و بنر وبلاگ آدم را به فنا می دهند ... !

۴- هیچی ! ... همین دیگه !

  
نویسنده : محسن باقرلو ; ساعت ٩:٢٠ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ۱٥ دی ۱۳۸۸
تگ ها :


لطفن خفه شو آقای هالیوود !

مریم و حمید و وحید نشسته اند دارند فیلم 2012 را می بینند ... ولی من خودم را نجات دادم ! ... اعتراف می کنم علی رغم اینکه از سر شب گفتم تمایلی به دیدنش ندارم با همان اولین صحنهء شروع ویرانی ها مرعوبِ جلوه های ویژهء دیوانه کنندهء فیلم شدم ! ... ولی نتوانستم تا آخر ببینم ... یعنی بهتر است بگویم نخواستم ... به جای اینکه زل بزنم به تلویزیون و به مدد جادوگری خدایانِ هالیوود ، آخرین روز زمین و چگونگی نابود شدنش را به فجیع ترین شکل ممکن تماشا کنم و هی توی ذهنم با روز قیامت و تصویرسازی اش از خورشیدِ تاریک شده و ستاره های ریخته بر زمین و کوههای مثل پمبهء زده شده مقایسه اش کنم ، ترجیح دادم بیایم بنشینم پای کامپیوتر ... یک نفس عمیق بکشم و خیلی آرام و ریلکس سیگاری بگیرانم و با فشردن دکمه های همین کیبورد قدیمی برای دل خودم بنویسم که :

هی محسن باقرلو ! ... اینا همش چرنده ... اعصابتو خراب نکن دیوونه ! ... فیلمه دیگه ... نشنیدی میگن بابا فلانی داشت فیلم بازی میکرد ؟! ... چیزی نیست ... نترس پسر ... این زمین قدیمه ... اونقد عمر می کنه که تو در هیئت یه پیرمرد چاق که عکس نوه هاش توی کیفشه ، بتونی لابلای درختهای پارک کوچیک محله ت دست مریم رو بگیری و زیر نم نم بارون شونه به شونهء هم قدم بزنین و زیر زیرکی و خیلی آروم عینهو نجوا از خاطرات قشنگ خیلی سال پیشتون در گوش هم بگین و لبخندی بزنین که یواش یواش به خنده های از ته دل و قهقهه تبدیل بشه زیر همون نم نم بارون ...

ازت متنفرم آقای هالیوود ! ... اصلن گیریم که دنیا هر سالی که تو میگی کارش تموم شه و بپُکه و بترکه و به فنا بره ... چرا هی یادمون میندازی ؟ ... چرا هی می کنی ش تو بوق و جار می زنی ؟ ... توی عوضی بین این همه جوونور قشنگ ، چرا همیشهء خدا اون جُغد بدترکیبه ای ؟ ... می میری اگه بذاری امثال بنینی ها زندگی زیباست بسازن ؟ ... خوشبختی در عین بدبختی ... به تو چه که دروغ میگن ؟ ... اصلن خوب می کنن ... تا چشِت درآد ! ... دروغ های قشنگ از حقیقت های ویرانگر که بهترن لعنتی ...

  
نویسنده : محسن باقرلو ; ساعت ۱٢:۱٠ ‎ق.ظ روز دوشنبه ۱٤ دی ۱۳۸۸
تگ ها :


وعدهء ما سر پل صراط !

لابد تا حالا شما هم مثل ما فکر می کردید که لبـاس شـخصــی ها فقط توی خیابان و در تجمعات اختشاشگرانه و روزهای خاصی که حس کنند دین و شریعت در خطر است افسار پاره کرده و دست به خشانت می زنند ! ... پس معلوم شد شما هم مثل ما ( به قول ننه خدا بیامرز ) ساده بَنُووشَه هستید ! ... همانطور که در تصویر ملاحظه می فرمائید این جماعت حتی در مهمانی ها نیز دست از اینگونه اعمال ننگین خود برنداشته و ضمن هتک حرمت صاحبخانه در حالی که خودشان هم مهمان هستند ، بدون تفهیم اتهام ، اقدام به حرمت شکنی و ضرب و شتم یکی دیگر از مهمانان می نمایند که خدا ایشالله از این هتّاکان جِزّ جیگر زده نگذرد همی به حق همین شب عزیز ! ... و در صورت امکان و صلاحدید ، سر پل صراط دستور بدهد به نحو مقتضی ماتحتشان مورد ضرب و شتم و تفقّد قرار گیرد در راستای اجرا و برقراری عدالت اجتماعی آن دنیایی !!

از کلیه هموطنان عزیزی که می توانند در شناسایی این لبـاس شـخصــی گامبو ، اهالی جُمبش ! را یاری کنند تقاضا می شود فیکس راس ساعت 5/4 صبح یوم الله 22 بهمن ( همزمان با آغاز به کار صنف زحمت کش کلّه پزان تهران و حومه ! ) سر پل صراط حضور خودجوش و تاول سرخود بهم رسانند !

لازم به ذکر است که طبق شنیده ها نام فامیل این شخص معلوم الحال مشابه فامیلی یکی از سران فتنه بوده و اسم کوچکش هم احتمالن سید عباس می باشد ، البته الله اعلم !

  
نویسنده : محسن باقرلو ; ساعت ۱:۱٠ ‎ق.ظ روز یکشنبه ۱۳ دی ۱۳۸۸
تگ ها :


کریسمس دو صفر یک صفر !

پیش نوشتِ یک : دلم نمی خواد به خودم و شما دروغ بگم که بعد از اتفاقات اخیر و با حال و هوا و اتمسفر موجود ، کریسمس امسال دیگه رنگ و بوی سالهای گذشته رو برام نداره ، چون داره !

پیش نوشتِ دو : همه می دونن که من آدم وطن پرستی نیستم ! ... به ایران و ایرانی بودنم اصلن افتخار نمی کنم ولی خب مثل بعضیا ازش متنفر هم نیستم ... یعنی حالا همینه که هست دیگه چیکارش کنم جهنم و ضرر ، از افغانی و آفریقایی بودن که بهتره ! ...

روم سیاه ! ... راستش من با کریسمس خیلی بیشتر از نوروز خودمون حال می کنم ! ... ولی دلیلش مجذوب و مرعوبِ مظاهر فرنگستون بودنم نیست به جان خودم ! ... همینجوری دوس دارم کریسمس رو و سال نوی میلادی رو ... دست خودمم نیس ! ... حس خیلی قشنگ و خوبی بهم میده روزهای باقی مونده تا تشریف فرمائی بابانوئل با سورتمه و گوزنهاش و عَلَم شدن کاج های تزئین شدهء هوش رُبا و پریدنِ در بطری های شامپاین با اون کف و صدای تحریک آمیزشون ! ... و جوراب های رنگی آویزون بالای شومینه های روشن ، پشتِ پنجره های بخار گرفتهء رو به شهر برفی ... حال و هوای برفی و مه آلود و مخملی کریسمس جادو و لبریزم می کنه ... الله اعلم شاید مثلن یه دلیلش این باشه که من عاشق بارون و برف و سرما ام و از گرما گریزون ! ... گفتم شاید مثلن ! ... حالا هر چی ... خوبه دیگه ... یعنی از خوب ، خوب تره ... محشره ... شاهکاره ... یاد کودکی ها و میکی ماوس و اسکروچ بخیر ... 

پی نوشت یک : حسین عزیز ، از یکماه پیش که نرم نرمک حال و هوای امروز رو داشتم ، همش تو فکر تو و اون عکسی بودم که چن سال پیش کنار درخت کریسمسِتون ، دست روی شونه های هم پشت به دوربین انداختیم ! ... یاد اون خنده ها بخیر رفیق ... حیف اون عکسو ندارم که الان بذارمش تو این پست ... خیلی اتفاقا افتاده از اون موقع تا حالا ... خیلی چیزا عوض شده ... خیلی ... ولی دنیا تموم نشده و نمیشه ... و آدمیزاد همچنان به امید زنده س ... امیدوارم روزها و سالهای قشنگتری در انتظار تو و همه مون باشه دوستِ من ... 

پی نوشت دو : امروز قبل از نوشتن این مطلب آپدیتِ دوست خوبم فریق تاج گردون رو خوندم و دیدم که چقد قشنگ و دقیق ، واو به واو حس و حال منو نوشته ... راستش انقد خورد تو ذوققم که می خواستم از نوشتن این پست انصراف بدم ! ... ولی چون روی کرگدن سنگ پای قزوینه نوشتم ! ... فریق نوشته : من تغییر سال میلادی را دوس دارم، چون با زمستان شروع می‌شود. با برف، هوای ‌گرفته و ابری و سرما. شکوفه‌ و سبزی دامنه‌ها را دوست دارم اما برف را و شاخه‌های خالی از برگ را بیشتر. گرما را دوست دارم اما سرما را مقدس می‌دانم، راه رفتن روی چمن حس خوبی به من می‌دهد اما قدم زدن روی برف به من آرامش افسانه‌ای می‌بخشد. هوای صاف بهاری جسمم را سرشار از انرژی می‌کند اما باریدن برف و آسمان خاکستری به روحم نیرو می‌دهد. راستش من شادی‌ای که با بارش برف شروع می‌شود را بیشتر از نشستن کنار سفره هفت سین دوست دارم. هر چند تا کنون نه کنار سفره‌ی هفت سین نشسته‌ام نه با شروع سال نو میلادی، رقصیده‌ام . 

  
نویسنده : محسن باقرلو ; ساعت ٥:۳٠ ‎ب.ظ روز جمعه ۱۱ دی ۱۳۸۸
تگ ها :


مَردُمکوب ...

زمانِ زیادی نگذشته است از روزهای نسبتن آرام و ایمنی که اینطور رو در روی هم نبودند برادرها و خواهر ها ... و تا این حد دور از جهانِ هم ... 6 ماه روی تقویم زمان زیادی نیست قاعدتن ... اما لمس این تجربه های تلخ نشان داد چرا ... هست ... انقدر زیاد که در خِلالش اینهمه حادثه و اتفاق تلخ رقم بخورد که حسابش در برود از دستت و دیگر هیچ ندانی کدامینش بیش از بقیه لایق اندوه و عبرت است ... و قد همهء این سی سال ناگهان و یکجا تغییر و تحول حادث شود و دیوار و حُرمت و حَریم ترک بخورد و فرو بریزد طوری که بعدهای دور ندانیم برای فرزندانمان چه بگوئیم از این دوران و چگونه بگوئیم ... انقدر که حیران و ناباور دشمن بشماریم دوست ها را و دوست حس کنیم دشمن ها را و از سایهء خود نیز بترسیم گاهی ... انقدر که جای مُرده باد ها و زنده بادها با هم عوض شود و شعارهای تازه ای باب شود که اصلن گمان نمی کردیم شنیدنشان لااقل به عمر ما قد بدهد ... انقدر که آدمهای کوچک و بزرگی نگاه و سنگر عوض کنند میان بُهتِ گیج ما و خودشان و باد حیران بماند که پرچم ها را در کدام جهت برقصاند ... مُشت ها و سنگ ها به پرواز در بیایند از سویی و چماق ها و چاقوها و گلوله های مَشقی و بعد کم کم واقعی از سویی دیگر ... و گیاه گوشتخوار عداوت و بیرحمی بپیچد دور ساقهء زیتون ... انقدر که دیدن خونِ ماسیده بر آسفالت عادی شود برای نسل خون ندیدهء عافیت طلبِ خودخواه و ظاهرن ترسویی که ظرفِ 6 ماه برای خودش مردی شده است حالا ، دلیر و حق طلب و آزادی خواه ... انقدر که لازم باشد در اسکله ها بجای خرمنکوب ، مَردُمکوب پیاده کنند ...     

  
نویسنده : محسن باقرلو ; ساعت ۱٢:٢۱ ‎ق.ظ روز جمعه ۱۱ دی ۱۳۸۸
تگ ها :


تِن تاوزن ... ایول !

پست قبلی قرار بود یک پست کاملن فانتزی آماریِ خود شیفتئانهء خوشحالمنگولی کرگدنانه باشد ! ... ولی مگر می گذارند این مردم ؟! ... کدام مردم ؟ ... خوبه خوبه ! ... خودتان را به آن راه نزنید لطفن ! ... همین مردم دیگه ! ... همین هف هش نفر مردم حرمت شکن اختشاشگر خودفروختهء لامذهبِ وطن فروش فریب خورده ای که روز عاشورا همینجوری بدون اطلاع قبلی و سرخود و بصورت فرررت می ریزند توی خیابانها و از خودشان اختشاش در می کنند ! ... و هی خودشان را الکی از روی پل پرت می کنند ! یا می کوبند خودشان را به وسائل برنده و کوفنده ! یا می روند زیر چرخ ماشین ها ! یا ادای آدمهای تیر ( غیب ) خورده را در می آورند جوری که انگار هالو گیر آورده اند ! ... و آخرش هم که حسابی اعصاب آدم را خط خطی می کنند و تمرکز انسان را بهم می زنند تازه دو قورت و نیمشان هم باقی ست ! ...

القصه قرار بود توی پست قبل طی مراسمی از حضور شما حماسه آفرینان شبانه روزی عرصه های تلاش و ایثار در دنیای مجازی تقدیر و تشکر بعمل آوریم ! ... از چه نظر ؟! ... الان عرض می کنم خدمتتان ... اولن همانطور که مستحضر هستید ما بازی با اعداد و ارقام و آمار را مثل بازی با خیلی چیزهای دیگر خیلی دوست میداریم زیاد ! ... این از این ... ثانین هر کس نداند قدیمی های بلاگستان دیگر خوب می دانند که آرشیو وبلاگ فخیمهء کرگدن هر ازچندگاهی بدست باکفایت شخص شخیص خودش بصورت از بیخ به فنا می رود جهتِ همینطوری ! ، هر بار حالا به دلیلی و علتی و معلولی ! ... تاریخ آخرین باری که آرشیو را پکاندیم رفیت لای دست اجدادش درست یادمان نیست ولی از همان تاریخ تا حالا 150 پست از خودمان صادرات کرده ایم و کلی هم کامنت از شما وارادت کرده ایم ! ...

چند وخت پیش در صفحه مدیریت مرکزی چشممان افتاد به تعداد کلی کامنتها که نُه هزار و خرده ای بود لذا روزهای بعدش هی حواسمان بود که ببینیم ده هزارمین کامنت را چه کسی مرقوم می فرماید تا طی یک پست جداگانه مقدمش را گلباران کنیم و مراتب ایول خودمان را بحضور مستطاب جنت مکانش معروض داریم که از قضا کامنت 10000 را ایرن بانو عنایت فرمودند که بدینوسیله از حضور حضرتشان خیییلی مرسی ! ... لازم به ذکر است که اسنادش هم موجود است ! ... البته لازم به یادآوری نیست که هیئت مدیرهء وبلاگ کرگدن ! قدردان و رهین منت تک تک نگارندگان آن 9999 کامنت دیگر نیز میباشد و نام بردن از صاحب 1+9999 اُمین کامنت ، صرفن حرکتی نمادین در راستای ایجاد انگیزه و شور انقلابی بیشتر در جوانان این مرز و بوم مجازی و اینا است !

این درست که این مراسم شامل تقدیر و تشکر خشک و خالی بود ! ولی قول می دهیم به کامنت گذار خوش اقبالی که کامنت صد هزارم را قلمی فرماید یکدستگاه کمِری فول آپشن از همانها که ساسی مانکن توی یکی از ترانه هایش می گوید هدیه بدهیم ! و خب بدیهی ست که با چنین روند رو به رُشدی لابد به صاحب کامنت یک میلیون ام هم یکدستگاه آپارتمان مبله به همراه کمک هزینه سفر به سواحل کارائیب ( برای متاهل ها بدون همسر ! ) مرحمت بفرمائیم دیگه !

 

---------------------------------------------

پی جانِ مولا نوشت ! :

پست قبل تمام شد خلاص ! ... لطفن بی خیال ! ... لذا اگر درباره اش در کامنت دونی این پست کامنت از خودتان در کنید پاک می کنیم به جان عزیزتان ! ... ای به قربان خشانت و جذبهء این اواخر خودمان برویم الهی شدید !!

پی خداوکیلی نوشت ! :

خدایی حال کردید چجوری حرف را عوض کردیم ؟! ... در کل ما اینیم دیگه !!

  
نویسنده : محسن باقرلو ; ساعت ۱:٠۳ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ٩ دی ۱۳۸۸
تگ ها :


عصر عاشورا ... قزوه ای ...

علی رضا قزوه را که حتمن میشناسید ... همان شاعری که در ضیافتهای شاعران در حضور مقام معظم  معمولن اولین نفر سمت راست یا چپ می نشیند بسته به اینکه علی معلم ( یا کاکایی ) کدام سمت نشسته باشد ... عصر عاشورای امسال ، قزوه متاثر از وقایع همان روز تلخ شعر بلندی سروده است که اگر نخوانده اید و نخوانید مطمئن باشید دینتان کامل نیست ... دیشب که شعر را و کامنتهای گذاشته شده را خواندم با خودم عهد کردم به استاد ادای دین نکرده نخوابم و حاصلش شد این مثلن غزل ،

که تقدیم می کنم به همهء قزوه های تاریخ این سرزمین :

 

عصر عاشورا اگر دیوانه بودی ، قزوه ای

عصر عاشورا اگر شعری سرودی ، قزوه ای

 

عصر عاشورا خر دجّال اگر آمد و رفت

تو فرشته بودی و آدم نبودی ، قزوه ای

 

عصر عاشورا که بی دینان کِل و کف می زدند

روی مُهر داغ اگر سر می سجودی ، قزوه ای

 

عصر عاشورا که تهران غزّه  ای مظلوم بود

آفرین به غیرتت که نه یهودی ، قزوه ای

 

عصر عاشورا که سبز برگ گلها سرخ شد

در خیال خود اگر یاس کبودی ، قزوه ای 

 

عصر عاشورا میان حق و باطل ، خویش را

بر خلاف آنچه بودی حق نمودی ، قزوه ای

 

عصر عاشورای تلخی که مصیبت کم نبود

تو اگر بر زخم و درد ما فزودی ، قزوه ای 

 

-------------------------------------------------------

 

پی نوشت :

با عرض شرمندگی کامنتهای احیانن بیش از حد توهین آمیز را حذف می کنم حالا چه برای خودم باشد چه برای قزوه !

  
نویسنده : محسن باقرلو ; ساعت ٩:٢۱ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ۸ دی ۱۳۸۸
تگ ها :


صدای ترک خوردن را می شنوی ؟

حتی در این ظهر عاشورا ، در میان همهمه و هیاهوی این همه صدای طبل و دُهُل و سِنج و غُرّش آمپلی فایرهای غول پیکر ، بوضوح می توان صدای ترک خوردن یک چیزهایی را شنید ...

با وجود همهء سانسور ها و درز گرفتن همهء منافذ و سوراخ های موجود ! باز هم مردم اخبار وقایع جاری را می شنوند ... عینهو جاریِ آب که سنگ را ذره ذره بشکافد ... یعنی خب اقتضائات سال ٢٠٠٩ که چیزی به ٢٠١٠ شدنش نمانده اینطوری ست که دیگر چیزی از دید مردم پنهان نمی ماند ... واقعن شاید نظام آن روز که تصمیم به تمدید ریاست جمهوری حضرت مستطاب اَن ! - ولو به هر قیمتی - گرفت اصلن فکر اینجا ها را نمی کرد ... که در کمتر از ۶ ماه کار به جایی برسد که در - نجف آباد و مخصوصن - قُم که مغز و قلب مذهبی نظام محسوب می شود خیل خروشان جماعتی که در کمال تعجب میانشان عمامه به سر ها نیز کم نبوده اند توی صحن حرم حضرت معصومه بر علیه نظام مقدس و سران قَدَر قدرتش شعار بدهند ... که روز تاسوعا فرزندان ارزشی چفیه به دوشش به جای اینکه در هیات ها و تکایا برای حسین به سر و سینه بزنند و اشک بریزند ، مجبور باشند عینهو چی پاسوخته از این سر شهر به آن سر هروله بدوند برای به زعم خودشان کوبیدن سر مار فتنه در لانه های متکثر ... که طوری کارد به استخوان برسد که خودشان شب عاشورا مجبور بشوند به خانهء امام راحلشان حمله کنند و این شکلی گزک بدهند دست اغتشاشگران بی دین ! که لباس زیرشان را پرچم کنند که بفرما ! ... تیمَم و تیمَم و تیمَم و تیمَم ، این بود تیمِت ؟!

تحلیل وقایع اخیر و ریشه یابی علتها و معلول ها و پیش بینی اتفاقات قریب الوقوع لااقل در این بُرهه کار آسانی نیست ... ولی در یک نگاه کلی و با یک حساب سر انگشتی دو دو تا چار تا می شود گفت این بار زعمای قوم اشتباه خیلی بزرگی کردند ... اشتباه غیر قابل برگشت و جبران ناپذیری که دودش توی چشم همه خواهد رفت از جمله چشم های خمار و شهلای خودشان ! ... بنظر این کرگدن عوام الناس ! وختی در پروسهء طی شدهء اخیر از زاویهء دید نظام ، دستاوردهای کسب شده و هزینه های صرف شده را کنار هم می گذاریم و مقایسه می کنیم ، کللهم از بیخ ضرر بوده و اصلن ارزشش را نداشته است ... کما اینکه موسوی هم یکی بود از بدنهء همین نظام که اگر هم در سالهای خانه نشینی اش خیلی حوّل الی احسن الحال شده بود تازه می شد یکی مثل خاتمی که خانهء پُرَش هشت سال دانسته یا ندانسته در راستای تحکیم ارکانِ حالا دیگر متزلزل شدهء نظام و تامین منافعش ، برای مردم بیچاره فقط قشنگ حرف می زد و ایضن حرفهای قشنگ می زد و سرپوشی می شد برای لاپوشانی و ادامهء تمام چپاول ها و سوء مدیریت ها و تحجّر های عامدانه و عفونت های ظالمانه و کثافت کاریهای ناتمام ... نه حضرات ... قبول کنید که اصلن ارزشش را نداشت !   

  
نویسنده : محسن باقرلو ; ساعت ۱۱:٤٠ ‎ق.ظ روز یکشنبه ٦ دی ۱۳۸۸
تگ ها :


تو بهشت بر زمینی ...

چند وخت پیش این عکس را توی نت دیدم ( یادم نیست کجا ) و save کردم برای روز مبادا ! ... گمانم امروز همان روز مباداست ! ... چون الان که خسته و داغون از این سفر یک روزهء سخت و ناخوشایند برگشته ام علیرغم اینکه می دانم اهالی بلاگستان این چند روز کم پیدا هستند ، همینجوری برای دل خودم خیلی دوست داشتم قبل از خواب یک پست سرحال و رنگی بنویسم که حال و هوای خودم و اینجا عوض شود ولی در حال حاضر نه حرف و سوژهء جینگیل مستانی دارم ! و نه حتی اگر سوژهء فوق الذکر موجود بود این کرگدن وارفتهء خوابالو عمرن حس و حال قلمی کردنش را داشت ! ... لذا به جاش می توانم به این منظره زل بزنم و به این فکر کنم که چی می شد اگر یک روز از عمرم را در یک همچین جایی سپری می کردم ؟! ... مگر نه اینکه وصف العیش نصف العیش ؟! ... ها ؟! ... حالا من زل می زنم و سعی ام را می کنم ولی خودمانیم بنظرم بهتر است آدم با خودش روراست باشد یعنی که : خدایی وصف العیش معمولن هیچ العیش !!!

پی نوشت یک :

معذرت از مریم عزیزم که تقریبن کل امروز را تنها بود و جمعه اش خراب شد طفلی !

پی نوشت دو :

معذرت از خدا و امام حسین چون ما خوشحالیم که فردا و پس فردا تعطیل است !

  
نویسنده : محسن باقرلو ; ساعت ۱:٠٧ ‎ق.ظ روز شنبه ٥ دی ۱۳۸۸
تگ ها :


نوبت ما می شود حتی ...

یکی از بستگان فوت کرده است ... خدایش بیامرزد ... فردا صبح راهی شهرستانیم با وحید و مجید ... هر بار که خبر فوت یکی ( که به من نزدیک است و می شناسمش ) را می شنوم ناخودآگاه یاد مرگ نزدیکترها می افتم یکی یکی و به نوبت ... و انقدر این دایره را توی ذهنم تنگ و تنگ تر می کنم که می رسم به خودم ... اجتناب ناپذیر بودن و گریز ناپذیر بودن این قانون سر به سرم میگذارد ... اذیتم می کند ... یعنی راستش بیشتر از اینکه اذیتم کند شوکه ام می کند ... و می رود روی اعصابم این بازی مسخرهء با درد آمدن و با درد زیستن و با درد رفتن ... و تازه آن طرف هم احتمالن خلاصی نداشتن ... من که شاخ ندارم ، لابد همه همینجورند خب ... فقط شدت و ضعف دارد ... ولی در اصل قضیه خیلی توفیری نمی کند ...  

  
نویسنده : محسن باقرلو ; ساعت ۱٢:٠٧ ‎ق.ظ روز جمعه ٤ دی ۱۳۸۸
تگ ها :


چرا ما در زندگی مان خلبان نداریم ؟!

پی ام سی داره یه فیلم تقریبن تین ایجری میده به اسم ViEW from the TOP... پر از موی بور و چشم رنگی و پر و پاچه و مخلفات ! ... فیلم رو ندیدم ولی میشه حدس زد که داستان چن تا مهماندار هواپیماس ( حالا انگار وسائط نقلیهء دیگه ام مهماندار دارن ! ) و تلاش ها و شکستها و عشقهاشون با نون اضافه و اینا ... یادمه چن هفته پیش هم داشت همین فیلمو می داد که از وسطاش و پخش و پراکنده دیدم مثل همین حالا ... ولی اینبار فک کنم بدلیل تقاضاهای مکرر بینندگان هم وختشو بیشتر کردن هم مخلفاتشو ! ... کاری به ایناش ندارم اصلن که حواشی ان ... اصل حرفم اون سکانسیه که دختره تو اولین تجربهء مهمانداریش گند زده نافرم و بعد از فرو نشستن هیاهو توی هواپیمای خالی نشسته و داره آبغوره می گیره ... خلبانه میاد بالا سرش و باهاش حرف می زنه ... نه به سبک ما یه شب تا صُب بلکه فقط چن جمله ! ... بهش میگه که نترسه چون تو ایر لاینشون هیچکس با چنین موردایی اخراج نمی شه و دنیا تموم نشده و اون قطعن یه روز تو کارش فوق العاده میشه و به خیلی جاها میره ... دختر که هق هقش بند اومده و لبخند رو لبش عینهو پف فیل شکوفه زده ! میگه راس می گی ؟ ... و مرد میگه : آره چون من یه خلبانم و می دونم کی کجا میره ... و تصویر کات میخوره به دختره و دوستاش که دارن رو یه قایق تفریحی با لباس های نامرئی دوش آفتاب می گیرن و باقی قضایا !

اون لحظه ، با دیدن اون صحنه آدم به این فک می کنه که چرا ماها تو زندگی مون یه همچین خلبانایی نداشتیم و نداریم ؟ ... منظورم یه آدمایی مثل اون آقا خلبانه س و گرنه واضح و مبرهنه که ما ترجیح می دیم آدمایی مثل اون مهمانداره داشته باشیم برای همدردی و نصیحت و هدایت و اینا ! ... از شوخی گذشته اصلن تو فرهنگمون نیست انگار ... یعنی بلد نیستیم به درد هم بخوریم و به قول آقا طیب بیشتر یاد گرفتیم به زخم هم بخوریم ... بلد نیستیم همدیگه رو آروم کنیم ... بلد نیستیم تو شرایط بحرانی حرفایی بزنیم که آب رو آتیش باشه و در عین حال مزخرف محض نباشه ! ... وختی یکی داغون و مضمحله معمولن حرفهای اطرافیان بیشتر نابودش می کنه به سلامتی و میمنت تا اینکه باری از رو دوشش برداره ! ... نمونه هاشم که قربونش برم اوووه ... تا دلتون بخواد ... لابد خودتون ام زیاد تجربه شو داشتین ... چه وختی که یه خاله خرسه ای در بدترین شرایط روحی با حرفای بظاهر خیرخواهانه اساسی مگسی تون کرده و احوالات رنگی تونو بیشتر رنگ آمیزی کرده و شما کلی نجابت بخرج دادید که با کله نرفتید تو صورتش ! و چه وختی خودتون با نیتی به غایت خیر همچین خبط و شری کردین و سالم موندین ! ... دیگه ... اوممم ... هیچی ... همین دیگه ! ... حالا یکاره پا نشین تو کامنتا بگین من تو زندگی م داشتم یا دارم همچین آدمی رو یا خودم همچین آدمی هستم ! ... باشه قبول ! ... چون در این حد عقلمون میرسه که هر قانونی استثنا داره و هر مثالی نقضی ... منم کلی گفتم به مولا ! 

پی نوشت یک :

عکس اگر چه مربوط به فیلم ذکر شده میباشد ولی خب برای همچین پستی خودمان هم ملتفتیم که بی نهایت بی ربط میباشد ! و صرفن برای بهره مند شدن و فیض معنوی بردن مخاطبین ذکور این وبلاگ و شادی روح پر فتوحشان بر پیشانی این پست الصاق شده است !

پی نوشت دو :

آرزو به دل ماندیم که خیر سرمان دو کلام حرف جدی بزنیم بدون دخالت بخش دلقک ذهنمان !

پی نوشت سه :

به جان خودم اولین بار بود تو عمرم می نوشتم ( وسائط نقلیه ) ! ... حالا املاش همینه ؟!

  
نویسنده : محسن باقرلو ; ساعت ۱:٤٥ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ٢ دی ۱۳۸۸
تگ ها :