ادای دین ...

خیلی وخت بود که هیچ وبلاگی انقدر مجذوبم نکرده بود که بنشینم و تمام آرشیوش را مو به مو و واو به واو مرور کنم ... اصولن آدم تمبلی مثل من حال اینجور کارها را ندارد ! ... اما امروز بعد از مدتها به لطف معرفی جواد آقا محمدی عزیز ( وبلاگ کوچه باغ ) این اتفاق افتاد و در مکاشفه ای لذتبخش آرشیو وبلاگ نویافته سعید ربیعی را کامل شخم زدم ! ... هر چه پیشتر رفتم شیفته تر شدم و تشنه تر ... شاید یک دلیل دیگرش این باشد که خیلی وخت بود شعر خوب نخوانده بودم ... غزل خوب ... رباعی ناب ... و حالا شاعرانگی های این جوان بیست و سه چهار ساله اینطور به وجدم آورد ... از لینک ها و نوشته ها و عکس های وبلاگش معلوم است که شعر و شاعران خوب معاصر را می شناسد و با سرآمدان این قبیله محشور است ... موسیقی و عکاسی و خوشنویسی می داند و البت غزل و رباعی در خونش جاری ست ... از معرفی کوتاهش هم پیداست اینها : متولد 11 دی 1364 دانشجوی سال چهارم رشته ی مهندسی کامپیوتر (نرم افزار) دانشگاه پیام نور مرکز اراک ... شیفته ی موسیقی (تار و سه تار) ، خوشنویسی (نستعلیق و ثلث) و البته شعر ...! این پست را محض معرفی اش ننوشتم که حتمن دوستداران شعر و غزل می شناسندش و بی نیاز از معرفی همچون منی است ... فقط خواستم ادای دینی کرده باشم به شاعر توانایی که عصر دلگیر جمعه ام را مثل یک صبح بهاری دل انگیز و شبنمی کرد ... خواستم بگویم بابت لحظات قشنگی که برایم ساخت ممنون دارش هستم ... شاعر جوانی که هنوز در آغاز جاده شعر است و امیدوارم چنان مسافر این راه باشد که روزی میراث دار شایسته بهمنی ها و منزوی ها باشد ... چند تا از رباعی هایش را اینجا بخوانید و برای ضیافت غزل ها و چهار پاره هایش میهمان خودش بشوید و لذت ببرید : 

 

باران ِ بهار و کوچه ی تر نو نیست ؟!

یا باغ ِ ز نسترن معطر نو نیست ؟!!

نفرین به زمانه ای که در آن انگار :

هر «سال» پس از دوهفته ، دیگر نو نیست!

***

از شکلک و تقلید صدا شاد شدند،

به حبّه ی قند و تخمه معتاد شدند،

از کنج قفس که نه ... ولی طوطی ها

از بند ِ پرنده بودن آزاد شدند !

***

ای دل، به خدا که بی ثمر می گردیم!

داریم به راه ِ رفته بر می گردیم !

دنـیـا  پُر ِ « اژدها » شـده  امّا  ما :

دنبال ِ «کسی پرنده تر» می گردیم !

***

یک تور سپید و صورتی بر تن شد ،

یک دختر ساده و رمانتیک، زن شد

دیروز تمام ِ فکر ِ او « شعرش» بود ،

امروز تمام ِ غصه اش «روغن» شد !

***

خوشحال شو: عاشق ِ شما هستم من !

هر چند که از شـما جــُــدا هستم من !

من عاشق ِ هر کسی شدم شوهر کرد:

می بینی عجب بخت گشا هستم من ؟!

***

هرچند پُر از ترانه زنبیلم شد ،

لبریزِ شکوفه بار و بندیلم شد ،

ای عشق! پس از عزیمتت سال جدید

تحویل که نه دوباره تحمیلم شد !

***

چه سرخوش ِ شادی ِ دمادم باشم،

یا اینکه نه، زیر کوهی از غم باشم،

با آینه عهد بسته ام، سال جدید:

هرقدر که می توانم آدم باشم !!!

***

او قوه ی تشخیصِ ِ مرا پوشانده

چشمان ز غم خیس ِ مرا پوشانده

این صورتک مُوجه و بی تقصیر

عمریست که ابلیس ِ مرا پوشانده!

***

از دشمنِ دیرینه شدن می ترسم!

از دفن درین کینه شدن می ترسم

آنقدر پُر از لکه شده روحم که :

از خیره به آیینه شدن می ترسم !

***

دنیای ز غم مُعـطرت مال ِ خودت!

این دیده ی تا ابد تـَرَت مال ِ خودت

ما قید پرنده تر شدن را زده ایم ؛

ای عشق! بیا : بال و پرت مال خودت!

***

نگاتُ روی شاخای درختا

دلم رو کنج گنجه لای رختا

عزیزم بعضی چیزای قشنگُ

چه جاهایی میذاری بعضی وقتا!

***

مادام!  مرا به عاشقی دعوت کن

مادام مرا به عاشقی دعوت کن!

یک دفعه نگو دلم فرو می ریزد

آرام مرا به عاشقی دعوت کن!

***

تمومِ محصولِ امسالُ  بُردن

ببین جالیزُ دست کی سپردن!

مترسک، طفلی تقصیری نداره

کلاغا دخل چشماشو آوردن!

***

مابین ِ خیال و وهم و رویا مانده

و پنجره های مخفی اش وا مانده

شرمنده ازین که دزدکی می آیم :

در خواب ِ شما انار ِمن جا مانده!

***

چشمان ِ تو عشق و کینه را با هم داشت

یک حسِ دوگانه، حالتی مبهم داشت

از ساز ِ مخالف زدنت مـمـنـونم ...

اُرکستر ِغمم فقط همین را کم داشت !

***

امروز چه شاعرانه آغاز شده !

چشمم به جمالِ ماهتان باز شده

خوشحالم از اینکه بازهم می بینم :

خطِ لبتان دوباره "مُمتاز" شده !

***

ابریست هوا، نشانه ی خوبی است !

چک چک!... چقدر ترانه ی خوبی است!

بانو  بـخـدا  برای عـاشــق بودن

این آب و هوا بهانه ی خوبی است!

***

این حادثه ها پر از غزل کرده مرا

به شاعر عاشقی بدل کرده مرا

در پیله ی تنهایی من بانو جان

عمریست غم شما بغل کرده مرا !

***

انگار که ساحری تو جادو بلدی

در اوج سکوت هم هیاهو بلدی

از"قیصر"مرحوم تو حـتی بهتر

"دستور زبان عشق" بانو بلدی!

***

بانو غمتان ز غصه آزادم کرد

ممنون که غم شما مرا شادم کرد

با اینکه شما رفیق بابی بودید

اما لبتان به بوسه معتادم کرد!

***

زیبایی او به یک غزل می ماند

چشمش همه جا دست مرا می خواند

من هر چه که می نویسم اینجا  با عشق

تقدیم به آن کس که خودش می داند...!

  
نویسنده : محسن باقرلو ; ساعت ٧:۱٢ ‎ب.ظ روز جمعه ٢۸ فروردین ۱۳۸۸
تگ ها :


مثلن قانون های زندگی محسن باقرلو !

فقره اول - جل الخالق ! خداوند چه چیزهایی آفریده است ! ... یکیش همین گوگل ریدر که بر خلاف اسمش که بی ادبی ست خیلی هم با شخصیت و مودب و محترم است ! و چه هنر ها که از هر انگشتش نمی ریزد ! یاد مرحوم مغفور خلد آشیان بلاگ رالینگ را برایمان زنده می کند ! خلاصه که مواظب حرکات و رفتارتان باشید اساسی ها ! ۵ ساعت وخت گذاشتیم لینکهایتان را اندر کردیم در جناب گوگل ریدر و منبعد مثل نمایش ترومن دائم عینهو عقاب می پائیمتان و تا دست از پا خطا کرده و آپدیت کنید فرررتی به ما وحی و الهام می شود و سر بزنگاه مثل مامورین جان بر کف طرح امنیت اجتماعی بالای سر وبلاگتان ظاهر می شویم ! نگوئید نگفتیما !

فقره دوم - بازی های اینترنتی ( وبلاگی ) که معمولن بصورت زنجیره ای و با دعوت از چند دوست دیگر دمبال می شود خیلی وخت است که جای خود را در دنیای مجازی باز کرده و هرازچندگاهی تبش بالا و پایین و داغ و ولرم می شود ! ... راستش من معمولن اینجور بازی ها را نه می خوانم نه در آنها شرکت می کنم ... اما این بار دعوت واحه بانو را لبیک گفته ! و در بازی قانون های زندگی من شرکت می کنم که احتمالن اولین و آخرین باری باشد که همبازی دوستان دنیای مجازی می شوم ... هیچکس را هم دعوت نمی کنم ... اگر کسی عشقش کشید خودش برود دم در خانه خودشان بازی کند ! ...

توضیح اینکه اینها که می خواهم لیست کنم لزومن قانون های زندگی ام نیستند ... بیشتر یکسری اعترافات کوچک خیلی معمولی هستند ... از همانها که همه ما توی پستوهای درونمان داریم و شاید هرگز جایی ننویسیم و نگوئیمشان ... اینها عقاید و سبک زندگی محسن باقرلو هستند ...  شخصی و کوچولو ... طنز و جد قاطی ... مثل خودش ... :

 ١- اولین و مهمترین اصل زندگی ام گمانم صداقت است ... دروغ نمی گویم ... راستش بلد نیستم ... نیازی هم نمی بینم ... دو روز دنیاست ... دو دقیقه آمده ایم خودتان را ببینیم شما هم همه ش توی آشپزخانه اید ! ... دروغ هم نمی شنوم ! ... نه این که آدمها دروغ نمی گویند ... این یعنی اینکه هر چه از آدمها می شنوم بنا را می گذارم بر راست بودنش ... راست ... کلفت ! ... راست ... استوار ! ... راست ... پاره کننده !

٢- برای بزرگترها احترام وحشتناکی قائلم ... اصلن هر بزرگتری که می خواهد باشد ... فی نفسه ... بالذات ... به صرف بزرگتر بودنش محترم است و حرمت دارد حریمش ... حتی اگر بدانم که در آن لحظهء رو در رو بودنمان دارد دری وری می گوید و حق با او نیست هیچ رقم ... اگر این بزرگتر از بستگان و نزدیکان و عزیزان باشد که دیگر بدتر و شدید تر ...

٣- آدم ریسک و تغییر و تحول نیستم .... اولین بار از هر راهی که به یک مقصد و هدفی برسم تا آخر عمرم از همان یک راه می روم و لاغیر ! ... حتی اگر عالم و آدم خودشان را از وسط پاره کنند که بابا این راهی که تو می روی به ترکستان است !

۴- آدم نوستالژیکی هستم به شدت ... بی نهایت زیاد ... هر چیزی که رنگ و بوی خاطره ها را بدهد برایم مقدس است ... از خاطرات جفنگ و درپیت مدرسه بگیر تاااا خاطره های بی طعم و شکل نوجوانی و جوانی ای که نفهمیدیم چطور گذشت ... از خاطرات گذشته های شاد و خندان فامیل هایی که انقدر دور نبودند مثل حالا  از هم بگیر تاااا سربازی و دانشگاه ... از فیلم و عکسهای تهران قدیم و جنگ که دخلی به من ندارند تاااا خاطرات ننه که بوی جانماز و گلاب و گل محمدی می دهد هنوز و همیشه ... کللن هر نوع خاطره و نوستالژی ای ... هر چیزی که مرا روی بال رویا و خیال ببرد تا آن دور دورهای سالم و سرشار ...

۵- کللن خوش قولم ( الان عباس قاطی می کند ! ) منظورم قرارهای توی خیابان نیست گامبالو ! ... بهتر بود می گفتم حرفم برایم حرمت دارد ... حرفی که می زنم خیلی سعی می کنم پایش بایستم ... برایم مهم است که دیگران روی حرف محسن باقرلو حساب کنند ...

۶- مثل آن شخصیت بامزهء کارتون گالیور که الان اسمش یادم نیست تقریبن همیشه و نسبت به همهء مسائل و موارد ناامید و بدبینم ... پذیرش اینکه می تواند خیلی سهل و راحت اتفاقات خوب و مثبت توی زندگی بیافتد بدون آنکه سر راهش اما و اگر و لیت و لعل و اشکل و مشکلی پیش بیاید برایم سخت است ... مگر می شود همه چیز در زندگی هلو برو تو گلو و باقلوا باشد ؟!

٧- نه گفتن به آدمها برایم سخت است ... اصلن مرگ است ... فکرش را که می کنم کمتر از تعداد انگشتان دست توی زندگی ام به کسی نه گفته ام ... که هنوز و تا قیام قیامت هم عذاب وجدانش روحم را خواهد خراشید ... چطور می شود مثل آب خوردن توی چشمهای یک آدم ... یک انسانی که از تو خواسته ای دارد نگاه کنی و بگویی : عزیزم ... نه !

٨- همهء آدمها را دوست دارم و برایم محترم هستند ... مراعات همه را می کنم ... دوست ندارم کسی از دستم برنجد خدای نکرده ... عباس همیشه با این مساله مشکل دارد ! ... و همیشه به من انتقاد می کند که : یعنی چی که تو همه را دوست داری و تقریبن همه هم تو را دوست دارند ؟! ... می گوید : هر آدم سالم و نرمالی باید جاذبه و دافعه و دوست و دشمن توامان داشته باشد ... باید حتمن یکسری آدم باشند که از آدم بدشان بیاید ... اینکه تمام آدمها با تو خوبند و تو هم ایضن یعنی که تو یک مشکلی داری حتمن و یک ریگی به کفشت هست ! ... شاید حق با گامبالو باشد ولی چه کنم دست خودم نیست خب !

٩- نوشتن را دوست دارم ... خیلی بیشتر از حرف زدن و مخ دیگران را جویدن ... کللن آدم مکتوبی هستم تا شفاهی ... وختی به یک موضوع فکر می کنم که قرار است بنویسمش برای حرف زدن در موردش بیشتر از ٢ جمله به ذهنم نمی رسد اما کافی ست خودکار دستم بگیرم تا تخت گاز و بی ترمز بروم تا سیاه شدن برگه های پشت سر هم ... مثل همین حالا !

١٠- در مورد امورات مربوط به خودم رازدار نیستم ! ... یعنی به جز حضرت خواجه حافظ شیرازی بقیه عالم و آدم از تمام جیک و پوک زندگی شخصی محسن باقرلو خبر دارند معمولن و بعضی وختها حتی زودتر و بیشتر از خودش ! ... خبر دارند در حد بی بی سی فارسی ! ... در حد سی ان ان !

١١- متاسفانه به شهادت مسبوقین به سابقه آدم بد سفری هستم ! ... به قول یکی از دوستان من رفیق درون شهری ام فقط ! ... یعنی که شدیدن استعداد و توانایی این را دارم که یک سفر شادمنگول ردیف و تپل را به تمامی همسفران گرام حرام کنم بی دلیل و مدرک ! ... و به دلایل مختلف گند بزنم توی احوالات مبارکشان ! ... در حالی که اگر همان موقعیتها در وختی غیر از مسافرت به وجود بیاید ( که نمی آید ! ) اصلن نه جبهه می گیرم نه بد اخلاقی می کنم نه گند می زنم نه نق و غر می زنم و نه اوقات کسی را تلخ می کنم !

١٢- پول پرست نیستم اما چند صباحی ست بر خلاف گذشته ها که پول داشتن یا نداشتن ( حتی در حد قضای حاجت ! ) برایم علی السویه و دایورت به یک جای مبارکی بود ! کمی پول دوست شده ام ... و به جرگه طرفداران این جمله کلیشه ای پیوسته ام که : پول لزومن خوشبختی نمی آورد اما نبودنش قطعن بدبختی می آورد !

١٣- عاشق جکومت نظامی ام در روابط اجتماعی ! ... علی رغم اینکه توی جمع از همه شلوغ ترم ( به شرط سرحال بودن البته ! )  اما از جمع خوشم نمی آید ... هر چه تعداد آدمهای یک مهمانی کمتر به همان اندازه حال من بهتر ! ... دوست دارم صدا به صدا برسد و آدم به آدم در آرامش ! ...

١۴- خدا را قبول دارم ... شاید  رابطه مان خیلی با هم صمیمی نباشد اما دوستش دارم ... و او هم ایضن ... برایم عزیز است و معتقدم یک روزی یک جایی بلاخره خودش را به ما نشان خواهد داد و ما مست از لمس وجود نازنینش خواهیم شد و اشک شوق خواهیم ریخت ... بی شک .

١۵- از چتر متنفرم ... باران به ما آدمها افتخار می دهد که جسم و جان و روحمان را خیس می کند ... چتر سر گرفتن بی احترامی به خانم باران است و نهایت بی ذوقی و بی شور و شوقی و بی لیاقتی از نوع زمینی حقیرش ...  

١۶- حمام رفتن برایم مرگ است ! .. و تا جایی که بشود همچون انتفاضه تا پای جان مقاومت می کنم ! ... البته لازم به ذکر است که این مقاومت بعد از تاهل خیلی سهل تر و زود به زودتر درهم شکسته می شود !

١٧- عقیده و علاقه ای به شیک پوشی و ست کردن و همپای مد روز بودن ندارم ... اصلن ! ... لباس همین قدر که آدم را بپوشاند و ستر عورت کند ! و از چشم بد دور بدارد کفایت است ! ... البته جالب است که با یک چنین عقیده مسخره ای لباس خریدنم از فرط بد سلیقگی و سخت پسندی برای خودش یک تراژدی تمام عیار است و مثنوی هفتاد من ! ... طفلک آنهایی که همراه من می آمدند و می آیند خرید و هلاک می شدند و می شوند !

١٨- اصلاح ریش و سلمانی رفتن هم مصیبتی ست عظیم و الیم ! ... خدا نصیب گرگ بیابان و حتی خود جناب هرمان هسه هم نکند ! ... اصلن این موهای زائد لعنتی روی صورت در عالم خلقت کارکردشان دقیقن چیست ! ... البته سلمانی رفتن که خود بخود وظیفه شرعی و عرفی اش چند وختی است از گردن ما ساقط شده لامصب بلکل !  

١٩- وبلاگم را خیلی دوست دارم ... بخش مهمی از زندگی ام شده ... تصور زندگی بی وبلاگ برایم مثل تصور خانه بی مبال و دستشویی است دور از جان و گلاب به رویتان ! ... حریم امن و کاملن شخصی و محشری که فقط و فقط مال خودت است ... فوق العاده است این حس جاری و ساری بودن یک زندگی مجازی در کنار و به موازات زندگی واقعی روزمره ات ... تریبون آزادی که می توانی خود خود خودت را تویش ( به قول فرزام صیفی جات ! ) عر بزنی بلند !

٢٠- اووووممممم ... چیز دیگری به ذهنم نمی رسد ! ... یک اعتراف بکنم ؟! راستش این یکی را فقط برای این نوشتم که شماره ها رند بشوند ! ...

اگر چیز دندان گیری توی این نوشته بلند نبود و حوصله سر بر بود شرمنده شما و واحه بانو ام ... کم ما و کرم شما ... بضاعت ما در همین حد بود ! ... با یک مشت جک و جوون ! ... تو استادیوم آزادی جولو صد هزار تماشاچی ! ... من از بچه هام راضی ام ! ... قربان همه ... جانم فدایم ! ... باقی بقایم !    

  
نویسنده : محسن باقرلو ; ساعت ٩:٢۸ ‎ق.ظ روز دوشنبه ٢٤ فروردین ۱۳۸۸
تگ ها :


از سووون از پاسیبل و سباستین!

ای دی اس ال منزلمان قطعیده است به سلامتی ! و در شرکت هم وخت و رویمان نمی شود چون گرفتاریم ... به محض رفع قطعیدگی بعد مدتها با یک پست مفصل و به زعم خودمان جدی و یک کم درست و درمان ! به روز می شویم ... روی کاغذ هم نوشته ایمش کامل ... ۵ صفحه است لامصب !

  
نویسنده : محسن باقرلو ; ساعت ۱٢:۱۸ ‎ب.ظ روز شنبه ٢٢ فروردین ۱۳۸۸
تگ ها :


کیاآپدیتننامه !!!

خدا را شکر این اواخر بلاگستان یک نمه جانی گرفته ... و بچه ها تکانی داده اند هر چند اندک ! ... گر چه ما را توقع بازگشت شرایط به سوابق ! ... به روزهای اوج وبلاگریت و آن شور و شعف نوشتن و خواندن و خوانده شدن نیست اما امید که فعالیت و تکان و جمبان این رفرش آپدیت های بلاگستان مشت محکمی باشد بر دهان آمریکای اوباما و اینگیلیس ملکه و ونزوئلای چاوز سیریش و ضمنن آن دسته از خشکیده چولسیده های این مجازستان را که مثل من ! نوشتن و آپدیت کردن برایشان سخت تر از شکافتن هسته اتم است ترغیب کند به جمبانش در راه رضای خدا و بندگان صالحش ! فلذا فعلن تا ما جمبانشی کرده و از خود مطلبی در کنیم برای توشه راهتان ! این آپدیت شده ها را بخوانید :

* مریم بانو و سالگرد ازدواجمان

* حامد و جاده و سفرنامه اش

* سید عباس و موزه ایران باستان رفتنش

* شیدایی بانو و سالگرد ازدواجشان و غزلش

* ایرن بانو و چرا من آدم حال نیستم اش

* محسن و بیانیه تغییراتش

* رعنا بانو و سوپراستار دیدنش

*  احسان و مهم ترین گریه هایش

پی نوشت ١ : ضمنن بیزحمت یک لطفی بکنید و دیگر به این اخوی وحید ما زیاد سر نزنید ! چون به لحاظ تعداد بازدید کننده و کامنت کم کم دارد برای ما شاخ می شود !! و با حرکاتی نرم و خزنده و مخملی نمور نمور در منطقه به قدرتی خطرناک بدل می شود در حد طالبان و کره شمالی !!!

پی نوشت ٢ : دکتر صدیق سروستانی نازنین - که خواندن سایتشان هم برای من افتخار بزرگی ست چه رسد به اینکه من را آنجا لینک کنند و برای اراجیف و اباطیلم کامنت بگذارند - لطف کرده اند و بعد از سوت داور ! برای پست قبل کامنت باحالی گذاشته اند ... حیفم آمد نخوانید ... لذا با آرزوی سلامتی و رفع قولنج و اسپاسم ! این پست را مفتخر می کنیم به درج تعطیلات خود را چگونه گذراندیم ایشان ! : 

ما هم مثل بسیاری از خلق خدا تکون نخوردیم . از نوع قولنج کرده و اسپاسم عضلانی شده و استراحت مطلقی و اما با وجدان راحت و به حکم طبیب خوردیم و خوابیدیم و از هفت دولت آزاد . این زندگی بهشتی هم درست از صبح جمعه 30 اسفند شروع شد . در عوض یک زلزله ی 9 ریشتری آمد تو خونه ی ما که شامل 6 نفر نوه ی خواهریمان هم می شد از یک ساله تا 9 ساله که بدین وسیله از قاطبه ی همسایگان محترم که اگر درب پارکینگ را با صدا ببندیم خین و خین ریزی به پا میشه و کلی نصف شب بحث از فرهنگ و تمدن و غیره می کنند ولی در تمام این مدت خوشبختانه نبودند و اعتراضی نکردند ممنونیم و امیدواریم صد سال به این سالا البته از بابت نبودنشان در ایام نوروز. کتاب ها و دفترها و غیره هم از ما کمال تشکر را دارند که در تمام این مدت  لایشان را باز نکرده و تنشان را نلرزانده ایم . خودمان هم طبق معمول از خودمان خیلی متشکریم
این بود تعطیلات خود را چگونه گذراندیم ما. پایان  

هر بار که می رم سایت دکتر این معرفی رو میخونم و می خندم و صفا می کنم با صفای این مرد بزرگ :

سه روزه بودم که دنیا آمدم (تاریخ تولد 18 فروردین و تاریخ صدور شناسنامه 15 فروردین !) با یک شماره شناسنامۀ توپ یعنی 1، سالش اما انگار هزار سال پیش یه چیزی حدود سال 1327 بوده در سروستان شیراز استان فارس ایران زمین. مدتی بی بارانی حال مردم را سخت گرفته بوده ، اما من با باران آمدم و اسمم شد رحمت اله. ما که چیزی از بچه اول و اولاد ارشد بودن نفهمیدیم.شاید هم ارشد 9 تای دیگر بودن یه جنم و عرضه خاصی لازم داشته که ما ... بی خیال. در دبیرستان شاپور شیراز و بعدش هم دانشگاه پهلوی و بعد ترش هم اهایو در آمریکا کتاب های ریاضی و فیزیک و جامعه شناسی خواندیم. بعدش هم به ما القاء شد که انقلاب در خطر است و این شد که حالا به ما می گویند دکتر صدیق سروستانی استاد پایه 24 گروه جامعه شناسی دانشگاه تهران. ای خداااااااا 

  
نویسنده : محسن باقرلو ; ساعت ٤:۳٠ ‎ب.ظ روز دوشنبه ۱٧ فروردین ۱۳۸۸
تگ ها :


تعطیلات خود را چگونه گذراندیم ... گذراندید ... گذراندند ؟!

پی نوشت آخر : این موضوع کلیشه ای انشاء های کودکی هایتان را حتمن خاطرتان هست ؟! ... گفتم کودکی هایتان چون نمی دانم متاسفانه یا خوشبختانه در سالهای دبستان و راهنمایی معلم های انشاء مان که معمولن همان معلم های ورزش بودند ! حتی یکبار هم این موضوع را به ما ندادند ! شاید دلیلش این بوده که سالهای دبستان و راهنمایی من در یک شهرستان کوچک و دور افتاده گذشت که اهالی اش لابد خیلی اهل مسافرت در تعطیلات نبودند ! ... یا بهتر بگویم نه می توانستند نه جایی را داشتند که بروند ... در هر حال دقیق تر که می شوم و زوم می کنم روی این موضوع به نظرم یکجور دخالت در امورات شخصی آدمها می آید ... یک کار مزخرف و بیهوده و حتی مضر برای شخصیت بچه دبستانی که هنوز شخصیتش خیلی قوام نگرفته ... چون اگر بچه فقیر باشد یا باید راستش را بگوید که خودش و خانواده محترمش در تعطیلات سپری شده هیچ گهی میل نفرموده اند ! و حسابی جلوی همکلاسی هایش تحقیر و کنف شود ... یا اسبهای تخیل ذهن کودکانه اش را بتازاند که ال کردیم و بل کردیم و جیمبل کردیم که بدتر مضحکه همکلاسی هایش می شود و حتی اگر هم باور کنند اراجیفش را خود خودش ... من صادق درونش اساسی تخریب شخصیت و روحیه می شود ... اگر بچه مایه دار و از خانواده های شادمنگول و اهل مسافرت های قد و نیم قد باشد با خزعبلات خاله زنکی و صد من یک غاز و شرح گشتن و گردیدن و چرخیدن و چریدن و فتوحات و مکاشفات کریستف کلمبی و مارکوپولویی متناوب خود و خانواده گرامش زمینه حسرت و حسادت و احساس حقارت و بدبختی دیگر همکلاسی هایش را فراهم می کند ! ... اگر هم دانش آموز مذکور از طبقه متوسط جامعه باشد که به سلامتی کللن و از بیخ نه چیزی برای نوشتن دارد نه اگر زور بزند و چیزی از خودش در کند - مثل باقی شئونات زندگی این طبقه معلوم الحال - ارزش شنیدن دارد ! ...

این اراجیف چی بود که این وخت شب ذهن داغونم گفت و من نوشتم ؟! ... اصلن به من چه ؟! ... من که سالهای سال است از وخت انشاء نوشتنم گذشته !!  ... بگذریم ! ... حالا شما تعطیلات خود را چگونه گذراندید ؟!!!

  
نویسنده : محسن باقرلو ; ساعت ۱:٢٥ ‎ق.ظ روز شنبه ۱٥ فروردین ۱۳۸۸
تگ ها :


همان تیتر پست قبلی !

پی نوشت ٢١ : یازدهم فروردین و برف ؟؟؟!!!!! آنهم به این شدت ؟! ... جددن جل الخالق ! ... نشسته ام توی اطاق پشتی شرکت که رو به یوسف آباد پنجره دارد ... منظره سحر آمیز و دیوانه کننده ای ست برای فصل بهار ... و چون زمستان خشک و بی برف امسال حال برف و باران طلبت را کرده توی قوطی و انتظارش را نداشته ای بیشتر می چسبد ... مثل لبخند یک مهمان ناخوانده نازنین در اولین روزهای نوروز ... رادیو گلها هم دارد می خواند ... چای عطری هم دم کشیده ... همه چیز مرتب است ! ... فقط حیف دوربین ندارم که شریکتان کنم در این حس و حال سپید ... با اجازه شما بزنم بیرون از دفتر و قدمی و سیگاری ... چه شود !

پی نوشت ٢٢ : آن زمان های دور ! که جواد وبلاگ کرگدن را برایم ساخت پرشین بلاگ اسم کرگدن را قبول نکرده بود و بچه مجبور شده بود دو تا پرانتز دو طرفش اندر کند ! لذا ما هیچوخت روی ماه لینک خودمان را در نتیجه سرچ گوگل نمی دیدیم ! ... بعد از سلسله حوادث یازده سپتامبر و سونامی آرشیو و ... که بلاگمان رفت به ملکوت و برنگشت ! مریم بانو بلافاصله اولولون را که مجدد ساختند این بار کرگدن خالی قبول شده بود در کنکور ! و حالا هروخت که هیستوری اکسپلوررمان پاک باشد و حال تایپ آدرسمان را نداشته باشیم و خودشیفتگی مان عود کرده و قلمبه شده باشد ! وختی در جناب گوگل سرچ می کنیم خودمان را با اسم کرگدن که یک اسم زیادی جنرال است با این حال همیشه در صف و صفحه اول حضوری انقلابی و باشکوه داریم ردیف ! که از این بابت ممنون دار مریم بانوییم اساسی ! ... اما هیچوخت تا رده دوم بالا نیامده بودیم ! ... دیروز با دیدن این صحنه چنان حس غرور آمیزی داشتیم که نگو ! به امید روزی که این ویکی پدیای سر خر را هم به زیر کشیده و خود بر مرکب گوگل زین نهاده و بتازیم در دشت و دمن های دنیای مجازی ... تازیدنی !

  
نویسنده : محسن باقرلو ; ساعت ۱٢:٠٠ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ۱۱ فروردین ۱۳۸۸
تگ ها :


همچنان ادامه پی نوشت ها ... !

پی نوشت ١٨ : امشب شام منزل داداش فری و راضیه بانو بودیم ... خیلی خوش گذشت عینهو همیشه ... حسابی شرمنده کردند طبق معمول ... زرشک پلو با مرغ بریان و ماهی تازه شکم پر و پنیر برشته و مخلفات ... دیشب هم منزل سید عباس اینا تقریبن همین بساط بود ! آقا انصافتان را شکر ! پس ما چجوری و کی رژیم غیر صهیونیستی مان را شروع کنیم ؟!

پی نوشت ١٩ : پی نوشت قبلی را ننوشتیم که صرفن دلتان را آب کنیم ! غرض عرض مقدمه ای بود برای بازگویی یک اتفاق تاریخی در حد تیم ملی برزیل زمان پله و دکتر سوکراتس ! ... طبق معمول وختهایی که منزل فری اینا جمع می شویم بازار پلی استیشن و فوتبال و کرکری حضرات داغ بود ! ... ما هم که در این فقره کللن از بیخ عرب و بی استعداد و بی ذوقیم هماره ... لذا یک گوشه می نشینیم به تخمه خوردن و سیگار و تفکر و تعمق و تدبر در امور کائنات ! ... یک وخت دیدیم سید عباس که یک گل هم از مشد حسین آقا عقب بود دسته بازی را گذاشته زمین و دارد به حسین می گوید که به نشانه اعتراض به تصمیم داور در اعلام پنالتی ناحق ترک زمین می کند ! ... اولش فکر کردیم شوخی می کند یا ما داریم خواب می بینیم ! ولی بعدش دیدیم از قضا خیلی هم جدی است ! بنده خدا حسین هم قبول کرد که بازی را از اول شروع کنند ! کفمان برید و ترکیدیم از خنده ! و سوژه شد تاااا آخر شب این داستان ! تا حالا به عمرمان ندیده بودیم کسی به داور بازی کامپیوتری اعتراض کند که دیدیم و نادیده از دنیا نرفتیم الحمدلله ! ... یاد آن وختهایی افتادیم که در دانشکده فوتبال بازی می کردیم و همیشه خدا حرف حرف سید عباس گامبالو بود ! و سر یک اوت یا کرنر ناقابل چنان سلیطه بازی در می آورد و چادرش را می بست دور کمرش و حیاط دانشکده را می گذاشت روی سر کچلش که بیا و ببین ! ... ضمنن قرار شد فردوسی پور در اولین برنامه نود سال جدید با حضور کارشناسان داوری صحنه مشکوک مذکور را بازبینی و کارشناسی کند تا ببینیم بلاخره پنالتی بود یا نبود !!! ...

( به جهت احترام به مقام شامخ میزبان نازنینمان و رعایت حق کپی رایت صاحب خانه و به جا آوردن مراتب سپاسگذاری جمیعن ولاتفرقوای میهمانان و ابراز ممنون داری مان به طرز ماهرانه ای عکس را درست لحظه ای شکار کردیم که لااقل یک سوم از روی ماه دادا فری و دماغ مبارکشان هویدا باشد ! )

پی نوشت ٢٠ : آن دو تای قبلی را نصفه شب در منزل نگاشتندیم ! و این یکی را داریم در شرکت و سر کار نگاریدن می کنیم ! آخ که عجب بالا و پایین داره دنیا ! ( لطفن باصدای معین یا لااقل با عینک دودی بخوانید ! ) ... وختی داشتیم می آمدیم حین طی الارض خیابانهای خلوت و سوت و کور تهران دلمان بیشتر بحال خودمان سوخت که مثل بقیه ابناء بشر تا بعد از سیزده نتعطیلیم چرا پس آیا همی ؟! بعد از ١٠-١٢ روز بخور و بخواب ییهو هم کشیدن و حضور انقلابی در صحنه و مشغول شدن به امر مقدس نان آوری منزل کمی تا قسمتی سخت و بشر پاره کن می باشد نقطه ته خط آقا من پیاده می شم !!

  
نویسنده : محسن باقرلو ; ساعت ۳:۱۳ ‎ق.ظ روز دوشنبه ۱٠ فروردین ۱۳۸۸
تگ ها :


ادامه پی نوشت ها ... !

پ.ن ١۴ : هیچ جا و هیچ چیز قد دریا آرامش نمی دهد به تمام آدم ... شمال خیلی خوب است همیشه ... بی نظیر است تماشای بازی جنگل و ابر و آفتاب و نسیم و مرغان دریایی و لنج و ماهی و صدف و ساحل ... و آب تنی دادن روح و جسم خسته در زلال این همه زیبائی بی پایان و باشکوه ... جای همه شما خالی ...

پ.ن ١۵ : این عکس کرگدن و میرزاقلمدون مربوط به پی نوشت هشت پست قبل میباشد با فقط ناقابل یک کم کوچولو دو سه هفته ای تاخیر ! راستی شما نمی دانید چرا اکثریت دوستان فاب ما هم مثل خودمان زلف های شکن در شکنشان نقص فنی دارد ؟!

پ.ن ١۶ : عکس فوق علی رغم شباهت بسیار ! ارتباطی با پی نوشت هشت پست قبل ندارد ! ایشان جناب هاران سگ حاج علی آقا پسر دایی مریم بانو تشریف دارند که در سفر شمال ما را همراهی می نمایند ! از شوخی گذشته ... من تا قبل از این سفر از حیوانات متنفر بودم و حتی تصور نگه داشتن حیوان در خانه ام برایم محال بود چه برسد به جدی فکری شدن در موردش و امکان سنجی اش ... اما حالا ... راستش این حیوان زبان بستهء باوفا و با مرام و قدرشناس با آن شیطنتهای محشرش ... با آن معصومیت غریبی که توی چشمهاش موج می زد ... با آن محبت بی دریغ و سادگی در عین تیزهوشی اش ... با آن تلاش تحسین برانگیزش برای نگهبانی از قلمرو صاحبانش ... و با خیلی خصوصیات شاهکار دیگرش همه تصورات قبلی ام را ریخت به هم ... مریم بانو هم این چند روز را کللن مشغول بازی با جناب مستتاب هاران و قربان صدقه ایشان رفتن بودند دقیقن با همان الفاظی که معمولن در اوقات فوران محبتشان ما را مورد خطاب قرار می دهند ! لذا در این فقره به حدی نگرانیم که نگو !

پ.ن ١٧ : جان مولا ما انقدرها هم بدعکس و بد قواره نبودیم تا همین کمی پیشترها ! ... وا اسفا ! ... ما را چه شده است همی ؟! ... در تمامی عکسهایی که این اواخر از تمثال مبارک خودمان فتوغراف فرموده ایم یک روند نگران کنندهء نمور نمور چاقی خزندهء مخملی تصاعدی رو به تزایدناکی گلابی طوری مشاهده می کنیم که نافرم اوقاتمان را توی قوطی کرده است ! به حدی که کرگدن خودشیفتهء معتمد به نفس ! عشق عکاسی و عکس بازی را فکری کرده است که منبعد کمتر از خودش اثری ماندگار در بلاگستان بجای بگذارد ! بلکم حالا که این رویه رو به انفجار ! مایه عبرت سایرین نمی گردد مایه عبرت خویشتنش بگردد لااقلکم ! لذا مجدانه تصمیم داریم برای نوروز سال بعد هیکلمان یک چیزی تو مایه های همین حاج محسن خودمان باشد که به روایت تصویر در نبردی شجاعانه ! اما نابرابر و کاملن انتحاری اقدام به انجام کشتی پهلوانی با کرگدن نموده اند ! ( مردیم و ترکیدیم از خنده تا مریم و ایرن بانو موفق به ثبت این عکس تاریخی شدند ! ) 

پ.ن ١٨ :

  
نویسنده : محسن باقرلو ; ساعت ٤:۱۳ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ٦ فروردین ۱۳۸۸
تگ ها :