و کرگدن اینطوری بود ...
محسن پاییز بلند پیشنهاد داده که :
بیا یه پست این جوری بزار که هرکی در مورد این وبلاگ هر خاطره ای که داره بگه و تو هم بزاری تو پست آخر , نظرت چیه ؟
نظر من اینه که پیشنهاد قشنگیه ... جایگزین خیلی خوبیه واسه اون پست خداحافظی که قولشو داده بودم ! ... چون قطعن پست خداحافظی رو هر جوری ام که بنویسم چیز غم انگیز وَش و سوزناکی میشه که هربار اینجا رو باز کنم و ببینم و بخونمش دلم عینهو سینهء مرغ پخته ریش ریش خواهد شد ! ...
لذا بعنوان آخرین خواسته و خواهش یک مریض رو به موت ! از شما همسفران این سفر 10 ساله می خوام که محبت کنید ، منّت بذارید و چند خط دربارهء این وبلاگ بنویسید ... خاطره ... حرف و نظر ... انتقاد ... هر چی ... فرقی نمی کنه ... مهم اینه که بنویسید ... بعد من نوشته هاتونو میذارم تو پستِ آخر و پروندهء اینجا برای همیشه بسته میشه ... پیش پیش خیلی مرسی .
به خیسی چمدانی که عازم سفر است ...
-
-
و سرانجام از این خانهء ١٠ ساله رفتنی شدیم ...
ممبعد خواستید قدم سر چشم کرگدن بگذارید تشریف بیاورید اینجا ...
بدهی ما به این خانهء عزیز هم یک پستِ خداحافظی ، که سر فرصت ادا می کنیم ...
-
-
-
اگه میشد ببینیشون !
این که می خواهم بپرسم ، هم یک بازی وبلاگی ست هم یکجور کنجکاوی کرگدنانه ! ... ایدهء اولیه اش هم گمانم مال حامد بود ... سوال این است : اگر امکانش بود که بتوانید 5 تا از بچچه های وبلاگی را از نزدیک ببینید شما دوست داشتید کدامهاشان را ببینید ؟! ... جواب دادن به این سوال سخت را هم از خودم شروو می کنم ! :
من دوست دارم این 5 نفر را ببینم :
- حسین ترابی ( پسر یک مزرعه دار )
- نگار فرهمند ( برهنگی در روز آخر )
- آلن ( اراجیف یک عدد کابوی تنها )
- هلیا حنیفی ( هلیا پوچ )
- نوید ( رهگذار عمر )
